اوازه خوان
اوازه خوان خسته ام که از همه گسسته ام
طنین بغض گریه ام که ره به سینه بسته ام
ببین که نای خسته ام چه دل شکسته می زند
برای خواب چشم تو نوای خسته می زند
شمعم و گاه واپسین ز عشق تو شعله می کشم
طفلمو گریه می کنم منتظر نوازشم
شبی که ماه عاطـفه اسیــر ابـر کیـنه شد
برای مرگ باغ عشق سکوت گل زمینه شد
شبی که باد فتنه ها تگرگ لاله کشت بسی
ز چشـم لاله اشــک غم به دامن چمن چکید
من ان شمعم که از سرتا به پا پیوسته می سوزم
من ان گویای خاموشـم که لب از شـکوه می دوزم
من ان مرغ اسیرم ناگزیرم ناگزیرم
برای تو بخـوانم تا بمیـرم تا بمیـرم
من ان یک مشت خاکم ، خاک پاکم ، خاک پاکم
برای واقعیت ها هلاکم من هلاکم
+ نوشته شده در دوشنبه ۱۵ مرداد ۱۳۸۶ ساعت 2:27 توسط A.A.A
|
من درد ترا زدست اسان ندهم