یلدا و قربان...

ببين چگونه قناري ز شوق مي لرزد

نترس از شب يلدا بهار امدني است

(برای تکرار کلیپ کلیک راست نموده و گزینه play را انتخاب کنید)

طولاني ترين شب سال هم صبح مي شود. اما...!
  
تپشهاي قلبم را به باور خاطره هايم پيوند مي زنم
و سرزميني را که همزاد با خاک است و کهن تر از تاريخ 
براي نوباوگان خاک و تازه به دوران رسيدگان تاريخ زمزمه مي کنم
زمزمه مي کنم که :
من از نسل شب شکنان روزگارم
من از نسل نور افرينان پاک
از سلاله پاک اريائيان بردبارم
منم ميراث هزار ساله زمين
همان ازشرق تا غرب گسترده اغوش
همان پيام اور مهر و دوستي
همان گرفته در فش اشتي بر دوش
نه خود ستيزم ، نه ديگر ستيز
مرا و يادگاران مرا به نيکي يادار
که يادگار يادگاران من ، همه شادي است و شادماني

. . .

یلدا ...


شب است و گيتي غرق در سياهي
شب بلند است و سياهي پايدار ، ولي
باور به نور و روشنايي است
که شام تيره ما را ، از تاريکي مي رهاند
و از دل شبهاي يلدا ، جشن مهر و روشنايي به ما ارمغان مي رساند
تيرگي هاتان در دل نور خاموش باد
شب يلدا را به نور قرنها قدمت جاري نگه داريم . . . .


شب يلدا يا «شب چله» شب اول زمستان و درازترين شب سال است و فرداي ان
با دميدن خورشيد ، روزها بزرگ تر شده و تابش نور ايزدي افزوني مي يابد اين بود که ايرانيان باستان ، اخر پاييز و اول زمستان را شب زايش مهر يا زايش خورشيد مي خواندند و براي ان جشن بزرگي بر پا مي کردند
اين جشن در ماه پارسي «دي» قرار دارد که نام افريننده در زمان قبل از زرتشتيان بوده است که بعدها او به نام افريننده نور معروف شد،همان که در زبان انگليسي "day"خوانده ميشود يلدا و جشنهاي مربوطه که در اين شب برگزار مي شود يک سنت باستاني است يلدا يک جشن اريايي است و پيروان ميتراييسم ان را از هزاران سال پيش درايران برگزار مي کرده اند يلدا روز تولد ميترا يا مهر است اين جشن به اندازه زماني که مردم فصول را تعيين کردند کهن است نور، روز و روشنايي خورشيد نشانه هايي از افريدگار بود در حالي که شب تاريکي و سرما نشانه هايي ازاهريمن ، مشاهده تغييرات مداوم شب و روز مردم را به اين باور رسانده بود که شب و روز يا روشنايي و تاريکي در يک جنگ هميشگي به سر مي برند روزهاي بلندتر روزهاي پيروزي روشنايي بود درحالي که روزهاي کوتاه تر نشانه اي از غلبه تاريکي براي در امان بودن از خطر اهريمن ، در اين شب همه دور هم جمع مي شدند و با برافروختن آتش از خورشيد طلب برکت مي کردند

شب یلدا ...


ايين شب يلدا يا شب چله ، خوردن اجيل مخصوص ، هندوانه ، انار و شيريني و ميوه هاي گوناگون است که همه جنبه نمادي دارند و نشانه برکت ، تندرستي ، فراواني و شادکامي هستند در اين شب هم مثل جشن تيرگان ، فال گرفتن از کتاب حافظ مرسوم  است حاضران با انتخاب و شکستن گردو از روي پوکي و يا پري ان، اینده گويي مي کنند




 

(برای تکرار کلیپ روی کلمه اغاز کلیک کنید)

فراررسيدن عيد سعيد قربان عيدقرباني کردن نفس و هواي نفس

بردرگاه معشوق ازلي بر تمام مسلمانان جهان مبارک باد


عيد امده به کف نشان وصال

عاشقان اين نشان مبارک باد

مثل ابراهیم ...


چو اسماعيل بايد سرنهادن روز قرباني

بت هايي که در قلبمان ريشه کرده اند

نه با تير ابراهيم شکسته مي شوند

و نه با خون اسماعيل سيراب مي شوند

روزي که ادم قرباني مي شود

عيد قربان نيست

قربانگاه عيد است

اسماعیل تو ...


عيد قربان ، عيد عجيبي است

تو هميشه به قصه قربان فکر کرده اي و هر بار حيران تر شده اي

عيد قربان عيد نذري است عيد پدرها و پسرها است

عيد ابراهيم و اسماعيل  عيد قربان عيد تعبير

خواب است خواب هايی که راست هستند و

پيامهاي عجيبي دارند عيد پيام خدا به انسان است

اما اين عيد ، عيد ديگري است

هم سختي قربان را دارد هم شيريني عيد فطر

براي خودش يک دنياي پر رمز و راز است

عشق و عرفان...(5)

شخصی که انسانهای دیگر را دوست میدارد بی ازار میباشد و ضرری به خود و دیگران نمیرساند و اصلا قادر نیست دلی را برنجاند  از هر قدم و زبانش بجز خیر و دوستی برای دیگران کاری بر نمیاید  در پیام او فضیلت و محبت به همگان است  در نتیجه هیچوقت عاجز نیست که خسیسی کند و مهرش را بدیگران ندهد  بدین صورت است که همیشه رحمت از وجودش ساطع می شود و موجب خیر و برکت برای خود ودیگران میگردد  این عشق در هیچ قالبی نمی گنجد و کرانه ای د رکار نیست  سرشار از گنجی بی انتهاست  خوشا بحال کسی که در این حال بسر میبرد

بی ازار ...

هر انکس از کمال مهر سرشار است بي ازارميباشد

نه اسيبي به خود دارد نه قادر بر بدي خار مي باشد

بجز مهر و شفقت از زبان و دست او جاري نميباشد

همه عشقست ومهر و شور شادي بخش جان گلزار ميباشد

نباشد عاجز از بخشيدن عشق و محبت بهر انسانها

فضليت در پيام مهر انساني بود ، چون يار مي باشد

چنان سرچشمه مهر و محبت گشته برانسان و محرومان

ترانه خوان و رقصان رو بسوي خانه ي خمار ميباشد

چنين رحمت برون ايد زدل خيرست وشادي بخش برجانها

حدودي درتصور ها نمي گنجد ، گل رخسار مي باشد

نمي گنجد بهر قالب نه درشکلي وصورت وندرين دنيا

نه حدي و حدودي ، بلکه در گنج دل دلدار مي باشد

بيا اي پرنيا سرچشمه عشق ومحبت شو بهر محفل

که پاياني ندارد مهر جوشان هم چنان در کار مي باشد

اگر انسان در جستجوی مقصودی میرود که ارزش یافتن داشته باشد پیروز است ضمیر و چراغ جانش فروزان میشود و باید به این پیروزی ِکه دست یافته برخود ببالد انگشت شمارند اشخاصیکه مقصود خود را یافته و شمع شب افروز خود شده اند منظور از بالیدن بخود بدان معناست که ازین خود یافتگی به زر اندوختن اندیشه رسیده اند و در نهایت از این گنج استفاده و لذتی میبرند در این حال است که انسان به معصومیّت بچگی برمیگردد و از هر چیز کوچکی جشن و شادی بزرگی برپا می کند  هر چقدر اگاهی بیشتر گردد ، راه چاره ای برای غمها پیدا میکند و در نتیجه شادی افزونتر میشود


اگر يابي تو اني را که ارزش داشت ، پيروزي

ضمير روشني بيني چراغ جان بر افروزي

ببال اي همسفر اين ويژه ي انسان پيروز است

بود انگشت شمار انان چو تو شمع شب افروزي

بدان معناست باليدن به ژرفاي درون خود

چو پيدا ميکني خود را درين سودا زر اندوزي

بکن تبديل غمها را به جشني بس فرح افزا

شکوفا ميشوي در جشن ، صفير  عيد نوروزي

نبوده مشگل اين دنيا به پيش مردم اگاه

به معصوميت کودک نگه کن تا بياموزي

هر ان اندازه درک تو شود افزون و افزونتر

فزونتر ميشوي از عشق سرشار و دل افروزي

ببال پرنيا پرواز گر شو تا جهان بيني

به شادي درون خود رسي هر لحظه پيروزي

ما انسانها ، به دنبال گوهر مقصود میگردیم و هر کدام بروشی که خودمان انتخاب میکنیم ! رسیدن به پول ، مقام ، شهرت و غیره ............و این سنگینی بار اندیشه را روز و شب و با عجله ، برای رسیدن به مقصود ، را بدوش میکشیم ، تا به نتیجه مطلوب برسیم ! باز هم می بنیم هنوز راضی نیستیم و ان گوهر مقصودی را که میخواستیم ، بدست نیاورده ایم و میگردیم بدنبال تیشه ای که این دیوار بلند فکری را که برای خودمان ساخته ایم خراب کند ، تا بتوانیم وسیعتر ببینیم و بینا دل شویم و باین درک واقعی برسیم ، که این کوله بارهای سنگین را باید رها کنیم ، تا بتوانیم به گوهر مقصود که در وجود خودمان پر از انرژی نهفته است دسترسی پیدا کنیم و به ارامش معنوی و شوق و ترنم درون که همان گنج حضور است ، را بدست بیاوریم

گوهر مقصود ...


گنج مقصود ، نهفته است به جان و دلها

واي ازين دل ، که بود پرتويي از نور صبا

باطن از علم و عمل معجزه اي بي همتاست

قدرت کشف نهان درکف پر قدرت ما

با تحول بتوان يافت ، چنين گوهر پاک

با طلب نور حقيقت ، بشود جلوه نما

چشم بينا طلبم ، تا که حقيقت بينم

معنيش اصل حضورست ، که يابم خود را

گر که نور ازلي ، د ر دل انسان نبود

زنده نتوان بشمارش ، که غم است سرتا پا

گوش جان باز نمايم به کلام و معنا

پرنيا  نور حقيقت بنگر ، در دلها

چقدر مهم است که انسان به این مرحله از زندگی دانش فکری خودش برسد ، که با توانایی  ارزوهایش را در فکر خود خلق کند و اطمینان داشته باشد که به مقصود میرسد وقتی پی ببرد که میتواند خالق فکر خودش باشد ، چرا زیبایی و امید را نیافریند و منفیها را از فکر خود پاک نماید . انوقت است که می نخورده مست میشود و تمام هستی اش را نور خورشید ی وشادی فرا میگیرد در حقیقت زندگی کردن یک هنر است که باید این هنر را یاد بگیریم و هر موضوعی هم که پیش بیاید میتوانیم راه حل مفیدی برایش پیدا کنیم و مرگ را که پایان زندگی است راحت بپذیریم

افريننده ي شعر و سخني ، با جانان

غم دل را ببري از نظر و جان و روان

خالق فکر تويي ، يک هنر ارزنده

لذتي ميبرم از فهم سخن با دل و جان

نشئه مي بود اين ، صحبت بين من و تو

گوش جان داده ام ايدوست بشيرين سخنان

افريننده تويي ، لحظه به لحظه در خود

تا که سيراب شوي ، از مي شوق عرفان

قلب ازاده دهد مژده ، که خورشيد دميد

راز ارامش جان ، فاش کني چرخ زنان

زندگي يک هنراست ، مرگ کمال و پايان

مرگ اگر سر برسد ، هديه به صاحبنظران

نشوي مات درين بحر زمان ، در بازي

بند انديشه ي خود ، باز به هر دور زمان

پرنيا خود قلم خير بزن پيشاپيش

مهره در خانه ي شطرنج بزن با جانان


خالق کوچک درفکر و وجود ما انسانها هستیم و خوب توجه کنیم که خالق بزرگ و مهربان و بخشنده چه معجزه ها میکند  اگر درد و غمی به ما میدهد برای سازندگی خود ما میباشد ، که بتوانیم ایمانمان را قوی و توکل باو را در کنه وجود خود جای دهیم و قناعت پیشه باشیم و از بدیها دوری نماییم انسانی که این مشخصات را داشته باشد از هیچ اتفاقی نمی هراسد  نه امدن ما باین دنیا بدست ما بوده و نه رفتنمان  ولی این مدتی که در کشتی زندگی قرار گرفته ایم میتوانیم تصمیماتی برای خودمان درنظر بگیریم که هم برای خودمان مفید باشد و بدیگران نیز صدمه ای نزند  و گرنه دچار طوفان دریا خواهیم شد و از افتاب روشن و گرما بخش و ساحل اطمینان بخش دور خواهیم ماند


نمي رنجم زخشمت تا که داري ، چنين نظمي به حکمت درثريا

نمي ترسم ز طوفانت ، چو داري رئوفتها بسطح کهکشانها

زماني استخوانهايم شکستند ، زعشق خانمانسوزي دريغا

فتادم در چه اندوه فکري ، به قعر رنج و اندوه و تمنا

نميدانستم اين درد و غم و رنج ، بود سازنده ي جانهاي زيبا

همانگه اگهم کردي که يابم ، شکستي ، ساختي جاني فريبا

ميان کشتي و طوفان دريا ، کرانه گشته پيدا زين معما

پر جان را گشودم تا ستاره ، بديدم صبح پر اميد فردا

چنين شد خاطرم اسوده گرديد ، به ايماني قوي از پير دانا

چرا از بيم تنهائي بترسم ، تو در جان مني اي جان جانها

تو ان عشقي که ميجستم بهرکوي ، کنون درخانه دل گشته پيدا

چنان جام قناعت نوش جان است ، به ايمانم رهي دارم بدلها

وجود پرنيا سرشار مهر است ، سرايد يک غزل اي يار تنها

طوفان دریا ...

خداوند  نور است و ما همگی ذراتی از نور او هستیم و این وحدت را ما باید عمیقا درک کنیم و به ان ارزش فراوان قائل باشیم که همه با هم یکی هستیم و فرق بین ما فقط در پندار ، گفتار و کردارمان میباشد در دل انسانهای وارسته گوهر مقصود که یک معجزه است نهفته است که سرچشمه ی همه خوشبختی ها میباشد و خوشا بحال کسانی که به این بیش عظیم دسترسی پیدا نموده اند و این دانش و مهر بینهایت درمان دل افسرده دلان میباشد. انسانهائی که مثبت و زیبا بی اندیشند و دیگران را دوست دارند ، به این راز پی برده اند که انسانها در اصل یکی هستند و اگر به انها بدی کنند در اصل به خودشان بد کرده اند


احساس يکي بودن ، با هر دل انساني

يک گوهر مقصود است، درياب تو پنهاني

يک نور بود از او ، ما ذره اي از ان نور

نور دل انسان بين ، يک معجز سبحاني

افسرده دلان خسته ، بر مه ر تو پيوسته

مهر است بود مرهم ، دلهاست که بستاني

دردي که بود در دل ، ظاهر نتوان ديدن

دلجوئي و دلداريست ، شايسته جاناني

با ديد نهان سيري ، در کشور جانها کن

در خوب و بد معنا ، درياب تو درماني

زيبا دل و زيبا بين ، انديشه شود زيبا

با فکر عمل گردد ، اين وحدت انساني

جانها همه يک گوهر ، در اصل يکي باشند

عضوي شده گر بيمار ، دلهاست پريشاني

انسان به چه ميارزد ، همدردي و دلجوئي

غفلت ز چنين گوهر، عمري است پشيماني

عشقي که دهي امروز، عطرش برسد فردا

با مهر پري پرواز ، گر شو به گلستاني

زمانیکه انسان از غم و غصه ها رها میشود دنیا را با دید دیگرو بهتر میبیند و درونش همچو گل شکوفا میگردد . رسیدن به آرامش ، پذیرش،بخشودن وبی نیازی یک انسان فرهیخته باهیچ گنجی برابر نیست .آنچنان شوق وعشقی دردل انسان بوجود میاید ، که در عالم دیگری سیر میکند و مثل گل که سخاوتمندانه عطرش را دراختیا ردیگران میگذارد ، شخص رها شده مهرش را بیدریغ نثار دیگران میکند . خوشا به احوال کسانیکه در زندگی به چنین مرحله ای برسند و از دانائی اندیشه بطوردائم سرمست باشندوازعشق وشوق درون که همانا گنج حضورست لذت ببرند

رهائي از غم و غصه ، سبب ساز دلي زيباست

به جانم نشئه ميريزد در انديشه ، بسي غوغاست

شکفتن از درون جان بود همچون ، گلي خندان

به ارامش رسيدن بي نيازي ، ان چنان زيباست

برابر با همه گنج جهان ، کي باشد ارامش

زبخشيدن بشد حاصل ، نگه کن دل چه بي پرواست

طرب در سينه ميلرزد ، بگويد يک غزل با تو

تو بنگر در چه احوالم ، چو رمز و راز پرمعناست

منم عاشق به برگ گل ، چو عطر عشق ميسازد

بشو عاشق ، شود جانت معطر، نکته دراينجاست

چو زيبا بنگري ، نور و گل و شادي ، بجان يابي

بياب اي پرنيا عطر محبت را ، که بي همتاست

عشق و عرفان...(4)

هرچقدر ما انسانها بیشتر از دامنه سرسبز مهر ، بخشش ، بی نیازی وعشق بالاتر برویم زندگی معنای بیشتری دربر میگیرد  ودرجان ما بموسیقی اواز ، سرمستی وشوق تبدیل میشود  انقدر از عطر ان سرمست میشویم که زمان و ذهن و مرگ و ترس(بودن یا نبودن)معنای خود را ازدست میدهد و بجای ان شادی و اعتماد کامل درانسان به وجود می اید  ما پرده ای بروی نور درون خود کشیده ایم و درتاریکی زندگی می کنیم و نور را نمی بینیم  روشنائی درونی ما موهبت الهی است ، ما در بیرون دنبالش میگردیم  ذات هستی روشنائی است  برای همین هم هست که باید سفر درونی را شروع کنیم وبه نور ازلی و هستی که دروجود ما گذاشته شده است دسترسی پیدا کنیم و بالا وبالا تر رویم و به موهبتهای الهی دست بیابیم

غم مخور ...


باوج عشق پر معنا روم بالا و بالاها

بسر مستي رسم انگه ، بيابم شوق مستي را

بود روشن چراغ جان اگر روشن نظر گردم

ببازد رنگ ترس از زندگي در عالم معنا

دگر مرگ و تولد در جهان ذهن نا پيداست

باوج يک نهايت ميروم بالا و بالاها

اگر من در سياهي شبم افسرده مي گشتم

نميديدم چراغ جان چه سوزانست وبي پروا

بدم بيرون زخويش خويش درحال فراموشي

شدم غافل ز ذات هستيم نورست و بس اعلا

سفرهاي زيادي من ازين پس ميروم درخود

به کشف يک توانمندي زيبا و بسي والا

برو اي پرنيا در اين سفرهاي فرح انگيز

بدست اري تو سرمستي و شور دلکشي زيبا


ما انسانها باید عاشق همه ی مواهب خوب خدادادی بشویم ، بالاخره ما که از این دنیا خواهیم رفت چرا گل عشق در ما نشکفد و خاصیّت ما نشود  جهان متعلق به ماست  ما می توانیم به هستی و هر انچه در ان هست عشق بورزیم ، وقتی این عشق مرز نمی شناسد که همه موجودات را زیر چتر عشقمان قراربدهیم  وقتی عشق واقعی است که قید و شرطی در ان نباشد و دور از تعلق های بیحاصل باشد تنها این عشق است که انسان را ازاد و رها میکند و نیایش و ارامش دائمی ما میشود

بکن تبديل جان خود به يک عشق جهان ارا

چو هستي داده عشق خود جهاني خرم و زيبا

مهم بشگفتن گلهاي عشق است در وجود تو

رسد روزي که کار ما شود پايان درين ماوا

بشو خاصيت عشق و بشو عطرش بهر لحظه

بگستر چتر ارامش نياز مردم برنا

به هنگامي که مهر خالصي ازاده مي گردي

شوي دور از تعلق هاي بي حاصل درين دنيا

چو طالب گشته اي مطلوب گردد همدم جانت

حقيقت در ميان جان تو خو کرده بي پروا

رها کن عشق بيهوده کمي در خود تعمق کن

حقيقت ميشود روشن ز شوق عالم بالا

بيا اي پرنيا حاضر بشو در محفل جانان

بجوشد چشمه ي مهرت شود جاري سوي دلها

قوي زيبا منتظر مي باشد از بهر غذا

با دو چشمانش رساند اين پيام اشتها

گويد اين قوي تما شائي حيرت افرين

بي وفائي کرده اي ناورده اي بهرم غذا

يک دوروزي منتظر هستم درين ليک بزرگ

چشم من بر درگه اين اشيانه اشنا

سر بزن هر روز دراين قايق حالي بده

ليک با دست پراز ناني که باشد بهر ما

پر به بالا مي برد تا من تماشايش کنم

دل ربائي مي کند قوي سپيد دل ربا

دور قايق همچنان درگردش وچشمش بدست

تا بگيرد لقمه نان را با تشکر با صدا

عادتم داده که هر روزم تماشايش کنم

لقمه ناني در دهانش من گذارم با وصفا

با طبيعت مي شوم همرنگ و هم پرواز او

همدمي زيبا و بي ازار باشد پرنيا

راز گل سرخ ...


انسانهای هنرمند ، موسیقی دان ، خواننده ، شاعر ، نقاش و همچنین اشخاص هنر دوست می دانند در گل سرخ یک راز پر معنائی نهفته میباشد  اگر در کنار گل سرخ هر زمانی در سکوتی ژرف بنشینید ، نجوایش رابا قطره های باران حس میکنید که چطور در هر برگ لطیف ان رقص دلپذیری بوجود میاید وچه لرزشی با نسیم و گرمای لطیف نور افتاب دارد  لطافتش دل بیننده را می برد من میگویم گل سرخ همان شعرناب عمر است او هم عاشق است و هم معشوق انسان عاشق ، این هماهنگی و ارکستر زیبا را در گل سرخ میتواند حس کند وتحسین نماید و اموزش بگیرد که همیشه مثل یک گل سرخ باشد

تو بنشين درکنار يک گل سرخي که بس زيباست

سکوتي ژرف دارد او ولي پر شور و پر غوغاست

چنان گوئي همان شعر سبب ساز دل عاشق

تو گوئي عطر معشوق است در جام تن گلهاست

توعاشق گرشوي داني درون جان بسي غوغاست

دگرگون سازد اين جان را بيابي دل که بي پرواست

اگر تو نغمه پردازي بگو يک نغمه ي دلکش

تو گر اواز مي داني بخوان بي پرده ، پر اواست

نخواندي درکتابي رز همان شعر شب عمر است

ببين نفس حضورو رقص او از چشم دل بيناست

تو نجوايش ببين با تک ، تک باران به صد اواز

ز بازيگوشي اش با پرتو خورشيد صد پرواست

تمامش شعر ناب است پرنيا پندي بگير از او

که شعرناب عمرت ، درحضور رز بسي شيداست

عشق و عرفان...(3)

بشد جاويد هرلحظه چو با عشق تو سر کردم

به سيري عاشقانه در غزلهايم گذر کردم

کلام نغز بودا و مسيحا و محمد را

تمام سرزمين ها را به عشق تو سفر کردم

شکوفه کرده هر شعر و غزل در بستر جانم

ببين حال و هوايم را که با جانانه سر کردم

سعادت را درين ارامش لحظه چشيدم من

جواهر اختري پيدا چنين حظ بصر کردم

تمام شعرها در بستر جانم شدند حاضر

درين خلوت سراي دل چو با يارم بسر کردم

چنين تغيير ماهييت زعشق پرفروغي شد

کرانه گشته پيدا تا خيالت را خبر کردم

گرفتم پند پيري پرنيا در اين سفر از او

گذر کردم ز خود با لحظه ديدار دگر کردم

مستانه شو ...


هر روز که دیده بروی جهان باز میکنم خداوند قائم به جهان را زیارت می کنم و زیارتی دارد همیشگی ازبرای هرچه خداوند خلق نموده است اعتقاد من براین است که جهان برپایه مهرو عشق بنا شده است وچه انسانهائی که محتاج یک لبخند ومحبت شماهستند چون تشنه ای در بیابان بدنبال سراب در حرکتند شما ، انسانهائی که توان مهر بخشیدن دارید ، دریغ نکنید و از این اب حیات به تشنگان برسانید زیارت نامه ی منهم قلبی است پرازمهرکه هرچقدربه دیگران تقدیم می کنم زیادتر میشود مانند گنجی که پایان ندارد

زيارت مي کنم هر روز خالق بر جهان را

زيارت مي کنم گلها و زيبائي ان را

سفر دارم به روز و شب در اين جان دروني

که يابم راز و رمز گشته پنهان در جهان را

زيارت نامه ام قلبي است پر از مهر مردم

سپارم بر دلي خواهد که يابد اين توان را

چوگويم اينجهان مهرست وجز ان هيچ درهيچ

نباشد غير ان مرهم به جان درماندگان را

چه دلهائي ز بي مهري غمين است و فسرده

مثال تشنه اي در يک سرابي تشنگان را

اگر مهري به دلهاي شما هست و توان هست

بنوشانيد بر اين مردمان مهر روان را

بيا اي پرنيا در اين سفرباش ودگر بار

زيارت نامه را با خود ببر يابي نهان را

چقدرزیباست انسانی عمرخود را تبدیل بیک اواز و شعر زیبا و پرمعنا نماید همه انسانها بجشن زندگی دعوت شده اند ، اماتنها انسانهای با هوش هستند ، که بااندیشه زیبای خودانرازیباترمیکنند این ضیافت درمقابل سالهای نوری یک لحظه بیش نیست چرا این لحظه را با جشن و شادی نگذرانیم ودلها را شاد نکنیم ، این لبخند محبت امیزشما مرحمی است بر دلهای نا ارام انسانهای این سفره زیبای هستی که برای همه پهن شده است تا بشر از ان بهره مند گردد اگر شخصی بتواند با خرد خود بینا گردد ، کاملا میتواند بفهمد که درد کجاست و چگونه باید انرا درمان کرد ، از لحظه ها استفاده میکند وخود را درقلب انسانها پیدا مینماید


بکن تبديل عمر خود به يک اواز پر معنا

چو پيدا مي کني خود را درون وجد و شاديها

شدي دعوت درين فرخنده جشن بودن هستي

خرد درفکر تو سازنده ي عشق است و مستيها

ضيافت لحظه اي برپاست تا شعر و غزل گوئي

به لطف اين خردمندي چه اسان گشته مشگلها

بشو سرمست هستي ميشوي سرزنده و شاداب

که عمر نوح کم باشد دهي مهرت به انسانها

چنان سيراب و سرشار از نهايت ميشوي جانا

چو لبريزي زعشق و ميدهي جانت پي جانها

به انسانهاي تنها و غمين در سفره هستي

چو ره گم کردگان اين رهند در غصه و غمها

بيا اي پرنيا افتاده در راه بهشتي نرم و رقصان رو

که تنها راه پيدا کردن خود باشدت درقلب انسانها

عشق و عرفان...(2)

وقتی انسان همه مخلوقات را ایات و لطف خدواند دانست و در باطن انها به حقیقت پی برد از نفرت حسد کینه توزی و کوته اندیشی بدور میشود و بنی آدم را اعضای یکدیگر میداند این شخص ، عارف است و معنای عرفان در این کلمات نهفته است و مکتب انسانی برقرار و تابناک میگردد و عارف به ارامش خاطر نشاط و توکل میرسد و ایجاد رابطه و پیوند با خداوند را در قلب خود احساس میکند و بر اعتماد بنفس توکل و امید تکیه میزند و استقلال شخصیت و اعتماد به نفس بدست میاورد و هیچ شمشیری او را زخمی نمیکند وبه عشق رو میکند

الهي دلم را تو اگاه کن

زسرتا بپا روشن ازماه کن

مرا از من و من رهائي بده

ز اسرار خلقت گواهي بده

سراپا وجودم تو انديشه کن

بعمق دلم عشق را ريشه کن

لبي ترکنم تا که شوريده ام

ره هستي و عشق پوئيده ام

مي معرفت افرين صاف و پاک

ببينم خداي درون تابناک

ز بيمار دلها نجاتم بده

ز بيدار دلها صفاتم بده

بمن همتي ده که ازجان و دل

برخلق هرگز نگردم خجل

به اگاه دلهاي شبهاي شوق

برندان سرمست وبيدار ذوق

بدانش دل و ديده ام باز کن

بدلداري و مهرم اواز کن

به فتح دل مهر ورزان روم

بديدار روشن روانان روم

به دريا روم درشبي ماهتاب

که يابم دُرّ معرفت ناب ناب

بده پرنيا را توانديشه اي

گهر فکر گردد به هر بيشه اي

به دريا دلي بهر ايثارجان

توانائي ام ده بر دوستان

بشنو ...

   
  
پختگی انسانها در موقعی معلوم میشود که ، باور عمیقی به اگاهی خود پیدا کنند وخامی اشخاص عدم باور انها به خود و اگاهی ایشان می باشد و این پختگی پیوند عجیبی با معصومیت ، لطافت اخلاقی و بکر بودن شخص دارد و باین کلام پرگهرعمل میکنند بنی ادم اعضای یکدیگرند و خود را جدا ازدیگران نمی بینند و به هم اهنگی و تفاهم در وجود خود و دیگران رسیده اند  و از این زمینه فکر بکر ، میباشد که شکوفا میشوند و سرچشمه  وجودشان جوشان از الهام میشود و چون به حیرت میرسند شکوفائی های فراوانی از انها بوجود میاید و دیگران را نیز بهره من می کنند و به ارامش ، لطافت ، رقص و شادی درون می رسند و مشکلات را براحتی حل می نمایند

چو باورکرده اي خود را ، عميقا گشته اي اگاه

به مرز پختگي ها و طراوتها ، شدي انگاه

رسي انجا  بني ادم بود اعضاي يگديگر

درين معناي همدردي همه جانها شود همراه

بزن پيوند بکري با محبت ، عشق معصومي

چو الهام دروني سر زند بيرون از اين درگاه

اگر باور نداري خود ، بگردي خام و ناپخته

بحيرت گررسي ، اگاه مي باشي تو ني گمراه

هم اهنگي ، تفاهم را به چشم جان خود بيني

شگفتي هاي بسياري رسد در مدت کوتاه

برقص جان رسي انگه به ارامش زني پيوند

برون گردي زهرمشگل قدم برپله ي دلخواه

بيا اي پرنيا  پرکن وجودت را ازين معنا

بشو پخته زالهام درون، بيرون زخود گه گاه


اگر ما بتوانیم هراس را از وجودمان خارج کنیم و زندگی را عاشقانه و با شوق سپری کنیم جاودانگی لذت لحظه ها را می توانیم درجان و روان خود احساس کنیم ورایحه ای ازگفته های موسی ومحمد ومسیحا رادرجان خود احساس نمائیم ودراین زمان است که جان ما بستر رودخانه ای میشود زلال ولطیف و شفاف ، وشعر و غزل در این بستر شکوفا میشود و بدین صورت است که لحظه های زندگیمان جاودانی می شوند و درسعادت وارامش لذت بخشی زیست میکنیم همچنین میتوانیم با این روحیه و فکر زیبا برای دیگران هم مفید باشیم  کسی که باین مرحله از زندگی خود رسیده باشد ، به حضور ذهن رسیده و با لحظه های خود حال وهوای دیگری دارد

عشق و عرفان...(1)

ببال پرنیا پروازگر شو

کبوتر سان نشین بر بام دلها

بدلهائی زشوق دوست سرمست

شکر لبریز شعراست وغزلها


شعرا هر چه بفکرشان وحی و الهام میشود مینویسند و روشنائی بزرگی در قلب خود احساس میکنند و حالت جذبه و شوقی به انها دست میدهد و انقدر حرکت مغز سریع میشود که تن تحت تاثیر روح قرار میگیرد و ازکشیدن چنین بار سنگینی عاجز میمانند و وقتی روح از عالم خاکی قطع شد و بپرواز درامد اشگ شوق از چشمان شاعر سرازیر میشود سرعت و وسعت اندیشه از نور کهکشانها و اقیانوسها بیشتر است و مرز نمیشناسد دل شاعر چون ائینه میگردد و از مبدا نور کمک میگیرد و به ماورای پندار بشری نزول میکند در این حال است که بر اثر الهام ارمغان هنر ظاهر میشود این الهام در جستجوگران ، دانشمندان موسیقیدانان و هنرهای مختلف ........... بوجود میاید هرقدرتی که انسان دارد در قید زمان و مکانست بجز فکر که زمان مکان و سرعت نمیشناسد امواج فکری میتواند به کائنات و فضای بی انتها سفر کند

 عشق و عرفان ...

اینک که من ز خلوت او جان گرفته ام

جامی ز شرب کوثر جانان گرفته ام

شادی فزون بروح و روانم تنیده است

عشق و طرب ز معبد انسان گرفته ام

برای همین است که ازادی فکر قلم جزو اصول قانون در امده است چون تنها راهی که بشر به تکامل میرسد برخورد ارا و اندیشه های مختلف میباشد در قدیم بعلت عقب ماندگی افکار ، دانشمندان را متهم نموده و از بین میبردند مانند (سقراط ) که باعدام محکوم شد ولی کشورهای پیشرفته دانشمندان و هنرمندان را در مقام بالاتری قرار داده و تجلیل و تقدیر میکنند بزرگترین اقبال هر ملتی وجود هنرمندانش میباشند که این گلهای بیخار احساسات و عواطف هموطنان خود را به تصویر میکشند تاریخ برجسته هر ملتی مهر جاودانیست که از کلک هنرمندان ان ملت بیادگار مانده است در پی یافتن هویت ملی و فرهنگی یک هنر مند نهایت تلاش خود را بکار میبرد تا گوهر وجود را بیافریند و در اختیار هنرشناسان و همه مردم بگذارد تا اندیشه دیگران را بحرکت در اورده و وجودشان را سرشار از عشق هستی سازد به نهایت دور دست خلاقیت و زیباییها میبرد و به روح ارامش و لطافت میببخشد اظطرابها را تبدیل بامید و نور میکند و وسیله هنر است که زمان میخکوب میشود تا همه بدانند در گذشته چه اتفاقی افتاده است و انوقت است که انسانها یاد اور عظمت وجودی خود و هنر ، اگاه می شوند و روح خدائی و ملکوتی بصورت نور خورشید هر انسانی را در پرتو سلامت و سعادت قرار میدهد

جوئی که تواینک زبرش میگذری

افسانه تلخی است اگر بیخبری

بر اینهء گذشت ایام نگر

تا هدیه کنی به زندگانی هنری

بقراط پزشگ یونانی در 400 سال قبل از میلاد مسیح گفته است ادمیان باید بدانند شادیها و خنده ها اندوه ها و دردها زائیده فکر انهاست و استفاده از این موهبت بزرگ فکری مربوط به هر فردیست که با اندیشه ، خود را مشغول تن میکند و محروم از فیض عالم حقیقی و یا بعالم ملکوت مشغول دارد تا بتواند از گنج دل اگاهی و گنج حضور بهره و انرژی دریافت دارد هر شخصی که از راه صفای باطن بخود شناسی و حقیقت مطلقه میرسد و به تصفیه باطن و تهذیب نقس میپردازد به رهایی دست مییابد و قدم در راه تصوف میگذارد و بدل آگاهی و وحدت وجود و شناخت جهان طبیعت گنج حضور که همان عرفان باشد دست پیدا میکند خوشا باحوال افرادی که این هفت شهر عشق را طی کرده اند ، طلب ، عشق ، معرفت ، استغنا ، توحید ، حیرت وفنافی الله که بنیان ان بر صفای باطنشان بوده است یعنی وحدت وجود خداوند را حقیقتی جاری در خود احساس میکنند مانند نور خورشید که تمام ذرات در ان شناور میشوند چونکه ما هم ذره ای از او هستیم و بسیر و سلوک مشغولیم از تمام الکترونها گرفته تا کهکشانها در این نور ذات لایتناهی شناورند انسانهای کامل به عشق معنوی که همان جذبه الهی و رامش درون است میرسند سعدی میفرماید:

بنی ادم اعضای یکدیکرند

که در افرینش زیک گوهرند

چوعضوی بدرداورد روزگار

دگر عضوها را نماند قرار

تو کزمحنت دیگران بیغمی

نشاید که نامت نهند ادمی

جمعه کعبه دل...

کس نباشد همچو من در عشق گفتاري کند

اينچنين است افتخارم ، عشق بايد کرد ، عشق

...
جمعه يعني شوق يعني انتظار

جمعه يعني طاق ابروي نگار

جمعه يعني يک غروب غصه دار

جمعه يعني مهدي چشم انتظار

جمعه ها بر ما دعا دارد حبيب

در قنوتش ياد ما دارد حبيب

انتظار، انتظار، انتظار.......


ميکده بازه ...

باز وقت نمازه ...

کيه که نماز عشقو نخونده ...

اينقده مستم ...

از شدت مستي ....

اسم خودم هم يادم نمونده ...

نماز عشق جمعه را ، امام کي بوده ؟

اينقده مستم که نگو ...

مست الستم ...

سجده زدم من ...

بر در مسجد ...

جمکرانه و سه شنبه و هزار تا عاشق ...

عشق ظهورش ، برده زهوشم ...

چشم انتظارم ...

به خود مي بالم ...

شب زنده دارم ...

کاری ندارم ...

کاري به جز عشق به مولايم ندارم ...

خورشيد عشق است ...

تابنده است او ...

درراه خدا دوکعبه امد حاصل ... يک کعبه صورت و يکي کعبه دل

انقدر مومن و پاکي که به هنگام نماز

مي برم سوي تو اي کعبه دل دست نياز

باران...

بر کرسي خطابه حضرت باران نشسته است

در محضرش هزار بيد پريشان نشسته است

هي قطره قطره درس مي‌دهد و حرفهاي او

بر برگ برگ جزوه‌هاي درختان نشسته است !

( آ مثل اب ، افتاب ! ب مثل …؟! شبيه چي ؟! )

اما فقط سکوت توي دبستان نشسته است ! …

تو غايبي … و ( من ) که بي‌تو حضورش حضور نيست

در چارراه عشق و غم ، شک و ايمان نشسته است

من فکر مي‌کند به اين که اگر رد پاي تو

بر روي سنگفرش خيس خيابان نشسته است

پس صورت سياه جاده چرا خيس گريه است ؟!

اين‌گونه سرد و تلخ و سر به گريبان نشسته است ؟!

اخر خودش ، فقط نه بي‌تو ، که بي هيچ يادگار

قنديل‌وار توي فصل زمستان نشسته است !

يا اينکه فکر مي‌کند که اگر … ( هاي ! با توام !!)

فرياد رعد جاي لهجه‌ء باران نشسته است !

( ب مثل چي ؟! پسر ! کجاست حواست ؟! چه مي کني ؟!

شاگرد تنبلي که گوشه‌ي ايوان نشسته است !! )

( من ؟) بغض مي‌کند … و مِن‌مِن‌اش اغاز مي‌شود

در لکنتش هزار گريه‌ي پنهان نشسته است :

( ب … مثل … مثل بي‌تو بودن من ! مثل بي‌کسي !

ب مثل بوسه … بوسه‌اي که به سيمان نشسته است !!

ب مثل بخت نامراد ! ب مانند باختن !

ب مثل ( بايد )ي که در گل ( امکان ) نشسته است !

شب ، شوکه ، مکث مي‌کند … و درختان ، ستاره ، سنگ

انگار خاک ، خاک مرگ ، بر انان نشسته است

حالا به جز سکوت ، بغض خداوند خانه است

( من ) هم که بي‌تو زير شرشر باران نشسته است …!

باران...

خانه دوست...

... 

بيا به خانه الاله ها سري بزنيم

ز داغ با دل خود حرف ديگري بزنيم

به يك بنفشه صميمانه تسليت گوييم

سري به مجلس سوگ كبوتري بزنيم

شبي به حلقه درگاه دوست دل بنديم

اگر چه وا نكند ، دست كم دري بزنيم

تمام حجم قفس را شناختيم ، بس است

بيا به تجربه در اسمان پري بزنيم

به اشك خويش بشوييم اسمان ها را

ز خون به روي زمين رنگ ديگري بزنيم

خانه دوست ...

تو چه گفتی سهراب!

خانه دوست کجاست؟

می نویسم به ورق

خانه اش در دل ماست

که میانش ترک اینه هاست

و چنان می گرید

وبه کس هیچ نگوید

غم تنهایی خود

و به دل بار غمی است

تو چه گفتی سهراب!

خانه دوست کجاست؟

خانه دوست دل غمزده ایست

که اسمانش ابریست

وبدان سو که او می نگرد

دستهایش خالیست

روزگارش شده سخت

در دم غرش طوفان گم شد

و بدان ساحل جانان نرسید

پس بدان خانه دوست

دل بشکسته ماست

که علی می گوید

و رهش می پوید...

بسیج مدرسه عشق...

مرا معلم عشق تو شاعری اموخت
 
شهدا شرمنده ایم ...
 

باید نفسی سبز  و رها پر بزنم باز

بر بال ملائک به خدا پر بزنم باز

 

از ایل شمایم که به پرواز گذشتید

هر چند کمی دور و جدا پر بزنم باز

 

سجاده ام از جنس ریا نیست ، چه سبز است

ان لحظه که با یاد شما پر بزنم باز

 

فریاد ! شمایی که رسیدید به خورشید

بی نور شما من به کجا پر بزنم باز؟

 

بالی برسانید در این فصل رهایی

تا باز ترین پنجره ها پر بزنم باز

 هرچند كه از اینه بی‌رنگ‌تر است
از خاطر غنچه‌ها دلم تنگ‌تر است
بشكن دل بینوای ما را ای عشق
این ساز شكسته‌اش خوش‌ اهنگ‌تر است

غروب شلمچه ...

هنگامي كه تمام دلبستگي ها را ترك مي كني و همه ان چيزي كه دوستش داري و تعلق خاطري نسبت به انها داري رها مي كني و هياهوهايي كه همه شبانه روزت را فرا گرفته پس مي زني و ذهن را از هر ان چيزي كه مانع رسيدن به حقيقت دروني مي شود تهي مي كني و با خودت و تنها با خودت خلوت مي كني فرصت انديشيدن و غرق شدن در حقيقتهايي كه با فطرتت هماهنگ است را به دست مي اوري و اين همان است كه نام غربت بر ان نهاده ايم، غربت از همه زنجيرهاي دست و پاگير و مانع رسيدن به درون و قربت رسيدن به درون ...

و اكنون بعد از گذشت سالها مي فهمم چرا بايد در هر فرصتي بار سفر بست و از جاده هاي پرپيچ و خم تنگ فنا گذشت و

در انتهاي جاده عاشقي در غروب شلمچه نظارگر اخرين تشعشعات نوراني خورشيد بود
 و چشم دوخت به سرخي افق كه ياداور غروب خونين ياران
به اسمان رفته است
كه سرخ سرخ در دل اسمان ابي به پرواز در امدند،
انگاه بغض جمع
شده در شهر الوده را با حبابهاي روان اشك
به روي خاك داغ شلمچه بريزي ......

انگار همان دیروز بود که ارام و بی‌تکلف ، ساده و بی‌ادعا ، زیر بارش نگاههایمان رفتید و ما سوختن پروانه‌وارتان را به تماشا نشستیم و از شما اموختیم که:

تکلیف عشق را نمی‌توان با ادعا روشن کرد

شما رفتید و برایمان به یادگار نوشتید:

باید اهل رفتن بود نه اهل سکون و سکوت

سالهاست که از دشتهای تفتیده جنوب ، از خاکریزهای اغشته به خون فکه ، از چزابه و دوکوهه و از غربت شبهای شلمچه ، عطر عشق و ایثار و فداکاری و سوز ناله و نیایش و گریه‌های شبانه به گوش می‌رسد!

و سالهاست که شمیم عاشورائیان ، ما را نیز کربلایی کرده است

 اه شلمچه چقدر بوي حضرت زهرا ( س ) مي دهد بوي گمنامي

بوي غربت بوي غريبي ........بوي عطر ياس ....

اشك و دل شكسته اينجا خريدار دارد بخوان  .....

 باران مي ايد

دعاي كسي كه زير باران است مستجاب است ...... بخوان .... 

بخوان به نام رهایی !

بخوان به نام صاعقه در التهاب شب !

بخوان به نام ساقهء امید در پهن دشت یاس !

بخوان به نام خالق خورشید !

به نام نامی عشق !

بخوان به نام نامی توحید !

بخوان براي رسيدن به نور !

" شهيدان عين حضور و شهودند "

  و… تو را در مي يابند…

   بخوان براي رسيدن به نور .........