هوای عید ...

غریب ...

هـواي عـيد بسر ، شـوق ارزو ديدار

کجاست عيد به غـربت غـريب را اي يار

مبارک اسـت عقايد به صوب مـذهب و دين

به شرط اينکه تواني بود ترا يک بار

يکي به کعبه تـنعم طواف را پنداشت

دگر گرسنه و بي خانه و بدون نهار

بـه اشـک ديـدهء اواره گان بي ميهن

قـسم که صـدق چنين اسـت ميکنم اظهار

خـدا به درگهـت ايد اگرنه سـنگ دلي

به راه دور مرو دست گير کـام بـرآر

اگر به خويش پسندي تو قصر و حور و بهشت

ز حج کعـبه گـذر حاجـت غـريب بـرآر

ببين بـه قصر منا بـر دو چشم قرباني

عـرب بـه خانه خدا گـوشت را نـدارد کـار

گـرسگان وطن چشمشان بـه امـيديـست

يک عمر گـوشت نخوردند و ديده اند صد بار

قـرائـت ار به نمازتـو فـرض عـين بـود

کجا شنيده اي تو ناله هاي در تکرار

بـه طفل پاي برهنه که ژنده پوش بود

به پات روي گذارد همي کند اظهار

يکي به صدقه بده تا که صد ، خـدا دهـدت

تو دست خويش نهادي بروي ان دستار

اداي سنت و فرضت اگر که امر بـود

رواتر اسـت مـدد مادرش بود بـيمار

خدا به طعنه و افراط عـيد مي آرد

کجا رواست به طفل يتيم اين ازار

هـزار گونه دليلم به سر بود امروز

ز بيم کفر مرا نيـسـت جرئـت گـفـتار

خـداي را بـه کدامين زبان سخن گـويم

که بنده ات به ملامت کـشد مرا اين بار

حناي دسـت تنعم به حج و قـربانيست

مرا که نيست سزاوار ، پس به عيد چه کار

یتیم ...

خانه تكانى رسم قديمى همه منتظران بهار است ، خانه تكانى دلها را فراموش نكنيم

كم لطفى مهمان است بر سر سفره بنشيند و صاحبخانه را نشناسد ، حتى اگر او را نبيند

اگر خورشيد از چشم ما پنهان مانده است ، تقصير ابرها نيست ، چشمان ما باران نخورده است

در ادامه مطلب یک کلیپ زیبا از زنده یاد ناصر عبداللهی را ببینید

ادامه نوشته

عید ...

بهار امد بهاري سبز و زيبا

طراوت در همه دنيا هويدا

ببين زيبايي گلها و سبزه

شکوفه روي هر شاخه شده وا

بيا ، باران زيبا کن تماشا

که هر قطره بود رحمت به دنيا

تو عالم را پر از اميد بنگر

ولي غافل مشو از حال دلها

دريغا حال دلها نيست فصلي

که گر امد بهاران دل شود وا

چرا در فصل شادي باز غم هست

هنوز اشک روان بيني به هر جا

خداوندا بهار دل کي ايد

نبينيم آه حسرت روي لبها

درون قلب من هست آرزويي

که غم ديگر نباشد در دو دنيا

ابرهاي سياه باران زا

باز از اسمانمان کوچيد

سبزه خشکيد ، ياس ها پژمرد

عطش تشنگي به جان افتاد

اسمان تيره رنگ و پر دود است

و هوا دم  گرفته  و سنگين

آه شايد به خواب بايد ديد

بارش ابر و يک  کمان رنگين

وه  که  نوروز اين کهن ايين

درغياب گل و گياه ايد

در بهاري که نيست سبزه و گل

مي شود شاد بود و خوش ؟ شايد !

کاشکي اسمان بخيل نبود

تا که سر سبز دشت مي‌ديديم

مي‌دويديم تا به دامن کوه

گل وحشي و پونه مي‌چيديم

دي  و بهمن گذشت با خشکي

حرف باران و برف سنگين نيست

اي دريغا که فرودين امسال

برتنش جامه هاي رنگين نيست

آه نوروز عيد زيبايي

کاشکي در بهار وسبزه و گل

سال ديگر تو پيش مان آيي

مائيم و يک نفس که به پايان نمي رسد

تکرار مي شود و به ما جان نمي رسد

پهناي باند سايت خدا  کم شده ولي

سودي از اين خرافه به شيطان نمي رسد

از راه مي رسد سر تقويم سال نو

نام اسد و ثور و به انسان نمي رسد

از کم و کيف زندگي موش و عقربي

باور کنيد قصه به سامان نمي رسد

انسان اگر که طالع نحسش هبوط  شد

جرمش به مار و سيب و گياهان نمي رسد

تقويم را براي من و تو نساختند

عاشق که هيچ دم به زمستان نمي رسد

وقتي لباس ذهن من و تو کثيف شد

هرگز خيال ما به گلستان نمي رسد

آري ... دوباره خاک نفس مي کشد ولي

از اين نفس به ما و شما جان نمي رسد

اي کاش عشق را سر تقويم مي زديم

هر چند ... عاشقي که به پايان نمي رسد

روزگار مرگ انسانيت است

سينه دنيا ز خوبي ها تهي است

صحبت از آزادگي ، پاکي ، مروت ، ابلهي است

من که از پژمردن يک شاخه گل

از نگاه ساکت يک کودک بيمار

از فغان يک قناري در قفس

از غم يک مرد در زنجير حتي قاتلي بر دار

اشک در چشمان و بغضم در گلوست

وندرين ايام زهرم در پياله ، زهر مارم در سبوست

مرگ او را از کجا باور کنم

صحبت از پژمردن يک برگ نيست

واي جنگل را بيابان ميکنند

دست خون آلود را در پيش چشم خلق پنهان ميکنند

هيچ حيواني به حيواني نمي دارد روا

آنچه اين نامردان با جان انسان ميکنند

صحبت از پژمردن يک برگ نيست

فرض کن مرگ قناري در قفس هم مرگ نيست

فرض کن يک شاخه گل هم در جهان هرگز نرست

فرض کن جنگل بيابان بود از روز نخست

در کويري سوت و کور

در ميان مردمي با اين مصيبت ها صبور

صحبت از مرگ محبت مرگ عشق

گفتگو از مرگ انسانيت است

تا نياز نان به چشم ادمي مي جوشد از بيداد

اي بهار نامبارک

مقدمت نا شاد باد !

من کدامين دست ها را بفشرم با شوق

تا بگويم :

عيدتان اينک مبارک باد ؟

پرسيد كودكي ز پدر از چه ، تا بحال

بهرم لباس عيد فراهم نكرده اي ؟

با اينكه جان ز فقر و مذلت به لب رسيد

فكري به حال تباهم نكرده اي ؟

عيد امد و بهار و شكفت هر گلي  و من

سهمي ز خوان عيد و گلستان نداشتم

از سفره هاي عالي و رنگين روزگار

جز پاره سفره اي تهي از نان نداشتم

اخر پدر مگر چه گنه كرده ايم ما ؟

كاينسان اسير فقر و پريشان و مضطريم ؟

در روي خاك  كشور زر خيز ، روز شب

بي برگ و بي نوا ، چو يكي شاخ بي بريم

آهي كشيد و گفت ، اي نور ديدگان

ما را بجز نداري ، جرم و گناه نيست

اين عيد ، عيد  ويژه قومي توانگر است

اين عيد را بخانه ي ما كار و راه نيست

اما بدان ، كه از پس اين روزگار تلخ

خورشيد زندگي بدر ايد ز پشت ميغ

سر ميكشد به كلبه ي هر بينواي زار

پا مي نهد بداخل هر خانه بي دريغ

ان روز ، روز واقعي عيد مردم است

ديگر ز فقر و رنج ، نماند نشانه اي

ساقي بجام عدل ، بريزد شراب فتح

مطرب ز شوق وصل ، سرايد ترانه اي

باز هم بابا دوباره مثل روز پيش پرسيد

چند هفته مانده تا عيد

چند هفته مانده تا گل

من دوباره زود گفتم

مانده تا گل ، پانزده روز
 
پانزده لبخند مانده

تا به صبح عيد نوروز

او ولى ! انگار نشيند

حرفهايم را دوباره

چون نگاهش ان طرف بود

در عبور يك ستاره

گرچه بابا مرد كار است

دستش اما باز خالى ست

سهم ما از عيد ، تنها

خنده هاى احتمالى ست

من دلم مى گيرد از عيد

عيد يعنى آه بابا

عيد يعنى دست خالى

مى شود خنديد ايا ؟

مثل باغى خشك مانده

گرچه مالامال ابر است

باز هم درخانه ى ما

سال تازه ، سال صبر است
....

خوابِ خواب ...

پروانه ام ، درون سبد چرخ می زدم

تا تور غصه پاره شود ، چرخ می زدم

سیبم ، که از درخت خدا کنده می شدم

تا بر زمین بیفتم ، صد چرخ می زدم

من چرخ می زدم که زمین گیج و گم شود

نارنگی ، زنانگی اش را به من دهد

شاید در امتداد سرانگشتهای تو

خورشیدهای گلبهی تازه سر زند !

من امدم کلاغ شوم ، قار ، قار ، قار

انجیرهای باغ غمی را که زار ، زار

می بارم و دوشنبه ی دل جمعه می شود

تا کی درون کلبه ی غم کار ، کار ، کار ؟ !

من امدم کبوتر شهر شما شوم

ماهی کپور کوچک نهر شما شوم

من امدم که شعر ببافم به زلفتان

منت کش محله ی قهر شما شوم

من امدم که ثانیه ها را عوض کنم

ثبت پلاک ناحیه ها را عوض کنم

ای شعرهای بسته به زنجیرِِ انزجار

من امدم که قافیه ها را عوض کنم !

من امدم بهار ببارم برای تو

توت و تمشک تازه بیارم برای تو

درکوچه باغ برفی لبها و گونه ها

شمشادهای خنده بکارم برای تو

یخ ها درون پیرهنم : آب ! آبِ  آب !

شعر است یا شراب دو چشمت که نابِ ناب ؟ !

گنجشککی که کنج دلم درد می کشید

امشب به روی شانه ی تو خواب ! خواب خواب !

من خسته از کلیشه ی کذب یکی نبود

برگشته ام به دامن امن کسی که بود !

در دستهای نقره نشان تویی که دشت !

در پلکهای پر هیجان  تویی که رود !

حالا درون حنجره ها ساز می زنم

شبها به زیر پنجره ها ساز می زنم

سنجاقک شمالی  شط تو می شوم

همراه جاز زنجره ها ساز می زنم !

آیینه خورشید ...

لايعقل  بيراهه رو ! از مستي ات هشيار شو

وزخواب ها ي غربت و بيگانگي بيدار شو

تن در گذرگاه هوس ، باشد گرو در هر نفس

اي خم شده زين عشق ها ، در فصل گل پربار شو

سرشاخه هاي ترس را ، قيچي کن ازدل ، اي رها

با عطر وخون عاشقي ، در ريشه ات گلزار شو

اي ديده ات تار وسيه ، اين پرده برگير از نگه

در ابي  دريا دلي  پاکيزه از زنگار شو

اي بي زبان ! بگشا دهان ، اواز شو در اسمان

خاموشي شب را دگر ، فرياد تندر وار شو

خورشيد را در خود ببين ، رنگين کمان ها را بچين

اسرار را در خود بجو ، خود منشاءِ اسرار شو

با بال عشقت پربزن بر هر نهاني سر بزن

گرعقل همراهت نشد ، در عالم پندارشو

اي در جهان ! بيگانه کس ، دنيا فقط عشق است و بس

تا لذت درمان چشي ، افسرده و بيمار شو

با شستن چشمان تار ، بهتر ببيني چشم يار

ياري اگر پيدا نشد ، دلداده شو ، دلدار شو

برخيز از گور بدن ، اتش بزن پوشال تن

عريان ز درد کينه ها وز وصله ي ازار شو

بيرون شو از دُور "مگر" ، پا برکش از مرز" اگر"

با بايد  از اول بيا ، سر تا به پا کردار شو

خواهي ارسطويي شوي ؟ بال پرستويي شوي ؟

خورشيد را ايينه شو بيگانه با ديوار شو

اخرین قطره ...

اخرين قطره ي شب مي چکد از چشمانم

لاژوردي  شده هم بالش و بالش بانم

داس مه کرده درو کشتگه خوشه ي خواب

خستگي پهن شده روي تن عريانم

مي وزد بوي علفزار و سبک مي رقصد

سايه ي زلف درختان  به کف ايوانم

شده اشفته سر زلف شب از دست نسيم

خرمن موي من از شانه ي انگشتانم

صدف گوش شده پر نفس زنجره ها

داغي لاله اش ، از بارش تب بر جانم

لب نرم تب خواب امده خوش پا ور چين

زده داغي به لب تب زده ي  سوزانم

بوسه باران شده از بارش باران خيال

هم بناگوشم و هم گردن و هم دستانم

مي رود تا به هم ايد دو لب خسته ي پلک

مي پرد شب پره ي خواب خوش از مژگانم

خوب مي شد که سيه مست کند بي پروا

ماه  تا صبح  درون  بغلش  پنهانم

تا سحر راه درازي ست که دربستر من

دست خميازه کشد پنجه بدين زلفانم

مي رسد پاي دلم تا به سکوت ملکوت

خيره بر پهنه ي شب ، مردمک لرزانم

از پرستو غزل شب  سخني تکراري ست

زان که عمري ست که بر جادوي شب حيرانم

بارانی ...

بارانی...

شبيه شيشه مي مانم ... تو هم مانند باراني

رسيدي توي اغوشم ... ولي گويا نمي ماني

خودت را جاي من بگذار، ببين يک شيشه حق دارد

زني مانند باران را ... ببوسد ... يا نمي داني

نبودي تا ببيني باد ، مرا هر روز مي بوييد

من او را سخت مي راندم ... تو من را سخت مي راني ...

کمي احساس هم بد نيست ... بيا يک بار مردي کن !

دل اين شيشه را نشکن ، در اين اوضاع طوفاني

بيا بانو ... تو باران باش ... و بر من يخ بزن تا صبح

خدا هم مي وزد برما ، کمي باد زمستاني

...

دلتنگ ...

بي قرار توام و در دل تنگم گله هاست

آه ! بي تاب شدن عادت کم حوصله هاست

مثل عکس رخ مهتاب که افتاده در اب

در دلم هستي و بين من و تو فاصله هاست

آسمان با قفس تنگ چه فرقي دارد ؟

بال وقتي قفس پر زدن چلچله هاست

بي تو هر لحظه مرا بيم فرو ريختن است

مثل شهري که به روي گسل زلزله هاست

باز مي پرسمت از مسئله ي دوري و عشق

و سکوت تو جواب همه ي مسئله هاست

دلتنگ ...

به طعنه گفت به من : روزگار جانکاه است

به من ! که هر نفسم آه در پي آه است

در اسمان خبري از ستاره من نيست

که هر چه بخت بلند است عمر کوتاه است

به جاي سرزنش من به او نگاه کنيد

دليل سر به هوا بودن زمين ماه است

شب مشاهده چشم ان کمان ابروست !

کمين کنيد که امشب سر بزنگاه است

شرار شوق و تب شرم و بوسه ديدار

شب خجالت من از لب تو در راه است ...

کعبه  ...

اگر مغناطيسي باشد که دلها را جذب کند

اگر مرکزيتي باشد که جهت گيريها و حرکت ها را محور باشد

اگر نشانه اي باشد که براي وحدتها و اشنائيها ، رمز و کليد باشد

همين کعبه است...

کعبه...

سنايي غزنوي ، شاعر بزرگي که مولانا ، مقتداي خود مي شمارد ، نيز از حج سخن
گفته است ، قصيده پرشکوه و اهنگين او درباره حج و اشتياق سفر حج از زيباترين
سروده هاي او و از شاخص ترين قصايد فارسي است

گاه ان امد که با مردان سوي ميدان شويم
يک ره از ايوان برون اييم و بر کيوان شويم

راه بگذاريم و قصد حضرت عالي کنيم
خانه پردازيم و سوي خانه يزدان شويم

طبل جانبازي فرو کوبيم و در ميدان دل
بي زن وفرزند و بي خان و سرو سامان شويم

سنايي انگاه ، حالتهاي گوناگوني را که در طي سفر طولاني حج ، پيش امدني است
پيشاپيش حس کرده و به سادگي و رواني باز مي گويد

گاه چون بي دولتان از خاک و خس بستر کنيم
گاه چون ارباب دولت نقش شاذروان شويم

گاه از ذل غريبي ، بار هر ناکس کشيم
گاه در حال ضرورت يار هر نادان شويم

گاه بر فرزندگان چون بيدلان ، واله شويم
گه ز عشق خانمان ، چون عاشقان پژمان شويم

از فراق شهر بلخ اندر عراق ، از چشم دل
گاه در اتش بويم و گاه در توفان شويم

در ميان شاعران فارسي گوي ، بي شک خاقاني نيزاز نظر سرودن کثرت شعر براي کعبه يگانه است ، اين شاعر توانا ، که فرهنگي غني و ذهني پر بار از افکار جوان و تصاوير بکر و تازه دارد ، بيش از هر شاعر ديگري در تمجيد و ستايش کعبه ، شعر، و شعر والا عرضه کرده است ، در ميان قصايد او ، نزديک به ده قصيده است که در رابطه با کعبه سروده شده است ، براي مثال قصيده با مطلع

شبروان در صبح صادق کعبه جان ديده اند
صبح را چون محرمان کعبه عريان ديده اند

برخورد او با کعبه ، برخوردي شيفته وار است ، شاعر گويي عاشقي است که ديدار معشوق از خود بي خودش کرده است

درياي سينه موج زند ز اب اتشين
تا پيش کعبه ، لؤلؤ لالا براورم

اين شيفتگي تابدان حد و اندازه است که شاعر مشکل پسند در وصف طبيعت حجاز
راه مبالغه مي پيمايد و ان باديه سوزان لم يزرع را ، بهشتي بهارين مي بيند

گوگرد سرخ و مشک سيه خاک و باد اوست
باد بهشت زاده زخاک مطهرش

يک از قصايد نفيس خاقاني در مدح کعبه، قصيده اي است به مطلع

زد نفس سر بمهر صبح ملمع نقاب
خيمه روحانيان گشت معنبر طناب

حافظ هم به کرات از حج و کعبه سخن مي گويد

در بيابان گر به شوق کعبه خواهي زد قدم
سر زنشها گر کند خار مغيلان غم مخور

جمال کعبه مگر عذر رهروان خواهد
که جان زنده دلان سوخت در بيابانش

ثواب روزه و حج قبول ان کس برد
که خاک ميکده عشق را زيارت کرد

جامي غزلي دارد که به تمامي در حال و هواي کعبه و عشق است ، عاشقي به زيارت کعبه مي رود اما ، ياد معشوق يک دم رهايش نمي کند و هم از اين روي در همه جا و همه چيز جلوه اي از معشوق مي بيند ، جاي جاي کعبه به تداعي هاي مستقيم و غير مستقيم ياداور نکته اي در باره معشوق و يا پاره اي از وجود اوست ، حلقه در کعبه ، ياداور حلقه گيسوي او و شعار سياه کعبه ياداور سياهي موي اوست ، اين غزل در يکپارچگي و تشکل جزو کامل ترين و زيباترين غزلهاي فارسي است

به کعبه رفتم و ز انجا ، هواي کوي تو کردم
جمال کعبه تماشا به ياد روي تو کردم

شعار کعبه چو ديدم سياه ، دست تمنا
دراز جانب شعر سياه موي تو کردم

چو حلقه در کعبه به صد نياز گرفتم
دعاي حلقه گيسوي مشکبوي تو کردم

نهاده خلق حرم سوي کعبه روي عبادت
من از ميان همه روي دل به سوي تو کردم

طواف و سعي که کردم به جستجوي تو کردم
مرا به هيچ مقامي نبود ، غير تو نامي

به موقف عرفات ايستاده خلق دعا خوان
من از دعا لب خود بسته ، گفتگوي تو کردم

فتاده اهل منا در پي منا و مقاصد
چو جامي از همه فارغ ، من ارزوي تو کردم

شعر اخر...

يکي از سرنوشت

يکي از سرگذشت

يکي از سر، نوشت

که اب از سر، گذشت

پرنده مردني ست

چه قدراين اشناست

پرنده پر کشيد

پرنده زد به دشت

پرنده پر نداشت

پرنده بال زد

پرنده دور شد

پرنده هفت ، هشت

پرنده زد به دشت

پرنده برنگشت

پرستو ...

نیمه شب است و دلم گرفته و خواب بسراغم نمی اید افکارم پریشان است نمی دانم چطور عنوان کنم که دیگر در اینجا شعری نخواهم نوشت هر چند هوای شعر همیشه بی هوایم می کند اما:

در خود خروش ها دارم ، چون چاه ، اگر چه خاموشم

مي جوشم از درون هر چند با هيچکس نمي جوشم

گيرم به طعنه ام خوانند : ساز شکسته!  مي دانند

هر چند خامشم ، اتشفشان خاموشم

عجيب لذتي است لذت گفتن و نوشتن ، احساس ميکني ماندگار شده اي ولو تنها براي لحظه کوتاهي که خواننده اي ميخواندت!
سکوت سخت است احساس ميکني نیستی ولو تنها براي لحظه اي که کسي نمي شنودت
و اينچنين است که هر روز سعي ميکني ، چيزي بنويسي حتي وقتي حرفي براي گفتن نداري
پانچو ويلا انقلابي مکزيکي در لحظه مرگ ، هر چه فکر کرد تا جمله ماندگاري بگويد ، و خود را در ميان بزرگان تاريخ جاودان کند ، چيزي به خاطر نياورد به اطرافيان گفت :
نگذاريد اينگونه تمام شود بگوييد که من چيزي گفتم!

*******************************

منبعد در اینجا بیشتر با مطالب اموزشی در باره اینترنت و رایانه و اخبار مربوط به ان ، نرم افزار ، و گاهی با عکس ، متن نوشته ، ترانه (بیشتراز خوانندگان اصیل) و... در خدمت دوستان خواهم بود و اگر سوالی باشد سعی میکنم با کسب اطلاعات پاسخگوی دوستان باشم ، همچنین اگر برنامه جذاب و گیرایی داشته باشید خوشحال خواهم شد که ان را با نام خودتان برای استفاده دیگران در وب قرار دهم وبیشتر خوشحال خواهم شد تا با انتقادات و راهنمایی شما اطلاعات ناقصم را کامل کنید

هر کس کلمه اي به من بياموزد مرا بنده خويش نموده است

گمشده مومن دانش است و هر دم چيزي بياموزد ، چيزي ديگر مي جويد  (پیامبر اکرم)

اما در باره شعر: شعرهایی که در وب قرار می دهم فقط در مدح مولا علی (ع) خواهد بود حالا چه با مناسبت یا بی مناسبت...

نميدانم كه هستم
نميدانم چه هستم
هر كه هستم هر چه هستم
يا علي دستم بگير

...

نمایش شیدایی خط نستعلیق

خوش‌نويسی مهارت نيست و ارتباط بسيار زيادي با فرهنگ ما دارد ، بخشي از قوانين و مقرراتي که در خط نستعليق حاکم است ، از ساختار هندسي ، ‌رياضي‌گونه و متوازن ان ناشي مي‌شود الفباي ما با عرب‌ها يکي است ، اما زيبايي شناسي‌مان بسيار متفاوت است به ‌همين دليل تعليق ، نستعليق و شکسته تنها در ميان ايراني‌هاست و وقتي در قرن هشتم پديد مي‌ايد که تمدن اسلامي را بسيار وامدار و مديون ايراني‌ها مي‌کند عرب‌ها خود معقتدند خط نستعليق و شکسته ، جزو خطوط عربي واسلامي نيست ، کاملا ايراني است و دليلش هم انست که تنها در ايران تحرير مي‌شود هر چند شکل بدوي و غيراستانداردش در هندوستان ، پاکستان و .. نوشته مي‌شود

شیدا ...

دعا ...

سهراب و راز گل سرخ...

در سال هاي پس از مرگ سهراب كم نبوده اند كساني كه به حق يا ناحق دربارهء شعر يا نقاشي او داوري كرده اند و مي كنند ، تا بحال برخي نوشته اند كه سهراب نقاش خوبي بوده است و بعضي گفته اند كه شاعر خوبي بوده است اناني كه با شعر سهراب به مخالفت پرداخته اند بي انكه سهم او را در شعر معاصر نفي كنند او را شاعر تصويرهاي مجرد و خالي از مفهوم معرفي كرده اند و جدا از اين ، بريده از مردم و دردهاي مردمي و پناه برده به عزلتي عرفاني و يا نيمه عرفاني ، به گمان درست يا نادرست انها ، سهراب در شعرهايش از واقع گرايي به دور افتاده و اغلب به خود پرداخته و چندان كه بايد با دردهاي هستي به چالش نرفته است اناني كه نقاشي سهراب را نفي كرده اند ، اين جا و ان جا ، نوشته اند كه او در مقطعي از كارش در زمينه نقاشي متوقف شده و سيري تحولي را دنبال نكرده است اما با اينهمه ناگزير شده اند كه لمس شاعرانه تابلو هايش را تائيد كنند اگر اشتباه نكرده باشيم اندره ژيد مي گويد : هر اثر هنري با طبيعت شاعرانه شامل چيزيست كه من انرا "سهم الهي" مينامم  اين سهم كه شاعر خود نيز بر وجودش واقف نيست براي شاعر هداياي غافلگيركننده و غيرمنتظري دارد  هر جمله يا حركتي كه براي شاعر ، درست مثل رنگ براي نقاش ، ارزش دارد ، دربرگيرنده معنايي پنهاني است!
سهم الهي شعر يا نقاشي سهراب ، در اين نهفته است كه مي توان انها را به شكلي دلخواه تعبير كرد  اگر هر اثر هنري را يك اثر افسانهء پريان تلقي كنيم ، اناني
كه ساده و بي ريا بدنبال پريان مي گردند و معجزه را باور دارند ، پريان را مي بينند مرادم از معجزه همان چيزيست كه انرا "جوهر هنر" مي دانيم و معجزه اثار سهراب ،چه در شعر و چه در نقاشي ، اينست كه در انها "سهم الهي" به شكلي انكارناپذير به نمايش در مي ايد:
سفر دانه به گل
سفر پيچك اين خانه به ان خانه
سفر ماه به حوض
فوران گل حسرت از خاك
ريزش تاك جوان از ديوار
بارش شبنم رو پل خواب
پرش شادي از خندق مرگ

گذر حادثه از پشت كلام  در نقاشي هاي سهراب سپهري هم بايد در پي همين سادگي و صفاي شاعرانه بود ، در پي اين نيستيم كه ارزش هاي هنري اثار سهراب را بررسي كنم چون برخورد اثار او هميشه برخورد يك مخاطب ساده بوده است و بهمين دليل در شهر افسانه اي او پريان را ديده ام و سخت لذات برده ام  انچه كه مايليم درباره اش حرف بزنيم يك سهم الهي ديگر است كه در سهراب بود ، انسان بودنش ، سخن نادر است ، سهراب ، به معناي دقيق كلمه ساده بود ، به اندازه شعرهايش ، به اندازه تركيب هاي رنگ و خط در تابلوهايش ، گاه خيال مي كنيم كودك چهل و چند ساله ايست كه مي خواهد هستي را تجربه كند  نمي دانم ، شايد در پي ان نبود كه "راز" گل سرخ را شناسايي كند بلكه مي خواست در افسون گل سرخ شناور باشد  با دل اسودگي و صفاي كودكانه اي مي خواست حقيقت را دريابد انهم نه ان حقيقتي را كه همهء ما به نوعي ميكوشيم تا انرا دريابيم ، ساده ترين حقايق را ، ساعت ها  مي توانست در يك جمع بزرگ ساكت بنشيند  اصلا سكوت با او بود بخشي از وجودش بود  انگار در رود درون خود غرق بود  ارامش يك كاهن بودايي را داشت و در عين حال مي ديدي كه بودا وش رنج هاي زندگي را تحمل مي كند  نمي دانم بنظر مي ايد كه در سكون و سكوت راز اميزش سر در پي مكاشفه اي دارد كه براي من غريب است! 
عشق به سفرش را ، اغلب ، اينطور بيان مي كرد ادم مسافر است پس بايد تا مي تواند سفر كند ، از هند و فرهنگ فقر و رضاي هندي ها ، سخن مي گفت و به اشاراتي كوتاه سهم الهي انسان بودنش بود كه به ان سهم الهي هنرش ارزش مي بخشيد در تركيب اين دو سهم بود كه مي توانست خيلي بي ريا و ساده بگويد:

اهل كاشانم
روزگارم بد نيست
تكه ناني دارم ، خرده هوشي ، سر سوزن ذوقي
مادري دارم ، بهتر از برگ درخت
دوستاني ، بهتر از اب روان

راز گل سرخ ...

پرسيدم از گل سرخ بر سينه ات چه داري
بر گونــــــه هاي سرخت داغ غم کــه داري؟

گل با تبسمــــي گفت : اي يار دل شکستـه
اين شرم سرخ عشقيست برگونه‌ام نشسته

اين راز شور عشق است يک راز جاودانــي
بي عاشقـي حرام است يک لحظــه زندگانــي

گل سرخ ؟

ای دوستان ای دوستان من كيستم ، من كيستم ؟

ای بلبلان بوستان من كيستم ، من كيستم ؟

 

لفظ حسن شد نام من ، از گفت باب و مام من

گر لفظ خيزد از ميان ، من كيستم ، ‌من كيستم ؟

 

شادان و خندانم چرا ، گويان و بريانم چرا ؟

بهر چه خواهم اب و نان ، من كيستم ، من كيستم ؟

 

دست و دهان و گوش چيست ، عقل و شعور و هوش چيست ؟

در حيرتم از جسم و جان ، من كيستم ، من كيستم ؟

 

اين است دائم پيشه ام ، كز خويش در انديشه ام

گشته مرا ورد زبان ، من كيستم ، من كيستم ؟

 

اين درس و بحث و مدرسه ، افزود بر من وسوسه

دردم بود ای همرهان ، من كيستم ، من كيستم ؟

 

تا كی حسن نالد چو نی ، تا كی بگريد پی به پی

گويد به صد اه و فغان ، من كيستم ، من كيستم ؟

و اخرين نکته که نمي دانم ، به درستي که فلسفه حيات چيست؟ کار ما نيست شناسايي راز گل سرخ کار ما شايد اين باشد که در افسون گل سرخ شناور باشيم اما همين را مي دانم که تنها دليل زيستن من هم فقط يک چيز است: او

عشق و عرفان...(11)

زندگی یک راز میباشد و اگر انسانی بتواند این رمز و راز را بدست بیاورد ، هر لحظه از تماشای ان لذت میبرد و هر قدر بیشتر به این راز پی ببرد ، انرا زیباتر خواهد یافت و به مرحله ای میرسد که زندگی را زندگی میکند و در ان جاری میشود و پیوندی شوق امیز در وجود انسان رشد میکند و نمیشود انرا بیان کرد که چگونه پیوندیست راز زیبائی ان در همین رازگونه بودن انست در این ژرفای زیباست که انسان باوج میرسد و بماهیت اشراق و به این گنج بزرگ در وجود خودش پی میبرد و با بنا کردن پلی به درون خود گام عشق و محبت را بر میدارد ، تا به گنج وجود خویش برسد و درد انسانها را بفهد و بدرمانشان بکوشد و چه تجربه زیبائیست ، پی بردن باین راز و زندگی را زندگی کردن و دران جاری شدن و تماشایش کردن و باوج رسیدن

راز ...

زندگي يک راز ميباشد چو پيدايش کني

لحظه ، لحظه ميرود زيبا تماشايش کني

ميشود جاري به عمق زندگي هرلحظه اي

رشد وجدي شوق پرور تا شکر خاهش کني

راز زيبائي ان در رازگونه بودن است

در همين گلگشت جانانه تو اوايش کني

يک جهان ماهيت عشقي بود در جان تو

در همين ماهيت اشراق زيبايش کني

گنجي از اسرار عالم در وجود تو بود

اي توانا ميتواني گنج  تاراجش کني

خارج از تو زندگي خالي بود از محتوا

پل بزن درجان خود جانا تو بر پايش کني

پرنيا اين تجربه باشد پر ارزش محتوا

با شهامت گام برداري ! تو پيدايش کني

هر کجا که هستیم این اندیشه راستین ماست که ما را هدایت میکند اگر بطرف روشن بینی راهنمائی کند به بحر بی نهایت اندیشه دست یافته ، به مقصود واقعی و سعادت خود میرسیم و از گوهر های نایاب این بحر عظیم تفکر استفاده های شایانی خواهیم برد و پیش امدهای ناراحت کننده زندگی را که چون ابری جلوی نور خورشید را برای مدت کوتاهی میتواند بگیرد و دوباره نور خوشید ، گرما و جلوه گری خود را خواهد داشت ، ما هم پس از سپری شدن این ابرهای زندگانی دوباره به نور الهی وجود خودمان د سترسی پیدا خواهیم کرد انسانهای با حقیقت و با ایمان پاک هیچ احتیاجی به غبطه خوردن و رنج کشیدن ندارند و با فضیلتی که در وجوشان هست تمام درها برویشان باز خواهد شد و این گردونه گردان برای زیبا اندیشان شادی و رهائی بهمراه میاورد

توخود انديشه اي انسان چوميپرسي چو جويائي

همان انديشهء پاکي تو پيوند مسيحائي

بود محصول افکارت چنين روشن روانيها

جهان انديشهء بازست ، همچون بحر دريائي

بيابي وندرين بحر تفکر در و مرواريد

شود زيبنده جان تو اين گوهر به زيبائي

رها ازغفلت و جهل است هر انديشهء روشن

چنان ابري گذر دارد اگر در بند و تنهائي

ز روشن بيني انسان شود روشن جهان ما

ندارد غبطه اين عالم به رنج خود بکوشائي

بشو گردونهء گردان رهائي هست و ارامش

حقيقت در نهادت مي نهد شادي دنيائي

ز رنج اين زمانه ميشوي خارج شوي فاضل

گزين اي پرنيا پند فضيلت را چو از مائي

اجازه بده هر کاری که انجام میدهی نشانی از یگانگی و هنرمندی تو باشد  شخصیت انسان در این مواقع اشکار میگردد باید بگذاری حیات از وجود تو بر خود ببالد  ما انسانها با دست خالی باین دنیا امده ایم و در مدتی کوتا ه بما فرصت داده شده است با دست تهی نیز از این دنیا خواهیم رفت و چه بهتر ازاین گنج فرصت و لحظه های کوتاه نهایت سرور و شادی را در خود و دیگران به وجود بیاوریم و با یگانه شدن با دیگران ، بتوانیم غمی را از دلی برداریم و اثر مثبت و نشانی ازهوشیاری ، شادی و هنر خود را در این جهان باقی بگذاریم هدف به این دنیا امدن برای جمع کردن ثروت نیست اگر زندگی را هنرمندانه بگذرانیم مرگ ما اوج هنر و بالاترین قله و عین زیبائی میباشد

نغمه ...


هنرمندي نشاني بايد از کار بشر گردد

ببالد زندگي بر او وجودش پر ثمر گردد

اثرهاي نکوهيده که دردي را دوا باشد

دلي را شاد گرداند غمي را کارگر گردد

نشان ازخصلت انسان بود بر پهنهء گيتي

به هر دردي شود درمان بتاريکي سحر گردد

تهي دست امديم درصحنهء دنياي پرغوغا

برون ازصحنهء گيتي رويم تن بيخبر گردد

دو روزي بيش نيست اين زندگي درمدتي کوته

بود هر لحظه اش گنجي ببايد بهره ور گردد

ترانه خوان و پاکوبان شود طي اين دو روز عمر

بود اين زندگي ساده اگر ساده نظر گردد

يگانه بودن با مردمان درمان هر درد يست

بود جان کلامي پرنيا داني اثر گردد

طپش قلب...

تنها عبور مي کنم و مي نهم به جا

خود را

تنهاتر از رهي که در ان رهنورد نيست

تنهاتر از شبي

کز شبروان تهي ست

خالي ز روشنيست

در زير بار غربت بي رحم سنگدل

خم گشته روح من

دلسرد و خسته ام

افسرده است خاطرم و دل شکسته ام

خسته ...

درسته که ظاهرا اين قلب هست که داره بد کار ميکنه اما الزاما به معني ان نيست که مشکل از قلب است ... بلکه طپش قلب يک نشانه اي از خيلي بيماري ها هست
اول بايد به اونها فکر کنيم و اونها رو رد کنيم و بعد به مسائل جدي تري مثل تند و کند کار کردن هاي قلب و يا مسائل دريچه اي فکر کرد

کم خوني ، پائين بودن قند خون ، استرس و اضطراب ، مشکل تيروئيد از علل شايع اين قبيل مسائل هستند ...

طپيدن قلب شما چه زماني غير عادي است ؟

1-افزايش فشار ناشي از فعااليتهاي اقتصادي و اجتماعي

2-احساس نگراني بي مورد ، نا امني ، ترس و تنش

3-زماني که حقيقت را کتمان مي کنيد

4-زمان ديدن يک فيلم ترسناک و پليسي

5-زماني که مجبوري سر بالايي بدوي

6-استرسهاي روحي و عصبي ، اختلالات بي خوابي

و...

ولی در تمام موارد ذکر شده شدت و ضعف طپش قلب متغیر است...

کافيه شما بريد به لينک زير ، اسپیکرهای خود را روشن  و موستون رو به قلبم نزديک کنيد ! طپش هاي قلب من حضور موس شما را زمزمه ميکند

قلب...

عشق و عرفان...(10)

کسی در این دنیا تا ابد زندگی نکرده است ، معنای زندگی بطول ان نیست بلکه به معنا و عمق ان میباشد که اگر ما بتوانیم در این مدت کوتاه زندگی ترس و واهمه را از ذهن خود دور نموده و با شهامت و دل قوی روزگار خود را سپری کنیم معنای زندگی را دریافته ایم و از هر لحظه ی ان لذت میبریم ، و با شادی و زیبائی دراین دنیای سرسبزی که خداوند برای ما اماده کرده است ، پایکوبی می کنیم و اگر بتوانیم من ها و خواسته های بیهوده را در وجود خودمان از بین ببریم ، میتوانیم برای دیگران هم مفید باشیم و موفق خواهیم شد در دنیای عشق و بی نیازی زندگی کنیم و با تولد دوباره زنده شویم و زیبا زندگی کنیم و زیبا بمیریم

مرگ قو ...


با شهامت زندگي کردي تو يارا زيستي

مرگ انگه ميشود زيبا که زيبا زيستي

ترسي از رفتن نباشد بهر دلهاي قوي

چونکه عشق اموختي رقصان و با ما زيستي

در ره ازادگي ، گام محبت چون زدي

وندرين منزل سرا ارام و دانا زيستي

زندگي انگه شود زيبا حضور لحظه اي

دست افشان و خرامان سوي بالا زيستي

تا ابد کي زندگي کرده نديدم هيچکس

با وداع لحظه لذت ها ببر تا زيستي

مردن و زنده شدن در خود تولد يافتن

درک بيداري لحظه ، باده پيما زيستي

درهمين دنيا ببايد مرد و در خود زنده شد

پرنيا درياب اين دم تا ثريا زيستي

انسان اگاه به این موضوع پی برده است که با همدردی با افراد ، جدائیها را از بین میبرد و ایجاد دلبندی میکند و وحدت و پیوند زیبائی بین انسانها بنیاد میگردد و ارزوها بر اورده میشود و غبار چشمها پاک گردیده و دل انسان دریائی از محبت میگردد مثل محبت بیدریغ مادری به فرزندش و لبخند بر لب افراد ظاهر گردیده و شادی و پیوند انسانیت بین اشخاص بسته میشود اگر کسی عشق کم میورزد ، بخاطر این است که خودش کم است و کم دارد و نمیتواند به دیگری بدهد توان مهرورزی انسانها سنجش خردمندی و اگاهی انها می باشد وقتی که انسان تمرکز بروی این اگاهیها میکند حقیقتا مست چنین مهر ورزیها میشود

رسد همدردي از افراد اگاه و خردمندان

تصور از جدائي ها ، بگردد محو پيوندان

چو دلها را يکي کرديم وحدت ميشود محکم

دراين وحدت سرا ائين جان گشته لبي خندان

غبار چشمها را ميتوان با اب دريا شست

شود دريا دلي رايج ، چو مادر بهر فرزندان

چو ظاهر گشت لبخند محبت بر لب انسان

جوابش شادي دلهاي افرادند ، خرسندان

تمرکز ها شود مجذوب افکار و رواني پاک

شود هوشيار عاقل مست اين دلها ي دلبندان

اگر کم عشق ميورزي شوي کم درهمه عالم

چنان شيدا شوي انگه که دل با عشق شد چندان

بيا اي پرنيا همدرد دلها شو در اين دنيا

توان  مهرورزي سنجشش جان توانمندان

ذهن انسان واژه ساز و خلاق غمهای گذشته درحال حاضر میباشد و این من ذهنی را که درفکر خود خلق نموده است هر لحظه درفکر ، بزرگترکرده و غم و غصه های درگذشته را ذره ذره بصورت زجر روحی بخود تزریق مینماید و خود را گرفتار و در چاه افکا رو اوهام میاندازد بشر بسختی میتواند از این چاه ذهنی خود را بیرون بکشد اما اشخاص هوشیار توانائی انرا دارند که خود را از این ذهن مشغول کننده رها کرده وسکوت ارامش بخشی برای خود مهیا کنند و خلاق وجد درون باشند و به قله شوق و رهائی برسانند واین کیفیت خود شناسی و خود را پیدا کردن میباشد و باعث میشود که ان من بیهوده در ذهن حضور پیدا نکند و وجد درون یعنی همان معنای خود بودن همیشه حاضر باشد

 
سکوت و عشق را درجان اگرداري ، توهوشياري

به کيفيت رساني ان خود ، درخود ، تو بيداري

بسازي لحظه را ، وجد درون ، معناي خود بودن

بدون ترس ، ازهر واژه ي ذهني و غم خواري

چو ذهن ادمي هر لحظه مشغول است و ميسازد

زغمهاي گذشته زجر بيهوده ، ز بيماري

نباشد ترس ، در انسان وارسته در اين دنيا

همه شوق است و فکر مثبتي در ذهن او جاري

بکن اين لحظه را شيرين که شايد اخرين دم شد

اگر خود را تو نشناسي به خلق (من) دهي ياري

شوي مجبور با يک (من) تمام عمر خود باشي

به خلق دشمن بيهوده ميسازي غم و خاري

بيا اي پرنيا در گلشن دلها سياحت کن

ز (من) بگذر بشو وجد درون خود ، تو هوشياري

سماع...

وجدي عظيم در تسليم محض و چرخش درويشان به هنگام اجراي رقص سماع نهفته است سماع تاثير گذار است زيرا شخص بدون كوچكترين اشنايي با رفتار و تعليمات مولوي بلافاصله درك مي كند كه سماع دنياي كاملا متفاوتي را نشان ميدهد در حقيقت سماع و تفكرات مولانا درهايي به روي حقايق ماوراي دنياي مادي ميباشد بياييد سعي كنيم تا اين در را بگشايم

بر اساس مكتب مولانا و صوفيگري اسلامي در قلب هر انسان چيزي به نام سر نهفته است رازي در قلب ما شكل مي گيرد و هر انچه خلق ميشود با اين راز در ارتباط است حتي طبقات مختلف اسمان هم به واسطه ان در گردشند اين راز در اختيار هر كسي قرار نميگيرد و تنها با رياضت طولاني و كردار نيك ميتوان ان را بدست اورد اين همان رازي است كه شاعر و عارف ترك يونس عمر ان را چنين توصيف مي كند:

"در درون من خودي وجود دارد"

در درون من ...

شعله هاي اتش عشق جلال الدين من

جا گرفته در دل اوارهء غمگين من

با چنين طرحي که امشب داد در ايين من

پاي دل را ميکشد از حلقهء تمکين من

***

ترک مي گويد که عشق ما جلال الدين ماست

رهنماي عاشقي و پيشواي دين ماست

روم ميگويد که مولانا ي رومي مال ماست

با تمامي وجودش واقف احوال ماست

دوست مي گويد که ان ازاده از ايران ماست

گوهري ازسرزمين پرگهر دامان ماست

بلخ مينازد که مولانا ز خون جان ماست

چشمه اب زلال و چشمه حيوان ماست

***

باور من اين بود اي همدل صاحبنظر!

نعره جانسوز مولانا ست فرياد بشر

قامت ازاده اش چون باد صرصر ميرود

از فرازِ مرزبندي ها فراتر ميرود

ان نماد عشق ان مرد عزيز و مرد راد

عاشق ازاده اي از دامن ام البلاد

مرد عاشق پيشه اي از بوي جوي موليان

عاشق اواره اي ازسرزمين خاوران

درسِ الفت داد عشاق نکو انديش را

عاشقي اموخت انسان جهان خويش را

با سر  سرمست عشق و با دل  ازاده کيش

با جسارت گفت صدها سال از امروز پيش:

«ازجمادي مردم و نامي شدم

وز نما مردم به حيوان سر زدم

مردم ازحيواني و ادم شدم

پس چه ترسم کي زمردن کم شدم

حمله ديگر بميرم از بشر

تا برارم ازملايک بال و پر...

****

اي منادي صداي قرن هاي پيشِ پيش!

يک وجب امروز پايي درعمل بگذار پيش

اين زمان درد و عذاب بيشتر داريم ما

برسر ره اژدهاي پرخطرداريم ما

اندکي چشم قشنگت را فراتر باز کن

عاشقي اموز با شمسي تو هم پرواز کن!

يا بيا در شعله زار  عشق پيدا کن مرا

جلوه کن چون شمس با يک جلوه شيدا کن مرا

در دلم اتش بزن در شور و غوغا کن مرا

تا هواي سوختن دارم تماشا کن مرا

تابکي درکشتزار رفتگان دعوا کنيم؟

خويشتن را پيش چشم ديگران رسوا کنيم؟

پر بزن برقله هاي عاشقي ماوا کنيم

پرچم  ازادگي عشق را بالا کنيم

جاي ان دارد که اصل خويش را پيدا کنيم

عشق را با شور و مستي هديهء فردا کنيم

هشت قرن پيش مولانا به غربت داد زد

دل به دست شمس داد و بيگمان فرياد زد:

هرکسي کو دور ماند از اصل خويش

باز جويد روزگار وصل خويش...

پاس بهار...

خـرمـن لالـه بـه هـر گـوش و کـنــــــار افـتـــــاده اسـت

بـاد نــوروز بـه گـيـســوي چـنـــــار افـتـــــــاده اســـت


غـرق خــــون گـشـتـه دلـم چـون دل پر خـــــــون انـار

نـفــســم از تــپــش دل بـشـمـار افــتـــــــــــاده اســــت


عـــقـــده گــر راه گـلــو بـســـتـه کــنـــــد دم نــزنــــم

عـشـق بـا داغ دل نـقـش نـگـار افـتــــــــــاده اســت
 

اشــک از چـشـم سـتـم ديــــــده ام امـشـــــب نـچـکـد

حــرمــت مـقـدم گـل پـاس بــهــار افـتـــــــاده اســت


غــصــه را گــــــو بــرود امــشـبـم اســـوده نـهـــــــد

کـه بــه تـوفـيـق خـدا غـم  بــه فـــــرار افـتـــاده است


دســـت بـر دسـت گـلســـــرخ و صـراحـي ســر دوش

بـر سـرم يـاد سـر و صـــــورت يـار افـتـــــاده اســت


سـمـنک سـبـزتـر از ســــرو  چـمـن جـلـــــوه کــنـد

شـيـره جـان مـن و سـبـزه کـنـار افـتــــاده اسـت


تــنـــــد بــرخـيـزم و تــنــد از پــي اهـــــــــو بـــدوم

دل در ايـن دشـت بـلا فکــــر شـکار افـتـــــاده اسـت


رسـم ايـن است در اين شـهـر کــه عـاشـق بکشنــــــد

هـرطـرف دور و بـرم حـلـقـه دار افـتـــاده اسـت


ســرنـوشـت دل ديــوانـه مــــن گـشـتــه خــــــــراب

کـه بـه يـاد  شـب مـهـتـاب بـهــار افـتــــــاده اســـت

پاس بهار ...

عشق و عرفان...(9)

در معادن سنگهای قیمتی ، زلزله مصنوئی بوجود می اورند ، که در اثر این تکان و اتصال و انفجار ، سنگهای قیمتی از جای خود حرکت کرده به بیرون بریزند در جان انسانی نیز این تکان واتصال لازم است تا ارزشهای وجود اشخاص به بیرون تراوش کرده و ان نور و تلالو و زیبائی را که یک برلیان بعد از تراشها دارد ، درجان خود بیابند و تماشا کنندو لذت ببرند و رهائی لحظه ها را احساس و تجربه کنند و این زیبائی را به اطراف خود برسانند ممکن است خیلی سخت باشد انسانی باین مرحله برسد ولی ارزش انرا دارد که انسانها دست از جستجوگری و مهر ورزی بر ندارند تا باین ارزش مقام ادمیت برسند

فتاده زلزله در جان که يابم اتصال او

به ارزشهاي پنهاني برم پي بر جلال او

وقوع زلزله در معدني گر اتفاق افتد

برون ريزد تمام سنگهاي قيمتي بيني مقال او

خوش احوالي بر انکس اتصالي اينچنين دارد

حضور لحظه ميگردد دل و جان و خيال او

چنين گوهر وجودي گشته ازاد و رها هر دم

به وجد ايد دل و جانش چنان نور کمال او

فرا اگاه ميگردد به عشق و مهر و ازادي

در اين هستي بي همتا شود پيدا جمال او

رها گردد چنين جانها که يابد شوق مستي را

غذاي روح و ارامش پيامي از کمال او

بده اي پرنيا جانرا براه عشق و ازادي

که گر اين اتفاق افتد بيابي اتصال او


انسان اگر بتواند خود را د رمرکز تند باد وحشی عشق نگه دارد ، شکوفا میشود و همچنین اگر بتواند در زیر و بم طوفانهای دریای زندگی نگهدارد ، استوار و سرزنده بماند ، دریا دل میشود و به ژرفای وجود هستی پی میبرد و ریشه های مستحکمش چنان در هستی رسوخ میکند ، که هیچ بحرانی نمیتواند او را بلرزاند ، حتی اگرهم ملامت بکشد ، صبور است و عشق میورزد و در صدد تلافی برنمی اید  ازعشق شاکر میشود که چنین انجام شیدائی و خوشحالی را به او داده است و برج خوشبختی خویش را برفراز عشق و دانائی بنا میکند  چونکه انقدر لطیف شده است که جفای روزگار هم نمیتواند ، او را برنجاند ، مگرخداوند دروجود انسانها نیست؟ خداوند نهایت لطافت و مهربانی است ، او از خشم هیچ انسانی نمیرنجد

ثریا شو ...

 
اگر در مرکز عشقي که ميسوزي ، شکوفا شو

اگر در اوج طوفانهاي دريائي ، تو دريا شو

شکوفا ميشوي با عشق و ميبالي بخود هر دم

نلرزاند ترا بحران دنيا ، پير دانا شو

چنان محکم شود اين ريشه ها درمرگ زهستي

به عمق جان نگر ، با چالشي دنياي ژرفا شو

بگردد حفظ انجام تو گر شاکر شوي از عشق

ملامت گرکشي خوش باش سوي عشق ، شيدا شو

بنا کن برج خوشبختي فراز مهر و دانائي

جفاي روزگاران را تو ننگر ، دل مسيحا شو

تواني در بلنداي محبت ، گام برداري

نميرنجد خدا از خشم تو جانا ، تو والاشو

بکن اي پرنيا مهر و محبت را مرام خويش

مقام عشق ما را مي کشد بالا ، ثريا شو

خاصیتهای لطافت خیلی زیاد است مثل هوا و یا مثل ابر ، اگر انها را با چوب یا خنجر بزنیم زخمی نمیشوند ، اگر ما انسانها ذهن ، روح ، شیوه رفتار ، گفتار و کردارمان را لطافت ببخشیم ، مانند یک سمفونی زیبا همه با هم هماهنگ میشوند و از وجود ما یک سمفونی زیبا میسازند و اسیب ناپذیر میشویم و اگر نتوانیم این لطافت و هارمونی را بوجود بیاوریم ظلمت و حال پریشان را برای خود فراهم کرده ایم ، ما به اقیانوس و اغوش نهایتها دعوت داریم ، اگر ذره باشیم میتوانیم با سبکی و لطافت به ثریا برسیم و تنفسی عمیق از اگاهی و رحمت داشته داشیم

پیچک ...


تمام خاصيت هاي لطافت را نگر ، جانا

نگردد زخمي از خنجر ، سپيده ابر در بالا

شود اندامها نرم و سبک با شيوه ي پندار

بشو ابر لطافت ، ذهن و روح تو شود زيبا

شوي دعوت باقيانوس ، اگر تو قطره اي باشي

زتنهائي رها گردي ، سپاري دل به درياها

ازين دلبستگي ها باز ، در گسترده ها ازاد

مجال ان تنفسها ، ز اگاهي و رحمتها

بگردد سمفوني گفتار و پندار و چنين کردار

چو پيچک عشق ميگردد به سروناز ، پابرجا

بپرداز ان بهائي را ، لطافت ارمغان دارد

وگر نه ظلمت و حال پريشاني است در دلها

بيا اي پرنيا برگير ان لطف ، لطافت را

سبک چون ذره اي گردي بگردي در نهايتها

عشق و عرفان...(8)

ذهن ما صدها پرسش دارد ولی بسختی میتواند پاسخ انرا پیدا کند ولی دل پرسشی ندارد ، با این حال پاسخش را دریافت می کند  ذهن انسانها مرتب مشغول و نگران میشود و در واهمه بسر میبرد اگر میخواهیم که یک زندگی ساده زیبا و با ارامش داشته باشیم باید ذهن را رها کنیم و بگذاریم دل برسریر پادشاهی خود بنشیند تا این اشیانه را که جسم ماست ، اباد و بدون خرابی نگه دارد این تمام رسالت یک جستجوگر واقعی در این جهان میباشد چون اگرخانه ای زیبا و اراسته باشد اما صاحبخانه ای دلمرده داشته باشد  ان خانه ویرانه ای بیش نیست

؟

 
بر سرير جان نشيند ان دلي که عاشق است

گرچه دل پرسش ندارد پاسخش ايد بدست

ذهن ما دارد دو صد پرسش ولي پاسخ کجاست

پاسخش را کي بگيرد ، در هواي حاجتست

رو رها کن ذهن را در دام مي اندازدت

زندگي را ساده کن ارامشت ايد به دست

اين رسالت بوده از روز ازل گر طالبي

چون نيازت در درون بي نيازي خفته است

اشيانه گشته اين جسم توانا بهر تو

اشيانه ميشود ويرانه با افکار پست

گر چه زيبا ميتوان اين خانه را بر پا نمود

با تهي بودن بدون صاحبي اخر که رست

خانه ي بي صاحب از روز ازل ويرانه ايست

پرنيا برپا کن اين هر دو بشو سرشار و مست



انسان خردمند را نمیتوان کشت و صدمه ای به او وارد کرد و انسان بیخرد هرگز زندگی نکرده است و نه تنها خود بار غم است و در زندگی خود سرگردان ، بلکه بدیگران هم ضرر میرساند فردی که خردمند ست ، وجودش گوهری تابناک میباشد و بخشنده نور دانش و خرد بدیگران میباشد و همه از او بهره مند میشوند و همیشه در اندیشه بهار گونه زندگی میکند و قرار و ارام الهی دارد و میتواند پرش فکری به دلهائی که ارزش این گوهررا دانسته و برای ان ارزش قائلند ، داشته باشد در حقیقت عمرچنین اشخاص مثال گوهر است که ارزش هر لحظه را میدانند چون زندگی برای انها جشنی بپا کرده است که در این جشن الهی شرکت میکنند و از تمام مواهب وجد و سرور ان بهره مند میگردند


نميميرد خردمندي که در جان گوهري دارد

چو روشن ميکند جانش بهار بهتري دارد

خرد هرگز نمي ميرد اگر در جان پذيرا شد

به گفتاري دگر جانش قرار بهتري دارد

کند او زندگي هر لحظه اي شادان پاکوبان

فراتر از خيال ما گذار بهتري دارد

پرش دارد بدون واسطه از دل به دلهائي

چو بشناسند اين گوهر مدار بهتري دارد

نکرده زندگي هرگز کسي که بي خرد باشد

خردمند ، ان کسي باشد که يار بهتري دارد

تمام زندگي جشني بپا کرده چو ميرقصد

خرد در جان پذيري روزگار بهتري دارد

بگفتم پرنيا درياب اين لحظه توانا شو

خريدار چنين گوهر نگار بهتري دارد

همچنانکه رایحه و عطر گل با خود گل ، هماهنگی زیبائی برقرار کرده است و ما این جلوه و هنر طبیعت را به وضوح می بینیم و لمس میکنیم و مشام جانمان را معطر میکنیم ، این گلها را باغبانی پرورش میدهد که عاشق گل است و جانش را خسته میکند ولی روحش پُر از نشاط زندگی میباشد و همیشه با عطر گل سر و کار دارد ، همینطور هم عطر دانائی و خردمندی فکر انسان میباشد که اول سراپای وجود خودش معطر شده و مست میگردد و سپس این عطر عشق و محبت را نثار دیگران میکند و اگر این درک و فهم در جامعه ای وسعت پیدا کند " بنی ادم اعضای یکدیگر میشوند" دیگر عضوی بدرد نخواهد امد که اصل حقیقت در این دنیا همانا همدردی ، محبت ، عشق و پیوستگی دلهاست


در کنار باغ دانائي ، قدم اهسته کن

يک نظر بر باغبان عاشق جان خسته کن

با چه عشقي در نگهداري گل سر ميکند

سير درگلبرگ گل ، دانه ، خطوط هسته کن

بوي عطر گل که با هر برگ گل دارد سخن

زنده ميگردي درين عالم قدم اهسته کن

ان چنان عطر تفکر بر مشامت ميرسد

در مقام فکر و انديشه دلت پيوسته کن

اصل معناي حقيقت در بني ادم بود

صحبت همدردي جانهاست ، دلها رسته کن

پر شود عطر محبت در مشام جان تو

اين شب قدريست درياب و روان برجسته کن

پرنيا با من سخن گو از نيايشهاي خود

در چنين باغي قدم زن غنچه گلها دسته کن

عشق و عر فان...(7)

به روز و شب اگر یک نگاه دقیقی بیندازیم ، به وضوع خواهیم دید که چه اهنگ موزون و نظم و ترتیبی بین انها قرار دارد اگر ما انسانها بتوانیم در روح و جسممان چنین اهنگ موزونی بر پا کنیم ، چنان جشن و سروری در جان ما برپا میشود که سلامتی و شادمانی و ارامش کامل را برای ما به ارمغان میاورد و رها از منفی گشته و اثر مثبتی نیز روی دیگران خواهیم گذاشت خداوند با خلق انسان بزیبائی این جهان افزوده است و ما هم میتوانیم با خلق شعر و موسیقی ، نقاشی و هنرهای دیگر ، بخصوص هنر عشق و محبت به دیگران یک اثر زیبا و خوبی در این جهان بیادگار بگذاریم  چون باندازه فراوان انسانهائی هستند که خلاق جنگ و کشتار و خرابیها در این دنیا میباشند و نظم فکری خود و دیگران را برهم میزنند و اثر بدی هم از خود در این جهان میگذارند

هنر عشق و محبت ...


زندگي اهنگ موزوني است بين روز و شب

کاش موزون گردد اين روح و روان و جان ما

طي شود پويا حياتي ، ژرف و شيرين و وزين

بر فراز قله ي عشق و محبتها رها

خلق شد انسان که زيباتر شود اين زندگي

خلق ما موسيقي و شعري است از عشق و وفا

وقت ترک زندگي شايد شود بهتر جهان

نه خرابي جنگ و کشتاري که ماند در قفا

يک اثر بگذار بعد از خود ز مهر و دوستي

زين نکوتر کي اثر ماند وزين و پارسا

خالق مهر و محبت ، اين توئي دراين سرا

خلق ميگردد هنرها زان سپس ماند بجا

پرنيا موزون نما روح و روانت را چنين

خلق ارامش نمائي زين اثر در روح ما

وقتی شعله عشق خدائی در جان انسانی روشن شود ، همه غم وغصه ها را میسوزاند و بجایش گلهای معطر رضایت خاطر و شوق و سرمستی جای میگیرد و دل ، شیدا میشود ونوای ساز ، هر سلول جسم را به طپش در میاورد و در چنین جای بهشتی انسان خدا را براحتی در درون خود احساس میکند و بغض و کینه از بین می رود  و بخشش به جای ان قرار میگیرد و همچنین انسان میتواند خدا را در بال پروانه ، انسانها ، گلها و در همه جا مشاهده کند و شگفتیهای این جهان هستی را به وضوح ببیند و می ننوشیده مست موهبتهای الهی شود وبگنج حضور برسد


ز شوق تو شدم بيتاب ، جهان انديشه ام غوغاست

دگرگون گشته اين حالم ، زسر مستي شگفتيهاست

به عشقي مشتعل گشتم ، فنا شد غم ز جان من

تمام رنجها رفتند ، همه شوق است و دل شيداست

خدا امد درون من همه ، نو ر و گلستان شد

خدا در هر کجا باشد ، نباشد غم ، چه پرمعناست

نواي تار وتنبوري است ، به هرسلول درجسمم

ازين ناي ونوا جانم ، دگرگون گشته بس غوغاست

خدا را در درون خود ببينم ، هم چنين در بال پروانه

خدا درهر کجا باشد ، حقيقت بي گمان پيداست

بگفتم پرنيا دريافت ، پيغام مي و مستي

ننوشيده ز مي مست و نهادش پاک و بي پرواست

در زمانیکه ذهن انسان غرق در افکار پریشان گذشته و ترس از اینده میگردد ، انچنان وحشت زده میشود که چشمانش بسته شده و دیگر نمیتواند چیزی را ببیند و بدرستی تشخیص دهد ودر دریائی متلاطم با امواجی سهمگین ، دست و پنجه نرم میکند و بزیر و بم این موج های زندگی ، روح و جسم خود را فرسوده میکند  درصورتیکه اگر مشگلی پیش بیاید همیشه راه حل انها در وجود خود انسان میباشد و زمانیکه از غُصه ها فارغ میشود ، درونش مانند دریائی ارام و افتابی میگردد و در این زمانست که زیبائیهای زندگی را بهتر و دقیق تر می بیند و به خدای وجودش نزدیک شده شکر گذار می گردد و این لحظه با ارزش ، بدست اوردن گنج حضور میباشد که لذتی بی نهایت دارد و با کاوش بیشتر ، شگفتیهای بیشتری بدست میاورد


زماني ذهن ما غرق غم و افکار اين دنياست

تو گوئي چشمها بسته فرو در جام مشگل هاست

نمي بيني که راه حل بود در جان تو جانا

ز خشم و رنج بيهوده تلاطم از برون پيداست

چو تن درياي اشفته رود در زير موج خشم

نه ارام و قراري باشدش در جا همه غوغاست

شدي انگه که فارغ از همه تشويش هاي خود

شود ازاد ذهن تو در ارامش بسي شيداست

خداوند وجود تو زماني بر تو نزديک است

که ارامش درون تو بهشت گلشني زيباست

رهائي از گذشته گشته اي بيدار اين لحظه

ز درکي بس شگفت انگيز اگاه است و پرمعناست

شدي اي پرنيا ازاد از بگذشته ، اينده

بگنج لحظه پي بردي به کاوش بس شگفتيهاست

عشق و عرفان...(6)

حقیقت چیزی در دسترس اسان نیست و کسی هم که در وجود خودش که جای پیدا کردن حقیقت است سفر کرده و مرارت بسیار در این راه کشیده و این گوهر نایاب ، شگفت انگیز و زیبا را کشف نموده است ، نمیتواند انرا بدیگری بدهد هرکس که طالب انست ، باید بتنهائی باین سیر درون بپردازد و مثل غواصان که اول لباس غواصی رامی پوشند و به قعر اقیانوس برای بدست اوردن مروارید زیبا میروند ، انسان هم باید لباس دانش را بتن کند و با دانش فکری خود بسیر درون بپردازد باید حجاب را از پیش چشم بردارد و به حالت سادگی و لطافت بچگی برگردد و این براده ها و گرده ها راکه جذب ذهنش شده است پاک کند ، تا حقیقت را بدست آورد حقیقت قابل بخشش و انتقال نیست  انسان مسافری است از خود به خود وقتی بحقیقت برسد ، پی میبرد که راه ، رهرو و مقصد یکی بوده و بلاها یک به یک از سر راه برداشته شده است

سفر ...


حقيقت گر که ميخواهي سفر کن در درون جان

که گر يابي حقيقت را تو هم جاني و هم جانان

لباسش دانش فکر تو مي باشد ، در اين اعماق

به غواصي نيازي هست ، لباسش جامه کن برجان

حجاب از چهره ات بردار و بي پيرايه ، تنها رو

چو پشت پرده ، روشن ميشود افکار هوشياران

حقيقت را فروشي نيست ، ذهن از گرد بايد رفت

چو ذهن اهن رباي خرده ناداني است در انسان

شگفتيهاي زيبائي است در راه سفر جانا

که راه و رهرو و مقصد يکي گردد به هر سامان

درين ره هر بشر جوينده ي راه خودش گردد

حقيقت را تو نتواني ، ببخشي اين چنين اسان

بيا اي پرنيا خلاق فکر خود بشو هر دم

حجاب از چشم خود بردار و بينا شو درين دوران

کسانی که اشنای طریقت عشق بشوند ، در دنیا نادرند و بهمین دلیل است ، که انسانها در بیراهه های احساس خود سرگردان و افسرده میشوند  همه کس دوست دارد عاشق بشود و معشوق ومحبوب باشد ، ولی اول انسان باید بیدار شود و این هنر عشقورزی را بیاموزد  بشر در خواب غفلت است ولی طالب عشق  به چه دلیل است که تلاشها به جائی نمیرسد  بخاطر اینست که این هنر را نیاموخته است و توان عشق ورزی را در خود زندانی کرده است و خدا و انسانهای دیگر را مقصرمیداند  کسی که بیدار شده است هیچ کس را جز خود مقصر نمیداند و بدان مرحله میرسد که امیال و اعمالش با هم هماهنگی داشته باشند و مجنون دلش را به بارگاه پر شکوه عشق لیلا میرساند

نخستين شرط عاشق گشتن و بينا شدن ، بيداري دلهاست

هنرمند ان کسي باشد چو اموزد هنر ، زان پس سعادتهاست

وروديه ، چنين کاخ عظيم پر شکوه عشق ، اين باشد

هنر در عشق ورزيدن شود روشن ، سعادت مستي جانهاست

درين دنيا کم اند ، ان اشنايان طريقت تا شوند عاشق

درين بيراه ي احساس ، بدبختان عالم در چه غمهاست

همه نوع بشر عاشق شدن را دوست ميدارند بصد خواهش

خوشا انرا که گامي در چنين ره ميگذارد ، بس نهايتهاست

مکن زنداني اين احساس زيباي هنرمندي جانانه

بياموز اين هنر را در ره محبوب دلبندي که الفتهاست

مده تقصير را بر ديگران ، انسان بود قادر باعمالش

شوي بيدار دل انگه ، که خواهي عذرتقصيرت چو بس زيباست

بيا اي پرنيا اميال و اعمال خودت را يک مروري کن

رسد مجنون دل بر الفت ليلاي عشقت بين چه شوکتهاست 

اگر انسان این هستی وهر موجودی را که دران هست ، توانائی دوست داشتن انها را نداشته باشد ، نمیتواند خلاق باشد و اگر محو زیبائی یک پرنده نشود ، نمیتواند نقاش باشد و اگر نغمه های قناری و پرندگان خوش اواز را درک نکند ، نمیتواند اواز بخواند اگر زمزمه لابلای برگها در نسیم ، نتواند مستش کند ، چگونه میتواند ارشه را بروی ویلون بکشد و موسیقی زیبائی را خلق کند  کسانیکه خلاقیت در وجودشان هست تقرب نزدیکتری به خداوند دارند  کسانیکه این نوع خلاقیت در وجودشان نیست ، میتوانند خلاق عشق و مهر و محبت بهمه انسانها باشند  اگر کسی بتواند به این عشق و یگانگی با همه برسد و ائینه جانش را پاک کند ، نورانی شده و گوهر مقصود را به دست اورده است

اگرعشق همه نوع بشر در جان خود داري ، خود عشقي

اگر از نغمه هاي دلکش بلبل تو سرمستي ، غزلخواني

اگر خلاق نقش صورت دلدار خود هستي ، تو نقاشي

اگر با چه چه مرغ سحر خوان نغمه پردازي ، تو اوازي

اگر باد بهاري درميان برگ گل مستت کند ، ياسي

اگر در خلق اهنگي بچنگ خود زني چنگي ، تو خود سازي

که تنها عاشق مردم کند خلق هنر را ، هيچ ميداني ؟

پيام من همه اينست خلق عشق کن در بزم عرفاني

خداوند جهان ما مگر خلاق هستي نيست ؟ خود داني

پس اين شرط تقرب هست خلاق هنر باشي ،تو خلاقي

يگانه ميشوي با هستي خود ، ان حقيقت ميشود روشن

چو جانان ان خدا باشد ، که کرده خلق اين هستي به اساني

بيا اي پرنيا با هستي خود شو يگانه ، تا بخود ائي

غبار ذهن را برگير ، تا ائينه را يابي تو نوراني

ایا تا بحال توجهی به یک یک سلولهای بدن خود ، این موهبت بسیار عظیم کرده اید ؟ میدانید چه راز و رمز پیچیده ای در انها بکار رفته ، انسان حیرت میکند و خود را در مقابل این عظمت ناتوان می بیند و همچنین اگر بکمک علم درین قلمرو گام بردارد ، هرروز پیشرفتهای تازه ای رامشاهده خواهد کرد و بیشتر عظمت خداوند را حس میکند و هچنین ذات او را در وجود خود و در تمام کائنات احساس میکند ، راه شناخت انسان مشاهده نیست تامل و تفکر علمی است که بدان دست یابد و بالاخره روزی بشر پیشرفتهای عظیمی خواهد کرد

راز جهان ...



چو در خود بنگري ذات الهي را عيان بيني

ز هست و بود اين دنيا همان ذات و بيان بيني

بشو وارد درون پر ز احساست ببين روشن

به حيرت ميرسي جانا ، نهان را تو جهان بيني

تامل کن درين راه شناسائي رمز و راز

که صدها راز ميباشد که خود را ناتوان بيني

توانائي شود افزون اگر با عشق شد توام

خدا عشق است و او را در زمين و اسمان بيني

صعودت ميشود ممکن اگر در ان بصيرت هست

چو با عشقي شود ممکن که جانت را عيان بيني

تجلي شهود ناب را ، در تک تک سلول

بهرجائي که رو کردي مر او را جاودان بيني

فراموشش مکن اي پرنيا در اين قلمروها

به هرگامي که برداري گلي از ارغوان بيني

عشق و عرفان...(5)

شخصی که انسانهای دیگر را دوست میدارد بی ازار میباشد و ضرری به خود و دیگران نمیرساند و اصلا قادر نیست دلی را برنجاند  از هر قدم و زبانش بجز خیر و دوستی برای دیگران کاری بر نمیاید  در پیام او فضیلت و محبت به همگان است  در نتیجه هیچوقت عاجز نیست که خسیسی کند و مهرش را بدیگران ندهد  بدین صورت است که همیشه رحمت از وجودش ساطع می شود و موجب خیر و برکت برای خود ودیگران میگردد  این عشق در هیچ قالبی نمی گنجد و کرانه ای د رکار نیست  سرشار از گنجی بی انتهاست  خوشا بحال کسی که در این حال بسر میبرد

بی ازار ...

هر انکس از کمال مهر سرشار است بي ازارميباشد

نه اسيبي به خود دارد نه قادر بر بدي خار مي باشد

بجز مهر و شفقت از زبان و دست او جاري نميباشد

همه عشقست ومهر و شور شادي بخش جان گلزار ميباشد

نباشد عاجز از بخشيدن عشق و محبت بهر انسانها

فضليت در پيام مهر انساني بود ، چون يار مي باشد

چنان سرچشمه مهر و محبت گشته برانسان و محرومان

ترانه خوان و رقصان رو بسوي خانه ي خمار ميباشد

چنين رحمت برون ايد زدل خيرست وشادي بخش برجانها

حدودي درتصور ها نمي گنجد ، گل رخسار مي باشد

نمي گنجد بهر قالب نه درشکلي وصورت وندرين دنيا

نه حدي و حدودي ، بلکه در گنج دل دلدار مي باشد

بيا اي پرنيا سرچشمه عشق ومحبت شو بهر محفل

که پاياني ندارد مهر جوشان هم چنان در کار مي باشد

اگر انسان در جستجوی مقصودی میرود که ارزش یافتن داشته باشد پیروز است ضمیر و چراغ جانش فروزان میشود و باید به این پیروزی ِکه دست یافته برخود ببالد انگشت شمارند اشخاصیکه مقصود خود را یافته و شمع شب افروز خود شده اند منظور از بالیدن بخود بدان معناست که ازین خود یافتگی به زر اندوختن اندیشه رسیده اند و در نهایت از این گنج استفاده و لذتی میبرند در این حال است که انسان به معصومیّت بچگی برمیگردد و از هر چیز کوچکی جشن و شادی بزرگی برپا می کند  هر چقدر اگاهی بیشتر گردد ، راه چاره ای برای غمها پیدا میکند و در نتیجه شادی افزونتر میشود


اگر يابي تو اني را که ارزش داشت ، پيروزي

ضمير روشني بيني چراغ جان بر افروزي

ببال اي همسفر اين ويژه ي انسان پيروز است

بود انگشت شمار انان چو تو شمع شب افروزي

بدان معناست باليدن به ژرفاي درون خود

چو پيدا ميکني خود را درين سودا زر اندوزي

بکن تبديل غمها را به جشني بس فرح افزا

شکوفا ميشوي در جشن ، صفير  عيد نوروزي

نبوده مشگل اين دنيا به پيش مردم اگاه

به معصوميت کودک نگه کن تا بياموزي

هر ان اندازه درک تو شود افزون و افزونتر

فزونتر ميشوي از عشق سرشار و دل افروزي

ببال پرنيا پرواز گر شو تا جهان بيني

به شادي درون خود رسي هر لحظه پيروزي

ما انسانها ، به دنبال گوهر مقصود میگردیم و هر کدام بروشی که خودمان انتخاب میکنیم ! رسیدن به پول ، مقام ، شهرت و غیره ............و این سنگینی بار اندیشه را روز و شب و با عجله ، برای رسیدن به مقصود ، را بدوش میکشیم ، تا به نتیجه مطلوب برسیم ! باز هم می بنیم هنوز راضی نیستیم و ان گوهر مقصودی را که میخواستیم ، بدست نیاورده ایم و میگردیم بدنبال تیشه ای که این دیوار بلند فکری را که برای خودمان ساخته ایم خراب کند ، تا بتوانیم وسیعتر ببینیم و بینا دل شویم و باین درک واقعی برسیم ، که این کوله بارهای سنگین را باید رها کنیم ، تا بتوانیم به گوهر مقصود که در وجود خودمان پر از انرژی نهفته است دسترسی پیدا کنیم و به ارامش معنوی و شوق و ترنم درون که همان گنج حضور است ، را بدست بیاوریم

گوهر مقصود ...


گنج مقصود ، نهفته است به جان و دلها

واي ازين دل ، که بود پرتويي از نور صبا

باطن از علم و عمل معجزه اي بي همتاست

قدرت کشف نهان درکف پر قدرت ما

با تحول بتوان يافت ، چنين گوهر پاک

با طلب نور حقيقت ، بشود جلوه نما

چشم بينا طلبم ، تا که حقيقت بينم

معنيش اصل حضورست ، که يابم خود را

گر که نور ازلي ، د ر دل انسان نبود

زنده نتوان بشمارش ، که غم است سرتا پا

گوش جان باز نمايم به کلام و معنا

پرنيا  نور حقيقت بنگر ، در دلها

چقدر مهم است که انسان به این مرحله از زندگی دانش فکری خودش برسد ، که با توانایی  ارزوهایش را در فکر خود خلق کند و اطمینان داشته باشد که به مقصود میرسد وقتی پی ببرد که میتواند خالق فکر خودش باشد ، چرا زیبایی و امید را نیافریند و منفیها را از فکر خود پاک نماید . انوقت است که می نخورده مست میشود و تمام هستی اش را نور خورشید ی وشادی فرا میگیرد در حقیقت زندگی کردن یک هنر است که باید این هنر را یاد بگیریم و هر موضوعی هم که پیش بیاید میتوانیم راه حل مفیدی برایش پیدا کنیم و مرگ را که پایان زندگی است راحت بپذیریم

افريننده ي شعر و سخني ، با جانان

غم دل را ببري از نظر و جان و روان

خالق فکر تويي ، يک هنر ارزنده

لذتي ميبرم از فهم سخن با دل و جان

نشئه مي بود اين ، صحبت بين من و تو

گوش جان داده ام ايدوست بشيرين سخنان

افريننده تويي ، لحظه به لحظه در خود

تا که سيراب شوي ، از مي شوق عرفان

قلب ازاده دهد مژده ، که خورشيد دميد

راز ارامش جان ، فاش کني چرخ زنان

زندگي يک هنراست ، مرگ کمال و پايان

مرگ اگر سر برسد ، هديه به صاحبنظران

نشوي مات درين بحر زمان ، در بازي

بند انديشه ي خود ، باز به هر دور زمان

پرنيا خود قلم خير بزن پيشاپيش

مهره در خانه ي شطرنج بزن با جانان


خالق کوچک درفکر و وجود ما انسانها هستیم و خوب توجه کنیم که خالق بزرگ و مهربان و بخشنده چه معجزه ها میکند  اگر درد و غمی به ما میدهد برای سازندگی خود ما میباشد ، که بتوانیم ایمانمان را قوی و توکل باو را در کنه وجود خود جای دهیم و قناعت پیشه باشیم و از بدیها دوری نماییم انسانی که این مشخصات را داشته باشد از هیچ اتفاقی نمی هراسد  نه امدن ما باین دنیا بدست ما بوده و نه رفتنمان  ولی این مدتی که در کشتی زندگی قرار گرفته ایم میتوانیم تصمیماتی برای خودمان درنظر بگیریم که هم برای خودمان مفید باشد و بدیگران نیز صدمه ای نزند  و گرنه دچار طوفان دریا خواهیم شد و از افتاب روشن و گرما بخش و ساحل اطمینان بخش دور خواهیم ماند


نمي رنجم زخشمت تا که داري ، چنين نظمي به حکمت درثريا

نمي ترسم ز طوفانت ، چو داري رئوفتها بسطح کهکشانها

زماني استخوانهايم شکستند ، زعشق خانمانسوزي دريغا

فتادم در چه اندوه فکري ، به قعر رنج و اندوه و تمنا

نميدانستم اين درد و غم و رنج ، بود سازنده ي جانهاي زيبا

همانگه اگهم کردي که يابم ، شکستي ، ساختي جاني فريبا

ميان کشتي و طوفان دريا ، کرانه گشته پيدا زين معما

پر جان را گشودم تا ستاره ، بديدم صبح پر اميد فردا

چنين شد خاطرم اسوده گرديد ، به ايماني قوي از پير دانا

چرا از بيم تنهائي بترسم ، تو در جان مني اي جان جانها

تو ان عشقي که ميجستم بهرکوي ، کنون درخانه دل گشته پيدا

چنان جام قناعت نوش جان است ، به ايمانم رهي دارم بدلها

وجود پرنيا سرشار مهر است ، سرايد يک غزل اي يار تنها

طوفان دریا ...

خداوند  نور است و ما همگی ذراتی از نور او هستیم و این وحدت را ما باید عمیقا درک کنیم و به ان ارزش فراوان قائل باشیم که همه با هم یکی هستیم و فرق بین ما فقط در پندار ، گفتار و کردارمان میباشد در دل انسانهای وارسته گوهر مقصود که یک معجزه است نهفته است که سرچشمه ی همه خوشبختی ها میباشد و خوشا بحال کسانی که به این بیش عظیم دسترسی پیدا نموده اند و این دانش و مهر بینهایت درمان دل افسرده دلان میباشد. انسانهائی که مثبت و زیبا بی اندیشند و دیگران را دوست دارند ، به این راز پی برده اند که انسانها در اصل یکی هستند و اگر به انها بدی کنند در اصل به خودشان بد کرده اند


احساس يکي بودن ، با هر دل انساني

يک گوهر مقصود است، درياب تو پنهاني

يک نور بود از او ، ما ذره اي از ان نور

نور دل انسان بين ، يک معجز سبحاني

افسرده دلان خسته ، بر مه ر تو پيوسته

مهر است بود مرهم ، دلهاست که بستاني

دردي که بود در دل ، ظاهر نتوان ديدن

دلجوئي و دلداريست ، شايسته جاناني

با ديد نهان سيري ، در کشور جانها کن

در خوب و بد معنا ، درياب تو درماني

زيبا دل و زيبا بين ، انديشه شود زيبا

با فکر عمل گردد ، اين وحدت انساني

جانها همه يک گوهر ، در اصل يکي باشند

عضوي شده گر بيمار ، دلهاست پريشاني

انسان به چه ميارزد ، همدردي و دلجوئي

غفلت ز چنين گوهر، عمري است پشيماني

عشقي که دهي امروز، عطرش برسد فردا

با مهر پري پرواز ، گر شو به گلستاني

زمانیکه انسان از غم و غصه ها رها میشود دنیا را با دید دیگرو بهتر میبیند و درونش همچو گل شکوفا میگردد . رسیدن به آرامش ، پذیرش،بخشودن وبی نیازی یک انسان فرهیخته باهیچ گنجی برابر نیست .آنچنان شوق وعشقی دردل انسان بوجود میاید ، که در عالم دیگری سیر میکند و مثل گل که سخاوتمندانه عطرش را دراختیا ردیگران میگذارد ، شخص رها شده مهرش را بیدریغ نثار دیگران میکند . خوشا به احوال کسانیکه در زندگی به چنین مرحله ای برسند و از دانائی اندیشه بطوردائم سرمست باشندوازعشق وشوق درون که همانا گنج حضورست لذت ببرند

رهائي از غم و غصه ، سبب ساز دلي زيباست

به جانم نشئه ميريزد در انديشه ، بسي غوغاست

شکفتن از درون جان بود همچون ، گلي خندان

به ارامش رسيدن بي نيازي ، ان چنان زيباست

برابر با همه گنج جهان ، کي باشد ارامش

زبخشيدن بشد حاصل ، نگه کن دل چه بي پرواست

طرب در سينه ميلرزد ، بگويد يک غزل با تو

تو بنگر در چه احوالم ، چو رمز و راز پرمعناست

منم عاشق به برگ گل ، چو عطر عشق ميسازد

بشو عاشق ، شود جانت معطر، نکته دراينجاست

چو زيبا بنگري ، نور و گل و شادي ، بجان يابي

بياب اي پرنيا عطر محبت را ، که بي همتاست

عشق و عرفان...(4)

هرچقدر ما انسانها بیشتر از دامنه سرسبز مهر ، بخشش ، بی نیازی وعشق بالاتر برویم زندگی معنای بیشتری دربر میگیرد  ودرجان ما بموسیقی اواز ، سرمستی وشوق تبدیل میشود  انقدر از عطر ان سرمست میشویم که زمان و ذهن و مرگ و ترس(بودن یا نبودن)معنای خود را ازدست میدهد و بجای ان شادی و اعتماد کامل درانسان به وجود می اید  ما پرده ای بروی نور درون خود کشیده ایم و درتاریکی زندگی می کنیم و نور را نمی بینیم  روشنائی درونی ما موهبت الهی است ، ما در بیرون دنبالش میگردیم  ذات هستی روشنائی است  برای همین هم هست که باید سفر درونی را شروع کنیم وبه نور ازلی و هستی که دروجود ما گذاشته شده است دسترسی پیدا کنیم و بالا وبالا تر رویم و به موهبتهای الهی دست بیابیم

غم مخور ...


باوج عشق پر معنا روم بالا و بالاها

بسر مستي رسم انگه ، بيابم شوق مستي را

بود روشن چراغ جان اگر روشن نظر گردم

ببازد رنگ ترس از زندگي در عالم معنا

دگر مرگ و تولد در جهان ذهن نا پيداست

باوج يک نهايت ميروم بالا و بالاها

اگر من در سياهي شبم افسرده مي گشتم

نميديدم چراغ جان چه سوزانست وبي پروا

بدم بيرون زخويش خويش درحال فراموشي

شدم غافل ز ذات هستيم نورست و بس اعلا

سفرهاي زيادي من ازين پس ميروم درخود

به کشف يک توانمندي زيبا و بسي والا

برو اي پرنيا در اين سفرهاي فرح انگيز

بدست اري تو سرمستي و شور دلکشي زيبا


ما انسانها باید عاشق همه ی مواهب خوب خدادادی بشویم ، بالاخره ما که از این دنیا خواهیم رفت چرا گل عشق در ما نشکفد و خاصیّت ما نشود  جهان متعلق به ماست  ما می توانیم به هستی و هر انچه در ان هست عشق بورزیم ، وقتی این عشق مرز نمی شناسد که همه موجودات را زیر چتر عشقمان قراربدهیم  وقتی عشق واقعی است که قید و شرطی در ان نباشد و دور از تعلق های بیحاصل باشد تنها این عشق است که انسان را ازاد و رها میکند و نیایش و ارامش دائمی ما میشود

بکن تبديل جان خود به يک عشق جهان ارا

چو هستي داده عشق خود جهاني خرم و زيبا

مهم بشگفتن گلهاي عشق است در وجود تو

رسد روزي که کار ما شود پايان درين ماوا

بشو خاصيت عشق و بشو عطرش بهر لحظه

بگستر چتر ارامش نياز مردم برنا

به هنگامي که مهر خالصي ازاده مي گردي

شوي دور از تعلق هاي بي حاصل درين دنيا

چو طالب گشته اي مطلوب گردد همدم جانت

حقيقت در ميان جان تو خو کرده بي پروا

رها کن عشق بيهوده کمي در خود تعمق کن

حقيقت ميشود روشن ز شوق عالم بالا

بيا اي پرنيا حاضر بشو در محفل جانان

بجوشد چشمه ي مهرت شود جاري سوي دلها

قوي زيبا منتظر مي باشد از بهر غذا

با دو چشمانش رساند اين پيام اشتها

گويد اين قوي تما شائي حيرت افرين

بي وفائي کرده اي ناورده اي بهرم غذا

يک دوروزي منتظر هستم درين ليک بزرگ

چشم من بر درگه اين اشيانه اشنا

سر بزن هر روز دراين قايق حالي بده

ليک با دست پراز ناني که باشد بهر ما

پر به بالا مي برد تا من تماشايش کنم

دل ربائي مي کند قوي سپيد دل ربا

دور قايق همچنان درگردش وچشمش بدست

تا بگيرد لقمه نان را با تشکر با صدا

عادتم داده که هر روزم تماشايش کنم

لقمه ناني در دهانش من گذارم با وصفا

با طبيعت مي شوم همرنگ و هم پرواز او

همدمي زيبا و بي ازار باشد پرنيا

راز گل سرخ ...


انسانهای هنرمند ، موسیقی دان ، خواننده ، شاعر ، نقاش و همچنین اشخاص هنر دوست می دانند در گل سرخ یک راز پر معنائی نهفته میباشد  اگر در کنار گل سرخ هر زمانی در سکوتی ژرف بنشینید ، نجوایش رابا قطره های باران حس میکنید که چطور در هر برگ لطیف ان رقص دلپذیری بوجود میاید وچه لرزشی با نسیم و گرمای لطیف نور افتاب دارد  لطافتش دل بیننده را می برد من میگویم گل سرخ همان شعرناب عمر است او هم عاشق است و هم معشوق انسان عاشق ، این هماهنگی و ارکستر زیبا را در گل سرخ میتواند حس کند وتحسین نماید و اموزش بگیرد که همیشه مثل یک گل سرخ باشد

تو بنشين درکنار يک گل سرخي که بس زيباست

سکوتي ژرف دارد او ولي پر شور و پر غوغاست

چنان گوئي همان شعر سبب ساز دل عاشق

تو گوئي عطر معشوق است در جام تن گلهاست

توعاشق گرشوي داني درون جان بسي غوغاست

دگرگون سازد اين جان را بيابي دل که بي پرواست

اگر تو نغمه پردازي بگو يک نغمه ي دلکش

تو گر اواز مي داني بخوان بي پرده ، پر اواست

نخواندي درکتابي رز همان شعر شب عمر است

ببين نفس حضورو رقص او از چشم دل بيناست

تو نجوايش ببين با تک ، تک باران به صد اواز

ز بازيگوشي اش با پرتو خورشيد صد پرواست

تمامش شعر ناب است پرنيا پندي بگير از او

که شعرناب عمرت ، درحضور رز بسي شيداست

عشق و عرفان...(3)

بشد جاويد هرلحظه چو با عشق تو سر کردم

به سيري عاشقانه در غزلهايم گذر کردم

کلام نغز بودا و مسيحا و محمد را

تمام سرزمين ها را به عشق تو سفر کردم

شکوفه کرده هر شعر و غزل در بستر جانم

ببين حال و هوايم را که با جانانه سر کردم

سعادت را درين ارامش لحظه چشيدم من

جواهر اختري پيدا چنين حظ بصر کردم

تمام شعرها در بستر جانم شدند حاضر

درين خلوت سراي دل چو با يارم بسر کردم

چنين تغيير ماهييت زعشق پرفروغي شد

کرانه گشته پيدا تا خيالت را خبر کردم

گرفتم پند پيري پرنيا در اين سفر از او

گذر کردم ز خود با لحظه ديدار دگر کردم

مستانه شو ...


هر روز که دیده بروی جهان باز میکنم خداوند قائم به جهان را زیارت می کنم و زیارتی دارد همیشگی ازبرای هرچه خداوند خلق نموده است اعتقاد من براین است که جهان برپایه مهرو عشق بنا شده است وچه انسانهائی که محتاج یک لبخند ومحبت شماهستند چون تشنه ای در بیابان بدنبال سراب در حرکتند شما ، انسانهائی که توان مهر بخشیدن دارید ، دریغ نکنید و از این اب حیات به تشنگان برسانید زیارت نامه ی منهم قلبی است پرازمهرکه هرچقدربه دیگران تقدیم می کنم زیادتر میشود مانند گنجی که پایان ندارد

زيارت مي کنم هر روز خالق بر جهان را

زيارت مي کنم گلها و زيبائي ان را

سفر دارم به روز و شب در اين جان دروني

که يابم راز و رمز گشته پنهان در جهان را

زيارت نامه ام قلبي است پر از مهر مردم

سپارم بر دلي خواهد که يابد اين توان را

چوگويم اينجهان مهرست وجز ان هيچ درهيچ

نباشد غير ان مرهم به جان درماندگان را

چه دلهائي ز بي مهري غمين است و فسرده

مثال تشنه اي در يک سرابي تشنگان را

اگر مهري به دلهاي شما هست و توان هست

بنوشانيد بر اين مردمان مهر روان را

بيا اي پرنيا در اين سفرباش ودگر بار

زيارت نامه را با خود ببر يابي نهان را

چقدرزیباست انسانی عمرخود را تبدیل بیک اواز و شعر زیبا و پرمعنا نماید همه انسانها بجشن زندگی دعوت شده اند ، اماتنها انسانهای با هوش هستند ، که بااندیشه زیبای خودانرازیباترمیکنند این ضیافت درمقابل سالهای نوری یک لحظه بیش نیست چرا این لحظه را با جشن و شادی نگذرانیم ودلها را شاد نکنیم ، این لبخند محبت امیزشما مرحمی است بر دلهای نا ارام انسانهای این سفره زیبای هستی که برای همه پهن شده است تا بشر از ان بهره مند گردد اگر شخصی بتواند با خرد خود بینا گردد ، کاملا میتواند بفهمد که درد کجاست و چگونه باید انرا درمان کرد ، از لحظه ها استفاده میکند وخود را درقلب انسانها پیدا مینماید


بکن تبديل عمر خود به يک اواز پر معنا

چو پيدا مي کني خود را درون وجد و شاديها

شدي دعوت درين فرخنده جشن بودن هستي

خرد درفکر تو سازنده ي عشق است و مستيها

ضيافت لحظه اي برپاست تا شعر و غزل گوئي

به لطف اين خردمندي چه اسان گشته مشگلها

بشو سرمست هستي ميشوي سرزنده و شاداب

که عمر نوح کم باشد دهي مهرت به انسانها

چنان سيراب و سرشار از نهايت ميشوي جانا

چو لبريزي زعشق و ميدهي جانت پي جانها

به انسانهاي تنها و غمين در سفره هستي

چو ره گم کردگان اين رهند در غصه و غمها

بيا اي پرنيا افتاده در راه بهشتي نرم و رقصان رو

که تنها راه پيدا کردن خود باشدت درقلب انسانها

عشق و عرفان...(2)

وقتی انسان همه مخلوقات را ایات و لطف خدواند دانست و در باطن انها به حقیقت پی برد از نفرت حسد کینه توزی و کوته اندیشی بدور میشود و بنی آدم را اعضای یکدیگر میداند این شخص ، عارف است و معنای عرفان در این کلمات نهفته است و مکتب انسانی برقرار و تابناک میگردد و عارف به ارامش خاطر نشاط و توکل میرسد و ایجاد رابطه و پیوند با خداوند را در قلب خود احساس میکند و بر اعتماد بنفس توکل و امید تکیه میزند و استقلال شخصیت و اعتماد به نفس بدست میاورد و هیچ شمشیری او را زخمی نمیکند وبه عشق رو میکند

الهي دلم را تو اگاه کن

زسرتا بپا روشن ازماه کن

مرا از من و من رهائي بده

ز اسرار خلقت گواهي بده

سراپا وجودم تو انديشه کن

بعمق دلم عشق را ريشه کن

لبي ترکنم تا که شوريده ام

ره هستي و عشق پوئيده ام

مي معرفت افرين صاف و پاک

ببينم خداي درون تابناک

ز بيمار دلها نجاتم بده

ز بيدار دلها صفاتم بده

بمن همتي ده که ازجان و دل

برخلق هرگز نگردم خجل

به اگاه دلهاي شبهاي شوق

برندان سرمست وبيدار ذوق

بدانش دل و ديده ام باز کن

بدلداري و مهرم اواز کن

به فتح دل مهر ورزان روم

بديدار روشن روانان روم

به دريا روم درشبي ماهتاب

که يابم دُرّ معرفت ناب ناب

بده پرنيا را توانديشه اي

گهر فکر گردد به هر بيشه اي

به دريا دلي بهر ايثارجان

توانائي ام ده بر دوستان

بشنو ...

   
  
پختگی انسانها در موقعی معلوم میشود که ، باور عمیقی به اگاهی خود پیدا کنند وخامی اشخاص عدم باور انها به خود و اگاهی ایشان می باشد و این پختگی پیوند عجیبی با معصومیت ، لطافت اخلاقی و بکر بودن شخص دارد و باین کلام پرگهرعمل میکنند بنی ادم اعضای یکدیگرند و خود را جدا ازدیگران نمی بینند و به هم اهنگی و تفاهم در وجود خود و دیگران رسیده اند  و از این زمینه فکر بکر ، میباشد که شکوفا میشوند و سرچشمه  وجودشان جوشان از الهام میشود و چون به حیرت میرسند شکوفائی های فراوانی از انها بوجود میاید و دیگران را نیز بهره من می کنند و به ارامش ، لطافت ، رقص و شادی درون می رسند و مشکلات را براحتی حل می نمایند

چو باورکرده اي خود را ، عميقا گشته اي اگاه

به مرز پختگي ها و طراوتها ، شدي انگاه

رسي انجا  بني ادم بود اعضاي يگديگر

درين معناي همدردي همه جانها شود همراه

بزن پيوند بکري با محبت ، عشق معصومي

چو الهام دروني سر زند بيرون از اين درگاه

اگر باور نداري خود ، بگردي خام و ناپخته

بحيرت گررسي ، اگاه مي باشي تو ني گمراه

هم اهنگي ، تفاهم را به چشم جان خود بيني

شگفتي هاي بسياري رسد در مدت کوتاه

برقص جان رسي انگه به ارامش زني پيوند

برون گردي زهرمشگل قدم برپله ي دلخواه

بيا اي پرنيا  پرکن وجودت را ازين معنا

بشو پخته زالهام درون، بيرون زخود گه گاه


اگر ما بتوانیم هراس را از وجودمان خارج کنیم و زندگی را عاشقانه و با شوق سپری کنیم جاودانگی لذت لحظه ها را می توانیم درجان و روان خود احساس کنیم ورایحه ای ازگفته های موسی ومحمد ومسیحا رادرجان خود احساس نمائیم ودراین زمان است که جان ما بستر رودخانه ای میشود زلال ولطیف و شفاف ، وشعر و غزل در این بستر شکوفا میشود و بدین صورت است که لحظه های زندگیمان جاودانی می شوند و درسعادت وارامش لذت بخشی زیست میکنیم همچنین میتوانیم با این روحیه و فکر زیبا برای دیگران هم مفید باشیم  کسی که باین مرحله از زندگی خود رسیده باشد ، به حضور ذهن رسیده و با لحظه های خود حال وهوای دیگری دارد

عشق و عرفان...(1)

ببال پرنیا پروازگر شو

کبوتر سان نشین بر بام دلها

بدلهائی زشوق دوست سرمست

شکر لبریز شعراست وغزلها


شعرا هر چه بفکرشان وحی و الهام میشود مینویسند و روشنائی بزرگی در قلب خود احساس میکنند و حالت جذبه و شوقی به انها دست میدهد و انقدر حرکت مغز سریع میشود که تن تحت تاثیر روح قرار میگیرد و ازکشیدن چنین بار سنگینی عاجز میمانند و وقتی روح از عالم خاکی قطع شد و بپرواز درامد اشگ شوق از چشمان شاعر سرازیر میشود سرعت و وسعت اندیشه از نور کهکشانها و اقیانوسها بیشتر است و مرز نمیشناسد دل شاعر چون ائینه میگردد و از مبدا نور کمک میگیرد و به ماورای پندار بشری نزول میکند در این حال است که بر اثر الهام ارمغان هنر ظاهر میشود این الهام در جستجوگران ، دانشمندان موسیقیدانان و هنرهای مختلف ........... بوجود میاید هرقدرتی که انسان دارد در قید زمان و مکانست بجز فکر که زمان مکان و سرعت نمیشناسد امواج فکری میتواند به کائنات و فضای بی انتها سفر کند

 عشق و عرفان ...

اینک که من ز خلوت او جان گرفته ام

جامی ز شرب کوثر جانان گرفته ام

شادی فزون بروح و روانم تنیده است

عشق و طرب ز معبد انسان گرفته ام

برای همین است که ازادی فکر قلم جزو اصول قانون در امده است چون تنها راهی که بشر به تکامل میرسد برخورد ارا و اندیشه های مختلف میباشد در قدیم بعلت عقب ماندگی افکار ، دانشمندان را متهم نموده و از بین میبردند مانند (سقراط ) که باعدام محکوم شد ولی کشورهای پیشرفته دانشمندان و هنرمندان را در مقام بالاتری قرار داده و تجلیل و تقدیر میکنند بزرگترین اقبال هر ملتی وجود هنرمندانش میباشند که این گلهای بیخار احساسات و عواطف هموطنان خود را به تصویر میکشند تاریخ برجسته هر ملتی مهر جاودانیست که از کلک هنرمندان ان ملت بیادگار مانده است در پی یافتن هویت ملی و فرهنگی یک هنر مند نهایت تلاش خود را بکار میبرد تا گوهر وجود را بیافریند و در اختیار هنرشناسان و همه مردم بگذارد تا اندیشه دیگران را بحرکت در اورده و وجودشان را سرشار از عشق هستی سازد به نهایت دور دست خلاقیت و زیباییها میبرد و به روح ارامش و لطافت میببخشد اظطرابها را تبدیل بامید و نور میکند و وسیله هنر است که زمان میخکوب میشود تا همه بدانند در گذشته چه اتفاقی افتاده است و انوقت است که انسانها یاد اور عظمت وجودی خود و هنر ، اگاه می شوند و روح خدائی و ملکوتی بصورت نور خورشید هر انسانی را در پرتو سلامت و سعادت قرار میدهد

جوئی که تواینک زبرش میگذری

افسانه تلخی است اگر بیخبری

بر اینهء گذشت ایام نگر

تا هدیه کنی به زندگانی هنری

بقراط پزشگ یونانی در 400 سال قبل از میلاد مسیح گفته است ادمیان باید بدانند شادیها و خنده ها اندوه ها و دردها زائیده فکر انهاست و استفاده از این موهبت بزرگ فکری مربوط به هر فردیست که با اندیشه ، خود را مشغول تن میکند و محروم از فیض عالم حقیقی و یا بعالم ملکوت مشغول دارد تا بتواند از گنج دل اگاهی و گنج حضور بهره و انرژی دریافت دارد هر شخصی که از راه صفای باطن بخود شناسی و حقیقت مطلقه میرسد و به تصفیه باطن و تهذیب نقس میپردازد به رهایی دست مییابد و قدم در راه تصوف میگذارد و بدل آگاهی و وحدت وجود و شناخت جهان طبیعت گنج حضور که همان عرفان باشد دست پیدا میکند خوشا باحوال افرادی که این هفت شهر عشق را طی کرده اند ، طلب ، عشق ، معرفت ، استغنا ، توحید ، حیرت وفنافی الله که بنیان ان بر صفای باطنشان بوده است یعنی وحدت وجود خداوند را حقیقتی جاری در خود احساس میکنند مانند نور خورشید که تمام ذرات در ان شناور میشوند چونکه ما هم ذره ای از او هستیم و بسیر و سلوک مشغولیم از تمام الکترونها گرفته تا کهکشانها در این نور ذات لایتناهی شناورند انسانهای کامل به عشق معنوی که همان جذبه الهی و رامش درون است میرسند سعدی میفرماید:

بنی ادم اعضای یکدیکرند

که در افرینش زیک گوهرند

چوعضوی بدرداورد روزگار

دگر عضوها را نماند قرار

تو کزمحنت دیگران بیغمی

نشاید که نامت نهند ادمی

جمعه کعبه دل...

کس نباشد همچو من در عشق گفتاري کند

اينچنين است افتخارم ، عشق بايد کرد ، عشق

...
جمعه يعني شوق يعني انتظار

جمعه يعني طاق ابروي نگار

جمعه يعني يک غروب غصه دار

جمعه يعني مهدي چشم انتظار

جمعه ها بر ما دعا دارد حبيب

در قنوتش ياد ما دارد حبيب

انتظار، انتظار، انتظار.......


ميکده بازه ...

باز وقت نمازه ...

کيه که نماز عشقو نخونده ...

اينقده مستم ...

از شدت مستي ....

اسم خودم هم يادم نمونده ...

نماز عشق جمعه را ، امام کي بوده ؟

اينقده مستم که نگو ...

مست الستم ...

سجده زدم من ...

بر در مسجد ...

جمکرانه و سه شنبه و هزار تا عاشق ...

عشق ظهورش ، برده زهوشم ...

چشم انتظارم ...

به خود مي بالم ...

شب زنده دارم ...

کاری ندارم ...

کاري به جز عشق به مولايم ندارم ...

خورشيد عشق است ...

تابنده است او ...

درراه خدا دوکعبه امد حاصل ... يک کعبه صورت و يکي کعبه دل

انقدر مومن و پاکي که به هنگام نماز

مي برم سوي تو اي کعبه دل دست نياز

باران...

بر کرسي خطابه حضرت باران نشسته است

در محضرش هزار بيد پريشان نشسته است

هي قطره قطره درس مي‌دهد و حرفهاي او

بر برگ برگ جزوه‌هاي درختان نشسته است !

( آ مثل اب ، افتاب ! ب مثل …؟! شبيه چي ؟! )

اما فقط سکوت توي دبستان نشسته است ! …

تو غايبي … و ( من ) که بي‌تو حضورش حضور نيست

در چارراه عشق و غم ، شک و ايمان نشسته است

من فکر مي‌کند به اين که اگر رد پاي تو

بر روي سنگفرش خيس خيابان نشسته است

پس صورت سياه جاده چرا خيس گريه است ؟!

اين‌گونه سرد و تلخ و سر به گريبان نشسته است ؟!

اخر خودش ، فقط نه بي‌تو ، که بي هيچ يادگار

قنديل‌وار توي فصل زمستان نشسته است !

يا اينکه فکر مي‌کند که اگر … ( هاي ! با توام !!)

فرياد رعد جاي لهجه‌ء باران نشسته است !

( ب مثل چي ؟! پسر ! کجاست حواست ؟! چه مي کني ؟!

شاگرد تنبلي که گوشه‌ي ايوان نشسته است !! )

( من ؟) بغض مي‌کند … و مِن‌مِن‌اش اغاز مي‌شود

در لکنتش هزار گريه‌ي پنهان نشسته است :

( ب … مثل … مثل بي‌تو بودن من ! مثل بي‌کسي !

ب مثل بوسه … بوسه‌اي که به سيمان نشسته است !!

ب مثل بخت نامراد ! ب مانند باختن !

ب مثل ( بايد )ي که در گل ( امکان ) نشسته است !

شب ، شوکه ، مکث مي‌کند … و درختان ، ستاره ، سنگ

انگار خاک ، خاک مرگ ، بر انان نشسته است

حالا به جز سکوت ، بغض خداوند خانه است

( من ) هم که بي‌تو زير شرشر باران نشسته است …!

باران...

خانه دوست...

... 

بيا به خانه الاله ها سري بزنيم

ز داغ با دل خود حرف ديگري بزنيم

به يك بنفشه صميمانه تسليت گوييم

سري به مجلس سوگ كبوتري بزنيم

شبي به حلقه درگاه دوست دل بنديم

اگر چه وا نكند ، دست كم دري بزنيم

تمام حجم قفس را شناختيم ، بس است

بيا به تجربه در اسمان پري بزنيم

به اشك خويش بشوييم اسمان ها را

ز خون به روي زمين رنگ ديگري بزنيم

خانه دوست ...

تو چه گفتی سهراب!

خانه دوست کجاست؟

می نویسم به ورق

خانه اش در دل ماست

که میانش ترک اینه هاست

و چنان می گرید

وبه کس هیچ نگوید

غم تنهایی خود

و به دل بار غمی است

تو چه گفتی سهراب!

خانه دوست کجاست؟

خانه دوست دل غمزده ایست

که اسمانش ابریست

وبدان سو که او می نگرد

دستهایش خالیست

روزگارش شده سخت

در دم غرش طوفان گم شد

و بدان ساحل جانان نرسید

پس بدان خانه دوست

دل بشکسته ماست

که علی می گوید

و رهش می پوید...

قصه...

ايا شبي براي خدا قصه گفته اي؟

يک شب به جاي اشک و دعا قصه گفته اي؟

هرگز به خواب راحت ماه و ستاره ها

لالاييِ شبانه و يا قصه گفته اي؟

گل تا سحر نشسته ولي غنچه ، خواب خواب

شايد براي غنچه ، جدا قصه گفته اي

ايا از ان خبر که به شيرين نداده اند

يا از صداي تيشهء ما قصه گفته اي؟

کي شعرِ دل سروده اي و شعر زندگي؟

تنها براي قافيه ها قصه گفته اي

در لابه لاي خواب گدا قصه خداست

ايا براي خواب گدا قصه گفته اي؟

زنجير قصهء عمو زنجير باف کو ؟

از پشت کوه  قصه ، کجا قصه گفته اي؟

وقتي نديده اي شب تنهايي مرا

از غربت نديده چرا قصه گفته اي؟

هرگز سر  خداي من و تو شلوغ نيست

ايا شبي براي خدا قصه گفته اي؟

قصه ...

یا هو...

در ميکدهء عشق ما

ساقي و ساغر نام دگرست

مِي ناب و پيمانه خم هم

نوع دگرست

در ميخانهء عشق ما

باده شراب ، رنگ و طعم دگر

و خرابي و خماري و مستي

چيز دگرست

در مکتب عشق ما

درد فراق و لذت وصال حرفهء دگر

مزه دگرست

در مسجد عشق ما

راز و نياز و نماز بگونه اي دگر

و عشق بازي با محبوب و معشوق

معناي دگر است

در مناجات عشق ما

ذکر و نجوا و نيايش باور دگر

و اه و اشک و سوز و گداز

مفهوم دگرست

در محراب عشق ما

اقامه و رکوع و سجود به شکل دگر

و قبله ما يه قله و يه قلب و يه قطره

و کعبه هم جاي دگر است ...

میکده عشق ...

حسرت خیس(10)

يار بي مهر و معشوق بي عشق من سلام ، سلام هاي تکراري مرا حتماً مي شناسي و حرفهاي بي جان و خسته ام که از پاي افتاده چرا که هر چه مي چرخد وهر جا که مي رود باز بي جواب برايم پس فرستاده مي شود

به خانه ام بيا ... اي يگانه يار ... انجا که بشر جز خنجرهاي از رو بسته ، نشاني از ادميت را در خود نمي يابند ... اه ، اي يگانه يار

چه درديست در ميان جمع بودن ولي در گوشه اي تنها نشستن

براي ديگران چون كوه بودن ولي در چشم خود ارام شكستن

براي هر لبي شعري سرودن ولي لبهاي خود همواره بستن

به رسم دوستي دستي فشردن ولي با هر سخن قلبي شكستن

به نزد عاشقان چون سنگ خاموش ولي در بطن خود غوغا نشستن

(از طرف یک دوست)

پرواز...

اي عاطفه بهار برخيز ، يك لحظه بيقرار بر خيز 

پاييز نشست در دل ما ، اي نغمه هر هزار برخيز

... نشسته‌ام و هي انتظار مي‌كشم تا بيايد كي از راه مي‌رسد؟ نمي‌دانم... دير نكرده است؟... نه! شايد دير نكرده نباشد ولي اين قدر هست كه من تحملم دارد كاملا ته مي‌كشد خيلي وقت است كه بي طاقت شده ام

از بس چشم چرخانده‌ام و هي اين طرف و ان طرف جست‌وجو كرده ام ديگر خسته شده‌ام اطمينان دارم كه خبر شدن از اين رفت‌هاي بي‌برگشت روزي تمام مي‌شود روزي كه خودم دچار اين فقره بشوم

زندگی ...

زندگي اموزگاري بي‌ترحم است و هر قدر هم كه خودت را به كوچه علي چپ بزني باز مي‌بيني كه به زور مي‌ايد و در دفتر ذهنت نقش‌هايي مي‌زند به خودت كه مي‌ايي مي‌بيني لاجرم چيزهايي را مي‌داني يا در واقع مي‌بيني كه چيزهايي را جبرا به تو اموخته است مثلا روزگار به تو مي‌اموزد كه در هر سن بايد منتظر شنيدن خبرهايي خاص باشي

واژه هایم چرا سپید شدند؟ غم استاد پیرشان کرده ست

کوچ ان وسعت همیشه سبز ، بی شکوه و حقیرشان کرده ست

بیتهایم سیاه پوشیدند ، ابر بر روی ماه پوشیدند

نکند اشتباه پوشیدند! بس که این درد پیرشان کرده ست

اشک در پشت واژه های یتیم ، می نشیند که کوه بغض شود

بغض هایی که پلک سنگینی ، در گلویم اسیرشان کرده ست

در گلویم اسیر دردی سخت ، رفته تا مغز استخوان غزل

استخوان در گلوی هر مصرع ، از نفس نیز سیرشان کرده ست

شعر وقتی که شعر ناب شود ، واژه وقتی که قیصری باشد

هر هجا جای روشنی دارد ، لحن تو سختگیرشان کرده ست

هر هجا جای روشنی دارد ، جای تو در کجای دنیا بود

قله هایی که فتح کردی ، عشق ، از تو منت پذیرشان کرده ست

قله هایی که فتح شد ، حالا ، می روی تو ، نمی روند انها

وقت رفتن نبود اما مرگ ، چه قدر زود دیرشان کرده ست!!!

تا سپیده ...

حالا من هم نشسته‌ام و هي انتظار مي‌كشم و هي چشم مي‌چرخانم و هي تمنا مي‌كنم تا ديگر داغي نبينم... تا بيايد روزي كه خودم دچار اين فقره بشوم...

بی بهانه...

درد
حرف نيست
درد نام ديگر من است
من چگونه خويش را صدا كنم

تو را به راستي
تو را به رستخيز
مرا خراب كن
كه رستگاري و درست كاري دلم
به دست كاري همين غم شبانه بسته است
كه فتح اشكار من
به اين شكست‌هاي بي‌بهانه بسته است

...

با ان‌كه جز سكوت جوابم نمي‌دهي
درهر سؤال از همه پرسيده‌ام تو را

من
سال‌هاي سال مردم
تا اين‌كه يك دم زندگي كردم
تو مي‌تواني
يك ذره
يك مثقال
مثل من بميري؟

نام تو نور
نام تو سوگند
نام تو شور
نام تو لبخند

بگفت احوال ما برق جهان است
دمي پيدا و ديگر دم نهان است
  
اي سلسله در سلسله در سلسله مويت
وي اينه در اينه در اينه رويت
چشمان تو چشمان تو هوهو
حق حق چه بگويم چه من از اين همه اويت
زيبايي سكراور رباني افاق!
بي‌شخصه شرابي تو و افاق ، سبويت
هر سبزه كه از خاك برايد ، كلماتت
در چاه ، فروريخته اسرار مگويت
اي زمزمه هر شب تنهايي جبريل
وي زمزم اواز خداوند ، گلويت
دريايي و هر چشمه به ژرفاي تو جاري
فردايي و هر لحظه شتابنده به سويت

پچ پچ...

من همسفر شراب از زرد به سرخ

من همره اضطراب از زرد به سرخ

يك روز به شوق هجرتي خواهم كرد

چون هجرت افتاب از زرد به سرخ

***********************

شعاع درد مرا ضرب در عذاب كنيد

مگر مساحت رنج مرا حساب كنيد

محيط تنگ دلم را شكسته رسم كنيد

خطوط منحي خنده را خراب كنيد...

**********************

افتاد ، ان سان كه برگ ، ان اتفاق زرد  مي‌افتد

افتاد ، ان سان كه مرگ ، ان اتفاق سرد ، مي‌افتد

اما ، او سبز بود و گرم كه ، افتاد

**********************

تا شعله در سريم ، پروانه اخگريم

شمعيم و اشك ما ، در خود چكيدن است

ما مرغ بي‌پريم ، از فوج ديگريم

پرواز بال ما ، در خون تپيدن است

**********************

ديشب باران قرار با پنجره داشت

روبوسي ابدار با پنجره داشت

يكريز به گوش پنجره پچ پچ كرد

چك چك ، چك چك ... چكار با پنجره داشت

بالاتر از عشق...

بالاتر از عشق کلیک کن

قطار رفت تو رفتي تمام ايستگاه رفت...

ابرهاي خبر اين چه باراني بود...

سخت سردم شده اين سوز زمستاني بود

قیصر ...

رفت تا دامنش از گرد زمين پاك بماند

اسماني‌تر از ان بود كه در خاك بماند

دل و دامان شب انگونه ز سوز دم او سوخت

كه گريبان سحر تا به ابد چاك بماند...

خبر اوار بود ، اواري صبحگاهي ، درست مثل اواز فرورديني ، خبر مرگ سيد حسن حسيني يار پيش رفته قيصر امين پور ، همو که برايش در اخرين کتابش "دستور زبان عشق" نوشته بود:

هر چه شعر گل کنم ، گوشهء جمال تو!

هر چه نثر بشکفم ، پيش پاي تو نثار

انگار اين بار قيصر جانش را شعر کرده براي رفيق! از او توقعي جز اين هم نبود که خودش مي گويد:

از تمام رمز و رازهاي عشق جز همين سه حرف ساده ميان تهي چيز ديگري سرم نمي شود ...

من سرم نمی شود ولی...

راستی

دلم که می شود!

بفرماييد فروردين شود اسفندهاي ما
نه بر لب ، بلكه در دل گل كند لبخندهاي ما

بفرماييد هرچيزي همان باشد كه مي‌خواهد
همان ، يعني نه مانند من و مانندهاي ما

بفرماييد تا اين بي‌چراتر كار عالم ، عشق
رها باشد از اين چون و چرا و چندهاي ما

سر مويي اگر با عاشقان داري سر ياري
بيفشان زلف و مشكن حلقه پيوندهاي ما

به بالايت قسم ، سرو و صنوبر با تو مي‌بالند
بيا تا راست باشد عاقبت سوگندهاي ما

شب و روز از تو مي‌گوييم و مي‌گويند ، كاري كن
كه «مي‌بينم» بگيرد جاي «مي‌گويند»هاي ما

نمي‌دانم كجايي يا كه اي ، انقدر مي‌دانم
كه مي‌ايي كه بگشايي گره از بندهاي ما

بفرماييد فردا زودتر فردا شود ، امروز
همين حالا بيايد وعده اينده‌هاي ما

در وصف مولوی...

مولوی ان عارف و مرد بزرگ

تک درخت عشق و استاد  سترگ

سوز بخش عاشقان راهرو

فیض بخش بیدلان در گرو

رهبر دانا به اهل زبدگان

رهنما بر سالکان در هر زمان

عارف از گوشه میخانه جست

رشته های وصل را با دوست بست

در ره عشق و محبت پا گذاشت

رهنما بر عاشقان بر جا گذاشت

خاک پای حضرت لولاک شد

جسم او از عشق بر افلاک شد

مثنویش مغز قران کریم

پر همی باشد ز اسرار رحیم

قرن ها گر بگذرد او زنده هست

از طفیل عشق او پاینده هست

باش عاشق همچو مولانای روم

تا نگردی تحت تاثیر هجو م

گوش کن اواز مولانای روم

تو نهی زهل چنین یک مرز و بوم

تو ز مولای به مولا باز رو

در ره عشق خدا با ساز رو

از خود از جملگی بیگانه شو

عاشق ان سانه و میخانه شو

غیر از دلدار بگذر از همه

تا بیبینی خود چو دارد زمزمه

گوش کن اواز ان دلدار را

نعره منصور را در دار را

خود همی گوید بیا دیوانه شو

با محبت پیشه گان همخانه شو

عاشقی با روی مولا زندگیست

باختن دل را به مولا بندگیست

پس بشو تو با محبت پیر پیر

ور بمیری با محبت میرمیر

گفت هجران سوز و ساز مولوی

شمه ای از بحر  باز مثنوی

خدایا!

خدایا ! دلم باز امشب گرفته
بیا تا کمی با تو صحبت کنم
بیا تا دل کوچکم را
خدایا فقط با تو قسمت کنم

***
خدایا ! بیا پشت ان پنجره
که وا می شود رو به سوی دلم
بیا ، پرده ها را کناری بزن
که نورت بتابد به روی دلم
***
خدایا! کمک کن به من
نردبانی بسازم
و با ان بیایم به شهر فرشته
همان شهر دوری که بر سردر ان
کسی اسم رمز شما را نوشته
***
خدایا! کمک کن
که پروانه شعر من جان بگیرد
کمی هم به فکر دلم باش
مبادا بمیرد
***
خدایا! دلم را
که هر شب نفس می کشد در هوایت
اگرچه شکسته
شبی می فرستم برایت

محتسب...

بــــــــس کن سرو صـــــدا را بهتان ناروا را

ما را به خويش بسپــــــار ای محتسب خدا را

تهمت مبند برمن بر بی خودی و مســــــــتی

هوشدار ، لب نگهدار ، نشناخـــتی تو ما را

من راه دل گزيـــنم ، انديــــشــه افــــرينـــم

از تنــــگنـــا پريدم ، گردن مزن بقـــــــا را

بی جـــام و باده مستم ، دل پای عشق بستم

تقـــــوا بجا شکســـتـــم تــقـــــوای نابجا را

مهر سکوت بشکست ، درشد عنانم از دست

عشقـــــم نمود سرمست ، تا پر شدم هما را

عشق است خلق و خويم ، انديشه نـــکويم

جز درگه اش نپويم دانم ره بجـــــــــــــا را

بيتاب و ناصبورم ، از دوست دور دورم

شرمنــــــــــــده حضورم ، ميجويم اشنا را

بر لب حديث الــــــــــفت ، دل ايت محبت

هرجا که پاگـــــــــــذارم ، اتش زنم ريا را

ای محتسب گذارم چون خود مکن شمارم

بيجا مزن به تارم اهنگ مــــــــــــــدعا را

با های و هوی مستــی ، دار و ندار هستی

در پای دوســــت ريزم ، برجا کنم وفا را

عصای سفید

نزد همه بي بصر شود خار و خجل

وز کور دلي اسير ماند در دل

بگريز ز تيرگي روشندل باش

چون کوري چشم تو بهتر ز کوري دل


در اسمان دو چيز مرا افسون ميکند

يکي ابي اسمان ...

 و ديگري خدا ..

انرا مي بينم  اما ميدانم که نيست ...

او را نمي بينم .. و ميدانم که هست...

 

http://raze-cheshm.parsaspace.ir/flash/ابیه%20ابی....swf

عصای سفید ...

عصاي سفيد يعني چه...يعني يک دنيا تيرگي.....يک دنيا تنهايي....يک دنيا...؟؟؟

چرا عصا بايد سفيد باشه...چرا قرمز ، ابي و يا رنگاي ديگه نباشه...جدا چرا....

دلم ميخواد با دنياي پر رمزو راز نابيناهاي عزيز اشنا بشم....بفهمم اونا دنيا رو چه رنگي ميبينن...

اصلا رنگ در نظر اون يعني چي...يه روز با يه نابيناي عزيز اشنا شدم....ازش پرسيدم دنياي شما چه رنگيه....فکر ميکنيد چي گفت....

دنياي من رنگي نداره...ولي شايد سياه باشه...نه شايدم يه رنگ شاد...نميدونم...هر رنگي باشه خوبه......

يه لحظه از خودم لجم گرفت....چرا من با اين وجود که از نعمت چشم بهره بردم

...ولي چرا بعضي وقتها ناشکري مي کنم....بهش گفتم شما رنگارو چه جوري حس ميکنيد......

گفت: رنگه سرخو با داغي حس ميکنم....با سوختن....با گرمي محبت....

رنگ زردو با تنفر حس ميکنم....وقتي کسي به من بي مهري کنه و من ازش متنفر بشم رنگ زرد برام تداعي ميشه.....

رنگ ابيو با حس ارامش خودم.....

رنگ سياهو با تنهايي....با بي کسي....با همين بدون چشم بودن...

از همه مهمتر بعضي وقتا رنگ سفيد و حس ميکنم.....وقتي ميبينم از دنياي شما چه جوري صحبت ميکنن...

چه چيزايي ميگن....خدا رو شکر ميکنم که چشم ندارم .....خدا رو شکر ميکنم که با چشام نميتونم مرتکب گناه بشم.....خدايا شکرت....

ديدم يه دفعه يکي اومد دنبالش درست که نگاه کردم ديدم اونم نابيناست.....

هردوشون عصاهاي سفيدشونو در اوردند و با هم رفتن.....رفتم تو فکر.....اونقدر به اين مسير طولاني اونا نگاه کردم که اونا به دو نقطه سفيد تبديل شدن.......

***

کنار پارک در گوشه اي خلوت نشسته بود و عصاي سفيد جمع شده اش را محکم در دست گرفته بود

صداي غرش اسمان او را به خود اورد

از جا بر خاست و دستش را براي گرفتن قطرات خنک باران دراز کرد

ناگهان سردي چيزي را در کف دستش حس کرد

پسرک در حالي که با عجله از کنار ش مي گذشت فرياد زد:

"مامان ! پول رو دادم به اون گداهه !"

حسرت خیس (9)

پلکهاي مرطوب مرا باور کن ، اين باران نيست که مي بارد

صداي خسته من است که از چشمانم بيرون مي ريزد

ترانه هايم را بخوان حرفهايم را گوش کن

و به قلبم بنگر انگاه مرا محکوم به تنهايي کن

شنيده بودم کتاب خواندن را خيلي دوست داري

خواستم کتابي شوم پيشکش چشمانت

فهميدم که تو خود ناشري وکتابت پيشه توست

گريه هاتو مي شمردم دختر شب هاي پاييز

نفس هات تبسم ماه خنده هات باغهاي گلريز

نفس هاي مهربونت سبزي باغ ترانست

چشم هاي قشنگ و نازت واسه شعرام بهانست

دشت ابريشم موهات مثل خورشيد طلايي

قصه ها از تو نوشتن دختر پاييز کجايي؟

(از طرف يک دوست)


يادت باشه گاهي يه لبخند کوچيک خيلي معجزه ميکنه

كاش مي امدي

مدتهاست از اخرين ديدارت ، خواب پرنده هايت را ميبينم

بخوان اي چرخ ريسک ! نغمه ات را

بران شاخ برهنه ي بي گل و برگ

که داري انتظار نو بهاري

ولي من اين دل بي ارزو را

که از شور قيامت هم نجنبد

کنم خوش با کدامين انتظاري ؟

وقتي چشمات ديگه اشكي براي ريختن نداشته باشه

وقتي ديكه هر چي دل تنگت خواسته باشه گفته باشي

وفتي ديگه دفتر و قلم تنهات گذاشته باشند

وقتي احساس مي كني تنها ترين تنهاي دنيا هستي

چشمهايت را ببند و با تمام وجود از خدا بخواه كه صدات كنه

اگه گل بودم شاخه اي از خودم تقديمت ميکردم

اگه اشک بودم زير پاهات مي باريدم

اگه بهار بودم شکوفه اي از عشق تقديمت ميکردم

اگه ساز بودم دوست داشتني ترين اهنگ را برايت مي زدم

اما افسوس که نه بهارم نه اشکم نه بارانم و نه ساز

اما هرچه هستم هر جا باشم هميشه خواهم گفت ...

***

شايد" زندگي " ان جشني نباشد كه ارزويش را داشتي

اما حال كه به ان دعوت شده اي ، تا ميتواني زيبا "برقص"

سکوت دردناک است اما در سکوت است که همه چيز شکل ميگيرد و در زندگي ما

لحظه هايي هست که تنها کار ما بايد انتظار کشيدن باشد درون هرچيز در اعماق

هستي نيرويي هست که چيزي را مي بيند و مي شنود که هنوز قادر به درکش

نيستيم هر انچه امروز هستيم از سکوت ديروز زاده شده است

خطائي کردن و ان را اصلاح نکردن خود به منزله ارتکاب خطائي ديگر است

عقل و دل...

دل می گوید : عشق اوردم!

عقل گوید : عشق!

عشق چیست؟

دل : مفهوم بودن است!

عقل : بودن ، بودن برای چه؟ به کجا؟

دل : به ان بالا!

عقل : تا اسمانها؟

دل : خیلی بالاتر ، تا خلوص خاص حضرت عشق!

عقل : چه خوب! من هم می توانم بیایم؟

دل : تو ، نه! ولی اگر خود را فراموش کنی ، با بال های (ع) و(ش) و(ق)،اری!
عقل : چگونه؟

دل : «ع» عبیر است ، نسیم دل نواز است

«ع» عطر دلنشین ایمان است به حضرت دوست

«ع» عالم معناست ، عینیت است ، عهد است ، عدم است ، نیست شدن است و دوباره هستی یافتن!

عقل : این همه معنا دارد؟

دل : هر کدامش دنیایی اند ، مرحله ایی اند ، بوی عطر و عبیر را می شنوی ، علاقمند می شوی ، بعد باید دل بکنی ، اگر عالم معنا را می خواهی ، باید نیست و فنا شوی!

عقل : خب (ش)چیست؟
دل : «ش» شیرینی اشنایی است ، شهد است ، شهادت است ، شراب است ، سپس شکر

«ش» شمشاد است ، قامت بالای دلبر است!

«ش» شقایق است ، شوق است ،شوق به معشوق را می خواهی ، شراب عشقش را بنوش ! انگاه قول دوستی با تو می بندد

یعنی ، همان«ق» قول الهی ، قسم الهی ، قلم است و قلم ، همه هستی است

«ق» قدرت رب جلیل است ، قاعده هستی است ، قامت یار است ، قول دوستی است ، انچه همه محتاج انیم!
«ق» قسط است ، عدالت است ، که عاشق به معشوق می رسد

می بینی! «ع» و«ق» یکی اند و «ش» شرح این دوست!

همه یکی اند ، همه عشق اند! یعنی ، بالا ترین!

عقل : بالاتر هم هست؟

دل : اری بالاتر هم هست، دوست داشتن!

عقل : ان دگر چیست؟
دل : دوست داشتن با «د» شروع می شود

«د» دعای سحر است ، دعوت به دیدار است ، دل پردرد است ، دیدگانت سرریز خون می شود ، دیوانه باید بشوی ، دیگر از عشق گذشته ای !

بعد ، میرسی به «و» او واحد است ، حضرت عشق !

واجب الوجود از اسما اوست !

وادی درد است ، اگر عاشقی !

وارث مهربانی است ، اگر دل بدهی !

«و» وصف زیبایی !

وصل عاشق و معشوق است

«و» وهم سبز دوست داشتن است!

اما ، «س» :

«س» یعنی ، سبحان الله بگویی ، سوگند یاد کنی و سبوی نفس را بکشی

انگاه ساغر عشق را نوش کنی و سافی مجلس مستان شوی .

سپس سالک راه شوی ، تا ... چکاد هستی

«س» یعنی ، سجاده نمازت را پهن کنی

سرشار از عشق شوی و سرشک تا سراج راه شوی و سرمد بمانی

انگاه سروش اسمانی را به سرور ، در دل میشنوی

سپس سزاوار پرستیدن

اگر سفال تنت را در راه دوست بکشی !

انگاه میرسی به «ت» :

«ت» یعنی ، تبارک الله به سویت مینگرد !

اگرتباه کنی نفست را

سپس تاراج رفتن دلت را با کجاوه عشق شاهد باشی

اگر تجسم عینی عاشقی شوی

تپش دلت را میشنوی

که تمثیل عشق شدی!

سپس میرسی به «د»، همان که :

داغ درد و دریغ بر پیشانی دل دارد !

از دوری دلبر !

اگر حضرت عشق دستی بر دلت کشید !

درخشش نور را در دل میبینی !

سپس ، دف زنان و سماع کنان به دیار دلبر که همان

دهکده ی دلدادگی است ، گام میگذاری

انگاه میرسی به «الف» قامت دوست ! در این لحظه باید

با اخلاص ، احرام بپوشی !

و اعتکاف پیش گیری

انگاه حضرت عشق اجابتت میکند

و این لطیف ترین اجر توست !

سپس ، انجیل به دست می نشینی

و افطار خود را با یک لقمه

اغماض باز میکنی .

وقتی رسیدی به «ش» یعنی ، نیمه راه را امدی! ان زمان است که ،

شاهد شکر دهان و شاعر شکر گفتار میشوی

و شاکر به درگاهش

و شایسته ی زیستن با عشق

اگر شتابناک و شوقمند در تعالی روح بکوشی

و شراب بی خوشی را نوش کنی

و شرح دلدادگی خود را بیان ،

که شرط عاشقی همین است !

سپس میبویی ،

شمیم شوقناک عشق را

و دلت ، شرحه شرحه میگردد  در شوق دیدار دلبر

در این لحظه است که ،

شبیه حضرت عشق میشوی !

دوباره میرسی به «ت» ، از ان رد شو که قبلا برایت گفته ام ، ولی «ت» امده است که به تو بگوید :

با توکل تلاش کن!

ولی تسلیم باش!

بالاخره میرسی به اخر کار ؛ یعنی ، «ن» تا دوست داشتن ! کامل شود

در این جا اگر ،

نائم باشی از لغزش هایت

ناجی خواهی امد ، یعنی ،

نور نجات بخش!

سپس ، نکهت شبنم و پاکی را میبویی !

و نگاهبان حضرت عشق میشوی و عمری به ،

نیایش یار می پردازی و انگاه

ندیم عشق می شوی و در اخر جوهر هستی را

نوش میکنی و همه ی وجودت حضور سبز او میگردد

دل لحظه ای سکوت کرد و روی به عقل کرد و گفت :

اینجا خلوت خاص حق است ، دیگر جای تو نیست !

دیگر تو ، توان فهمیدن ، حتی شنیدن ان را نداری !

باید بروی دنبال کارت ، پی همان استدلال های چوبین !

عقل با دلخوری سر به پایین انداخت و در حالی که انگشت حیرت به دندان میگزید رفت !

دل طربناک و ترانه خوان به سوی «پژواک رنگین کمان» پر گشود تا سر سفره دوست ، لقمه نور نوش کند !

چهار پایه...

خشت اول حديث با هم بودن
خشت اخر دو دوست با هم دشمن
تصوير تو خشت خام باران زده اي
بر سينه ديوار ترك خورده من

پشت سخنت شنيده اي پنهان است
مرواريد سپيده اي پنهان است
هر چند دو بيت بيشتر نتوانم
در هر بيتي قصيده اي پنهان است

بطري ها چوب پنبه هاشان در گوش
ليوان ها با دهان خواهش خاموش
بطري شكسته ناگهان انگور
ليوان شكسته گر بهء بازيگوش

اي اسب سپيد پير كي گاه تو بود؟
اي بخت سپيد كي به دلخواه تو بود؟
از ان همه سنگ اسيا گرداندن
سهم تو همين توبره كاه تو بود

حرفي جان از بادكنك مي گيرد
گفتيم اگر بادكنك بپذيرد
بر گردن هر بادكنك يك گره است
كه باز شود بادكنك مي ميرد

حرفي است كه گفتنش پشيمان شده است
روي از همه پوشيدن و پنهان شدن است
بي روي تو روسياه عالم شده ايم
اين اخر افتابگردان شدن است

هي برگ به برگ يادها مي ايند
يادها و مبادها مي ايند
تنها گره روسري ات مي داند
كي ان همه گرد بادها مي ايند

نيزار شكسته جاي پاي صياد
هر ني كه شكست شد دهان فرياد
از نيزاران چشمهايت پر زد
مرغابي خواب خوابت اشفته مباد

هر شب من و ماهتاب پشت شيشه
خواب از تو خيال خواب پشت شيشه
گلدان سياه كاكتوسم اي دوست
دلبسته به افتاب پشت شيشه

در خانه نشسته بود و هي پا مي زد
پا مي زد و پا مي زد و در جا مي زد
ديوانه كه با دوچرخهء بي چرخش
هر شب در خانهء شما را مي زد

همسايه غمي نيست بدين پايه رسد
هر جا كه غمي خوار و سبك مايه رسد
كي مي داند كيست كه اينجا خفته است
همسايه مگر بداد همسايه رسد

برگي پر زد انار اويزان شد
فانوس سر مزار اويزان شد
پاييز رسيد ماهيان كوچيدند
تنگ ماهي به دار اويزان شد

در خانهء اب خواب كي بنشيند
پاي چشمه سراب كي بنشيند
اميد به نا اميدي من چه كند
اين برف به روي اب كي بنشيند

پرواز پرنده را قفس گوش نكرد
از عشق نوشتيم هوس گوش نكرد
از ان روزي كه عاقبت مي ايد
هر چه گفتيم هيچ كس گوش نكرد

پشت ديوار چشمه اي و ماهي است
يا خلوت عاشقانهء دلخواهي است
دست تو به ميله هاي ديدن نرسيد
اين شعر چهار پايهء كو تاهي است

حسرت خیس(8)

غربت راحتما نبايد لاي الفباي شهري غريب بيابي و يا جايي پشت لحظه هاي اشنا!

همين که عزيزت نگاهش را به ديگري تعارف کند کافيست

تا تو غريب شوي!

سلام سلامي به گرمي حرارت خورشيد سلامي به زيبايي گل سرخي در هنگام شکفتن

سلامي به زيبايي تمام زيبايي ها به تو که بهتريني سلام به ان کس که قلبم براي او مي تپد

زماني که فرصتي براي دوست داشتن و اشنايي نيست و دروغ و فريب را بر اين روزگار اوار مي بينم . . .

ساز خود را بر ميدارم و مثل هميشه تنها در دنيايم مي نوازم

ضرب اهنگ من نت هاييي است خسته که از دل برميخيزد و و نيرنگ ها را فرياد ميزند

دنياي من جز من نيست و من جز دنيايم نيستم و اين نواها تنها عبوري است چون مرهم بر خسته دلي شکسته ... !!!

نوشتنم براي نمردن است ، وگرنه روزهاست چتر خسته سکوت را هم بسته ام

اما بگذار بنويسم چند فانوس روشن از اسمان برايت اورده ام با چند خواب که تعبير نشد

تا بگذاري ته چمدان رفتنت دعاي خيرم را روي لباس هايت بگذار تا عطرش نرود

تنهايي پر هياهو را من برميدارم و از روزهاي با هم بودنمان به تو خرده ريز خاطره هاي دور را مي دهم

تا فراموش کردنشان کار سختي نباشد

تو با يک جرعه از درياي يادت ميــان بــاغ قـلبـــم جــا گــرفتــي

تو اي مغرورترين" فردا روز محاکمه ي توست ، اعدام يا حبس ابد جزئيات خيانت

معلوم نيست ، اما اثر انگشت تو روي قلبي شکسته پيدا شد

اگر ميدانستم به

واسطه ي سرقت محبت مرا در دادگاه چشمانت محاکمه خواهي کرد و خود به

قضاوت خواهي نشست و مرا به جرم صداقت و مهرباني از همه چيز محروم خواهي

کرد و به پشت ميله هاي زندان تنهايي خواهي انداخت هرگز چشم به سوي

پنجره ي هميشه غمگين چشمانت نمي گشودم

تو......... ::

اي کاش مي دانستي شبها تنها ستاره اي را که به نامت زده ام به چشمانم سنجاق مي کنم...

تا يادم نرود در روي زمين هم کسي هست که سبزي لحظه هايش روزي ارزويم بود ...

تقديم به چشم هايي که در راه ماندند و دل هايي که انها را راندند

تقديم به اشک هايي که غرورشان شکست و عهدهايي که کسي انها را نبست

تنها براي تو مي نويسم بيا زير سايه امن ترين سايه بان هستي ، دلواپس دلواپسي هاي يکديگر باشيم

(از طرف یک دوست)

دلتنگ...

دلتنگ دل تنگم
بي تاب بي تابم
بيدار بيدارم
امشب نميخوابم

از تو چه پنهان ، خواب تو را ديدم
از ترس بيداري با گريه خنديدم
از تو چه پنهان ، پروانه دلگيره
امروز راهي شو فردا ديگه ديره

دلتنگ دل تنگم
بي تاب بي تابم
بيدار بيدارم
امشب نميخوابم

بارون نميباره تو اين كوير درد
بانوي شبنم كُوش ، به خونمون برگرد
به خونمون برگرد بانوي بيداري
تو كه گل رو دامنت داري
خورشيدو ميبردن تو گريه ميكردي
تعبير خوابم شد اين كه تو برگردي

دلتنگ دل تنگم
بي تاب بي تابم
بيدار بيدارم
امشب نميخوابم

هر گز عاشق مشو

ايمانت را دوباره بکاو
چيزي جا مانده است
ايمانت را دوباره بساز
اشتباهي شده است

بجو، بگرد، بکاو
نه اندرون گنجه را
نه اعماق جيبت را
بکاو اندرون قلبت را
اري ، اشتباهي شده است
تکاندني دوباره مي خواهيم
چيزي جا مانده است

ايا معجزه مي خواهي؟
پس ايمانت را محکم کن
مي پرسي چگونه؟!
عاشق شو
اري ، اما چگونه؟!
بچه شو
براي عاشق بودن
مي بايد بچه بودن
بچه شدن ، بچه ماندن

اما عاشقي بچه بازي نيست
عاشقي کار هر مرد و نامردي نيست
عاشقي از خود گذشتن مي خواهد
بال پرواز دراوردن
چونان قاصدک گرد جهان گرديدن مي خواهد

عاشقي وارستگي ، ني وابستگي ، مي خواهد
عاشقي راستي ، پاکي ، سادگي مي خواهد
عاشقي بچگي مي خواهد
عاشقي عزم رفتن و رفتن
حتي گر به مقصد نرسيدن مي خواهد

اري مي دانم ، عاشقي سخت است
پس چون نداري تن رنج ديدن و قلب رنجيدن
ترا پند مي دهم نازنينم:

هرگز عاشق مشو
عاشقي رنج است

لیلی نام تمام دختران زمین(5)

ليلي، پروانه خدا

لیلی پروانه خدا ...

شمع بود ، اما کوچک بود نور هم داشت اما کم بود

شمعي که کوچک بود و کم ، براي سوختن پروانه بس بود

مردم گفتند: شمع عشق است و پروانه عاشق

و زمين پر از شمع و پروانه شد

پروانه ها سوختند و شمع ها تمام شدند

خدا گفت: شمعي بايد دور ، شمعي که نسوزد ، شمعي که بماند

پروانه اي که به شمع نزديک مي سوزد ، عاشق نيست

شب بود ، خدا شمع روشن کرد شمع خدا ماه بود شمع خدا دور بود

شمع خدا پروانه مي خواست ليلي ، پروانه اش شد

بال پروانه هاي کوچک زود مي سوزد ، زيرا شمع ها ، زيادي نزديکند

بال ليلي هرگز نمي سوزد ليلي پروانه شمع خداست

شمع خدا ماه است ماه روشن است ، اما نمي سوزاند

ليلي تا ابد زير خنکاي شمع خدا مي رقصد

ليلي، نام ديگر ازادي

لیلی نام دیگر ازادی ...

دنيا که شروع شد زنجير نداشت ، خدا دنياي بي زنجير افريد ادم بود که زنجير را ساخت ، شيطان کمکمش کرد

دل ، زنجير شد دنيا پر از زنجير شد و ادم ها همه ديوانه زنجيري!

خدا دنيا را بي زنجير مي خواست نام دنياي بي زنجير اما بهشت است

امتحان ادم همين جا بود دستهاي شيطان از زنجير پر بود

خدا گفت: زنجيرهايتان را پاره کنيد شايد نام زنجير شما عشق است

يک نفر زنجيرهايش را پاره کرد نامش را مجنون گذاشتند

مجنون اما نه ديوانه بود و نه زنجيري اين نام را شيطان بر او گذاشت

شيطان ادم را در زنجير مي خواست

ليلي ، مجنون را بي زنجير مي خواست

ليلي مي دانست خدا چه مي خواهد

ليلي کمک کرد تا مجنون زنجيرش را پاره کند

ليلي زنجير نبود ليلي نمي خواست زنجير باشد

ليلي ماند زيرا ليلي نام ديگر ازادي است

لیلی نام تمام دختران زمین(4)

شيطان از انتشار ليلي مي ترسد . . .

شیطان از انتشار لیلی می ترسد ...

خدا به شيطان گفت: ليلي را سجده کن شيطان غرور داشت ، سجده نکرد

گفت: من از اتشم و ليلي گِل است

خدا گفت: سجده کن ، زيرا که من چنين مي خواهم

شيطان سجده نکرد سرکشي کرد و رانده شد ، و کينه ليلي را به دل گرفت

شيطان قسم خورد که ليلي را بي ابرو کند و تا واپسين روز حيات ، فرصت خواست

خدا مهلتش داد

اما گفت: نمي تواني ، هرگز نمي تواني

ليلي دُردانه ي من است قلبش چراغ من است و دستش در دست من

گمراهي اش را نمي تواني ، حتي تا واپسين روز حيات

شيطان مي داند ليلي همان است که از فرشته بالاتر مي رود

و مي کوشد بال ليلي را زخمي کند عمريست شيطان گرداگرد ليلي  مي گردد

دستهايش پر از حقارت و وسوسه است

او بد نامي ليلي را مي خواهد بهانه ي بودنش تنها همين است

مي خواهد قصه ليلي را به بي راهه کشد

نام ليلي ، رنج شيطان است شيطان از انتشار ليلي مي ترسد

ليلي عشق است و شيطان از عشق واهمه دارد....

اسب سر کش در سينه ليلي

اسب سرکش در سینه لیلی ...

ليلي گفت: موهايم مشکي ست ، مثل شب ، حلقه حلقه و مواج ، دلت توي حلقه هاي موي من است

نمي خواهي دلت را ازاد کني ؟ نمي خواهي موج گيسوي ليلي را ببيني ؟

مجنون دست کشيد به شاخه هاي اشفته بيد و گفت: نه نمي خواهم ، گيسوي مواج ليلي را نمي خواهم دلم را هم

ليلي گفت: چشمهايم جام شيشه اي عسل است ، شيرين

نمي خواهي عکس ات را توي جام عسل ببيني؟ شيريني ليلي را ؟

مجنون چشمهايش را بست و گفت: هزار سال است عکسم ته جام شوکران است

تلخ ، تلخي مجنون را تاب مي اوري ؟

ليلي گفت: لبخندم خرماي رسيده نخلستان است

خرما طعم تنهايي ات را عوض مي کند نمي خواهي خرما بچيني ؟

مجنون خاري در دهانش گذاشت و گفت: من خار را دوستتر دارم

ليلي گفت: دستهايم پل است پلي که مرا به تو مي رساند بيا و از اين پل بگذر

مجنون گفت: اما من از اين پل گذشته ام انکه مي پرد ديگر به پل نيازي ندارد

ليلي گفت: قلبم اسب سرکش عربيست بي سوار و بي افسار عنانش را خدا بريده

اين اسب را با خودت مي بري ؟

مجنون هيچ نگفت ليلي که نگاه کرد ، مجنون ديگر نبود ، تنها شيهه اسبي بود و رد پايي بر شن

ليلي دست بر سينه اش گذاشت ، صداي تاختن مي امد

اسب سرکش اما در سينه ليلي نبود !

لیلی نام تمام دختران زمین(3)

ليلي، زير درخت انار . . .

لیلی زیر درخت انار ...

ليلي زير درخت انار نشست

درخت انار عاشق شد ، گل داد، سرخ سرخ

گلها انار شد ، داغ داغ هر اناري هزار دانه داشت

دانه ها عاشق بودند ، دانه ها توي انار جا نمي شدند

انار کوچک بود دانه ها ترکيدند انار ترک برداشت

خون انار روي دست ليلي چکيد

ليلي انار ترک خورده را از شاخه چيد مجنون به ليلي اش رسيد

خدا گفت: راز رسيدن فقط همين بود

کافي است انار دلت ترک بخورد...

ليلي، رفتن است . . .

لیلی رفتن است ...

خدا گفت: ليلي يک ماجراست ، ماجرايي اکنده از من ماجرايي که بايد بسازيش

شيطان گفت: تنها يک اتفاق است بنشين تا بيفتد

انان که حرف شيطان را باور کردند ، نشستند و ليلي هيچ گاه اتفاق نيفتاد

مجنون اما بلند شد ، رفت تا ليلي را بسازد

خدا گفت: ليلي درد است ، درد زادني نو تولدي به دست خويشتن

شيطان گفت: اسودگيست ، خيا ليست خوش

خدا گفت: ليلي ، رفتن است عبور است و رد شدن

شيطان گفت: ماندن است فرو رفتن در خود

خدا گفت: ليلي جستجوست ليلي نرسيدن است و بخشيدن

شيطان گفت: خواستن است ، گرفتن و تملک

خدا گفت: ليلي سخت است دير است و دور از دست

شيطان گفت: ساده است همين جايي و دم دست

و دنيا پر شد از ليلي هاي زود ليلي هاي ساده و اينجايي

ليلي هاي نزديک لحظه اي

خدا گفت: ليلي زندگيست زيستني از نوعي ديگر

ليلي جاودانگي شد و شيطان ديگر نبود

مجنون، زيستني از نوعي ديگر را برگزيد و مي دانست که ليلي تا ابد طول مي کشد ....

لیلی نام تمام دختران زمین(2)

ليلي، تشنه تر شد...

لیلی تشنه تر شد ...

ليلي گفت: امانتي ات زيادي داغ است زيادي تند است

خاکستر ليلي هم دارد مي سوزد ، امانتي ات را پس مي گيري؟

خدا گفت: خاکسترت را دوست دارم ، خاکسترت را پس مي گيرم

ليلي گفت: کاش مادر مي شدم ، مجنون بچه اش را بغل مي کرد

خدا گفت: مادري بهانه عشق است ، بهانه سوختن ، تو بي بهانه عاشقي ، تو بي بهانه مي سوزي

ليلي گفت: دلم زندگي مي خواهد ، ساده، بي تاب ، بي تب

خدا گفت: اما من تب و تابم ، بي من مي ميري. . .

ليلي گفت: پايان قصه ام زيادي غم انگيز است ، مرگ من ، مرگ مجنون ، پايان قصه ام را عوض 

مي کني؟

خدا گفت: پايان قصه ات اشک است  اشک درياست ، دريا تشنگي است و من تشنگي ام ، تشنگي

 و اب ، پاياني از اين قشنگتر بلدي؟

ليلي گريه کرد ليلي تشنه تر شد خدا خنديد...


ليلي، نام تمام دختران زمين است . . .

لیلی نام تمام دختران زمین ...

خدا مشتي خاک را برگرفت مي خواست ليلي را بسازد

از خود در او دميد و ليلي پيش از انکه با خبر شود ، عاشق شد

سالياني ست که ليلي عشق مي ورزد ليلي بايد عاشق باشد.

زيرا خدا در او دميده است و هر که خدا در او بدمد ، عاشق مي شود

ليلي نام تمام دختران زمين است؛ نام ديگر انسان

خدا گفت: به دنيايتان مي اورم تا عاشق شويد

ازمونتان تنها همين است : عشق ، و هر که عاشق تر امد ، نزديکتر است پس نزديکتر اييد، نزديکتر

عشق ، کمند من است کمندي که شما را پيش من مي اورد کمندم را بگيريد

و ليلي کمند خدا را گرفت

خدا گفت: عشق فرصت گفتگو است ، گفتگو با من

با من گفتگو کنيد

و ليلي تمام کلمه هايش را به خدا داد ، ليلي هم صحبت خدا شد

و ليلي مشتي نور شد در دستان خداوند !

لیلی نام تمام دختران زمین(1)

ليلي، خودش را به اتش کشيد...

لیلی خودش را به اتش کشید ...

خدا گفت: زمين سردش است. چه کسي مي تواند زمين را گرم کند؟

ليلي گفت: من.

خدا شعله اي به او داد ليلي شعله را توي سينه اش گذاشت سينه اش اتش گرفت

خدا لبخند زد ليلي هم

خدا گفت: شعله را خرج کن زمينم را به اتش بکش

ليلي  خودش را به اتش کشيد خدا سوختنش را تماشا کرد

ليلي مي ترسيد مي ترسيد اتشش تمام شود

ليلي چيزي از خدا خواست  خدا اجابت کرد

مجنون سر رسيد مجنون هيزم اتش ليلي شد

اتش زبانه کشيد اتش ماند زمين خدا گرم شد

خدا گفت : اگر ليلي نبود ، زمين من هميشه سردش بود ...

حسرت خیس(7)

گفته بودي دلتنگي هايم را با قاصدک ها قسمت کنم تا به گوش تو برسانند
مي گفتي قاصدکها گوش شنوا دارند غم هايت را در گوششان زمزمه کن و به باد بسپار
من اکنون صاحب دشتي قاصدکم اما مگر تو نمي دانستي قاصدکهاي خيس از اشک مي ميرند؟
مرسي از خودت....مرسي از روح اگاهت
براي اولين شب بدون وجودت به شهر روياها پا گذاشتم
تو رويا از اينکه نبودي پيشم پريشون بودم اما وقتي بيدار شدم بر عکس هر روز خوب بودم
خيلي خوب همه متعجب بودن......بازم ممنونتم
ديشب داشتم با يه ادم 55 ساله حرف مي زدم
بهم گفت هيچ وقت "من" رو فداي "ما" نکن.....هيچ وقت!
من بر عکسِ تو بودم
تو هيچ وقت "من" رو فداي "ما" نکردي اما من براي 1 درصد احتمال که بتونيم "ما" شيم ، "من" رو در هم شکستم!
اره من هيچ وقت حرمت داشته هام رو نداشتم
براي "من" متاسفم!!!!!!!!!!!!بهش ظلم کردم به خاطر تو
دست از سرخوابم بردار يا اگه مياي مثلِ هميشه ات مثل هر لحظه ات مغرور باش
اينجوري با واقعيتت فرقي نداري برام
اما تو خواب عذاب مي کشم چون اينقدر دوست داشتني مي شي که من به اينکه تو رو دارم تو خواب مي بينم يا کس ديگه رو شک مي کنم!
چون يه دنيا غرور+يه قلب يخي+يه دريا بي رحمي=تو

(از طرف یک دوست)

یوسف و زلیخا

زليخا مغرور قصه اش بود زليخا به همنشيني نامش با يوسف مي نازيد
زليخا بر بلنداي قصه رفت و گفت رونق اين قصه همه از من است
اين قصه بوي زليخا مي دهد کجاست زني که چون من شايسته عشق
پيامبري باشد ، تا بار ديگر قصه اي اين چنين زيبا شود؟
قصه ديگر نازيدن زليخا را تاب نياورد و گفت: بس است زليخا ! بس است
از قصه پايين بيا ، که اين قصه اگر زيباست ، نه به خاطر تو ، که زيبايي همه از يوسف است
زليخا گفت: من عاشقم و عشق رنگ و بوي هر قصه اي است . عمريست که نامم را در حلقه عاشقان برده اند.
قصه گفت : نامت را به خطا برده اند ، که تو عشق نمي داني.
تو هماني که بر عشق چنگ انداختي  تو اني که پيرهن عاشقي را به نامردي
دريدي. تو امدي و قصه ، بوي خيانت گرفت . بوي خدعه و نيرنگ
از قصه ام بيرون برو تا يوسف بماند و راستي
و زليخا از قصه بيرون رفت 

زلیخا عشق نمی داند ...


خدا گفت: زليخا برگرد که قصه جهان ، قصه پر زليخاست و هر روز هزارها پيرهن پاره مي شود از پشت... اما زليخايي بايد، تا يوسف ، زندان را بر او برگزيند...
و قصه را و يوسف را ، زيبايي همه اين بود...
زليخا برگرد!

حسرت خیس(6)

من به تنهايي خود ساعت ها گريه کردم

ديدم ان کنج غم الوده هنوز

مانده صد شاخه خشکيده ياس

با خود اين زمزمه کردم

مرو اي غم که در اين کلبه مرا هم نفسي نيست

بي تو در خانه ي من همدم فريادرسي نيست...

روي برف ها ي سپيد،روي تن ابرهاي نرم،روي زمين بيابان که از فرط خشکي به سپيدي مي زند روي امواج کف الود اب دريا ميشه نوشت که اينجا يه ردپا مونده رد پايي مثل رد يک گلبرگ مثل تن يه گل،مثل ردپاي ياس سپيد


بهت گفتم گوشه اي از قلبم را برايت کنار خواهم گذاشت تا اگر روزي برگشتي در انجا براي خودت خانه اي بسازي خانه اي از جنس عشق ولي انقدر نيامدي که متروکه شدم چون من تمام قلبم و تمام وجودم را در انتظار تو گذاشته بودم و تو اين را هيچ وقت نفهميدي نفهميدي که چقدر دوستت دارم

بدين سان است که کسي مي ميرد

و کسي مي ماند

هيچ صيادي در جوي حقيري که به گودالي مي ريزد

مرواريدي صيد نخواهد کرد

نازنينم، باغ زندگيم را فصل فاصله‌‌ات به تاراج برده ، مهرت دلم را...

اي به پايان رسانيده‌ام ، اي فاصله ساز نازنينم ، فاصله‌ها را رها كن تا كي چنين دور ؟ تا كي چنين مغرور؟

دلهاي ما در تپش دستي ، به يكديگر مي‌پيوندند دستت را از من دريغ مكن ! دستان تو روزگار سازم بود به كدامين گناه چنين روزگارم را ويران كردي اي ويرانگر محبوبم؟!

چند روزي بيش از اين فصل باقي نمانده، فصلت را به پايان بسپار ، فاصله‌ها را به باد...

ميان ارامش سنگ تا انتظار سيب سرخ شناورم....دستان ابي اسمان و نگاه گرم خورشيد و وسوسه سبز اغوش تو ...اين تمام زندگي من است.....تمام نياز من....شايد تو دستانت را به خورشيد داده اي ...شايد نگاهت را به ستارگان و دلت را به اسمان....اما .. بر سنگفرش خاکي تن من نقش قدمهاي تو مانده است....همه نفسهايم را يکي يکي بشمار انگاه در انتها ي اخرين ان مرا در اغوشت بگير

هميشه دير مي ايي . مي گذاري چنان خسته ي راه شوم که چشمانم رمقي براي ديدن قدمهايت نداشته باشد . همان قدمهايي که ساعتها و روزها نگاهم مبهوت جاي خاليشان روي خاک را مي گشت . هرگز هم قدمم بوده اي ؟ ديگر هيچ چيز را به خاطر ندارم .

پشت درهايي که امتدادشان ميرسيد به اخر نگاه تو بارها شکست قلبم

روزها اينجا من هستم و بغضي براي باريدن هر لحظه بودنت را حس ميکنم ? هر ان گفتنت را هر دم خنديدنت را ? هر ثانيه ميشنوم تو را ... ميبيني چگونه مسخ شده ام ؟ گوئي بعد از آن روز که دستت را برايم به نشانه ي خداحافظي بالا بردي و تکان دادي ? هنوز روي صندلي ناباوري نشسته ام و مسير رفتنت را مينگرم اما باورت ميشود هنوز باور نميکنم چگونه زنده ام ؟ و چگونه تحمل کرده ام ؟ اين رفتن را ........ محبوب من
باز هم برايت مينويسم مثل بارها که برايت نوشتم و بارها خواندي و شنيدي ... برايت مينويسم که ثانيه ها به همه چيز رسيده اند و خواهند رسيد ... من نيز با ثانيه ها همراهم تا روزي به تو و اغوش پر مهرت برسم و بغض هاي دلتنگي ام را گريه کنم .... بي تاب ان لحظه ام که سر بر سينه ات بگذارم و يک بار ديگر ملودي زندگي ام را بشنوم

اي مهربان‌ترين من، اين تويي كه پيوسته به من لبخند مي‌زني اي ابر نوراني من، اين تويي كه هميشه در حال بارشي اي خوب‌ترين من و اي دوست داشتني‌ترين...
براي تو مينويسم ،براي تو که از همه ي بهارها به فروردين نزديکتري . ،براي توکه از همه ي ارديبهشتها به بهشت شبيه تري ، براي توکه پاييز را نيز دوست داري و زمستان را از خاته ات نمي راني براي تو مي نويسم ،حرفهايم را در برف مگذار و به ايينه ها بگو از واژه هايم روي برنگردانند

غيرازغم عشق توندارم غم ديگر

شادم که جز اين نيست مرا همدم ديگر

تو را دوست ميدارم شايد اين طبيعت ساده و بي الايش من ، حد و مرزي براي دوست داشتن نمي شناسد. ولي سخت در اين مکتوب فرو نشسته ام ، چه کسي مرا دوست مي دارد ؟

امروز مي نويسم ...

اگر فردا روزي به من پيوستي ...

اين امانتي ست که به صاحبش خواهم داد

(از طرف یک دوست)

صفات دوست...

دوستان خوب يک سري ويژگي دارند که انها را از ديگران  متمايز مي کند و سبب مي گردد دوستان بيشتري در کنار خود داشته باشند بنابراين با تغيير رفتار خود به جرگه اين افراد بپيونديد

کوی دوست ...

دوست معمولي  هرگز نمي تواند گريه تو را ببيند

دوست واقعي  شانه هايش از گريه تو تر خواهد بود

دوست معمولي  يک جعبه شکلات براي مهماني تو مي اورد

دوست واقعي  زودتر به کمک تو مي ايد و تا دير وقت براي تميز کردن مي ماند

دوست معمولي از دير تماس گرفتن تو دلگير و ناراحت مي شود

دوست واقعي مي پرسد که چرا نتونستي زودتر تماس بگيري؟

دوست معمولي  دوست دارد به مشکلات تو گوش دهد

دوست واقعي  سعي در حل ان ها مي کند

دوست معمولي مانند يک ميهمان عمل مي کند و منتظر مي ماند تا از او پذيرايي شود

دوست واقعي به سوي يخچال رفته و از خود پذيرايي مي کند

دوست معمولي مي پندارد که دوستي شما بعد از يک مرافعه تمام مي شود

دوست واقعي مي داند که بعد از يک مرافعه دوستي شما محکم تر مي شود

يک دوست واقعي کسي است که وقتي همه تو را ترک کرده اند با تو مي ماند

 يک دوست خوب حرفهايي که به صورت محرمانه به وي زده شده است را نزد خود نگه داشته و راز دار شما ميباشد

وقت شناس بوده و در قرار ملاقات ها و يا ميهماني ها قابل اطمينان بوده و سر موقع حضور مي يابد

يک دوست خوب به موفقيت شما و يا دوستان شما حسادت نمي ورزد

يک دوست خوب هنگامي که دچار بيماري و کسالت مي گرديد با شما تماس گرفته و حالتان را جويا مي شود و به عيادت شما مي ايد

وي مي داند که چه زماني صحبت و چه زماني سکوت نموده تنها گوش دهد

هنگامي که حالتان مساعد نبوده و يا دل و دماغ کاري را نداريد و پکر هستيد وي از شما دلخور نمي شود

اگر شما به فضاي بيشتري نياز داشته باشيد و يا مي خواهيد تنها باشيد انها اين رفتار شما را طرد

شدگي تلقي نکرده و  دلگير نمي شوند

يک دوست خوب همه چيز هاي بدتان را تحمل مي کند

وقتي نظر او را در مورد مسئله اي جويا شويد با جان و دل و صادقانه نظرات و عقايد خود را در اختيارتان قرارمي دهد و اگر به نصايحش عمل نکنيد ناراحت مي شود

وي با شما مي خندد گريه مي کند و کارهاي ماجراجويانه انجام مي دهد اما به ديگران چيزي در مورد انها نمي گويد

پيش از سر زدن به منزلتان شما را مجبور نمي کند که خانه را تميز کنيد

وي اجازه نمي دهد کسي پشت سر شما و در غياب شما در موردتان بد گويي کند و به دفاع از شما خواهد پرداخت

شما را به کارهاي ماجراجويانه رشد دهنده و پيشرفت در کار تشويق خواهد کرد

هنگامي که خودروي شما دچار نقص فني گردد شما را به مقصدتان خواهد رساند

روز تولدتان هميشه به يادش بوده و اگر برنامه خاصي براي ان روز تدارک نديده باشيد شما را به بيرون برده و برايتان کيک سفارش مي دهد

دوست خوب از شما انتظار ندارد که اتوماتيک وار با عقايد وي در خصوص مسائلي همچون مد لباس باشيد و به عقايد شما حتي اگر بر خلاف عقايدش باشد احترام مي گذارد

هيچ گاه شما را نزد ديگران خرد و تحقير نکرده بلکه همواره به شما احترام مي گذارد و در حضور ديگران از شما تعريف مي کند

اگر دوستي را سراغ نداريد که با شما اينگونه رفتار کند شايد يک دليل ان اين باشد که شما نيز با انان چنين رفتاري تا به حال نداشته ايد

تا نقش خيال دوست با ماست دلا

ما را همه عمر خود تماشاست دلا

 و انجا كه مراد دل برايد اى دل‏

يك خار به‌ از هزار خرماست دلا

حیات ...


ان كس كه به‌ روى خوب ، او رشك پريست‏

امد سحرى و بر دل من نگريست‏

او گريه و من گريه ، كه تا امد صبح‏

پرسيد كز اين هر دو عجب ، عاشق كيست ؟

چشمهایش...

شاعر نبودم ،
چشمهايش شاعرم کرد 
ها به کجا مي کشيم خوب من                        ها نکشاني به پشيماني ام               
گاهي با خودم فکر مي کنم  واقعا قدرتمند ترين جزء بدن چيه؟ شايد اولين و ساده ترين جواب بازو باشه ؟ خوب معلومه ! شايد هم بعضي ها بگن زبان عامل بسياري از اتفاقات ، اما من هر چي فکر مي کنم نافذتر از چشم نمي بينم.
تو ادبيات ما به حق کم نداريم مسحور چشم  که گر چه امروز سبز و ابيش مد شده ، اما در فرهنگ ما هميشه چشم سياه حرف ديگه اي داشته واسه گفتن از حافظ عاشق که تا تونست از چشم سياه خمار معشوق اش لذت برد : "به چشمان سيه کردي هزاران رخنه در دينم    بيا کز چشم بيمارت هزاران درد برچينم"  تا بزرگ علوي که باالحق داستاني بياد ماندني از چشم هاي فرنگيس با رمان"چشمهايش" در ادبيات و فرهنگ ايران زمين بجا گذاشت.
با سياهي چشمانت
بر سپيدي مرگ طعنه مي زني
يا سپيدي زند گي را به سخره مي گيري
اي تمامي سرخي عشق ، در سياهي چشمانت پيدا
گاهي چشم هايي مي بينم که توان وصفي برام باقي نمونه ، نا خوداگاه مبهوت مي شم . زبان کي مي تونه اينقدر رسا باشه؟ تا اين حد موجز ، من از اونايي ام که دنياي صادقانه چشم برام هميشه پر از مفهوم بوده:
سکوت چشم هايم
چشم هايش
حرف مي زد
و اين يعني
تلاطم ، عشق ، يعني هيچ ، يعني...
و شايد هم خدا بود او
ميان مردمک هامان راه مي پيمود
ولي نه عشق ديگر تا هميشه ، هيچ خواهد شد
البته چشم هاي مسحورکننده فقط بخشي از داستان بي پايان چشم که فصل ديگه اون چشم هاي مسحور شده اند:

چشمهایش ...

دريا ارام بود ، ماه را مي ديد که از لابلاي ابها در اسمان مي درخشيد
لختي چشمهايش را بست
دندانهاي کوسه اي را ديد که به او چشمک مرگ مي زد
هراسان از خواب پريد،ماه بالاي سرش مي درخشيد و دريا ارام بود.
ارام چشمهايش را بست ، خود را درون تور صياد ديد که بيهوده بالا و پايين مي پريد
چشمهايش را باز کرد ، ماه در اسمان بود و دريا ارام ...
چشمهايش را براي بار سوم بست ...با انبوهي از ماهي هاي به سوي دهان نهنگ کشيده مي شد
چشمهايش را باز کرد،همه جا تاريک بود،ماه ديگر نمي تابيد...
چيزي کنارش جنبيد  فرياد زد : اينجا کجاست ؟
صدائي در تاريکي گفت :  شکم نهنگ
خواب ماهي تعبير شده بود
گوشه اي نشسته بود شانه هاي نحيفش زير بار غم طاقت نياورده بود تکان خوردن شانه هايش را ميديدم و دلم ميخواست مي توانستم برايش کاري بکنم اما نمي دانستم دردش از چيست ؟ براي چه مي نالد؟ فقط از چشمهايش غم را مي ديدم هر بار خواستم با او صحبت کنم چشمهايش به من اجازه نمي داد تا اينکه بالاخره طاقت نياوردم رفتم جلو نشستم کنارش و گفتم مي خواهم با هم درد دل کنيم مثل اينکه منتظر باشد اشکهايش جاري ميشد هرچه بيشتر به چشمهايش نگاه ميکردم بيشتر ميخواستم کمکش کنم نمي دانم چرا ولي هميشه وقتي از چشمي غم مي بارد دلم مي خواهد کاري بکنم که در ان چشم جز برق شادي چيزي نباشد . با نگاهم فهميد منتظرم . شروع کرد به صحبت کردن :
گفت به خاطرمن و براي من بنويس . مدتي سکوت کرد نمي دانستم ياداوري گذشته اش کاري است درست يا نه ؟  :
به همراه او قطره قطره مي گريستم . سکوت تلخ برايش شيرين بود ولي بالاخره دوباره زبان گشود:
غرض نهفتن ان فتنه نهاني نيست               توان گفتن ان راز جاوداني نيست
پر از اميد و هراسم که هيچ حادثه اي            شبيه امدن عشق ناگهاني نيست
زدست عشق به جز خير بر نمي ايد              و گرنه پاسخ دشنام مهرباني نيست
درخت ها به من اموختند فاصله اي               ميان عشق زميني و اسماني نيست
به روي اينه پر غبار من بنويس                     بدون عشق جهان جاي زندگاني نيست
هميشه دوست داشتم در کنارش باشم او هم از چشمانم خوانده بود در خيالم با او زندگي کرده بودم شده بود نيمي از وجودم همان نيمه پنهان که مي گويند نيمه پنهان من او بود اما طوفاني امد و همه هستي ام را گرفت حتي خيالم را .
به اينجا که رسيد باز هم نتوانست ، نمي توانستم تکان خوردن شانه هايش را ببينم با او همراهي کردم انقدر با هم گريستيم که از دست رفتن زمان را نمي فهميديم تا اينکه بعد از مدتي دوباره به حالت اول برگشت مي خواست يکي دردش را بفهمد تا قدري سبک شود .
ديگر حرفي نمي زد به او گفتم :
عيب است عظيم برکشيدن خود را وز جمله خلق برگزيدن خود را
از مردمک ديده ببايد اموخت                                 ديدن همه کس را نديدن خود را
ايا به نظر شما خوانندگان اين داستان عشق واقعي اين است اصلا عشق واقعي چيست ؟

گذر گاه زمان...

همه چيز ميگذرد
همه چيز ميگذرد ....!!!
اصلا دنيا محل گذر است ....
گذر پامنار....گذر خان نايب ...گذر لوطي صالح ......
گذر پوست هماني که گذرش به دباغ خونه مي افته....
****
همه چيز ميگذرد ..... !!!
اما بعضي چيزا هست که حتي گذر سالها هم نمي تونه کمرنگشون کنه ..
رد بعضي چيزا تا هميشه روي دل ادم ميمونه ....
بعضي چيزا هست ...بعضي ادما هستن ....
بعضي خاطره ها هست که هنوزم وقتي به گذشته بر مي گردي
درست به روشني روز اول جلوي چشمات نقش مي بنده ....
****
همه چيز ميگذرد ....
اصلا دنيا محل گذر است ....گذر پامنار ....گذر خان نايب ....گذر .... گذر زندگي ....
****
کاش هنوز بچه بودم....بچه که بودم عيدا رو خيلي دوست داشتم ...
بوي بهار ...ماهيهاي قرمز کوچولو که توي تنگ ابي بلور اينور اونور ميرفتن ...سبزه هاي
مادربزرگ ...عيدي .....خونه مادربزرگ وکوچه باريکي که يه جوي پر اب از وسطش مي گذشت و اون
درخت کاج قديمي سر کوچه که تا مي تونستن روش يادگاري کنده بودن.....
همه چيز ميگذرد ....
اصلا دنيا محل گذر است ....گذر پامنار ....گذر خان نايب ....گذر .... گذر زندگي ....

****
ادم تا وقتي بچه است عجله داره بزرگ شه ...تند قد بکشه ....همه چيز و تجربه کنه ...به همه جا سرک
بکشه .....خدايا ....اما اين چه رازيه که انسان زماني که بزرگ ميشه دوباره ارزو مي کنه حتي براي چند
لحظه به کودکيش برگرده
کاش هنوز کودک بودم .... کاش هنوز کوچک بودم ....
ان روزها همه چيز قشنگ بود ...زندگي با همه غمهايش شيرين بود و دنيا با همه کوچکيش بزرگ بود
انقدر که فکر مي کردم اگر تا اخر عمرم هم بدوم باز به تهش نمي رسم ....
ان روزها روي ابرها راه ميرفتم ...روي مه غليظي از نور ....ان روزها نميدانستم از اين خوابگردي از اين
اغماي شيرين چه زود بايد بيدار شم
****
دلم ميخواهد برايت بگويم از روزها که پاکشان امدند و سياهي شب را باخود بردند از هفته ها که دوان
دوان ماه شدند و ماهها که با شتاب خودشان را به ته هر سال وصل کردند ....
اصلا انگار که همه هستي بي قرار رفتن است ....
****
همه چيز ميگذرد ....!!!
همه چيز اما رد بعضي چيزها تا ابد ...روي دل ادم ميمونه ....
در گذر گاه زمان
خيمه شب بازي دهر
باهمه تلخي وشيريني خود ميگذرد
عشق ها ميميرند ...رنگ ها رنگ دگر مي گيرند
وفقط خاطره هاست
که چه شيرين وچه تلخ
دست ناخورده به جا مي ماند

اوازه خوان

 اوازه خوان خسته ام که از همه گسسته ام

طنین بغض گریه ام که ره به سینه بسته ام

ببین که نای خسته ام چه دل شکسته می زند

برای خواب چشم تو نوای خسته می زند

شمعم و گاه واپسین ز عشق تو شعله می کشم

طفلمو گریه می کنم منتظر نوازشم

شبی که ماه عاطـفه اسیــر ابـر کیـنه شد

برای مرگ باغ عشق سکوت گل زمینه شد

شبی که باد فتنه ها تگرگ لاله کشت بسی

ز چشـم لاله اشــک غم به دامن چمن چکید

من ان شمعم که از سرتا به پا پیوسته می سوزم

من ان گویای خاموشـم که لب از شـکوه می دوزم

من ان مرغ اسیرم ناگزیرم ناگزیرم

برای تو بخـوانم تا بمیـرم تا بمیـرم

من ان یک مشت خاکم ، خاک پاکم ، خاک پاکم

برای واقعیت ها هلاکم من هلاکم

یادگاری

خسته ام از ارزوها ، ارزوهاي شعاري

شوق پرواز مجازي ، بالهاي استعاري

لحظه هاي کاغذي را، روز و شب تکرار کردن

خاطرات بايگاني،زندگي هاي اداري

افتاب زرد و غمگين ، پله هاي رو به پايين

سقفهاي سرد و سنگين ، اسمانهاي اجاري

با نگاهي سر شکسته،چشمهايي پينه بسته

خسته از درهاي بسته، خسته از چشم انتظاري

صندلي هاي خميده،ميزهاي صف کشيده

خنده هاي لب پريده ، گريه هاي اختياري

عصر جدول هاي خالي، پارک هاي اين حوالي

پرسه هاي بي خيالي، نيمکت هاي خماري

رو نوشت روزها را،روي هم سنجاق کردم:

شنبه هاي بي پناهي ، جمعه هاي بي قراري

عاقبت پرونده ام را،با غبار ارزوها

خاک خواهد بست روزي ، باد خواهد برد باري

روي ميز خالي من، صفحه ي باز حوادث

در ستون تسليت ها ، نامي از ما يادگاري

کودک و ارزو...

کودکم، کودک خیابانی
روزها را به شستن شیشه ماشینی
برای لقمه نانی
و شبها، گرد اتشی می خوابم
گوشه بیابانی

کودکم، کودک خیابانی
ارزو دارم
ارزوی خوابیدن، دربستری نرم
و یا لباسی گرم
در هوای سرد زمستانی

کودکم، کودک خیابانی
ارزو دارم
ارزوی داشتن اسباب بازی ماشینی
ویا مثل کودکان دیگر
رفتن، به دبستانی

کودکم، کودک خیابانی
ارزو دارم
ارزوی داشتن پولی
تا بشویم، تن چرکینم را، در حمامی
و یا روزی، خوردن غذای شاهانی

کودکم، کودک خیابانی
جزء پیران و دزدان
در اطرافم
ندارم
دوستانی

کودکم، کودک خیابانی
ارزو دارم
ارزوی داشتن زندگی انسانی
و نه زندگی
همچو،سگ ولگرد بیابانی

کودکم، کودک خیابانی
و نیک می دانم
ارزوهایم را، به گورخواهم برد
یا به هنگام جوانی، خواهم مرد، در زندانی
و یا لاشه ام را، لاشخوران خواهند خورد، در گوشه‌ي بیابانی

کودکم، کودک خیابانی
ارزو دارم...

شاید و باید

سالها به انتظار يک نفر نشستم که شايد بياييد روزي
شايد بيايد به زودي
تمام زندگيم شايد شد
حال که امد زندگيم بايد شد
تمام عمرم سعي ميکنم علاقه خود را به او نشان دهم
ولي حيف او باور ندارد انگار
انگار قصد عشقم را دارد انگار
حالا شايد و بايد تمام شد
انگار امد روي کار
کاري که انگار نبايد انجام ميشد
حال که شد عمر ما هم فنا شد
زندگي عاشقانه ام را زندگي يگانه ام را
بر دست گرفتم رفتم به خانه دوست
دوستي که براي من افريننده موجي نکوست
نخوام برد اسم از اين دوست؟
زيرا ان دوست اينجا خواب است زير همين پوست
اري بي منتي که بر او باشد زندگيم را که خود ميداند درخطر انداختم
ولي رفتم که رفتم شايد کاري بکنم براي ...
اري در جواب به من گفت که نامردي
چرا ؟ شايد براي اينکه تنهايي سفر کردي
شايد از خود پرسي که گفت بر تو : اري همين گندم بود که گفت
خيلي نامردي

مرگ...

مرگ بر روي زمين ، براي فرزند خاک پايان راه نيست ،

کسي که اسماني است ،

مرگ برايش اغاز کاميابي است ،

بي ترديد کاميابي از ان اوست .

اگر کسي در خيال خود سپيده دمان را در اغوش بگيرد ،

جاودانه ميشود .

وکسي که شب درازش را به خواب مي رود ،

به يقين در درياي خوابي ژرف ، محو مي شود .

کسي که در بيداريش زمين را تنگ در اغوش ميگيرد،

تا به اخر بر روي زمين خواهد خزيد.

و کسي که سبکبار و اسوده با مرگ مواجه شود،

از مرگي که به دريا مي ماند، با اطمينان عبور خواهد کرد

مجال

در مجالي که برايم باقيست
باز همراه شما مدرسه اي ميسازيم
که در ان همواره...اول صبح
به زباني ساده
مهر تدريس کنند
و بگويند خدا
خالق زيبايي
و سراينده عشق
افريننده ماست
مهربانيست که ما را به نکويي
دانايي
زيبايي
و به خود مي خواند
جنتي دارد نزديک...زيبا..و بزرگ
دوزخي دارد - به گمانم -
کوچک و بعيد
در پي سودا نيست
که ببخشد مارا
و بفهماندمان
ترس ما بيـــــــــــــــرون از دايره رحمت اوست

در مجالي که برايم باقيست
باز همراه شما مدرسه اي ميسازيم
که خرد را با عشــــــــق
علم را با احســـــــاس
و رياضي با شعر
دين را با عرفان
همه را با تشويق تدريس کنند

لاي انگشت کسي
قلمي نگذارند
و نخوانند کسي را حيوان
و نگويند کسي را کودن
و معلم هر روز
روح را حاضر و غايب بکند
و بجز ايمانش
هيچکس چيزي را حفظ نبايد بکند
مغز ها پر نشود چون انبار
قلب خالي نشود از احساس
درسهايي بدهند
که بجاي مغز....دلها را را تسخير کند

از کتاب تاريخ
جنگ را بردارند
در کلاس انشا
هر کسي حرف دلش را بزند
غير ممکن را از خاطره ها محو کنند
تا کسي بعد از اين
باز همواره نگويد هرگز
و به اساني همرنگ جماعت نشود

زنگ نقاشي تکرار شود
رنگ را در پاييز تعليم دهند
قطره را در باران
موج را در ساحل
زندگي را در رفتن و برگشتن
از قله کوه
و عبادت را در خدمت خلق
کار را در کندو
و طبيعت را در جنگل و دشت

مشق شب اين باشد
که شبي چندين بار
همه تکرار کنيم:
عدل
عشق
قانون
شادي...

امتحاني بشود
که بسنجد مارا
تا بفهمند چقدر
عاشـــــــــــــق و اگـــــــــــــه و ادم شده ايم

در مجالي که برايم باقيست
باز همراه شما مدرسه اي مي سازيم
که در ان آخر وقت
به زباني ساده
شعر تدريس کنند
و بگويند که تا فردا صبح
خالــــــــــــق عشـــــــــــــــــق نگه دار شما

اشک معشوق

شنيدم كه چون قوى زيبا بميرد

فريبنده زاد و فريبا بميرد

شب مرگ، تنها نشيند به موجى

رود گوشه اى دور و تنها بميرد

در ان گوشه چندان غزل خواند ان شب

كه خود در ميان غزل ها بميرد

گروهى برانند كه اين مرغ شيدا

كجا عاشقى كرد، انجا بميرد

شب مرگ، از بيم، انجا شتابد

كه از مرگ غافل شود تا بميرد

من اين نكته گيرم كه باور نكردم

نديدم قويى كه به صحرا بميرد

چو روزى زاغوش دريا بر امد

شبى هم در اغوش دريا بميرد

تو درياى من بودى، اغوش وا كن

كه مى خواهد اين قوى، زيبا بميرد

دنیای خوب...

ساده بگم دهاتی ام
اهل همین نزدیکیا

همسایه روشنی و هم خونه تاریکیا

ساده بگم ساده بگم
بوی علف میده تنم

هنوز همون دهاتیم
با همه شهری شدنم

باغ غریب ده من

گلهای زینتی نداشت

اسب نجیب ده من

نعلای قیمتی نداشت

اما همون چهار تا دیوار

با بوی خوب کاگلش

اما همون چن تا خونه
با مردم ساده دلش

برای من که عکسمو مدتیه تو اب چشمه ندیدم
برای من که شهریم از اون هوا دل بریدم

دنیاییه که دیدندش

اگرچه مثل قدیما
راه درازی نداره

اما می دونم که دیگه

دنیای خوب سادگی

به من نیازی نداره

اشک و دستمال

 دستمال کاغذی به اشک گفت:
قطره قطره ات طلاست!
یک کم از طلای خود حراج میکنی؟
عاشقم!با من ازدواج میکنی؟!

اشک گفت:ازدواج اشک و دستمال کاغذی؟
تو چقدر ساده ای؛خوش خیال کاغذی!
توی ازدواج ما تو مچاله میشوی!
چرک میشوی و تکه ای زباله میشوی!
پس برو و بی خیال باش،عاشقی کجاست؟
تو فقط دستمال باش!

دستمال کاغذی دلش شکست،گوشه ای کنار جعبه اش نشست!
گریه کرد و گریه کرد و گریه کرد
در تن سپید و نازکش دوید خون درد!

اخرش دستمال کاغذی مچاله شد
مثل تکه ای زباله شد!
او ولی شبیه دیگران نشد
چرک و زشت مثل این و ان نشد
رفت اگرچه توی سطل اشغال؛
پاک بود و عاشق و زلال!

او با تمام دستمال های کاغذی فرق داشت!
چونکه در دل خودش ، دانه های اشک کاشت!

به نام...

به نام دل،به نام شاهد و مي
به نام تار و تنبور و دف و ني
به نام عاشقان لاابالي
به نام همنشينان خيالي
به نام دستهاي جام بردار
به نام عاشقان رفته بردار
به نام مجلس بزم شبانه
به نام سرور اين اشيانه
خوشا جامي كه مولا در كفم داد
به دستي مي به ديگر او دفم داد

خوشا رقصان درايم من به كوي اش
ببوسم دست و رخسار نكويش
خوشا ان دم كه از او مينويسم
ز رقص و ذكر ياهو مينويسم
 صدايم داد تا از او بخوانم
كه من هم درد غربت را بدانم
خوشا با نام مولا باده خوردن
چو درويشان عاشق جان سپردن
به حق باده نوشان مي حلال است
ز مستي افتخاري بي زوال است
به دور اولم ساقي ولي بود
ولي ديدم كه ذكرش يا علي بود

دلم گرفت

خود را شبى در اينه ديدم دلم گرفت
از فكر اينكه قد نكشيدم دلم گرفت
از فكر اينكه بال و پرى داشتم ولى
بالاتر از خودم نپريدم دلم گرفت
از اينكه با تمام پس انداز عمر خود
حتى ستاره اى نخريدم دلم گرفت
كم كم به سطح اينه برف مى نشست
دستى بر ان سپيد كشيدم دلم گرفت
دنبال كودكى كه در ان سوى برف بود
رفتم ولى به او نرسيدم دلم گرفت
نقاشى ام تمام شد و زنگ خانه خورد
من هيچ خانه اى نكشيدم دلم گرفت
شاعر در كنار جو گذر عمر ديد و من
خود را شبى در اينه ديدم دلم گرفت
هرگز نشد بياي پيشم ، بگيري دستاي منو
بدوني من عاشقتم ، گوش کني حرفاي منو
تو بي وفا بودي ولي، اون که برات مي مرد منم
تا زنده ام دوست دارم، اين کلام اخرم
من که نتونستم تو رو يک لحظه تنها بذارم
توی سردي خاطره هام بگم که دوست ندارم
دلم مي خواد همين يک بار، اشکامو پنهون نکنم
باور کني تورو مي خوام ، غربت و زندوني کنم
بيام به شهر خاطرات ، غرق بشم توي نگات
ديوونه وار فدات بشم ، بميرم من واسه چشات
اما هنوز فاصلمون دور و دست من جداست
ترانه ي سکوت من ،توي بغض اخرم رهاست
کاشکي مي شد فقط يک بار، بياي بگي دوست دارم
توي چشم من نگاه کني بگي که عاشقت منم

گوزوم=چشم=چشمم

ترجمه متن تصویر:

وایسا  ای دختر حرف دارم

من به تو چشم دارم(نظر دارم)

درد و درمان(تنها یاورم)

 امشب و هر شب ، امروز و هر روز طاعت من تنها تويي ..

درّ گران از دل من تنها تويي ، اول و اخر اميد ، عشقي و مظهر اميد ..

عاشقم و معشوق تويي ، درد ها دارم و درمان تويي ، حرفها دارم و همدمم تويي ..

معني اين دل مني ، روح و دل و جان مني ..

فقط تويي ، فقط تويي ..

سپيدي روز و شبم فقط تويي ..

هر چه دارم از تو دارم ، با تو دارم ، مهر و وفا رو از تو دارم ..

ايينه ي قلب مني ، هميشه تنها ياورم ..

غمم ز دوري توست ، اشکم فقط برايت ، باران اين چشمانم تنها براي يک نگاهت ..

ارامشم تنها با تو ، راز دلم تنها براي توست ..

عاشقم و معشوق تويي ، درد ها دارم و درمان تويي ، حرفها دارم و همدمم تويي ..

تنها خاطره ي قلب مني ..

معني اين دل مني ، روح و دل و جان مني ...

تنها صداي پاي تو حرمت خونه منه
کاشکي بدوني خواستنت به قيمت خون منه
طعنه نزن به گريه هام اشکاي تازه تر ميخوام
رسم و وفا نيست که منو جا بزاري تو غصه ها

ایستییرم=میخوامت=دوست دارم

ترجمه متن تصویر:

به یارم میکنم سلام

بزار بگم یک کلام

دوستت دارم من تو رو

دوستم بدار والسلام


من از دست تو بردم شکايت به قناري

که من اواز عشقم ولي باور نداري

من از دست تو بردم شکايت به ستاره

که تو چشمات نداري برام يه تک اشاره

شکايت رو شکايت رو شکايت

از اينجا شا کيم تا بي نهايت

گلايه رو گلايه رو گلايه

چقدر دلگيرم از گوشه کنايه

من از دست تو بردم شکايت پيش مهتاب

که از گلدون چشمام چقدر چيدي گل خواب

من از دست تو بردم شکايت پيش خورشيد

که عشقت در وجودم چقدر سوزنده تابيد

شکايت رو شکايت رو شکايت

از اينجا شا کيم تا بي نهايت

گلايه رو گلايه رو گلايه

چقدر دلگيرم از گوشه کنايه

قصه مستی

انكه دل خــــــــــواهد، درون كعبه و بتخانه نيست

انچـــــه جان جويد، به دست صـــوفى بيگانه نيست

گفته هـــــاى فيلسوف و صوفى و درويش و شيخ

در خـــــــور وصف جمــــــــــــــال دلبـــر فرزانه نيست

بــــــــا كــــه گويم راز دل را، از كه جويم وصف يار

هر چه گويند، از زبـــــــــــان عاشـــق و ديوانه نيست

هــــــوشمنــــــــــدان را بگو، دفتر ببندند از سخن

كانچه گويند، از زبــــــــــــــان بيهش و مستانه نيست

ساغر از دست تو گر نوشم، بَرَم راهى به دوست

بــــى نصيب ان كس، كه او را ره بر اين پيمانه نيست

عـــــــــاشقــــــان دانند درد عاشق و سوز فراق

انكـــــــــه بر شمع جمالت سوخت، جز پروانه نيست

حلقـــــه گيســـــو و نـــــــاز و عشوه و خال لبت

غير مستـــــــــــان، كس نداند غير دام و دانه نيست

قصــــــــــــــــه مستى و رمز بيخودى و بيهشى

عاشقـــــــــــان دانند كاين اسطوره و افسانه نيست

ایلاهی=خدایا

ترجمه متن تصویر:

الهی(خدایا)عیش(زندگی-خوشی) یارم را همیشه برقرار کن

دل صاف

تا چند اسير دل اي عاقل و فرزانه
کم خور غم دنيا را مي زن دو سه پيمانه

اي بيخبر از مستي بگذر ز غم هستي
بر خيز و بزن ساغر ميخانه به ميخانه

گر قرب خدا خواهي يک سينه صفا اور
بيهوده چه ميجوئي در کعبه و بتخانه

اين عمر گريزان را کي ارزش ان باشد
بر اتش غم سوزي همچون پر پروانه

از عشق جهان بگذر تا عالم جان بيني
زان پيش تر اي غافل کاين دل شود افسانه

دل صاف چنان مي کن اي ره بخطا رفته
تا نور خدا بيني در چهره جانانه

انا=مادر

ترجمه متن تصویر

مادر جان کاش یک پرنده(گنجشک)می شدم

پرواز می کردم در اسمانها ، میومدم پیدات می کردم

تو را در اغوش می گرفتم و فراوان می بوسیدمت

کاشکی مادر تو را یک بار دیگه می دیدم

حسرت خیس(5)

باران نمي شوم که نگويي: با چه منتي خود را بر شيشه مي کوبد تا پنجره را باز کنم و نيم نگاهي بيندازم. ابر مي شوم که از نگراني يک روز باراني هر لحظه پنجره را بگشايي و مرا در اسمان نگاه کني
خالي ترين ظرف ها بلند ترين صدا را مي دهند. خاکي شو پيش از انکه خاک شوي
براي زيستن دو قلب لازم است قلبي که دوست بدارد و قلبي که دوستش بدارند
قلبي که هديه کند و قلبي که بپذيرد قلبي که بگويد و قلبي که جواب بگويد قلبي براي من و قلبي براي انساني که من ميخواهم
بي تو كدوم ستاره پا به شبم بذاره
اين را ميدانم که هر گاه کسي بهتر از من را به دام انداختي فراموشم خواهي کرد ولي اين را بدان که هر گاه به دام کسي بدتر از من افتادي مرا به ياد خواهي اور
شايد.....
گاهي انقدر غرق در ارزوهايت هستي که فراموش مي کني ارزوي کسي هستي
بـــــــــــــــــــــــــــــمون « ? » .... تو بگو سرده هوا منم مي شم خورشيد تو .... .... تو بگو که نا اميدي منم مي شم اميد تو .... .... تو بگو دلم گرفته از همه دو رنگيا .... .... مشکي مي شم مظهر يه رنگي،واسه تو ....
و من از خط ساحلي زير چشمان دريايي تو مي ايم ... فرشته ها که بوسه اش دادند ، نمازش را که خواند ، امد و چشم دوخت به يکرنگيهاي دور دريا و اسمان ، تا طلوع را تماشا کند
سپيده ي تنهايي هايم ، با صداقت و سخاوت تمام ، خورشيد را به اسمان زندگيم قرض داد . اسمان زندگيم گرفته و نگرفته او را در گرفتگي ابرهاي خود گم کرد . همين تبادل سرسري و معصومانه ي نور بس بود ... عاشق شدم ...
و باران باريد و باريد و باريد ... بگذريم ... گذشت مثل هميشه و باز بعد از سه نقطه هاي مداوم و مداوم گوشه ي دفتر شرجي دلم با چشماني اشکبار و دلي دلتنگ و بيقرار ، پر رنگ مي نويسم : دوستت دارم ...
چه بي تابانه مي خواهمت اي دوريت ازمون تلخ زنده به گوري ! چه بي تابانه تو را طلب مي کنم اي بهترين ... ... و فاصله تجربه اي بيهوده است
واژه ها براي من در شمار قابهاي زرين و زيبايي هستند که من پندار احساسم را در انها مي نشانم من از حقيقت نميترسم و پلاس عقل بر ديوانگيهاي بشر نمي پوشانم من بند از پاي دل بر ميدارم و هر چه در دل دارم ميگويم
عشق ها مي ميرند. قلبها مي پوسند. احساس ها له مي شوند و غرور ها مي شکند. چشمها اشک مي ريزند کبوتر کشته را پراندن رسم نيست
دوست داشتم تا قطره اشكي بودم ,فرياد مي زنم تا در گوشه اي از چشمان زيبايت سرازير مي شدم و بر گونه هايت مي گذشتم و لبانت را انقدر مي بوسيدم تا بداني چقدر دوستت دارم
عاشق ترين عاشق روزگارم براي داشتن تو ببين چه بي قرارم
يکي تصادف ميکنه و ميميره . يکي پير ميشه ميميره ، يکي بيمار ميشه و ميميره . بالاخره هرکسي يه جوري ميميره . ولي من واست همه جوره ميميرم
کجاست ان عاشقي که تمنا کند تو را در کوي مستي و هستي اي سوهاي دل
وقتي دلم برات تنگ ميشه ميرم پشت ابرا و زار زار گريه مي کنم پس هروقت که بارون باريد بدون که دلم برات تنگ شده
زندگي به مرگ گفت : چرا امدن تو رفتن من است ؟ چرا خنده ي تو گريه ي من است ؟ مرگ حرفي نزد
زندگي دوباره گفت : من با امدنم خنده مي اورم و تو گريه من با بودنم زندگي مي بخشم و تو نيستي مرگ ساکت بود زندگي گفت
رابطه ي من و تو چه احمقانه است !!! زنده کجا ، گور کجا ؟ دخمه کجا ، نور کجا ؟ غصه کجا ، سوز کجا ؟ اما مرگ تنها گوش مي داد زندگي فرياد زد: ديوانه ، لااقل بگو چرا محکوم به مرگم ؟؟؟و مرگ ارام گفت: تا بفهمي که تو و ديوانگي و عشق و حسرت چه بيهوده ايد
عشق را با تو مي شناسم ، زندگي را با تو زيبا ميبينم اگر گهگاهي چند خطي مي نويسم به عشق تو است و اگر اينک نفس مي کشم و زندگي ميکنم به خاطر وجود تو هست هم نفسم
اي تو که مرا عاشق خودت کردي ، نمي داني که چقدر دوستت دارم ، نميداني که با تو چه ارزو هايي در دل دارم ... اگر از عشق تو مي نويسم ، به عشق تو است ، و با وجود تو عشق براي من پاک و مقدس است
اسمان را قسمت کردند:.....تکه اي براي برکه.....تکه اي براي رود....تکه اي براي دريا.....دلم را قسمت کردند:..........تکه اي براي تو....تکه اي براي تو......تکه اي براي تو
بيا که بي گل رويت خمار ميميرم بيا گر نر سي داغدار ميميرم به چشمان مست شهد لبت سوگند گر بگويي بمير ميميرم
اسمان را قسمت کردند:.....تکه اي براي برکه.....تکه اي براي رود....تکه اي براي دريا.....دلم را قسمت کردند:..........تکه اي براي تو....تکه اي براي تو......تکه اي براي تو
اي هميشه جاودانه در ميان لحظه هايم غصه معنايي ندارد تا تو مي خندي برايم پيش تو از ياد بردم روزهاي سختيم را عشق مديونه تو هستم لحظه خوشبختيم را
پــيداست هــنوز شقايق نــشدي زنـداني زنـدان دقــايق نــشدي وقتي کـه مرا از دل خــود مي راني يعني که تو هيچوقت عاشق نشدي
اگر کسي را دوست داري، به او بگو. زيرا قلبها معمولاً با کلماتي که ناگفته مي‌مانند،مي‌شکنند
خيلي در تلاطمي ، ارام و قرار نداري ، به دنبال راه فرار هستي يا به دنبال راه ديدار
کوله بارت را بستي و سوار قطار زمان شدي به من بگو در کدامين ايستگاه به پيشوازت بيايم
در پلکهاي چشمانت خانه کردم پلک نزن خانه خرابم ميکني
هنوز نمى دانم چرا رفتي؟ شايد وسعت شانه هايم براى انبوه هق هق گريه هاى تو كوچك بود.
شايداز اين كه در قلب من اشيانه كنى در ترديد بودى، شايد اهوى قلبت كه تا ديروز دردشت هاى قلب من رها بود،اسير جادوى چشمان سياه ديگرى شد
در امتداد هر فاصله اي... دور دور يا همين حوالي نزديک، هر کجا هستي باش. از تو فقط خاطره اي سهم من است
ميروم و فقط همين نوشته ها از من باقي خواهد ماند و خود کاري که هر گز نتوانست اخرين حرف هايم را با تو در ميان بگذارد
دلم در سينه احساس غريبي مي كند ، بهانه مي گيرد ، تو را مي خواهد، تو نيستي و بجز خوشبختي همه چيز انجا هست ! مي نويسم ...... امشب نيز چون تمام شبها دلم هوايت را كرده است هرگاه دفتر محبت را ورق زدي و هرگاه زير پايت خش خش برگها را احساس كردي هرگاه در ميان ستارگان اسمان تك ستاره اي خاموش ديدي براي يكبار در گوشه اي از ذهن خود نه به زبان بلكه از ته قلب خود بگو: يادت بخير.
اي نگار من مبادا ناكسان رامت كنند با بدان منشين مبادا بد نامت كنند

(از طرف یک دوست)

ققنوس

همه جا گويند يکي بود يکي نبود
خلف عادت ميکنم ميگويم:
خدا بود و دو تا بود و دگر هيچ نبود
دو تا عاشق دو تا سر سپرده عشق
زير طاق مهتاب کوير وکردند بهشت
بهشت که گويند کجاست اري همين جاست
کوير عشق را گويم بهشت
در کوير عشقت ققنوس خواهم بود نه ققنوس تازي
ققنوس تو باشم تا شوم با سيمرغ عشقت هم بازي
عشق بازي راه مردان خداست
عشق بازي چيزيست از دين جداست
مرد بي دين نيستم هرگز عشق بازي دين من است

عشق بازي با خدا کار ايين من است
در مرام ما عشق اصل دين است
بوسه بر دستان يار راه دين است
انقدر بوسه بر دستان گلبرگت زنم تا راهبر شوم
مست عشقت ميشوم تا گمراه شوم
ديوانگي عرش دين ماست
ديوانگي فرش ميکده ايين ماست
ديوانگي کار رندان خداست
اري ديوانه عشقت ميشوم تا پر پر شوم
انقدر بوسه با لب خشک بر خاک پايت ميزنم تا تر شوم
انقدر مست ميشوم تر ميشوم تا او شوم
انقدر از خودم دور ميشوم تا با خدا همگام شوم

دل مبند

رسم اين شهر عجيب است بيا برگرديم
قصد اين قوم فريب است بيا برگرديم
عشق بازيچه ي شهر است ولي در ده ما
دختر عشق نجيب است بيا برگرديم
كرمها در دل هر كوچه اقامت دارند
روستا مامن سيب است بيا برگرديم
چه حسابيست در اين شهر كه در مبحث جبر
جاي بعلاوه صليب است بيا برگرديم

غنچه سرخ دعا

من از ان ابتداي اشنايي
شدم جادوي موج چشم هايت
تو رفتي و گذشتي مثل باران
و من دستي تکان دادم برايت

تو يادت نيست، انجا اولش بود
همان جايي که با هم دست داديم
همان لحظه سپردم هستيم را
به شهر بي قرار دست هايت

تو رفتي و باز هم مثل هميشه
من و ياد تو با هم گريه کرديم
تو ناچاري براي رفتن و من
هميشه تشنه شهد صدايت

شب و مهتاب و اشک و ياس وگلدان
همه با هم سلامت مي رسانند
هواي اسمان ديده ابري ست
هواي کوچه غرق رد پايت

اگر مي ما ندي و تنها نبودم
عروس ارزوخوشبخت مي شد
و فکرش را بکن چه لذتي داشت
شکفتن روي باغ شانه هايت

کتاب زندگي يک قصه دارد
وتو ان ماجراي بي نظيري
و حالا قصه من غصه تست
و شايد غصه من ماجرايت

سفر کردن به شهر ديدگانت
به جان شمعداني کار من نيست
فقط لطفي کن و دل را بينداز
به رسم يادگاري زير پايت

شبي پرسيدم از خود هستيم چيست
به جز اشک و نياز وياد و تقدير
و حالا با صداقت مي نويسم
همين هايي که من دارم فدايت

دعايت مي کنم، خوشبخت باشي
تو هم تنها براي خود دعا کن
الهي گل کند در اسمان ها
خلوص غنچه سرخ دعايت
.....

در حال مستی...

شبي در حال مستي تکيه بر جاي خدا کردم

در ان يک شب خدايي من عجايب کارها کردم

جهان را روي هم کوبيدم از نو ساختم گيتي

ز خاک عالم کهنه جهاني نو بنا کردم

کشيدم بر زمين از عرش، دنيادار سابق را

سخن واضح تر و بهتر بگويم کودتا کردم

خدا را بنده خود کرده خود گشتم خداي او

خدايي با تسلط هم به ارض و هم سما کردم

ميان اب شستم سهر به سهر برنامه پيشين

هر ان چيزي که از اول بود نابود و فنا کردم

نمودم هم بهشت و هم جهنم هردو را معدوم

کشيدم پيش نقد و نسيه، بازي را رها کردم

نمازو روزه را تعطيل کردم، کعبه را بستم

وثاق بندگي را از رياکاري جدا کردم

امام و قطب و پيغمبر نکردم در جهان منصوب

خدايي بر زمين و بر زمان بي کدخدا کردم

نکردم خلق ، ملا و فقيد و زاهد و صوفي

نه تعيين بهر مردم مقتدا و پيشوا کردم

شدم خود عهده دار پيشوايي در هم عالم

به تيپا پيشوايان را به دور از پيش پا کردم

بدون اسقف و پاپ و کشيش و مفتي اعظم

خلايق را به امر حق شناسي اشنا کردم

نه اوردم به دنيا روضه خوان و مرشد و رمال

نه کس را مفتخواه و هرزه و لات و گدا کردم

نمودم خلق را اسوده از شر رياکاران

به قدرت در جهان خلع يد از اهل ريا کردم

ندادم فرصت مردم فريبي بر عباپوشان

نخواهم گفت ان کاري که با اهل ريا کردم

به جاي مردم نادان نمودم خلق گاو و خر

ميان خلق انان را پي خدمت رها کردم

مقدر داشتم خالي ز منت، رزق مردم را

نه شرطي در نماز و روزه و ذکر و دعا کردم

نکردم پشت سر هم بندگان لخت و عور ايجاد

به مشتي بندگان ابرومند اکتفا کردم

هر انکس را که ميدانستم از اول بود فاسد

نکردم خلق و عالم را بري از هر جفا کردم

به جاي جنس تازي افريدم مردم دل پاک

قلوب مردمان را مرکز مهر و وفا کردم

سري داشت کو بر سر فکر استثمار کوبيدم

دگر قانون استثمار را زير پا کردم

رجال خائن و مزدور را در اتش افکندم

سپس خاکستر اجسادشان را بر هوا کردم

نه جمعي را برون از حد بدادم ثروت و مکنت

نه جمعي را به درد بي نوايي مبتلا کردم

نه يک بي ابرويي را هزار گنج بخشيدم

نه بر يک ابرومندي دوصد ظلم و جفا کردم

نکردم هيچ فردي را قرين محنت و خواري

گرفتاران محنت را رها از تنگنا کردم

به جاي انکه مردم گذارم در غم و ذلت

گره از کارهاي مردم غم ديده وا کردم

به جاي انکه بخشم خلق را امراض گوناگون

به الطاف خدايي درد مردم را دوا کردم

جهاني ساختم پر عدل و داد و خالي از تبعيض

تمام بندگان خويش را از خود رضا کردم

نگويندم که تا ريگي به کفشت هست از اول

نکردم خلق شيطان را عجب کاري به جا کردم

چو ميدانستم از اول که در اخر چه خواهد شد

نشستم فکر کار انتها را ابتدا کردم

نکردم اشتباهي چون خداي فعلي عالم

خلاصه هرچه کردم خدمت و مهر و صفا کردم

زمن سر زد هزاران کار ديگر تا سحر ليکن

چو از خود بي خود بودم ندانسته چه ها کردم

سحر چون گشت از مستي شدم هوشيار

خدايا در پناه مي جسارت بر خدا کردم

شدم بار دگر يک بنده درگاه او گفتم

خداوندا نفهميدم خطا کردم

من فقط یه ادمم

من زبون  همه  پرنده ها رو بلدم!
وقت تنهايي با ديواراي خونه گپ زدم!
مي دونم کدوم ترانه به دلِ شب مي شينه!
مي دونم که ساعتم الان چه خوابي مي بينه!
لهجهء سيماي گيتار، واسه من غريبه نيست!
مي تونم به اين نسيم که مي گذره بگم: «ـ بايست!»
صُبا که بيدار مي شم، به اينه صُب به خير مي گم!
يکي مثل  خودتم، خيال نکن يه جور ديگه ام!
من فقط يه ادمم، دُرُس مثل خود شما!
نه اسير جادو جمبل، نه مريد ساي بابا!
مي تونم چشماموهم بذارم سفر کنم!
مي تونم صد روزو با يه تيکه رويا سر کنم!
مي تونم بهت بگم توي دلت چي مي گذره!
مي تونم بگم چرا هميشه گونه هات تره!
فکر نکن تبّتي ام، يا سحرو جادو بلدم!
من يکي قيد  تموم  اين کلک ها رو زدم!
تو بايد خودت رو باور کني تا قد بکشي!
به خودت تکيه بده، تا خود ِ معجزه بشي!
من فقط يه ادمم، دُرُس مث خود شما!
نه اسير جادو جمبل، نه مريد ساي بابا!؟

تنهایی

یه شب خدا خواب نداشت دلش تو سينه تاب نداشت

واسه یه لحظه اون! سوالی کرد جواب نداشت

اون شب فرشته ها همه رفته بودن به مهمونی

خدای خالق همه تنها شدش به اسونی

اون که همیشه خنده داشت گریه می کردش بی صدا

دلش گرفته بود خدا تنهايی سخته به خدا

پيش خودش فکر کرد که من برم ميون بنده هام

روی زمين يه جايی هست پيدا بشن اون خنده هام

شال و کلاه کردو يواش ازون بالا اومد پايين

تو کوچه هم قدم ميزد اينوره زمين،اونور زمين

هرکی رو ديد يه کاری داشت يه کسب و کارو باری داشت

هرکی رو ديد تو دست خود يه دست دلگساری داشت

هيچکس به اون نگاه نکرد کسی اونو صدا نکرد

خدای اسمون و عرش تنهاييشو دوا نکرد

خسته ونااميد و گيج تو ميدونا قدم ميزد

خط و نشونی ميکشيد عذاب و درد رقم ميزد

رفت و رسيد به کوچه ای سردو سياه و بسته بن

پنجره ی تکخونه ای پل زده بود به اسمون

پاهاش ديگه رمق نداشت نشست کنار پنجره

تنهاييشو بغل گرفت تو بغض خيس پنجره

سکوت محض کوچه رو صدای گريه ای شکست

جلوتر از خدای ما کسی بنای اشک و بست

مردک صاحبخونه بود اون که زغم داد ميکشيد

اون که تو بهت نيمه شب خدا رو فرياد ميکشيد

می گفت خدای مهربون ببين منو يادت مياد؟

بنده ی غمگين توام ببين که خاطرت مياد

من همونم که ياد دادی عاشقی رو خودت به من

گفتی که دل بسته بشو تا اخرش باهات منم

من همونم که خيره شد چشم و دلش به اسمون

ستاره ای دلش رو برد تو عمق قلب کهکشون

گفتم خدا اين عشق پاک حاصل درس ومشق توست

حالا منو به پاش بريز که زندگيم به عشق اوست

گفتی عزيز ساده دل اين درس عشق اخره

بدون که عشق پاک تو به منزلش نمی رسه

اگر که ليلی پا بده مجنون ديگه غم نداره

تو زندگيش خدارو هم حتی ديگه کم نداره

واسه همينه که همش عشقها غم الوده ميشن

ميان تو دلهای شما حسابی الوده ميشن

چطور دلت اومد خدا منو

به دام عشق اون

اونو ولی از من جدا

هو ...هو

روي يک ديوار بلند بوف کز کرده

سايه اش را بر روي پنجره اي ول کرده !

صوف زير نور چراغ کوچه زير روزنامه

از سرما مي لرزه

درد را زير صفحه ي حوادث ان حس کرده !

صوف گفت هوا سرد شده اين گوشه اه کشيد بر دستش

بوف پف کرد وپرهاي مانده در اشيانه راپايين انداخت
ارام گفت:هو...هو
 
صوف گفت که هوا تاريک است هيچ نوري به فردا نيست

بوف که چشمانش مهتاب را کم نور مي کرد نگاهش را به او انداخت
ارام گفت:هو...هو
 
صوف گفت انکه ياور و مرحم زخم هايم بود چرا نيست او پس کو ؟

بوف فضله گرمش را بر روي زخم هاي او ريخت
ارام گفت:هو...هو
 
صوف گفت در تاريخ هيچ کس بر حق نيست جز انکه جاي پايش خون باشد

بوف چنگال برهنه اش را بيرون اورد قطره خوني پايين افتاد
ارام گفت:هو...هو

صوف گفت گشنگي و تشنگي سقف ايام را به زمين چسبانده

بوف موش مسمومي از خانه اش پايين افتاد
و ارام گفت هو...هو
 
صوف گفت در دنيا تنهايم هيچ کس همراهم نيست

بوف سايه اش کنار او افتاد
و ارام گفت:هو...هو

صوف گفت دنيا را لبريز حق و نا حق کرده اند پس خالق کو ؟

بوف پايين امد پيش کنار صوف نشست و اشکي از چشمانش افتاد
 ارام گفت:هو...هو
 
ناگاه در دام افتاد...

فرياد بر امد کاي مرغک شوم

که از سر شب تا صبح ناله هايت خواب را حراممان کرده
 
نمي تواني تو هم شکر خالق را بکني چون يک بنده ؟

کشتند بوف شوم ان کوي بد بو را

صوف به مرد خدا شناخته شده بود!

مرشد شده بود...

مردم را به راه راست هدايت مي کرد !
بوف!

جوجه هايش روي ديوار

تنها ماندند ...

توي تاريکي يخ بستند ...

از گرسنگي و تشنگي مردند

لانه شان ويران شد ...

موش هاي مست از مرگ موش

آنها را خوردند !

انها که حتي نمي توانستند بگويند
هو ... هو !

ان کوچه ديگر سايه نداشت

همه ي مردم خوشبخت شده بودند !

راه...

ره ميخانه و مسجد کدام است

که هر دو بر من مسکين حرام است

نه در مسجد گذارندم که رندست

نه در ميخانه کين خمار خواب است

براي مسجد و ميخانه راهي است

بجوئيد اي عزيزان کين کدام است

به ميخانه امامي مست خفته است

نمي دانم که ان بت را چه نام است

من و کعبه خرابات است امروز

حريفم قاضي و ساقي امام است

برو عطار کو خوب مي شناسد

که سرور کيست سرگردان کدام است

دو دزد...

مي ربايد لحظه ها را زندگي از من !
دزدي از او بي شرفتر
من نديدم تا کنون اما
دوستش دارم !
دوست دارم آنچه مي دزدد
دانه هايي را که مي پاشد
و مي دانم
در دامش چو من غافل هزارانند ، بي انديشه بي حاصل
که دزد ديگري روزي بََرَد هم من هم او را
ليک مرگ است ان
که جاي لحظه ها را خوب مي داند!

گناه

خود را اگرچه سخت نگه داري از گناه
گاهي شرايطي است که ناچاري از گناه
هر لحظه ممکن است که با برق يک نگاه
بر دوش تو نهاده شود باري از گناه
گفتم: گناه کردم اگر عاشقت شدم...
گفتي تو هم چه ذهنيتي داري از گناه!!
...
سخت است اين‌که دل بکنم از تو، از خودم
از اين نفس کشيدن اجباري، از گناه
بالا گرفته‌ام سرِ خود را اگرچه عشق
يک عمر ريخت بر سرم اواري از گناه
دارند پيله‌هاي دلم درد مي‌کشند
بايد دوباره زاده شوم ، عاري از گناه

مرو...

تو ميروي و سرود و ترا نه مي ميرد

بما ن که بي تو غزل جا و دا نه مي ميرد

تو عند ليب خوش الحا ن بزم ها ي سرود

به رفتنت همه چنگ و چغا نه مي ميرد

بخوا ن ترا نه شيرين و د لپذ ير و مرو

که از فرا ق تو شعر و فسا نه مي ميرد

زبا ن حا ل قلو ب همه نو ا ي تو بو د

مشو خموش که قلب زما نه مي ميرد

سفر مکن تو زمحنت سرا ي مرد م خويش

که د وستدا ر تو هم بي بها نه مي مير د

اگر تو رخت ببند ي ز بوستا ن هنر

به غيبتت گل و بر گ و جوا نه مي ميرد

ققنوس...

روزگاري در دور

در کنار اتش

مي نشستيم با هم

باققنوس

قصه ها مي گفتيم

و حکايتهايي از ياران

يادم ايد يک شب ، در شب بي مهتاب ، خاطره مي گفتيم

و در آن شوق و غم ديده ي هم مي مرديم

و سرانجام ، مساوي ، غمِ هم مي خورديم

يا کمي بيش و کم از نيمه ي خود!

...

داشتم مي گفتم ...

در شب مهتابي ، در سکوت ابي ، پر زِ ارامش و غم ، ناگهان بي تابي،

سر به پا پيکر ققنوس فشرد

او نشست و لرزيد ؛ گاه گاه مي خنديد ، خنده اي با تلخي

گفت بعد از چندي:

« يادم افتاد، که خود، خاطره ام در فردا!

و اگر مي روم از اين جا من ، خاطرت مي ايد

اتشي بود ، شبي بود و من.

در کنارِ اتش ، گرم تر از اتش،

و به گرماي دلم ، ان شب سرد ، بسوزاندم من»

اين بگفت و اهي ...

چشمهايش را بست ، و به اميد قدم در راهي ، که سرانجام به يارش برسد

عشق اغاز نمود ...

گفت: « عاشق شده ام!

اما هيچ ، من نمي دانم از عشق

گر تو مي داني راه ، يا که ديدي روزي انجا را ، شب سردم را تو

نور بخش و روشن ساز

من نگاهش کردم ؛ خسته تر از ان که ، بتوانم که تعجب بکنم

يا بگويم: « تو خودت مي داني

من ندانم از عشق ، اندکي، حتي کم

من نمي دانم او ، سردي و بهت نگاهم را ديد؟

يا در انبوه تفکرهايش ، غوطه ور، محو شدم از يادش!

و سرانجام سکوت ، که توانمند ، بدين سردي شب مي افزود

باز با اهي سرد ، سردتر از شب سرد ، کوله بارش را بست

و زِ اطراف شب و اتش ما ، رفت که رفت

و کلام ققنوس ، شب سرد ما را ، اندکي گرم نمود:

« هر چه مي انديشم

عشق زيبا به نظر مي ايد!

گر چه من معني ان را ، ندانم اکنون ، سوي ان خواهم رفت،

و خودم معني ان مي فهمم

من به او خنديدم ، او به من سر جنباند ، از کنارِ اتش برپا خاست

و در ان حال به من گفت:

« تو هم مي خواهي ، با من امشب به سماوات قدم بگذاري؟»

باز هم خنديدم ، و بگفتم او را:

« اسمان جاي کبوترهايي است که پر و بال بسوزند به عشق»

چشم خود را بستم ، لحظه اي را به خيال پرواز

من گذر دادم در ذهن! لحظه اي زيبا بود

چشمها را بگشودم که بگويم: « اري ، مي ايم! »

ليک ققنوس نبود ...

اتشي بود و من!

و من از دور صداي پرِ پروازش را

مي شنيدم تنها!

لحظه اي چشم نهادم بر هم

و به ترديد ، نرفتم تا عشق

ليک اکنون تو ببين فاصله را

من کجا و پرِ ققنوس کجا!

باری اگر روزی...

باري اگر روزي كسي از من بپرسد
چندي كه در روي زمين بودي چه كردي؟
من، مي گشايم پيش رويش دفترم را
گريان و خندان، بر مي افرازم سرم را
انگاه ميگويم كه: بذري نو فشانده است
تا بشكفد، تا بر دهد، بسيار مانده است

در زير اين نيلي سپهر بيكرانه
چندان كه يارا داشتم در هر ترانه
نام بلند عشق را تكرار كردم
با اين صداي خسته شايد خفته اي را
در چار سوي اين جهان بيدار كردم

من مهرباني را ستودم
من با بدي پيكار كردم
«پژمردن يك شاخه گل» را رنج بردم
«مرگ قناري در قفس» را غصه خوردم
وز غصه مردم، شبي صد بار مردم
!

شرمنده از خود نيستم گر چو مسيحا
انجا كه فرياد از جگر بايد كشيدن
من، با صبوري، بر جگر دندان فشردم
اما اگر پيكار با نابخردان را
شمشير بايد ميگرفتم
بر من نگيري، من به راه مهر رفتم
در چشم من، شمشير در مشت
يعني كسي را مي توان كشت!

در راه باريكي كه از ان ميگذشتم
تاريكي بي دانشي بيداد ميكرد
ايمان به انسان، شبچراغ راه من بود
شمشير دست اهرمن بود
تنها سلاح من درين ميدان سخن بود

بی وفا...

خيلي سخته چيزي رو که تا ديشب بود يادگاري
صبح بلند شي ببيني که ديگه دوستش نداري
خيلي سخته که نباشه هيچ جايي براي اشتي
بي وفا شه اوني که جونتو واسش گذاشتي
خيلي سخته اون کسي که اومد و کردت ديوونه
هوساش وقتي تموم شد بره و پيشت نمونه
خيلي سخته که عزيزي يه شب عازم سفر شه
تازه فرداي همون روز از دوست عاشقش با خبر شه
خيلي سخته توي پاييزبا کسي اشنا شي
اما وقتي که بهار شد يه جوري ازش جدا شي
خيلي سخته يه غريبه به دلت يه وقت بشينه
بعد به اون بگي که چشمات نمي خواد اونو ببينه
خيلي سخته که ببينيش توي يک فصل طلايي
کاش مجازات بدي داشت توي قانون بي وفايي
خيلي سخته واسه اون بشکنه يه روز غرورت
ولي اون نخواد بمونه هميشه سنگ صبورت
خيلي سخته اون که ديروز تو واسش يه رويا بودي
از يادش رفته که واسش تو تموم دنيا بودي

گذر گه

نه ديروزم به امروز و نه امروزم به فردا ماند

گلم يکبار بشگفت و ولي کي تازه اينجا ماند

ببين اين عمر چون باد خزان در گذر باشد

که او با سرعت رفت و غم و غمخانه برجا ماند

به خاک و خون تپيدن ها چه سود دانستي

همان اشفتگي الودگي اين سفله برجا ماند

غم غمها مخور کين عمر چون بوي بهاران است

که يکبارش شميدي کي دگر بوي در انجا ماند

کجا شد روزگاران که شوق و شعف هر جا بود

گذشت و در گذر باشد ولي هجران تنها ماند

حسرت خیس(4)

سلام شازده قشنگه....ديشب هر چي منتظرت شدم نيومدي تو خوابم...وقتي مي خواستم بخوابم به اين اميد خوابيدم که شب يک سر کوچولو بهم بزني . ديگه بايد تو رو تو خواب ديد خيلي وقته برات مهم نيستم خيلي وقته مثل بچه ها بايد همه چيو تو رويا ببينم ...واسه هميشه دوستت دارم و براي هميشه مي خوامت چون....سهم من از زندگي فقط تويي تو ...بازم انتظار ديدن ... بازم انتظار شنيدن صدات... و داشتن گرمي دستات ....هر روز صبح به اين اميد چشامو باز مي کنم که بيايي و ببينمت ... تا سر از بالش بر مي دارم فکر مي کنم امروز هستي يا نه... جزء برنامه هات منم هستم يا نه ... اگه باشي سريع آماده مي شم و اگه نباشي با يک غم خاص ميام سر کار...اي کاش ساعتها تبديل به دقيقه و دقيقه ها تبديل به ثانيه مي شدن .اخه من با هر نفسي که مي کشم دلم بيشتر برات پر مي زنه . اي کاش امروزم مي تونستم ببينمت و داشته باشمت...
اي معبود خاموشم!
در خاموشي سوي تو مي آيم. سکوت نيايش من است .
سکوت آيه هاي ستايشي است که براي تو مي خوانم
تو صداي سکوت را مي شنوي و پاسخ تو سکوت است .
سکوت ! سکوت ! سکوت !
خدايا راهي نمي بينم
آينده پنهان است
اما مهم نيست همين کافي است که تو همه چيز را مي بيني
و من تو را !!!
گاهي خواندن نوشته هاي ديگران، به اندازه فرياد زدن،دردهايمان را تسکين مي دهد. گاه نوشته هايم را با اين اميد مينويسم
سلامي پر از عشق و عاطفه نثارت مي کنم تا از صميم قلب بگويم که دو.ستت دارم عزيزم

(از طرف یک دوست)

تا...

با يك شكلات شروع شد . من يك شكلات گذاشتم كف دستش .

او هم يك شكلات گذاشتم توي دستم . من بچه بودم ، او هم بچه بود .

سرم را بالا كردم . سرش را بالا كرد . ديد كه مرا مي شناسد .

خنديدم . گفت : « دوستيم ؟» گفتم :«دوست دوست» گفت :«تا كجا ؟»

گفتم :« دوستي كه تا ندارد » گفت :«تا مرگ؟» خنديدم و گفتم :

«من كه گفتم تا ندارد» گفت :«باشد ، تا پس از مرگ» گفتم :

«نه ،نه،گفتم كه تا ندارد». گفت : «قبول ، تا آن جا كه همه دوباره زنده مي شود ،

يعني زندگي پس از مرگ. باز هم با هم دوستيم. تا بهشت ، تا جهنم ،

تا هر جا كه باشد من و تو با هم دوستيم .» خنديدم و گفتم :

«تو برايش تا هر كجا كه دلت مي خواهد يك تا بگذار .

اصلأ يك تا بكش از سر اين دنيا تا آن دنيا .

اما من اصلأ تا نمي گذارم » نگاهم كرد .

نگاهش كردم . باور نمي كرد .مي دانستم .او مي خواست حتمأ دوستي مان تا داشته باشد . دوستي بدون تا را نمي فهميد .
گفت : «بيا براي دوستي مان يك نشانه بگذاريم» .

گفتم :«باشد . تو بگذار» . گفت :

«شكلات . هر بار كه همديگر را مي بينيم يك شكلات مال تو و يكي مال من ، باشد ؟»گفتم :«باشد»
هر بار يك شكلات مي گذاشتم توي دستش ،

او هم يك شكلات توي دست من . باز همديگر را نگاه مي كرديم .

يعني كه دوستيم . دوست دوست . من تندي شكلاتم را باز مي كردم

و مي گذاشتم توي دهانم و تند تند آن را مي مكيدم

مي گفت :«شكمو ! تو دوست شكمويي هستي » و

شكلاتش را مي گذاشت توي يك صندوق كوچولوي قشنگ

مي گفتم «بخورش» مي گفت :«تمام مي شود. مي خواهم تمام نشود.

مي خواهم براي هميشه بماند»
صندوقش پر از شكلات شده بود . هيچ كدامش را نمي خورد

من همه اش را خورده بودم . گفتم :

«اگر يك روز شكلات هايت را مورچه ها بخورند يا كرم ها ، آن وقت چه كار مي كني؟»

گفت :«مواظبشان هستم » مي گفت «مي خواهم تا موقعي كه دوست هستيم »

و من شكلات را مي گذاشتم توي دهانم و مي گفتم :

«نه ، نه ، تا ندارد . دوستي كه تا ندارد

يك سال ، دو سال ، چهار سال ، هفت سال ، ده سال و بيست سال شده است

او بزرگ شده است . من بزرگ شده ام . من همه شكلات ها را خورده ام .

او همه شكلات ها را نگه داشته است . او آمده است امشب تا خداحافظي كند

مي خواهد برود آن دور دورها . مي گويد «مي روم ، اما زود برمي گردم»

من مي دانم ، مي رود و بر نمي گردد .يادش رفت به من شكلات بدهد .

من يادم نرفت . يك شكلات گذاشتم كف دستش .

گفتم «اين براي خوردن» يك شكلات هم گذاشتم كف آن دستش :

«اين هم آخرين شكلات براي صندوق كوچكت»

يادش رفته بود كه صندوقي دارد براي شكلات هايش

هر دو را خورد . خنديدم . مي دانستم دوستي من «تا» ندارد .

مثل هميشه . خوب شد همه شكلات هايم را خوردم .

اما او هيچ كدامشان را نخورد .

حالا با يك صندوق پر از شكلات نخورده چه خواهد كرد ؟؟

حسرت خیس(3)

بميرد آنکه غربت را بنا کرد تو را از من و مرا از تو جدا کرد
جاده زندگيم يخ بسته.

نظرت چيه.....

که دستمو بگيري؟!

تنهايي پام ليز ميخوره

ميفتم زمين!!!

امشب مي خواهم راز سرنوشتم را از نورهاي سپيد مهتاب بپرسم
از نگاه چشمانت قطب نمائي خواهم ساخت که دگر گم نکنم ساحل خوشبختي را

تقديم به قشنگترين بهانه ي زندگيم
هر چه مي خواهم غمت را در دلم پنهان كنم

سينه مي گويد كه من تنگ آمدم فرياد كن

بنازم غيرت غم را که يک لحظه نگذاشت تنهايم....!!!

سياه پوش محفل عزاي اينه هايي مي شوم که تصوير من را به

غلط در ذهن تو مي شکنند

از حجم کلمات ناگفته لبريز مي شوم بي ان که بخواهي حرف بزنم.

گفته بودم مي روي ارام...

ناباورانه...

همان طور که امدي...

(از طرف یک دوست)

راه نیستان

ناله به دل شد گره راه نیستان کجاست

خانه قفس شد بمن طرف بیابان کجاست

اشک بخونم کشید اه ببادم سپرد

عقل به بندم فکند رخنه زندان کجاست

گفت پناهت دهد در ره ان خاک شو

انکه شدم در رهش خاک بگو ان کجاست

روز به محنت گذشت شام به غم شد سحر

ساقی گلچهره کو نعره مستان کجاست

در تف این بادیه سوخت سرا پا تنم

مزرعم اتش گرفت نم نم باران کجاست

موج نلرزد به اب غنچه نخندد بباغ

برگ نجنبد بشاخ باد بهاران کجاست

خوب و بد زندگی بر سر هم ریختند

تا کند از هم جدا بازوی دهقان کجاست

برق نگه خیره شد شوق ز دل رخت بست

خانه پر از دود شد مشعل رخشان کجاست

ناله شدم غم شدم من همه ماتم شدم

ان دل خرم چه شد ان لب خندان کجاست

ابر سیه شد پدید باز بچرخ سخن

اختر برج ادب مرد سخندان کجاست

هم نظر بو علی هم قدم بوالعلا

همنفس رودکی هم دم سلمان کجاست

مرد نمیرد بمرگ مرگ ازاو نامجوست

نام چو جاوید شد مردنش اسان کجاست

حسرت خیس(2)

بگذارید بنویسم...از آنکه هرگز نیامد ولی اکنون رفته است

آنکه آمدنش غمی بود و رفتنش غمی دیگر...

خواستم از خود گویم دیدم من آن نیم که از خود گویم، زیرا که من جز او نیستم.

با من بمان

تا سایه های تنهایی را

از نگاهمان بزداییم

دنبال تو می گردم

تو ای تنها ترین سردار فتح قلب ویرانم

اگر گهگاهی چند خطی می نویسم به عشق تو است........

خورجين را مي گشايم مژده امدنت را به يكايك ستارگان كه بر نگاه خسته زمين چشمك می زنند خواهم داد

بهم نمی رسیم ......... بعضی آرزوها انگار هیچ وقت قرار نیست برسند

تا زمين فاصله اي نيست ولي

من ميان ابرها گم شده ام

عينکت را به چشم زدي تا دنيا را بهتر ببيني!

افسوس که نفهميدي که چشمهايت خوب مي ديد زمانه بد بود!

و ميدانستم و مي دانم که مشکل از چشمهاي تو نبود

دلم در آرزوی آمدنت می میرد

آیا باز خواهی گشت

چه تمنای محالی

خنده ام می گیرد

هنوزم که هنوزه دوست دارم

اگر گنجيشک کوچيک من بودي در بهار تو درختي پر شکوفه مي شدم

غم امروزمان برای سکوت لحظه های باهم بودن دیروز است

شاید این سکوت تنها آرام بخش لحظه های تنهایی و ....تنها دلیل

برای یک زندگی زیباست

یک نگاه یک آشنایی یک آشنایی یک عشق یک عشق یک تصادف یک تصادف یک گناه

گناهی زیبا ولی

نمی خواهم نا اميد باشم...

{از طرف یک دوست}

قرب گدا

ساقی نفسی بخش دل مرده ما را

از ابر می ابی گل پژمرده ما را

عمریست که بلبل به چمن نغمه سرای است

ره نیست در این باغ مگر باد صبا را

با درد کن الفت نفسی چند مسیحا

بی درد توان بود توان داشت دوا را

دردا که به امید شفا با دل بیمار

مردیم و ندیدیم در این خانه شفا را

ای صبح خدا را نفسی پرده نشین باش

تا اه زند بر هدف این تیر دعا را

کافیست مرا خجلت جرمم ز ترحم

بگذر ز سر جرم گنهکار خدا را

مخفی مکن اندیشه ز بیداد که در حشر

از شاه بسی بیش بود قرب گدا را

بدنام زمانه

غم می کند فزونی ای دوستان خدا را

شاید نهفته ماند این راز اشکارا

ما را چو موم بگداخت این اتش محبت

تا چند باشدت دل در سینه سنگ خارا

مردیم و گردش چرخ رحمی نکرد بر ما

تا کی توان به دشمن صاحبدلان مدارا

مستی و تنگدستی بد نام خلق سازد

با طرز شه چه نسبت درویش بینوا را

باید گذاشت در خم یاران ذخیره عمر

باشد که گردش چرخ فرصت دهد شما را

ای خسرو زمانه بگشای چشم و بنگر

در نامه سکندر احوال ملک دارا

کشتی عمر بشکست در بحر نا امیدی

مشکل که باز بینم دیدار اشنا را

حاصل نشد چو هر گه کامی ز تیر تدبیر

تدبیر را گذارم گردن نهم قضا را

بگذشت موسم گل شد ناله های بلبل

تا کی شراب و مستی یا ایها السکارا

ای همدمان چو رفتم بد نام این زمانه

در کوی نیکنامی یاد اورید ما را

یاران و بزم عشرت مخفی و کوی محنت

با عافیت چه کار است درویش بینوا را

حسرت خیس (1)

تقصیر دلم نیست نگاهت زیباست

شب گرداگرد من حصار کشیده است و من آفتاب را باور دارم زیرا که

چشمان تو سرزنده ترین آفتاب ها است.

دلتنگی های آدمی را باد ترانه ای می خواند

رویاهایش را آسمان پر ستاره نادیده می گیرد

و هر دانه برفی به اشکی نریخته می ماند

سکوت سرشار از سخنان نا گفته است

از حرکات نا کرده

اعتراف به عشقهای نهان

و شگفتی های بر زبان نیامده

در این سکوت حقیقت ما نهفته است

حقیقت تو . حقیقت من

می نویسم برای تو تا شاید اگر روزی گذرت به اینجا افتاد؛ بخوونی که کرم های انزوا چگونه بند بند اندامم را بلعیدند و کسی دم بر نیاورد

کیه که بدونه چگونه روزها تابوت احساساتم رو به دوش می کشیدم و تو با دستانت که به پاک بودنشون اعتماد داشتم برای احساساتم کفن دوختی و من از خدا خواستم تا فقط یک بار خالصانه از احساست برام بگی و من تا ابد احساساتم رو خاک کنم...

آره می خوام بنویسم از تمام حرفهایی که مثه خوره تو جونم افتادن. از تو می نویسم و از تمام احساسم نسبت به تو.

به خیال اینکه با گذشت زمان عشق فراموش می شود

ثانیه ها را در حسرت گذراندم

اما بعد از سالها هنوز داغی کهنه

اشکم را در می آورد

خیلی دلم میخواد بنویسم ولی خیلی دلم گرفته

اصلآ کم آوردم قاطی کردم

چه کنم که کم آوردم...

خدایا دستهامو بگیر که ناتوانند ...

ای کاش بودی تا ببینی. چقدر در التهابم. نیستی در کنارم تا حرفهای دلم را رو

در رو برایت بازگو کنم

نمی توانم بنویسم باور می کنی، اینها شعر نیست، یادداشت هم نیست، اصلا هیچ

چیز نیست، به قول خودم اینها از سر عاشقی است. فقط همین. ای کاش به غیر از نوشتن

کار دیگری هم بلد بودم که آنگونه همه آنچه درون دلم می گذرد یا حتی نیمی از آن یا شاید

ذره ای از آن را بروز دهم

وقتی عشقتو از دست میدی نابود میشی

امان از اون روزی که عشقتو توی خودت بکشی ...

امان از آن روز ...

اول به نام عشق. . . دوم به نام تو. . . سوم به ياد مرگ . . . بر لوح شيشه اي قلبت بنويس:

يا تو و عشق، يا من و مرگ

باز کن آغوش خود ای هم نفس

بی نیازم کن دگر از همه کس

می بینی!

فرصت با تو بودن را

در نگاهت گم شدن را

شادی تو را دیدن و از خود بی خود شدن را

دگر از من می گیرند

این ثانیه ها

اتاق هوا عابران

مردمی که انگار هیچگاه عاشق نشدند

همه تو را از من می گیرند...

اگر به اتاق من آمدی

شمعی با خود بیاور

اینجا از دلتنگی تاریک است

وگرنه آهسته بیا

و خلوت کبوتری ام را به هم نزن

بخت خواب آلود من بیدار خواهد شد مگر...

اگه تبلیغ قلب مدرن و نو سازت رو نکنی

مگس ها هم اونجا پرسه نمی زنن

پیام های بازرگانی به مدت 5 ثانیه

شروع کن ...

من در سرد ترین روز

گرم ترین ماه سال

بدنیا آمده ام

و تو چطور با اعتماد بنفس

می خواهی به من گرم شدن را یاد دهی!!

بدون بیم مجازات

لذتی در گریز نیست

چرا مثه اونها که یه آدم لال دیدن به لبهام زل زدی؟

من چشم به راه مسافری نیستم

فقط حرف زدن رو فراموش کردم

همین ...

سپرده ام به قاصدک

برای پیدا کردنت

بوی تنت رو به خاطر داشته باشه

فکر می کنم

تو این سرزمین

تنها تو هستی

که نامی نداری...

لحظه ها در پی هم می گذرند و میان آنها تو فقط می مانی

لحظه ای با من باش، تا ابد در دل من

حس کردم.....دوباره لمس کردم تو را ... ای عشق

{از طرف یک دوست}

گاه...

چرا هميشه ازايينه و نور بگوييم

گاهي هم از تاريکي و فولاد بگوييم

گاهي بجاي ستودن عشق

انرا محکوم کنيم

مجازاتش، حقيقت!!

ببيند که به اسم او، چه ها نميکنند؟

بگذاريم که دلش ز خيانت بشکند

گاهي هم صلح را بازداشت کنيم

و بفرستيم به ميدان جنگ

بگذاريم که لمس کند وحشت مردن و خون سرخ و گرم

گاهي از صداقت بازجويي کنيم

که تو کجا بودي وقتي که دروغ

دردلها پرسه مي زد و ريا مي فروخت؟

بياييد گاهي وفاداري را به دادگاه طلاق بفرستيم

و بياندازيم وسوسه را بر جانش

و بگذاريم زل زند چشمهاي وقاحت بر چشمهايش

گاهي بر گلوي وحدت شمشير تيز تفرقه گذاريم

بگذاريم بلرزد از وحشت تکه تکه شدن

بگذاريم که بکشد رنج اختيار

گاهي به عصمت گناه تزريق کنيم

بگذاريم تب کند ز لذت

بشناسد پشيماني

گاهي تعادل را ببريم بر سر پرتگاه افراط

بگذاريم بريزد دلش ز ترس

و بلغزد تلو تلو خوران به درهء تفريط

گاه بِدريم لباس محرميت را ز شريعت

بگذاريم تا بچشد عرياني شرم

بگذاريم گاه روح جسدش را غسل دهد

و لمس کند سردي مرگ

گاه دعا را ببريم به بخش سرطان

بگذاريم ببيند به چشم، درد و يأس

گاه سکوت را بياندازيم در کندوي همهمه

بگذاريم که کلافگي نيشش زند

نداند چکار کند؟

بدود هر طرف ز مرهم درد

و گاه شعر را بياندازيم در يک سلول با جفنگ

بگذاريم بياموزد نا هماهنگي و نا موزوني

و فراموش کند لحظه اي هر چه نظم و حرف شاعرانه و همرنگ

مقابل صداقت

در مقابل حرفهای اشتباهت هرگز کاری انجام نمیدم

هرگز تنبیهت نمیکنم و حتی به روت نمیارم هرگز

اشتباهتو تلافی نمیکنم در مقابل بدترین فشارها می ایستم

اخه تو یه انسانی

میدونی وقتی من یه وسیله میخرم زمان خراب شدن اون وسیله شانس تعمیر شدن رو داره

تو چرا زمانی که اشتباه میکنی این شانس رو نداشته باشی

و زمانی که مشکلی داری من هم رنجشی به انها اضافه کنم

دنیا یه نوع بازیه و در این بازی باید قواعد اونو خوب بدونی

با ادما دوست باشی و به اونها احترام بزاری

تو هم یه ادمی و بین اونها زندگی میکنی

اگر ادمها رو ازار بدی شاید از تو برنجند

شاید داد بزنن شاید مثل خود تو رفتار کنند شاید...

انها که انسان ترن از تو فاصله می گیرند

اگه ادمها رو زیاد ازرده کنی برای همیشه از تو دور می شن

واین یعنی پایان بازی زیبای زندگی

چون تو به قواعد بازی احترام نذاشتی واونها رو رنجوندی

واحساس میکنند که مجبورند به تنهایی به بازی ادامه بدن

و باور کن هیچی خسته کننده تر از تنها بازی کردن نیست

 هیچوقت...

امد اما در نگاهش ان نوازش ها نبود

چشم خواب الوده اش را مستي رويا نبود

نقش عشق و ارزو

از چهره ي دل شسته بود

عکس شيدايي در ان اينه سيما نبود

لب همان لب بود

اما بوسه اش گرمي نداشت

دل همان دل بود اما مست و بي پروا نبود

در دل بيدار خود جز بيم رسوايي نداشت

گرچه روزي همنشين جزبا من رسوا نبود

در نگاه سرد او غوغاي دل خاموش بود

برق چشمش را نشان از اتش سودا نبود

ديدم ان چشم درخشان را ولي دراين صدف

گوهر اشکي که من مي خواستم پيدا نبود

برلب لرزان من فرياد دل خاموش بود

اخر ان تنها اميد جان من تنها نبود

جز من و او ديگري هم بود

اما اي دريغ

اگه از درد دلم

زآن عشق جان فرسا نبود

حال كه من او را با همه ي دروغهايش ميپذيرم او به من ميخندد

گفتم و ...

 گفتم
نمیدانم که در قید چه هستی
طرفدار خدا یا بت پرستی
نمیدانم در این دنیای محشر
به چه عشقی چونین ساکت نشستی

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
گفت
طرفدار خدای عشقم ای یار
از این عاشق کشیها دست بردار
که کار بت پرست بی وفایی
نه من که غصمه درد جدایی
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
گفتم
خدا را با تو هرگز نیست کاری
که تو خود ناخدای روزگاری
به روی زورقی درهم شکسته
مثل ماهی که رو ابرا نشسته
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
گفت
اگر من ناخدایم با خدایم
نه کن تو از خدای خود جدایم
به تو محتاجم ای یار موافق
به تو محتاجم ای همراه عاشق
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
گفتم
خدای عشق تو داره خدایی
که تو دینش گناه بی وفایی
بگو رندا نمیگویی صد افسوس
تو نور ماهی و من نور فانوس
تو هشیارانه گفتی یا ز مستی
نفهمیدم که در قید چه هستی

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
گفت
من غرق سکوتم تو بخوان،قصه پرداز تویی
من هیچم و پوچم تو بمان،سینه و راز تویی
به تو محتاجم ای یار موافق
به تو محتاجم ای همراه عاشق
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
گفتم
من غرق سکوتم تو بخوان،قصه پرداز تویی
من هیچم و پوچم تو بمان،سینه و راز تویی
من رو به زوالم دم آغاز تویی

...

راه

 چه تلخ ميگذرد بي تو روزگار تباهم

 چه عاشقانه , چه غمگين به راه مانده نگاهم

 به عطر ناب تو اغشته قطره قطره اشكم

 شكفته طره تو از برگ برگ دفتر اهم

 پس از تو قاصد مرگ است لحظه لحظه ي عمرم

 پس از تو مرز سقوط است در ادامه ي راهم

 غرور زخمي ام اينك نشسته بر سر راهت

 چكيده رنگ نگاهت به سرنوشت سياهم