
هر انکس از کمال مهر سرشار است بي ازارميباشد
نه اسيبي به خود دارد نه قادر بر بدي خار مي باشد
بجز مهر و شفقت از زبان و دست او جاري نميباشد
همه عشقست ومهر و شور شادي بخش جان گلزار ميباشد
نباشد عاجز از بخشيدن عشق و محبت بهر انسانها
فضليت در پيام مهر انساني بود ، چون يار مي باشد
چنان سرچشمه مهر و محبت گشته برانسان و محرومان
ترانه خوان و رقصان رو بسوي خانه ي خمار ميباشد
چنين رحمت برون ايد زدل خيرست وشادي بخش برجانها
حدودي درتصور ها نمي گنجد ، گل رخسار مي باشد
نمي گنجد بهر قالب نه درشکلي وصورت وندرين دنيا
نه حدي و حدودي ، بلکه در گنج دل دلدار مي باشد
بيا اي پرنيا سرچشمه عشق ومحبت شو بهر محفل
که پاياني ندارد مهر جوشان هم چنان در کار مي باشد
اگر انسان در جستجوی مقصودی میرود که ارزش یافتن داشته باشد پیروز است ضمیر و چراغ جانش فروزان میشود و باید به این پیروزی ِکه دست یافته برخود ببالد انگشت شمارند اشخاصیکه مقصود خود را یافته و شمع شب افروز خود شده اند منظور از بالیدن بخود بدان معناست که ازین خود یافتگی به زر اندوختن اندیشه رسیده اند و در نهایت از این گنج استفاده و لذتی میبرند در این حال است که انسان به معصومیّت بچگی برمیگردد و از هر چیز کوچکی جشن و شادی بزرگی برپا می کند هر چقدر اگاهی بیشتر گردد ، راه چاره ای برای غمها پیدا میکند و در نتیجه شادی افزونتر میشود
اگر يابي تو اني را که ارزش داشت ، پيروزي
ضمير روشني بيني چراغ جان بر افروزي
ببال اي همسفر اين ويژه ي انسان پيروز است
بود انگشت شمار انان چو تو شمع شب افروزي
بدان معناست باليدن به ژرفاي درون خود
چو پيدا ميکني خود را درين سودا زر اندوزي
بکن تبديل غمها را به جشني بس فرح افزا
شکوفا ميشوي در جشن ، صفير عيد نوروزي
نبوده مشگل اين دنيا به پيش مردم اگاه
به معصوميت کودک نگه کن تا بياموزي
هر ان اندازه درک تو شود افزون و افزونتر
فزونتر ميشوي از عشق سرشار و دل افروزي
ببال پرنيا پرواز گر شو تا جهان بيني
به شادي درون خود رسي هر لحظه پيروزي
ما انسانها ، به دنبال گوهر مقصود میگردیم و هر کدام بروشی که خودمان انتخاب میکنیم ! رسیدن به پول ، مقام ، شهرت و غیره ............و این سنگینی بار اندیشه را روز و شب و با عجله ، برای رسیدن به مقصود ، را بدوش میکشیم ، تا به نتیجه مطلوب برسیم ! باز هم می بنیم هنوز راضی نیستیم و ان گوهر مقصودی را که میخواستیم ، بدست نیاورده ایم و میگردیم بدنبال تیشه ای که این دیوار بلند فکری را که برای خودمان ساخته ایم خراب کند ، تا بتوانیم وسیعتر ببینیم و بینا دل شویم و باین درک واقعی برسیم ، که این کوله بارهای سنگین را باید رها کنیم ، تا بتوانیم به گوهر مقصود که در وجود خودمان پر از انرژی نهفته است دسترسی پیدا کنیم و به ارامش معنوی و شوق و ترنم درون که همان گنج حضور است ، را بدست بیاوریم

گنج مقصود ، نهفته است به جان و دلها
واي ازين دل ، که بود پرتويي از نور صبا
باطن از علم و عمل معجزه اي بي همتاست
قدرت کشف نهان درکف پر قدرت ما
با تحول بتوان يافت ، چنين گوهر پاک
با طلب نور حقيقت ، بشود جلوه نما
چشم بينا طلبم ، تا که حقيقت بينم
معنيش اصل حضورست ، که يابم خود را
گر که نور ازلي ، د ر دل انسان نبود
زنده نتوان بشمارش ، که غم است سرتا پا
گوش جان باز نمايم به کلام و معنا
پرنيا نور حقيقت بنگر ، در دلها
چقدر مهم است که انسان به این مرحله از زندگی دانش فکری خودش برسد ، که با توانایی ارزوهایش را در فکر خود خلق کند و اطمینان داشته باشد که به مقصود میرسد وقتی پی ببرد که میتواند خالق فکر خودش باشد ، چرا زیبایی و امید را نیافریند و منفیها را از فکر خود پاک نماید . انوقت است که می نخورده مست میشود و تمام هستی اش را نور خورشید ی وشادی فرا میگیرد در حقیقت زندگی کردن یک هنر است که باید این هنر را یاد بگیریم و هر موضوعی هم که پیش بیاید میتوانیم راه حل مفیدی برایش پیدا کنیم و مرگ را که پایان زندگی است راحت بپذیریم
افريننده ي شعر و سخني ، با جانان
غم دل را ببري از نظر و جان و روان
خالق فکر تويي ، يک هنر ارزنده
لذتي ميبرم از فهم سخن با دل و جان
نشئه مي بود اين ، صحبت بين من و تو
گوش جان داده ام ايدوست بشيرين سخنان
افريننده تويي ، لحظه به لحظه در خود
تا که سيراب شوي ، از مي شوق عرفان
قلب ازاده دهد مژده ، که خورشيد دميد
راز ارامش جان ، فاش کني چرخ زنان
زندگي يک هنراست ، مرگ کمال و پايان
مرگ اگر سر برسد ، هديه به صاحبنظران
نشوي مات درين بحر زمان ، در بازي
بند انديشه ي خود ، باز به هر دور زمان
پرنيا خود قلم خير بزن پيشاپيش
مهره در خانه ي شطرنج بزن با جانان
خالق کوچک درفکر و وجود ما انسانها هستیم و خوب توجه کنیم که خالق بزرگ و مهربان و بخشنده چه معجزه ها میکند اگر درد و غمی به ما میدهد برای سازندگی خود ما میباشد ، که بتوانیم ایمانمان را قوی و توکل باو را در کنه وجود خود جای دهیم و قناعت پیشه باشیم و از بدیها دوری نماییم انسانی که این مشخصات را داشته باشد از هیچ اتفاقی نمی هراسد نه امدن ما باین دنیا بدست ما بوده و نه رفتنمان ولی این مدتی که در کشتی زندگی قرار گرفته ایم میتوانیم تصمیماتی برای خودمان درنظر بگیریم که هم برای خودمان مفید باشد و بدیگران نیز صدمه ای نزند و گرنه دچار طوفان دریا خواهیم شد و از افتاب روشن و گرما بخش و ساحل اطمینان بخش دور خواهیم ماند
نمي رنجم زخشمت تا که داري ، چنين نظمي به حکمت درثريا
نمي ترسم ز طوفانت ، چو داري رئوفتها بسطح کهکشانها
زماني استخوانهايم شکستند ، زعشق خانمانسوزي دريغا
فتادم در چه اندوه فکري ، به قعر رنج و اندوه و تمنا
نميدانستم اين درد و غم و رنج ، بود سازنده ي جانهاي زيبا
همانگه اگهم کردي که يابم ، شکستي ، ساختي جاني فريبا
ميان کشتي و طوفان دريا ، کرانه گشته پيدا زين معما
پر جان را گشودم تا ستاره ، بديدم صبح پر اميد فردا
چنين شد خاطرم اسوده گرديد ، به ايماني قوي از پير دانا
چرا از بيم تنهائي بترسم ، تو در جان مني اي جان جانها
تو ان عشقي که ميجستم بهرکوي ، کنون درخانه دل گشته پيدا
چنان جام قناعت نوش جان است ، به ايمانم رهي دارم بدلها
وجود پرنيا سرشار مهر است ، سرايد يک غزل اي يار تنها

خداوند نور است و ما همگی ذراتی از نور او هستیم و این وحدت را ما باید عمیقا درک کنیم و به ان ارزش فراوان قائل باشیم که همه با هم یکی هستیم و فرق بین ما فقط در پندار ، گفتار و کردارمان میباشد در دل انسانهای وارسته گوهر مقصود که یک معجزه است نهفته است که سرچشمه ی همه خوشبختی ها میباشد و خوشا بحال کسانی که به این بیش عظیم دسترسی پیدا نموده اند و این دانش و مهر بینهایت درمان دل افسرده دلان میباشد. انسانهائی که مثبت و زیبا بی اندیشند و دیگران را دوست دارند ، به این راز پی برده اند که انسانها در اصل یکی هستند و اگر به انها بدی کنند در اصل به خودشان بد کرده اند
احساس يکي بودن ، با هر دل انساني
يک گوهر مقصود است، درياب تو پنهاني
يک نور بود از او ، ما ذره اي از ان نور
نور دل انسان بين ، يک معجز سبحاني
افسرده دلان خسته ، بر مه ر تو پيوسته
مهر است بود مرهم ، دلهاست که بستاني
دردي که بود در دل ، ظاهر نتوان ديدن
دلجوئي و دلداريست ، شايسته جاناني
با ديد نهان سيري ، در کشور جانها کن
در خوب و بد معنا ، درياب تو درماني
زيبا دل و زيبا بين ، انديشه شود زيبا
با فکر عمل گردد ، اين وحدت انساني
جانها همه يک گوهر ، در اصل يکي باشند
عضوي شده گر بيمار ، دلهاست پريشاني
انسان به چه ميارزد ، همدردي و دلجوئي
غفلت ز چنين گوهر، عمري است پشيماني
عشقي که دهي امروز، عطرش برسد فردا
با مهر پري پرواز ، گر شو به گلستاني
زمانیکه انسان از غم و غصه ها رها میشود دنیا را با دید دیگرو بهتر میبیند و درونش همچو گل شکوفا میگردد . رسیدن به آرامش ، پذیرش،بخشودن وبی نیازی یک انسان فرهیخته باهیچ گنجی برابر نیست .آنچنان شوق وعشقی دردل انسان بوجود میاید ، که در عالم دیگری سیر میکند و مثل گل که سخاوتمندانه عطرش را دراختیا ردیگران میگذارد ، شخص رها شده مهرش را بیدریغ نثار دیگران میکند . خوشا به احوال کسانیکه در زندگی به چنین مرحله ای برسند و از دانائی اندیشه بطوردائم سرمست باشندوازعشق وشوق درون که همانا گنج حضورست لذت ببرند
رهائي از غم و غصه ، سبب ساز دلي زيباست
به جانم نشئه ميريزد در انديشه ، بسي غوغاست
شکفتن از درون جان بود همچون ، گلي خندان
به ارامش رسيدن بي نيازي ، ان چنان زيباست
برابر با همه گنج جهان ، کي باشد ارامش
زبخشيدن بشد حاصل ، نگه کن دل چه بي پرواست
طرب در سينه ميلرزد ، بگويد يک غزل با تو
تو بنگر در چه احوالم ، چو رمز و راز پرمعناست
منم عاشق به برگ گل ، چو عطر عشق ميسازد
بشو عاشق ، شود جانت معطر، نکته دراينجاست
چو زيبا بنگري ، نور و گل و شادي ، بجان يابي
بياب اي پرنيا عطر محبت را ، که بي همتاست