خدایا!

خدایا ! دلم باز امشب گرفته
بیا تا کمی با تو صحبت کنم
بیا تا دل کوچکم را
خدایا فقط با تو قسمت کنم

***
خدایا ! بیا پشت ان پنجره
که وا می شود رو به سوی دلم
بیا ، پرده ها را کناری بزن
که نورت بتابد به روی دلم
***
خدایا! کمک کن به من
نردبانی بسازم
و با ان بیایم به شهر فرشته
همان شهر دوری که بر سردر ان
کسی اسم رمز شما را نوشته
***
خدایا! کمک کن
که پروانه شعر من جان بگیرد
کمی هم به فکر دلم باش
مبادا بمیرد
***
خدایا! دلم را
که هر شب نفس می کشد در هوایت
اگرچه شکسته
شبی می فرستم برایت

محتسب...

بــــــــس کن سرو صـــــدا را بهتان ناروا را

ما را به خويش بسپــــــار ای محتسب خدا را

تهمت مبند برمن بر بی خودی و مســــــــتی

هوشدار ، لب نگهدار ، نشناخـــتی تو ما را

من راه دل گزيـــنم ، انديــــشــه افــــرينـــم

از تنــــگنـــا پريدم ، گردن مزن بقـــــــا را

بی جـــام و باده مستم ، دل پای عشق بستم

تقـــــوا بجا شکســـتـــم تــقـــــوای نابجا را

مهر سکوت بشکست ، درشد عنانم از دست

عشقـــــم نمود سرمست ، تا پر شدم هما را

عشق است خلق و خويم ، انديشه نـــکويم

جز درگه اش نپويم دانم ره بجـــــــــــــا را

بيتاب و ناصبورم ، از دوست دور دورم

شرمنــــــــــــده حضورم ، ميجويم اشنا را

بر لب حديث الــــــــــفت ، دل ايت محبت

هرجا که پاگـــــــــــذارم ، اتش زنم ريا را

ای محتسب گذارم چون خود مکن شمارم

بيجا مزن به تارم اهنگ مــــــــــــــدعا را

با های و هوی مستــی ، دار و ندار هستی

در پای دوســــت ريزم ، برجا کنم وفا را

عصای سفید

نزد همه بي بصر شود خار و خجل

وز کور دلي اسير ماند در دل

بگريز ز تيرگي روشندل باش

چون کوري چشم تو بهتر ز کوري دل


در اسمان دو چيز مرا افسون ميکند

يکي ابي اسمان ...

 و ديگري خدا ..

انرا مي بينم  اما ميدانم که نيست ...

او را نمي بينم .. و ميدانم که هست...

 

http://raze-cheshm.parsaspace.ir/flash/ابیه%20ابی....swf

عصای سفید ...

عصاي سفيد يعني چه...يعني يک دنيا تيرگي.....يک دنيا تنهايي....يک دنيا...؟؟؟

چرا عصا بايد سفيد باشه...چرا قرمز ، ابي و يا رنگاي ديگه نباشه...جدا چرا....

دلم ميخواد با دنياي پر رمزو راز نابيناهاي عزيز اشنا بشم....بفهمم اونا دنيا رو چه رنگي ميبينن...

اصلا رنگ در نظر اون يعني چي...يه روز با يه نابيناي عزيز اشنا شدم....ازش پرسيدم دنياي شما چه رنگيه....فکر ميکنيد چي گفت....

دنياي من رنگي نداره...ولي شايد سياه باشه...نه شايدم يه رنگ شاد...نميدونم...هر رنگي باشه خوبه......

يه لحظه از خودم لجم گرفت....چرا من با اين وجود که از نعمت چشم بهره بردم

...ولي چرا بعضي وقتها ناشکري مي کنم....بهش گفتم شما رنگارو چه جوري حس ميکنيد......

گفت: رنگه سرخو با داغي حس ميکنم....با سوختن....با گرمي محبت....

رنگ زردو با تنفر حس ميکنم....وقتي کسي به من بي مهري کنه و من ازش متنفر بشم رنگ زرد برام تداعي ميشه.....

رنگ ابيو با حس ارامش خودم.....

رنگ سياهو با تنهايي....با بي کسي....با همين بدون چشم بودن...

از همه مهمتر بعضي وقتا رنگ سفيد و حس ميکنم.....وقتي ميبينم از دنياي شما چه جوري صحبت ميکنن...

چه چيزايي ميگن....خدا رو شکر ميکنم که چشم ندارم .....خدا رو شکر ميکنم که با چشام نميتونم مرتکب گناه بشم.....خدايا شکرت....

ديدم يه دفعه يکي اومد دنبالش درست که نگاه کردم ديدم اونم نابيناست.....

هردوشون عصاهاي سفيدشونو در اوردند و با هم رفتن.....رفتم تو فکر.....اونقدر به اين مسير طولاني اونا نگاه کردم که اونا به دو نقطه سفيد تبديل شدن.......

***

کنار پارک در گوشه اي خلوت نشسته بود و عصاي سفيد جمع شده اش را محکم در دست گرفته بود

صداي غرش اسمان او را به خود اورد

از جا بر خاست و دستش را براي گرفتن قطرات خنک باران دراز کرد

ناگهان سردي چيزي را در کف دستش حس کرد

پسرک در حالي که با عجله از کنار ش مي گذشت فرياد زد:

"مامان ! پول رو دادم به اون گداهه !"

حسرت خیس (9)

پلکهاي مرطوب مرا باور کن ، اين باران نيست که مي بارد

صداي خسته من است که از چشمانم بيرون مي ريزد

ترانه هايم را بخوان حرفهايم را گوش کن

و به قلبم بنگر انگاه مرا محکوم به تنهايي کن

شنيده بودم کتاب خواندن را خيلي دوست داري

خواستم کتابي شوم پيشکش چشمانت

فهميدم که تو خود ناشري وکتابت پيشه توست

گريه هاتو مي شمردم دختر شب هاي پاييز

نفس هات تبسم ماه خنده هات باغهاي گلريز

نفس هاي مهربونت سبزي باغ ترانست

چشم هاي قشنگ و نازت واسه شعرام بهانست

دشت ابريشم موهات مثل خورشيد طلايي

قصه ها از تو نوشتن دختر پاييز کجايي؟

(از طرف يک دوست)


يادت باشه گاهي يه لبخند کوچيک خيلي معجزه ميکنه

كاش مي امدي

مدتهاست از اخرين ديدارت ، خواب پرنده هايت را ميبينم

بخوان اي چرخ ريسک ! نغمه ات را

بران شاخ برهنه ي بي گل و برگ

که داري انتظار نو بهاري

ولي من اين دل بي ارزو را

که از شور قيامت هم نجنبد

کنم خوش با کدامين انتظاري ؟

وقتي چشمات ديگه اشكي براي ريختن نداشته باشه

وقتي ديكه هر چي دل تنگت خواسته باشه گفته باشي

وفتي ديگه دفتر و قلم تنهات گذاشته باشند

وقتي احساس مي كني تنها ترين تنهاي دنيا هستي

چشمهايت را ببند و با تمام وجود از خدا بخواه كه صدات كنه

اگه گل بودم شاخه اي از خودم تقديمت ميکردم

اگه اشک بودم زير پاهات مي باريدم

اگه بهار بودم شکوفه اي از عشق تقديمت ميکردم

اگه ساز بودم دوست داشتني ترين اهنگ را برايت مي زدم

اما افسوس که نه بهارم نه اشکم نه بارانم و نه ساز

اما هرچه هستم هر جا باشم هميشه خواهم گفت ...

***

شايد" زندگي " ان جشني نباشد كه ارزويش را داشتي

اما حال كه به ان دعوت شده اي ، تا ميتواني زيبا "برقص"

سکوت دردناک است اما در سکوت است که همه چيز شکل ميگيرد و در زندگي ما

لحظه هايي هست که تنها کار ما بايد انتظار کشيدن باشد درون هرچيز در اعماق

هستي نيرويي هست که چيزي را مي بيند و مي شنود که هنوز قادر به درکش

نيستيم هر انچه امروز هستيم از سکوت ديروز زاده شده است

خطائي کردن و ان را اصلاح نکردن خود به منزله ارتکاب خطائي ديگر است

عید سعید فطر

...که دهم حاصل سی روزه و ساغر گیرم؟

ما درس سحر در ره میخانه نهادیم

محصول دعا در ره جانانه نهادیم

در خرمن صد زاهد عاقل زند اتش

این داغ که ما بر دل دیوانه نهادیم

...

فرا رسیدن عید سعید فطر را به همه شما تبریک می گویم و از خداوند متعال می خواهم که طاعات و عبادات همه ما را در درگاه خود بپذیرد و از گناهان ما درگذرد و ما را از ازادشدگان از اتش جهنم قرار دهد

که دهم ساغر سی روزه و ساغر گیرم ...

داستانواره

ماه رمضان فرا رسیده بود ، 10 سال بیشتر نداشتم که کلاه سفیدی بر سر گذاشتم و همراه دوستانم به مسجد رفتم

رجب ، ملای مسجد بود که در ماه رمضان برنامه داشت تا ترتیب نماز را برای ما یاد دهد  او سوالات بیشماری نیز از ما میکرد که مربوط به ان دنیا میشد ، میگفت وقتی ادم میمیرد فرشته ای در قبر می اید و ازاو سوالاتی میکند

نمی دانم ملا رجب سوالات را از کجا کش رفته بود که تمامی سوالات را به ترتیب در دست داشت و مانند یک معلم انرا تمرین میکرد تا در امتحان پیروز از اب در بیاییم

خودش را به جای فرشته قرار میداد و ما را به جای مرده ، و به ترتیب سوال پیچ میکرد

مسلمان هستی ؟

الحمد الله مسلمان هستم

شک دارم!

شاهد دارم ...

شاهدت کیست ؟

میگفتیم اشهدان لا اله الا الله..........

قلیچ مرد قد بلند و کله شقی بود که همیشه با یک موتور هوندا در روستا پرسه میزد ، در کلاس را نا بهنگام باز کرد و بدون اینکه وارد شود به در تکیه داد و ایستاد ، ملا رجب لبحند زد و به شوخی از قلیچ پرسید : مسلمان هستی؟

قلیچ جواب داد ، شاید!

همه زدیم زیر خنده

ملا رجب گفت:

بگو الحمدالله مسلمان هستم

قلیچ جواب داد : الحمدالله مسلمان هستم ، ملا رجب دوباره گفت شک دارم! ، قلیچ جواب داد به چیزی که خودتان یاد داه اید شک دارید ، شما گفتید که باید بگم مسلمان هستم پس چرا شک میکنید ، برگشت و در را بست و به طرف موتورش رفت ، داشت از مسجد دور میشد که ملا رجب بر منبر رفت و اذان ظهر را سر داد

بعد از نماز ظهر می رفتیم به خانه ، نماز عصر و شام نیز بر میگشتیم به مسجد تا نماز جماعت بخوانیم ، ماه رمضان حال هوای عجیبی داشت ، مادرم من را برای سحری بیدار کرده بود تا روزه گرفتن را امتحان کنم و دلش می خواست یواش ، یواش عادت کنم تا بزرگ شدم فرایض دینی ام را بجا اورم ، تراویح* رفتن نیز پر شورترین بخش ماه رمضان بود

کریم اخوند امام می ایستاد و در میان ان ملا رجب نیز مسئولیتی داشت و دعایی را با سرعت تمام می خواند و ماهم عاشق همین سرعت قرائت او شده بودیم

ولی متوجه نمی شدم چرا حاج رحمان روزه نمی گرفت روزی از پدرم پرسیم با اینکه او ادم بزرگی است چرا روزه نمی گیرد ، پدرم جواب داد او ناراحتی معده دارد ، می گوید اگر گرسنه بماند ممکن است حالش بد شود . مادر بزرگم گفت پسرم اگر کسی روزه نگیرد و عذری داشته باشد می تواند به جای ان پول پرداحت کند ، گفتم لامذهب پول در دستگاه خدا نیز بکار افتاده است

روز شماری میکردم تا شب قدر برسد و بعد از ان عید فظر بیاید و با پوشیدن لباس عید به دید و بازدید دوستان و اشنایان بروم ، اه چه شیرین بود عیدی گرفتن از دایی ام ، او می امد و به من عیدی می داد ، گاه گداری نیز پول در اوردنش طولانی میشد ولی من هم بدون انکه بر زبان اورم منتظر می نشستم تا دایی ام دستش را به جیبش کند و عیدی من را بدهد

از فقر و نداری و از گرسنه گان می گفت ، در این ماه مبارک از مسلمانانی که در حقشان ظلم میشود غافل نباشیم ...

احساس میکردم تناقض هایی در اطرافم وجود دارد ، گفته های مادرم بزرگم ، گفته های معلم و روزه خوردن حاجی رحمان و پرداحت پول به جایش و صدها موضوع از این نوع که کنجکاوی کودکانه ام را بر می انگیخت و گاه گداری نیز از معلم سوال می کردم که با یک توسری بر جایم می نشاند

سر انجام ان روز موعود رسید و ماه مبارک داشت به پایان خود می رسید و بازار خرید فروش داغ بود همه صحبت از خرید لباسهای نو می کردند ، زنها نیزدر جلوی خانه ملا رجب دور پارچه فروش دوره گرد را حلقه زده بودند که داشت تعادل موتورش را از دست میداد و مادرم شلوار و پیراهن را خیلی وقت برایم خریده بود ، میگفت روز عید قیمتها سر سام اور میشود و حالا منتظر پدرم بود که می بایست برایم کفش نو بیارد ، اخه زمزمه بود که اگر دولت دبه نیارد فردا عید است

پدرم می بایست صبح زود بیدار میشد و به برای ادای نماز جماعت به شهر می رفت ولی او دلهره داشت که فردا نماز عید فظر خواهند خواند ؟

ایا فتوای یارجان اخوند را خواهند پذیرفت ویا تصمیم دولت را که همیشه یک روز دیرتر از اهل تسنن بود

مادر بزرگم خودش را راحت کرده بود و می گفت حرف ، حرف یار جان اخوند است

برای من هم جای سوال بود چگونه ممکن است برای مردمانی که در یک مملکت زندگی میکنند طلوع ماه پس و پیش باشد ، برای سنیها یک روز زودتر و برای برادران شیعه یک روز دیرتر طلوع کند ، در این کشمکشها بود که من با شادی زاید ولوصفی به خواب می رفتم و لباسهای عیدم را کنار بالینم گذاشته بودم تا صبح ، زودتر از همه بپوشم

تراویح=جلسه ای که بعد از رکعت چهارم در ماه مبارک رمضان استراحت کنند که ترویحه نیز گویند

بردم این ماه به تسبیح و تراویح بسر

من و سیکی و سماع خوش ، ان ماه دگر

کجاست کودکی...؟

روز جهانی کودک بهانه خوبی است!

بضاعت نا چيز نگاه هاي ما از همان شور و شوقي وام مي گيرد که روزي دور يا نزديک ! چه فرقي ميکند؟

چشمهاي کود کانه هايمان را مي کرد يک طشت طلا ، دو تا خورشيد گرد و نوراني روي سرمان جا خوش کرده بود و قلبي که مثل حوض تازه اب انداختهء ارديبهشت ، عکس خورشيد را به بهترين وجه ممکن مي تاباند حوض قلب ما دو تا خورشيد داشت مثل همه بچه هاي قد و نيم قدي که دور و برمان بودند همان ها که زشت و زيبا روحشان کف دستشان بود و دو دستي ، واقعا دو دستي پيش چشمانت مي گذاشتند!

مشق کودک ...

هميشه وقتي بچه اي به چشمهايم زل مي زند از ناچيزي بضاعت نگاهم خجالت مي کشم ، خدايا اينها بچه اند يا فرشته؟ خدايا اين همه طشت طلا دور و برمان گذاشته اي که آبمان کني ؟ خدايا ما هم روزي دور يا نزديک ، فرقي مي کند ؟ دو تا خورشيد گرد و نوراني روي سرمان بود ... اين روزها طشت ما توي دلمان است ! مال بعضي ها به رنگ سرخ ، بعضي ها به رنگ اتش و بعضي ها اگر لطفي نصيبشان شود به رنگ اب ...

خدايا ارزوهاي ما توي همين جوراب جا مي گيرد رنگ و طرح کودکانه ارزوهايمان با تو ! مثل همين جوراب ، توفيق از خودت ، شادي بي کران از بچه ها و اميد طشت هايي طلايي از ما

روي سر يا توي دل ! چه فرقي مي کند ؟

عقل و دل...

دل می گوید : عشق اوردم!

عقل گوید : عشق!

عشق چیست؟

دل : مفهوم بودن است!

عقل : بودن ، بودن برای چه؟ به کجا؟

دل : به ان بالا!

عقل : تا اسمانها؟

دل : خیلی بالاتر ، تا خلوص خاص حضرت عشق!

عقل : چه خوب! من هم می توانم بیایم؟

دل : تو ، نه! ولی اگر خود را فراموش کنی ، با بال های (ع) و(ش) و(ق)،اری!
عقل : چگونه؟

دل : «ع» عبیر است ، نسیم دل نواز است

«ع» عطر دلنشین ایمان است به حضرت دوست

«ع» عالم معناست ، عینیت است ، عهد است ، عدم است ، نیست شدن است و دوباره هستی یافتن!

عقل : این همه معنا دارد؟

دل : هر کدامش دنیایی اند ، مرحله ایی اند ، بوی عطر و عبیر را می شنوی ، علاقمند می شوی ، بعد باید دل بکنی ، اگر عالم معنا را می خواهی ، باید نیست و فنا شوی!

عقل : خب (ش)چیست؟
دل : «ش» شیرینی اشنایی است ، شهد است ، شهادت است ، شراب است ، سپس شکر

«ش» شمشاد است ، قامت بالای دلبر است!

«ش» شقایق است ، شوق است ،شوق به معشوق را می خواهی ، شراب عشقش را بنوش ! انگاه قول دوستی با تو می بندد

یعنی ، همان«ق» قول الهی ، قسم الهی ، قلم است و قلم ، همه هستی است

«ق» قدرت رب جلیل است ، قاعده هستی است ، قامت یار است ، قول دوستی است ، انچه همه محتاج انیم!
«ق» قسط است ، عدالت است ، که عاشق به معشوق می رسد

می بینی! «ع» و«ق» یکی اند و «ش» شرح این دوست!

همه یکی اند ، همه عشق اند! یعنی ، بالا ترین!

عقل : بالاتر هم هست؟

دل : اری بالاتر هم هست، دوست داشتن!

عقل : ان دگر چیست؟
دل : دوست داشتن با «د» شروع می شود

«د» دعای سحر است ، دعوت به دیدار است ، دل پردرد است ، دیدگانت سرریز خون می شود ، دیوانه باید بشوی ، دیگر از عشق گذشته ای !

بعد ، میرسی به «و» او واحد است ، حضرت عشق !

واجب الوجود از اسما اوست !

وادی درد است ، اگر عاشقی !

وارث مهربانی است ، اگر دل بدهی !

«و» وصف زیبایی !

وصل عاشق و معشوق است

«و» وهم سبز دوست داشتن است!

اما ، «س» :

«س» یعنی ، سبحان الله بگویی ، سوگند یاد کنی و سبوی نفس را بکشی

انگاه ساغر عشق را نوش کنی و سافی مجلس مستان شوی .

سپس سالک راه شوی ، تا ... چکاد هستی

«س» یعنی ، سجاده نمازت را پهن کنی

سرشار از عشق شوی و سرشک تا سراج راه شوی و سرمد بمانی

انگاه سروش اسمانی را به سرور ، در دل میشنوی

سپس سزاوار پرستیدن

اگر سفال تنت را در راه دوست بکشی !

انگاه میرسی به «ت» :

«ت» یعنی ، تبارک الله به سویت مینگرد !

اگرتباه کنی نفست را

سپس تاراج رفتن دلت را با کجاوه عشق شاهد باشی

اگر تجسم عینی عاشقی شوی

تپش دلت را میشنوی

که تمثیل عشق شدی!

سپس میرسی به «د»، همان که :

داغ درد و دریغ بر پیشانی دل دارد !

از دوری دلبر !

اگر حضرت عشق دستی بر دلت کشید !

درخشش نور را در دل میبینی !

سپس ، دف زنان و سماع کنان به دیار دلبر که همان

دهکده ی دلدادگی است ، گام میگذاری

انگاه میرسی به «الف» قامت دوست ! در این لحظه باید

با اخلاص ، احرام بپوشی !

و اعتکاف پیش گیری

انگاه حضرت عشق اجابتت میکند

و این لطیف ترین اجر توست !

سپس ، انجیل به دست می نشینی

و افطار خود را با یک لقمه

اغماض باز میکنی .

وقتی رسیدی به «ش» یعنی ، نیمه راه را امدی! ان زمان است که ،

شاهد شکر دهان و شاعر شکر گفتار میشوی

و شاکر به درگاهش

و شایسته ی زیستن با عشق

اگر شتابناک و شوقمند در تعالی روح بکوشی

و شراب بی خوشی را نوش کنی

و شرح دلدادگی خود را بیان ،

که شرط عاشقی همین است !

سپس میبویی ،

شمیم شوقناک عشق را

و دلت ، شرحه شرحه میگردد  در شوق دیدار دلبر

در این لحظه است که ،

شبیه حضرت عشق میشوی !

دوباره میرسی به «ت» ، از ان رد شو که قبلا برایت گفته ام ، ولی «ت» امده است که به تو بگوید :

با توکل تلاش کن!

ولی تسلیم باش!

بالاخره میرسی به اخر کار ؛ یعنی ، «ن» تا دوست داشتن ! کامل شود

در این جا اگر ،

نائم باشی از لغزش هایت

ناجی خواهی امد ، یعنی ،

نور نجات بخش!

سپس ، نکهت شبنم و پاکی را میبویی !

و نگاهبان حضرت عشق میشوی و عمری به ،

نیایش یار می پردازی و انگاه

ندیم عشق می شوی و در اخر جوهر هستی را

نوش میکنی و همه ی وجودت حضور سبز او میگردد

دل لحظه ای سکوت کرد و روی به عقل کرد و گفت :

اینجا خلوت خاص حق است ، دیگر جای تو نیست !

دیگر تو ، توان فهمیدن ، حتی شنیدن ان را نداری !

باید بروی دنبال کارت ، پی همان استدلال های چوبین !

عقل با دلخوری سر به پایین انداخت و در حالی که انگشت حیرت به دندان میگزید رفت !

دل طربناک و ترانه خوان به سوی «پژواک رنگین کمان» پر گشود تا سر سفره دوست ، لقمه نور نوش کند !

لیله القدر...

به نام او ...

چقدر تازه‌ام امشب ، چه قدر تازه خدايا

تمام شعرم ،‌ شورم ،‌ نمي‌پسندي‌ام ايا؟

وضوي تازگي‌ام را ز جوي اشك گرفتم

و در نسيم تكاندم ،‌ غبار كهنگي‌ام را

براي ديدن و چيدن ، ز باغ حسن تو دارم

هزار دست تمنا ، هزار باغ تماشا ...

علی

چه شبي است ، امشب شب قدر است ، مي گويند امشب بهترين شب براي استغفار است اما حيف که در مجالس ، فقط دعا هاي عربي که معني يک کلمه از آنها را نمي فهمم خوانده مي شود که خواندن يا نخواندن اين دعا ها در من هيچ تغييري ايجاد نمي کند و اگر هم ايجاد کند حالتي مثل حالت رام شدن را در من ايجاد مي کند حالتي که با يک تلنگر از بين مي رود حالتي که نوعي احساس است
بعضي افراد که بيشتر از هر چيز به انجام فرايض ديني مي پردازند تا اخر اين عمر با همين احساس زندگي مي کند و بعضي از انها به واسطه همين احساس به کمال مي رسند و بعضي ديگر هم به خاطر اين احساسات از راه و هدف اصلي دين دور مي شوند .

خواندن دعا به زبان عربي براي کسي که معني ان را نمي داند دعا نيست بلکه مثل گفتن اجي مجي است  دعا يعني صحبت کردن باخدا و صحبت کردن دو نفر که زبانشان با هم فرق مي کند بي نتيجه خواهد بود ، به نظر من تنها نکته مثبت اين گونه مجالس دعا (مجالسي  که دعا را به زبان عربي مي خوانند ) اين است که کساني که حضور قلب دارند در لابه لاي دعا خواندن در دلشان به خدا فکر مي کند و همون حالتي مي شه که خدا در قران گفته " مرا به زاري و نهاني بخوانيد " اي کاش در مجالس  به جاي خواندن دعا به زبان عربي به فارسي دعا مي خواندند  مي گويند دعا بهتر است به زبان عربي خوانده شود


سوال اين است مگر خدا به زبان عربي مسلط تر است

امشب مي خواهم به جاي خواندن دعا هاي عربي ، ساعتي با خودم خلوت کنم و به کرده ها و نکرده هايم فکر کنم و به جاي گفتن کلماتي که معني انها را نمي دانم ، کلمات با معني دلم را بگويم

اميدوارم کسي از اين مطلب براي توجيه تنبلي و انجام ندادن واجبات مثل
نماز که ياد گرفتن معني ان کاري ندارد استفاده نکنه .

چهار پایه...

خشت اول حديث با هم بودن
خشت اخر دو دوست با هم دشمن
تصوير تو خشت خام باران زده اي
بر سينه ديوار ترك خورده من

پشت سخنت شنيده اي پنهان است
مرواريد سپيده اي پنهان است
هر چند دو بيت بيشتر نتوانم
در هر بيتي قصيده اي پنهان است

بطري ها چوب پنبه هاشان در گوش
ليوان ها با دهان خواهش خاموش
بطري شكسته ناگهان انگور
ليوان شكسته گر بهء بازيگوش

اي اسب سپيد پير كي گاه تو بود؟
اي بخت سپيد كي به دلخواه تو بود؟
از ان همه سنگ اسيا گرداندن
سهم تو همين توبره كاه تو بود

حرفي جان از بادكنك مي گيرد
گفتيم اگر بادكنك بپذيرد
بر گردن هر بادكنك يك گره است
كه باز شود بادكنك مي ميرد

حرفي است كه گفتنش پشيمان شده است
روي از همه پوشيدن و پنهان شدن است
بي روي تو روسياه عالم شده ايم
اين اخر افتابگردان شدن است

هي برگ به برگ يادها مي ايند
يادها و مبادها مي ايند
تنها گره روسري ات مي داند
كي ان همه گرد بادها مي ايند

نيزار شكسته جاي پاي صياد
هر ني كه شكست شد دهان فرياد
از نيزاران چشمهايت پر زد
مرغابي خواب خوابت اشفته مباد

هر شب من و ماهتاب پشت شيشه
خواب از تو خيال خواب پشت شيشه
گلدان سياه كاكتوسم اي دوست
دلبسته به افتاب پشت شيشه

در خانه نشسته بود و هي پا مي زد
پا مي زد و پا مي زد و در جا مي زد
ديوانه كه با دوچرخهء بي چرخش
هر شب در خانهء شما را مي زد

همسايه غمي نيست بدين پايه رسد
هر جا كه غمي خوار و سبك مايه رسد
كي مي داند كيست كه اينجا خفته است
همسايه مگر بداد همسايه رسد

برگي پر زد انار اويزان شد
فانوس سر مزار اويزان شد
پاييز رسيد ماهيان كوچيدند
تنگ ماهي به دار اويزان شد

در خانهء اب خواب كي بنشيند
پاي چشمه سراب كي بنشيند
اميد به نا اميدي من چه كند
اين برف به روي اب كي بنشيند

پرواز پرنده را قفس گوش نكرد
از عشق نوشتيم هوس گوش نكرد
از ان روزي كه عاقبت مي ايد
هر چه گفتيم هيچ كس گوش نكرد

پشت ديوار چشمه اي و ماهي است
يا خلوت عاشقانهء دلخواهي است
دست تو به ميله هاي ديدن نرسيد
اين شعر چهار پايهء كو تاهي است