لیلی نام تمام دختران زمین(2)

ليلي، تشنه تر شد...

لیلی تشنه تر شد ...

ليلي گفت: امانتي ات زيادي داغ است زيادي تند است

خاکستر ليلي هم دارد مي سوزد ، امانتي ات را پس مي گيري؟

خدا گفت: خاکسترت را دوست دارم ، خاکسترت را پس مي گيرم

ليلي گفت: کاش مادر مي شدم ، مجنون بچه اش را بغل مي کرد

خدا گفت: مادري بهانه عشق است ، بهانه سوختن ، تو بي بهانه عاشقي ، تو بي بهانه مي سوزي

ليلي گفت: دلم زندگي مي خواهد ، ساده، بي تاب ، بي تب

خدا گفت: اما من تب و تابم ، بي من مي ميري. . .

ليلي گفت: پايان قصه ام زيادي غم انگيز است ، مرگ من ، مرگ مجنون ، پايان قصه ام را عوض 

مي کني؟

خدا گفت: پايان قصه ات اشک است  اشک درياست ، دريا تشنگي است و من تشنگي ام ، تشنگي

 و اب ، پاياني از اين قشنگتر بلدي؟

ليلي گريه کرد ليلي تشنه تر شد خدا خنديد...


ليلي، نام تمام دختران زمين است . . .

لیلی نام تمام دختران زمین ...

خدا مشتي خاک را برگرفت مي خواست ليلي را بسازد

از خود در او دميد و ليلي پيش از انکه با خبر شود ، عاشق شد

سالياني ست که ليلي عشق مي ورزد ليلي بايد عاشق باشد.

زيرا خدا در او دميده است و هر که خدا در او بدمد ، عاشق مي شود

ليلي نام تمام دختران زمين است؛ نام ديگر انسان

خدا گفت: به دنيايتان مي اورم تا عاشق شويد

ازمونتان تنها همين است : عشق ، و هر که عاشق تر امد ، نزديکتر است پس نزديکتر اييد، نزديکتر

عشق ، کمند من است کمندي که شما را پيش من مي اورد کمندم را بگيريد

و ليلي کمند خدا را گرفت

خدا گفت: عشق فرصت گفتگو است ، گفتگو با من

با من گفتگو کنيد

و ليلي تمام کلمه هايش را به خدا داد ، ليلي هم صحبت خدا شد

و ليلي مشتي نور شد در دستان خداوند !

لیلی نام تمام دختران زمین(1)

ليلي، خودش را به اتش کشيد...

لیلی خودش را به اتش کشید ...

خدا گفت: زمين سردش است. چه کسي مي تواند زمين را گرم کند؟

ليلي گفت: من.

خدا شعله اي به او داد ليلي شعله را توي سينه اش گذاشت سينه اش اتش گرفت

خدا لبخند زد ليلي هم

خدا گفت: شعله را خرج کن زمينم را به اتش بکش

ليلي  خودش را به اتش کشيد خدا سوختنش را تماشا کرد

ليلي مي ترسيد مي ترسيد اتشش تمام شود

ليلي چيزي از خدا خواست  خدا اجابت کرد

مجنون سر رسيد مجنون هيزم اتش ليلي شد

اتش زبانه کشيد اتش ماند زمين خدا گرم شد

خدا گفت : اگر ليلي نبود ، زمين من هميشه سردش بود ...

حسرت خیس(7)

گفته بودي دلتنگي هايم را با قاصدک ها قسمت کنم تا به گوش تو برسانند
مي گفتي قاصدکها گوش شنوا دارند غم هايت را در گوششان زمزمه کن و به باد بسپار
من اکنون صاحب دشتي قاصدکم اما مگر تو نمي دانستي قاصدکهاي خيس از اشک مي ميرند؟
مرسي از خودت....مرسي از روح اگاهت
براي اولين شب بدون وجودت به شهر روياها پا گذاشتم
تو رويا از اينکه نبودي پيشم پريشون بودم اما وقتي بيدار شدم بر عکس هر روز خوب بودم
خيلي خوب همه متعجب بودن......بازم ممنونتم
ديشب داشتم با يه ادم 55 ساله حرف مي زدم
بهم گفت هيچ وقت "من" رو فداي "ما" نکن.....هيچ وقت!
من بر عکسِ تو بودم
تو هيچ وقت "من" رو فداي "ما" نکردي اما من براي 1 درصد احتمال که بتونيم "ما" شيم ، "من" رو در هم شکستم!
اره من هيچ وقت حرمت داشته هام رو نداشتم
براي "من" متاسفم!!!!!!!!!!!!بهش ظلم کردم به خاطر تو
دست از سرخوابم بردار يا اگه مياي مثلِ هميشه ات مثل هر لحظه ات مغرور باش
اينجوري با واقعيتت فرقي نداري برام
اما تو خواب عذاب مي کشم چون اينقدر دوست داشتني مي شي که من به اينکه تو رو دارم تو خواب مي بينم يا کس ديگه رو شک مي کنم!
چون يه دنيا غرور+يه قلب يخي+يه دريا بي رحمي=تو

(از طرف یک دوست)

یوسف و زلیخا

زليخا مغرور قصه اش بود زليخا به همنشيني نامش با يوسف مي نازيد
زليخا بر بلنداي قصه رفت و گفت رونق اين قصه همه از من است
اين قصه بوي زليخا مي دهد کجاست زني که چون من شايسته عشق
پيامبري باشد ، تا بار ديگر قصه اي اين چنين زيبا شود؟
قصه ديگر نازيدن زليخا را تاب نياورد و گفت: بس است زليخا ! بس است
از قصه پايين بيا ، که اين قصه اگر زيباست ، نه به خاطر تو ، که زيبايي همه از يوسف است
زليخا گفت: من عاشقم و عشق رنگ و بوي هر قصه اي است . عمريست که نامم را در حلقه عاشقان برده اند.
قصه گفت : نامت را به خطا برده اند ، که تو عشق نمي داني.
تو هماني که بر عشق چنگ انداختي  تو اني که پيرهن عاشقي را به نامردي
دريدي. تو امدي و قصه ، بوي خيانت گرفت . بوي خدعه و نيرنگ
از قصه ام بيرون برو تا يوسف بماند و راستي
و زليخا از قصه بيرون رفت 

زلیخا عشق نمی داند ...


خدا گفت: زليخا برگرد که قصه جهان ، قصه پر زليخاست و هر روز هزارها پيرهن پاره مي شود از پشت... اما زليخايي بايد، تا يوسف ، زندان را بر او برگزيند...
و قصه را و يوسف را ، زيبايي همه اين بود...
زليخا برگرد!

حسرت خیس(6)

من به تنهايي خود ساعت ها گريه کردم

ديدم ان کنج غم الوده هنوز

مانده صد شاخه خشکيده ياس

با خود اين زمزمه کردم

مرو اي غم که در اين کلبه مرا هم نفسي نيست

بي تو در خانه ي من همدم فريادرسي نيست...

روي برف ها ي سپيد،روي تن ابرهاي نرم،روي زمين بيابان که از فرط خشکي به سپيدي مي زند روي امواج کف الود اب دريا ميشه نوشت که اينجا يه ردپا مونده رد پايي مثل رد يک گلبرگ مثل تن يه گل،مثل ردپاي ياس سپيد


بهت گفتم گوشه اي از قلبم را برايت کنار خواهم گذاشت تا اگر روزي برگشتي در انجا براي خودت خانه اي بسازي خانه اي از جنس عشق ولي انقدر نيامدي که متروکه شدم چون من تمام قلبم و تمام وجودم را در انتظار تو گذاشته بودم و تو اين را هيچ وقت نفهميدي نفهميدي که چقدر دوستت دارم

بدين سان است که کسي مي ميرد

و کسي مي ماند

هيچ صيادي در جوي حقيري که به گودالي مي ريزد

مرواريدي صيد نخواهد کرد

نازنينم، باغ زندگيم را فصل فاصله‌‌ات به تاراج برده ، مهرت دلم را...

اي به پايان رسانيده‌ام ، اي فاصله ساز نازنينم ، فاصله‌ها را رها كن تا كي چنين دور ؟ تا كي چنين مغرور؟

دلهاي ما در تپش دستي ، به يكديگر مي‌پيوندند دستت را از من دريغ مكن ! دستان تو روزگار سازم بود به كدامين گناه چنين روزگارم را ويران كردي اي ويرانگر محبوبم؟!

چند روزي بيش از اين فصل باقي نمانده، فصلت را به پايان بسپار ، فاصله‌ها را به باد...

ميان ارامش سنگ تا انتظار سيب سرخ شناورم....دستان ابي اسمان و نگاه گرم خورشيد و وسوسه سبز اغوش تو ...اين تمام زندگي من است.....تمام نياز من....شايد تو دستانت را به خورشيد داده اي ...شايد نگاهت را به ستارگان و دلت را به اسمان....اما .. بر سنگفرش خاکي تن من نقش قدمهاي تو مانده است....همه نفسهايم را يکي يکي بشمار انگاه در انتها ي اخرين ان مرا در اغوشت بگير

هميشه دير مي ايي . مي گذاري چنان خسته ي راه شوم که چشمانم رمقي براي ديدن قدمهايت نداشته باشد . همان قدمهايي که ساعتها و روزها نگاهم مبهوت جاي خاليشان روي خاک را مي گشت . هرگز هم قدمم بوده اي ؟ ديگر هيچ چيز را به خاطر ندارم .

پشت درهايي که امتدادشان ميرسيد به اخر نگاه تو بارها شکست قلبم

روزها اينجا من هستم و بغضي براي باريدن هر لحظه بودنت را حس ميکنم ? هر ان گفتنت را هر دم خنديدنت را ? هر ثانيه ميشنوم تو را ... ميبيني چگونه مسخ شده ام ؟ گوئي بعد از آن روز که دستت را برايم به نشانه ي خداحافظي بالا بردي و تکان دادي ? هنوز روي صندلي ناباوري نشسته ام و مسير رفتنت را مينگرم اما باورت ميشود هنوز باور نميکنم چگونه زنده ام ؟ و چگونه تحمل کرده ام ؟ اين رفتن را ........ محبوب من
باز هم برايت مينويسم مثل بارها که برايت نوشتم و بارها خواندي و شنيدي ... برايت مينويسم که ثانيه ها به همه چيز رسيده اند و خواهند رسيد ... من نيز با ثانيه ها همراهم تا روزي به تو و اغوش پر مهرت برسم و بغض هاي دلتنگي ام را گريه کنم .... بي تاب ان لحظه ام که سر بر سينه ات بگذارم و يک بار ديگر ملودي زندگي ام را بشنوم

اي مهربان‌ترين من، اين تويي كه پيوسته به من لبخند مي‌زني اي ابر نوراني من، اين تويي كه هميشه در حال بارشي اي خوب‌ترين من و اي دوست داشتني‌ترين...
براي تو مينويسم ،براي تو که از همه ي بهارها به فروردين نزديکتري . ،براي توکه از همه ي ارديبهشتها به بهشت شبيه تري ، براي توکه پاييز را نيز دوست داري و زمستان را از خاته ات نمي راني براي تو مي نويسم ،حرفهايم را در برف مگذار و به ايينه ها بگو از واژه هايم روي برنگردانند

غيرازغم عشق توندارم غم ديگر

شادم که جز اين نيست مرا همدم ديگر

تو را دوست ميدارم شايد اين طبيعت ساده و بي الايش من ، حد و مرزي براي دوست داشتن نمي شناسد. ولي سخت در اين مکتوب فرو نشسته ام ، چه کسي مرا دوست مي دارد ؟

امروز مي نويسم ...

اگر فردا روزي به من پيوستي ...

اين امانتي ست که به صاحبش خواهم داد

(از طرف یک دوست)

سوم شعبان

ميلاد امام حسين عليه السلام مبارک باد

 بسم الله الرحمن الرحيم

السلام عليک يا اباعبدالله الحسين

السلام عليک يا اباالفضل العباس

السلام عليک يا مولاي يا صاحب الزمان

ميلاد با سعادت اموزگار عشق حضرت حسين بن علي عليه السلام و معلم ايثار و فداکاري حضرت اباالفضل العباس و زينت عبادت کنندگان حضرت سجاد عليهم السلام را خدمت پدر و مادر بزرگوارشان حضرت علي عليه السلام و حضرت فاطمه زهرا سلام الله عليها و ام البنين سلام الله عليها و خاندان عصمت و طهارت و همچنين نور چشم عرشيان و فرشيان حضرت مهدي موعود عليهم السلام تبريک وتهنيت عرض مي نمايم

عشاق عيدتان مبارک

سوم شعبان ...

اولين مشتري مجلس پر فيض حسين        مادرش حضرت زهراست خدا ميداند

در راه خدا چو نيست شد هست حسين    شد عالم هستي همه پابست حسين

صفات دوست...

دوستان خوب يک سري ويژگي دارند که انها را از ديگران  متمايز مي کند و سبب مي گردد دوستان بيشتري در کنار خود داشته باشند بنابراين با تغيير رفتار خود به جرگه اين افراد بپيونديد

کوی دوست ...

دوست معمولي  هرگز نمي تواند گريه تو را ببيند

دوست واقعي  شانه هايش از گريه تو تر خواهد بود

دوست معمولي  يک جعبه شکلات براي مهماني تو مي اورد

دوست واقعي  زودتر به کمک تو مي ايد و تا دير وقت براي تميز کردن مي ماند

دوست معمولي از دير تماس گرفتن تو دلگير و ناراحت مي شود

دوست واقعي مي پرسد که چرا نتونستي زودتر تماس بگيري؟

دوست معمولي  دوست دارد به مشکلات تو گوش دهد

دوست واقعي  سعي در حل ان ها مي کند

دوست معمولي مانند يک ميهمان عمل مي کند و منتظر مي ماند تا از او پذيرايي شود

دوست واقعي به سوي يخچال رفته و از خود پذيرايي مي کند

دوست معمولي مي پندارد که دوستي شما بعد از يک مرافعه تمام مي شود

دوست واقعي مي داند که بعد از يک مرافعه دوستي شما محکم تر مي شود

يک دوست واقعي کسي است که وقتي همه تو را ترک کرده اند با تو مي ماند

 يک دوست خوب حرفهايي که به صورت محرمانه به وي زده شده است را نزد خود نگه داشته و راز دار شما ميباشد

وقت شناس بوده و در قرار ملاقات ها و يا ميهماني ها قابل اطمينان بوده و سر موقع حضور مي يابد

يک دوست خوب به موفقيت شما و يا دوستان شما حسادت نمي ورزد

يک دوست خوب هنگامي که دچار بيماري و کسالت مي گرديد با شما تماس گرفته و حالتان را جويا مي شود و به عيادت شما مي ايد

وي مي داند که چه زماني صحبت و چه زماني سکوت نموده تنها گوش دهد

هنگامي که حالتان مساعد نبوده و يا دل و دماغ کاري را نداريد و پکر هستيد وي از شما دلخور نمي شود

اگر شما به فضاي بيشتري نياز داشته باشيد و يا مي خواهيد تنها باشيد انها اين رفتار شما را طرد

شدگي تلقي نکرده و  دلگير نمي شوند

يک دوست خوب همه چيز هاي بدتان را تحمل مي کند

وقتي نظر او را در مورد مسئله اي جويا شويد با جان و دل و صادقانه نظرات و عقايد خود را در اختيارتان قرارمي دهد و اگر به نصايحش عمل نکنيد ناراحت مي شود

وي با شما مي خندد گريه مي کند و کارهاي ماجراجويانه انجام مي دهد اما به ديگران چيزي در مورد انها نمي گويد

پيش از سر زدن به منزلتان شما را مجبور نمي کند که خانه را تميز کنيد

وي اجازه نمي دهد کسي پشت سر شما و در غياب شما در موردتان بد گويي کند و به دفاع از شما خواهد پرداخت

شما را به کارهاي ماجراجويانه رشد دهنده و پيشرفت در کار تشويق خواهد کرد

هنگامي که خودروي شما دچار نقص فني گردد شما را به مقصدتان خواهد رساند

روز تولدتان هميشه به يادش بوده و اگر برنامه خاصي براي ان روز تدارک نديده باشيد شما را به بيرون برده و برايتان کيک سفارش مي دهد

دوست خوب از شما انتظار ندارد که اتوماتيک وار با عقايد وي در خصوص مسائلي همچون مد لباس باشيد و به عقايد شما حتي اگر بر خلاف عقايدش باشد احترام مي گذارد

هيچ گاه شما را نزد ديگران خرد و تحقير نکرده بلکه همواره به شما احترام مي گذارد و در حضور ديگران از شما تعريف مي کند

اگر دوستي را سراغ نداريد که با شما اينگونه رفتار کند شايد يک دليل ان اين باشد که شما نيز با انان چنين رفتاري تا به حال نداشته ايد

تا نقش خيال دوست با ماست دلا

ما را همه عمر خود تماشاست دلا

 و انجا كه مراد دل برايد اى دل‏

يك خار به‌ از هزار خرماست دلا

حیات ...


ان كس كه به‌ روى خوب ، او رشك پريست‏

امد سحرى و بر دل من نگريست‏

او گريه و من گريه ، كه تا امد صبح‏

پرسيد كز اين هر دو عجب ، عاشق كيست ؟

مبعث

بسم الله الرحمن الرحيم

اقرا باسم ربك الذى خلق، خلق الانسان من علق، اقرا و ربك الاكرم، الذى علم بالقلم، علم الانسان ما لم يعلم.

سوره مبارکه علق ( ايه 1-5)

بخوان به نام پروردگارت كه افريد. همان كه انسان را از خون بسته ‏اى خلق كرد. بخوان كه پروردگارت از همه بزرگوارتر است، همان كه به وسيله قلم تعليم نمود و به انسان انچه را نمى‏دانست، ياد داد.

مبعث پيام اور وحي ، پيامبر نور ورحمت بر مسلمانان جهان مبارک باد

مبعث ...

روزگاري بود ميوه اش فتنه، خوراکش مردار، زندگي اش الوده، سايه هاي ترس شانه هاي بردگان را مي لرزاند. تازيانه ستم، عاطفه را از چهره ها مي سترد. تاريکي، در اعماق تن انسان زوزه مي کشيد و دخترکان بي گناه، در خاک سرد زنده به گور مي شدند. و در اين هنگام بود که محمد (ص) بر چکاد کوه نور ايستاد و زمين در زير پاهاي او استوار گرديد

خورشيد عشق را، ره شام و زوال نيست
بر هر دلي که تافت، در ان دل ضلال نيست 
در اسمان دلبري و استان عشق
نور جمال دلبر ما را مثال نيست 
هر دم چو مهر نور فشاند به خاطرم
تا شوق اوست، جان و دلم را ملال نيست 
با نام احمد است که دل زنده مي شود
دل را بيازماي که کاري محال نيست 
اي افتاب حق که تويي ختم مرسلين
با روشني روي تو، بدر وهلال نيست 
حد کمال و حکمت و انوار معرفت
تنها تويي وغير تو حدّ کمال نيست 
تا تو شفيع خلقي و درياي رحمتي
اميد عفو هست و نشان وبال نيست 
در صحنه حيات و به طومار کائنات 
ايين پاک منجي ما را همال نيست 
ما عاشقان و پيرو راه محمديم

چشمهایش...

شاعر نبودم ،
چشمهايش شاعرم کرد 
ها به کجا مي کشيم خوب من                        ها نکشاني به پشيماني ام               
گاهي با خودم فکر مي کنم  واقعا قدرتمند ترين جزء بدن چيه؟ شايد اولين و ساده ترين جواب بازو باشه ؟ خوب معلومه ! شايد هم بعضي ها بگن زبان عامل بسياري از اتفاقات ، اما من هر چي فکر مي کنم نافذتر از چشم نمي بينم.
تو ادبيات ما به حق کم نداريم مسحور چشم  که گر چه امروز سبز و ابيش مد شده ، اما در فرهنگ ما هميشه چشم سياه حرف ديگه اي داشته واسه گفتن از حافظ عاشق که تا تونست از چشم سياه خمار معشوق اش لذت برد : "به چشمان سيه کردي هزاران رخنه در دينم    بيا کز چشم بيمارت هزاران درد برچينم"  تا بزرگ علوي که باالحق داستاني بياد ماندني از چشم هاي فرنگيس با رمان"چشمهايش" در ادبيات و فرهنگ ايران زمين بجا گذاشت.
با سياهي چشمانت
بر سپيدي مرگ طعنه مي زني
يا سپيدي زند گي را به سخره مي گيري
اي تمامي سرخي عشق ، در سياهي چشمانت پيدا
گاهي چشم هايي مي بينم که توان وصفي برام باقي نمونه ، نا خوداگاه مبهوت مي شم . زبان کي مي تونه اينقدر رسا باشه؟ تا اين حد موجز ، من از اونايي ام که دنياي صادقانه چشم برام هميشه پر از مفهوم بوده:
سکوت چشم هايم
چشم هايش
حرف مي زد
و اين يعني
تلاطم ، عشق ، يعني هيچ ، يعني...
و شايد هم خدا بود او
ميان مردمک هامان راه مي پيمود
ولي نه عشق ديگر تا هميشه ، هيچ خواهد شد
البته چشم هاي مسحورکننده فقط بخشي از داستان بي پايان چشم که فصل ديگه اون چشم هاي مسحور شده اند:

چشمهایش ...

دريا ارام بود ، ماه را مي ديد که از لابلاي ابها در اسمان مي درخشيد
لختي چشمهايش را بست
دندانهاي کوسه اي را ديد که به او چشمک مرگ مي زد
هراسان از خواب پريد،ماه بالاي سرش مي درخشيد و دريا ارام بود.
ارام چشمهايش را بست ، خود را درون تور صياد ديد که بيهوده بالا و پايين مي پريد
چشمهايش را باز کرد ، ماه در اسمان بود و دريا ارام ...
چشمهايش را براي بار سوم بست ...با انبوهي از ماهي هاي به سوي دهان نهنگ کشيده مي شد
چشمهايش را باز کرد،همه جا تاريک بود،ماه ديگر نمي تابيد...
چيزي کنارش جنبيد  فرياد زد : اينجا کجاست ؟
صدائي در تاريکي گفت :  شکم نهنگ
خواب ماهي تعبير شده بود
گوشه اي نشسته بود شانه هاي نحيفش زير بار غم طاقت نياورده بود تکان خوردن شانه هايش را ميديدم و دلم ميخواست مي توانستم برايش کاري بکنم اما نمي دانستم دردش از چيست ؟ براي چه مي نالد؟ فقط از چشمهايش غم را مي ديدم هر بار خواستم با او صحبت کنم چشمهايش به من اجازه نمي داد تا اينکه بالاخره طاقت نياوردم رفتم جلو نشستم کنارش و گفتم مي خواهم با هم درد دل کنيم مثل اينکه منتظر باشد اشکهايش جاري ميشد هرچه بيشتر به چشمهايش نگاه ميکردم بيشتر ميخواستم کمکش کنم نمي دانم چرا ولي هميشه وقتي از چشمي غم مي بارد دلم مي خواهد کاري بکنم که در ان چشم جز برق شادي چيزي نباشد . با نگاهم فهميد منتظرم . شروع کرد به صحبت کردن :
گفت به خاطرمن و براي من بنويس . مدتي سکوت کرد نمي دانستم ياداوري گذشته اش کاري است درست يا نه ؟  :
به همراه او قطره قطره مي گريستم . سکوت تلخ برايش شيرين بود ولي بالاخره دوباره زبان گشود:
غرض نهفتن ان فتنه نهاني نيست               توان گفتن ان راز جاوداني نيست
پر از اميد و هراسم که هيچ حادثه اي            شبيه امدن عشق ناگهاني نيست
زدست عشق به جز خير بر نمي ايد              و گرنه پاسخ دشنام مهرباني نيست
درخت ها به من اموختند فاصله اي               ميان عشق زميني و اسماني نيست
به روي اينه پر غبار من بنويس                     بدون عشق جهان جاي زندگاني نيست
هميشه دوست داشتم در کنارش باشم او هم از چشمانم خوانده بود در خيالم با او زندگي کرده بودم شده بود نيمي از وجودم همان نيمه پنهان که مي گويند نيمه پنهان من او بود اما طوفاني امد و همه هستي ام را گرفت حتي خيالم را .
به اينجا که رسيد باز هم نتوانست ، نمي توانستم تکان خوردن شانه هايش را ببينم با او همراهي کردم انقدر با هم گريستيم که از دست رفتن زمان را نمي فهميديم تا اينکه بعد از مدتي دوباره به حالت اول برگشت مي خواست يکي دردش را بفهمد تا قدري سبک شود .
ديگر حرفي نمي زد به او گفتم :
عيب است عظيم برکشيدن خود را وز جمله خلق برگزيدن خود را
از مردمک ديده ببايد اموخت                                 ديدن همه کس را نديدن خود را
ايا به نظر شما خوانندگان اين داستان عشق واقعي اين است اصلا عشق واقعي چيست ؟

گذر گاه زمان...

همه چيز ميگذرد
همه چيز ميگذرد ....!!!
اصلا دنيا محل گذر است ....
گذر پامنار....گذر خان نايب ...گذر لوطي صالح ......
گذر پوست هماني که گذرش به دباغ خونه مي افته....
****
همه چيز ميگذرد ..... !!!
اما بعضي چيزا هست که حتي گذر سالها هم نمي تونه کمرنگشون کنه ..
رد بعضي چيزا تا هميشه روي دل ادم ميمونه ....
بعضي چيزا هست ...بعضي ادما هستن ....
بعضي خاطره ها هست که هنوزم وقتي به گذشته بر مي گردي
درست به روشني روز اول جلوي چشمات نقش مي بنده ....
****
همه چيز ميگذرد ....
اصلا دنيا محل گذر است ....گذر پامنار ....گذر خان نايب ....گذر .... گذر زندگي ....
****
کاش هنوز بچه بودم....بچه که بودم عيدا رو خيلي دوست داشتم ...
بوي بهار ...ماهيهاي قرمز کوچولو که توي تنگ ابي بلور اينور اونور ميرفتن ...سبزه هاي
مادربزرگ ...عيدي .....خونه مادربزرگ وکوچه باريکي که يه جوي پر اب از وسطش مي گذشت و اون
درخت کاج قديمي سر کوچه که تا مي تونستن روش يادگاري کنده بودن.....
همه چيز ميگذرد ....
اصلا دنيا محل گذر است ....گذر پامنار ....گذر خان نايب ....گذر .... گذر زندگي ....

****
ادم تا وقتي بچه است عجله داره بزرگ شه ...تند قد بکشه ....همه چيز و تجربه کنه ...به همه جا سرک
بکشه .....خدايا ....اما اين چه رازيه که انسان زماني که بزرگ ميشه دوباره ارزو مي کنه حتي براي چند
لحظه به کودکيش برگرده
کاش هنوز کودک بودم .... کاش هنوز کوچک بودم ....
ان روزها همه چيز قشنگ بود ...زندگي با همه غمهايش شيرين بود و دنيا با همه کوچکيش بزرگ بود
انقدر که فکر مي کردم اگر تا اخر عمرم هم بدوم باز به تهش نمي رسم ....
ان روزها روي ابرها راه ميرفتم ...روي مه غليظي از نور ....ان روزها نميدانستم از اين خوابگردي از اين
اغماي شيرين چه زود بايد بيدار شم
****
دلم ميخواهد برايت بگويم از روزها که پاکشان امدند و سياهي شب را باخود بردند از هفته ها که دوان
دوان ماه شدند و ماهها که با شتاب خودشان را به ته هر سال وصل کردند ....
اصلا انگار که همه هستي بي قرار رفتن است ....
****
همه چيز ميگذرد ....!!!
همه چيز اما رد بعضي چيزها تا ابد ...روي دل ادم ميمونه ....
در گذر گاه زمان
خيمه شب بازي دهر
باهمه تلخي وشيريني خود ميگذرد
عشق ها ميميرند ...رنگ ها رنگ دگر مي گيرند
وفقط خاطره هاست
که چه شيرين وچه تلخ
دست ناخورده به جا مي ماند

اوازه خوان

 اوازه خوان خسته ام که از همه گسسته ام

طنین بغض گریه ام که ره به سینه بسته ام

ببین که نای خسته ام چه دل شکسته می زند

برای خواب چشم تو نوای خسته می زند

شمعم و گاه واپسین ز عشق تو شعله می کشم

طفلمو گریه می کنم منتظر نوازشم

شبی که ماه عاطـفه اسیــر ابـر کیـنه شد

برای مرگ باغ عشق سکوت گل زمینه شد

شبی که باد فتنه ها تگرگ لاله کشت بسی

ز چشـم لاله اشــک غم به دامن چمن چکید

من ان شمعم که از سرتا به پا پیوسته می سوزم

من ان گویای خاموشـم که لب از شـکوه می دوزم

من ان مرغ اسیرم ناگزیرم ناگزیرم

برای تو بخـوانم تا بمیـرم تا بمیـرم

من ان یک مشت خاکم ، خاک پاکم ، خاک پاکم

برای واقعیت ها هلاکم من هلاکم

یادگاری

خسته ام از ارزوها ، ارزوهاي شعاري

شوق پرواز مجازي ، بالهاي استعاري

لحظه هاي کاغذي را، روز و شب تکرار کردن

خاطرات بايگاني،زندگي هاي اداري

افتاب زرد و غمگين ، پله هاي رو به پايين

سقفهاي سرد و سنگين ، اسمانهاي اجاري

با نگاهي سر شکسته،چشمهايي پينه بسته

خسته از درهاي بسته، خسته از چشم انتظاري

صندلي هاي خميده،ميزهاي صف کشيده

خنده هاي لب پريده ، گريه هاي اختياري

عصر جدول هاي خالي، پارک هاي اين حوالي

پرسه هاي بي خيالي، نيمکت هاي خماري

رو نوشت روزها را،روي هم سنجاق کردم:

شنبه هاي بي پناهي ، جمعه هاي بي قراري

عاقبت پرونده ام را،با غبار ارزوها

خاک خواهد بست روزي ، باد خواهد برد باري

روي ميز خالي من، صفحه ي باز حوادث

در ستون تسليت ها ، نامي از ما يادگاري

کودک و ارزو...

کودکم، کودک خیابانی
روزها را به شستن شیشه ماشینی
برای لقمه نانی
و شبها، گرد اتشی می خوابم
گوشه بیابانی

کودکم، کودک خیابانی
ارزو دارم
ارزوی خوابیدن، دربستری نرم
و یا لباسی گرم
در هوای سرد زمستانی

کودکم، کودک خیابانی
ارزو دارم
ارزوی داشتن اسباب بازی ماشینی
ویا مثل کودکان دیگر
رفتن، به دبستانی

کودکم، کودک خیابانی
ارزو دارم
ارزوی داشتن پولی
تا بشویم، تن چرکینم را، در حمامی
و یا روزی، خوردن غذای شاهانی

کودکم، کودک خیابانی
جزء پیران و دزدان
در اطرافم
ندارم
دوستانی

کودکم، کودک خیابانی
ارزو دارم
ارزوی داشتن زندگی انسانی
و نه زندگی
همچو،سگ ولگرد بیابانی

کودکم، کودک خیابانی
و نیک می دانم
ارزوهایم را، به گورخواهم برد
یا به هنگام جوانی، خواهم مرد، در زندانی
و یا لاشه ام را، لاشخوران خواهند خورد، در گوشه‌ي بیابانی

کودکم، کودک خیابانی
ارزو دارم...

شاید و باید

سالها به انتظار يک نفر نشستم که شايد بياييد روزي
شايد بيايد به زودي
تمام زندگيم شايد شد
حال که امد زندگيم بايد شد
تمام عمرم سعي ميکنم علاقه خود را به او نشان دهم
ولي حيف او باور ندارد انگار
انگار قصد عشقم را دارد انگار
حالا شايد و بايد تمام شد
انگار امد روي کار
کاري که انگار نبايد انجام ميشد
حال که شد عمر ما هم فنا شد
زندگي عاشقانه ام را زندگي يگانه ام را
بر دست گرفتم رفتم به خانه دوست
دوستي که براي من افريننده موجي نکوست
نخوام برد اسم از اين دوست؟
زيرا ان دوست اينجا خواب است زير همين پوست
اري بي منتي که بر او باشد زندگيم را که خود ميداند درخطر انداختم
ولي رفتم که رفتم شايد کاري بکنم براي ...
اري در جواب به من گفت که نامردي
چرا ؟ شايد براي اينکه تنهايي سفر کردي
شايد از خود پرسي که گفت بر تو : اري همين گندم بود که گفت
خيلي نامردي

مرگ...

مرگ بر روي زمين ، براي فرزند خاک پايان راه نيست ،

کسي که اسماني است ،

مرگ برايش اغاز کاميابي است ،

بي ترديد کاميابي از ان اوست .

اگر کسي در خيال خود سپيده دمان را در اغوش بگيرد ،

جاودانه ميشود .

وکسي که شب درازش را به خواب مي رود ،

به يقين در درياي خوابي ژرف ، محو مي شود .

کسي که در بيداريش زمين را تنگ در اغوش ميگيرد،

تا به اخر بر روي زمين خواهد خزيد.

و کسي که سبکبار و اسوده با مرگ مواجه شود،

از مرگي که به دريا مي ماند، با اطمينان عبور خواهد کرد

مجال

در مجالي که برايم باقيست
باز همراه شما مدرسه اي ميسازيم
که در ان همواره...اول صبح
به زباني ساده
مهر تدريس کنند
و بگويند خدا
خالق زيبايي
و سراينده عشق
افريننده ماست
مهربانيست که ما را به نکويي
دانايي
زيبايي
و به خود مي خواند
جنتي دارد نزديک...زيبا..و بزرگ
دوزخي دارد - به گمانم -
کوچک و بعيد
در پي سودا نيست
که ببخشد مارا
و بفهماندمان
ترس ما بيـــــــــــــــرون از دايره رحمت اوست

در مجالي که برايم باقيست
باز همراه شما مدرسه اي ميسازيم
که خرد را با عشــــــــق
علم را با احســـــــاس
و رياضي با شعر
دين را با عرفان
همه را با تشويق تدريس کنند

لاي انگشت کسي
قلمي نگذارند
و نخوانند کسي را حيوان
و نگويند کسي را کودن
و معلم هر روز
روح را حاضر و غايب بکند
و بجز ايمانش
هيچکس چيزي را حفظ نبايد بکند
مغز ها پر نشود چون انبار
قلب خالي نشود از احساس
درسهايي بدهند
که بجاي مغز....دلها را را تسخير کند

از کتاب تاريخ
جنگ را بردارند
در کلاس انشا
هر کسي حرف دلش را بزند
غير ممکن را از خاطره ها محو کنند
تا کسي بعد از اين
باز همواره نگويد هرگز
و به اساني همرنگ جماعت نشود

زنگ نقاشي تکرار شود
رنگ را در پاييز تعليم دهند
قطره را در باران
موج را در ساحل
زندگي را در رفتن و برگشتن
از قله کوه
و عبادت را در خدمت خلق
کار را در کندو
و طبيعت را در جنگل و دشت

مشق شب اين باشد
که شبي چندين بار
همه تکرار کنيم:
عدل
عشق
قانون
شادي...

امتحاني بشود
که بسنجد مارا
تا بفهمند چقدر
عاشـــــــــــــق و اگـــــــــــــه و ادم شده ايم

در مجالي که برايم باقيست
باز همراه شما مدرسه اي مي سازيم
که در ان آخر وقت
به زباني ساده
شعر تدريس کنند
و بگويند که تا فردا صبح
خالــــــــــــق عشـــــــــــــــــق نگه دار شما

امام علی(ع) پدر یتیمان

جان علي جانان علي ظاهر علي باطن علي
مي علي مينا علي ساقي علي ساغر علي است

گدای علی...


علي را چه بنامم ؟

علي را چه بخوانم ؟

ندانم ، ندانم

ثنايش نتوانم ، نتوانم

علي دست خدا بود .

علي مست خدا بود

علي گرچه خدا نيست

وليکن زخدا نيز جدا نيست

برو سوي علي تا که وفا را بشناسي

ببر نام علي تا که صفا را بشناسي .

اگر اينه خواهي که ببيني رخ حق را

علي را بنگر تا که خدا را بشناسي .

چه گويم سخن از او ؟ که نگنجد به بيانم

ندانم که سخن را به چه وادي بکشانم ؟


سرچشمه ي فيض و منبع جود علي است

از خلقت کاينات مقصود علي است

انکس که ز درد و رنج محنت زدگان

يک لحظه به عمر خود نياسود علي است


ما هديه به دوست جز سروتن نکنيم

در بستر گرم، ميل مردن نکنيم

ما پيرو مرتضاي لشکر شکنيم

در روز دّغا پشت به دشمن نکنيم


پدر بزرگ اسمانيم ، خسته ام و تنها

از باريدن خسته ام و غبار الود

تو بر سرم دستي بکش

جاي مهرت ، اينجا ، روي اين دل شکسته ام خاليست

یتیم ...

به ديدارم بيا هر شب
در اين تنهايي ، تنها و تاريک خدا مانند
دلم تنگ است...
بيا اي روشني اي روشنتر از لبخند
شبم را روز کن در زير سر پوش سياهيها
دلم تنگ است...


تنگ است...
من گمان مي کردم دوستي همچو سروي سبز، چهار فصلش همه اراستگيست
من چه مي دانستم هيبت باد زمستاني هست
من چه مي دانستم سبزه مي پژمرد از بي ابي ، يخ مي زند از سردي دي
من چه مي دانستم دل هرکس دل نيست...
قلب ها از اهن و سنگ
قلب ها بي خبر ازعاطفه اند...

زندگي حديث عشق است:
عشق با نگاهي اغاز مي شود،با خنده اي شکل مي گيرد و با قطره اي اشک
پايان مي پذيرد...

اشک معشوق

شنيدم كه چون قوى زيبا بميرد

فريبنده زاد و فريبا بميرد

شب مرگ، تنها نشيند به موجى

رود گوشه اى دور و تنها بميرد

در ان گوشه چندان غزل خواند ان شب

كه خود در ميان غزل ها بميرد

گروهى برانند كه اين مرغ شيدا

كجا عاشقى كرد، انجا بميرد

شب مرگ، از بيم، انجا شتابد

كه از مرگ غافل شود تا بميرد

من اين نكته گيرم كه باور نكردم

نديدم قويى كه به صحرا بميرد

چو روزى زاغوش دريا بر امد

شبى هم در اغوش دريا بميرد

تو درياى من بودى، اغوش وا كن

كه مى خواهد اين قوى، زيبا بميرد

دنیای خوب...

ساده بگم دهاتی ام
اهل همین نزدیکیا

همسایه روشنی و هم خونه تاریکیا

ساده بگم ساده بگم
بوی علف میده تنم

هنوز همون دهاتیم
با همه شهری شدنم

باغ غریب ده من

گلهای زینتی نداشت

اسب نجیب ده من

نعلای قیمتی نداشت

اما همون چهار تا دیوار

با بوی خوب کاگلش

اما همون چن تا خونه
با مردم ساده دلش

برای من که عکسمو مدتیه تو اب چشمه ندیدم
برای من که شهریم از اون هوا دل بریدم

دنیاییه که دیدندش

اگرچه مثل قدیما
راه درازی نداره

اما می دونم که دیگه

دنیای خوب سادگی

به من نیازی نداره

اشک و دستمال

 دستمال کاغذی به اشک گفت:
قطره قطره ات طلاست!
یک کم از طلای خود حراج میکنی؟
عاشقم!با من ازدواج میکنی؟!

اشک گفت:ازدواج اشک و دستمال کاغذی؟
تو چقدر ساده ای؛خوش خیال کاغذی!
توی ازدواج ما تو مچاله میشوی!
چرک میشوی و تکه ای زباله میشوی!
پس برو و بی خیال باش،عاشقی کجاست؟
تو فقط دستمال باش!

دستمال کاغذی دلش شکست،گوشه ای کنار جعبه اش نشست!
گریه کرد و گریه کرد و گریه کرد
در تن سپید و نازکش دوید خون درد!

اخرش دستمال کاغذی مچاله شد
مثل تکه ای زباله شد!
او ولی شبیه دیگران نشد
چرک و زشت مثل این و ان نشد
رفت اگرچه توی سطل اشغال؛
پاک بود و عاشق و زلال!

او با تمام دستمال های کاغذی فرق داشت!
چونکه در دل خودش ، دانه های اشک کاشت!