شهادت مولا...
گهي در ان مي نشيند
گهي همراه طوفانهاي سخت ميرود و ميميرد
امشب کبوتر قلبم را ازاد کردم و در اسمان عشقت پر کشيد و پر کشيد
اما با بالهاي شکسته و خونين سوي من برگشت و حکايت از غمي دارد
غم و اندوهي سنگين اين غم همان غم هجر و فراق و هم اکنون ناله کنان گريه کنان به سوگ تو نشسته
http://raze-cheshm.persiangig.com/flash/shahadat%5B1%5D.swf
محراب دران پگاه بي تاب گريست
دريا به خروش امد و گرداب گريست
تيغ شکافت فرق نوراني او
خورشيد به خون نشست و مهتاب گريست
خداحافظ اي سجده گاه علي
که مانده نگاهت به راه علي
خدا حافظ اي نخلها و چاهها
دگر نشنوند از علي اه ها
بيا اي دل نواي غم بگيريم
سرشک از ديدگان نم نم بگيريم
الا اي شيعيان امشب بيائيد
براي مرتضي ماتم بگيريم
از کعبه امدي در محراب پر کشيدي
خوش امدي و چه غم زده پر کشيدي
علي جان ، مولايم
چشمانم هواي گريه دارد
گريه کنان شب را به سحر خواهم رساند
بنال اي دل ، دل عالم غمين است
شب قتل امير المومنين است
پيمبر ميزند بر سينه گويا
در اين غم نوحه خوان روح الامين است
اگر سربشکند جا دارد امشب
ندانم سر چه سودا دارد امشب
غريب يثرب و مظلوم کوفه
هواي کوي زهرا دارد امشب
قراري اين دل شيدا ندارد
که يار عاشقان يارا ندارد
نواکن گر حسيني هستي اي دل
حسين بن علي بابا ندارد
هماي قدس را شهپر شکسته
حريم مسجد و منبر شکسته
مزن بر سينه ، بر سر اي مسلمان
سر داماد پيغمبر شکسته
طبيبا درد مولا را دوا کن
طبيبا زخم او اهسته واکن
مدارا کن به اين فرق شکسته
که شمشيرش به پيشاني نشسته
مبادا ديگر از او خون بريزد
از ان ترسم که هرگز بر نخيزد
طبيبا قلب حيدر را شکستي
تکلم کن چرا ساکت نشستي؟
مگر در زخم بيمارش چه خواندي
که لب بستي و از گفتار ماندي
به پيشاني او چشمت چه ديده
که رنگت ناگهان از رخ پريده
طبيبا کودکان چشم انتظارند
بجز باباي ما بابا ندارد
تکلم کن ز بيمارت سخن گوي
ولي اهسته در گوش حسن گوي
بر قلب زينب ابر غم مي بارد امشب
سوز دلش بوي مدينه دارد امشب
زينب ز ابر ديده مي بارد ستاره
دارد به پيشاني بابايش نظاره
ارام بهرش سفره افطار چيند
در چشم او رخساره مادر بيند
اين عالمه غير معلم بي قرار است
اگه شده باباي او چشم انتظار است
ارامش او كرده زينب را پريشان
گويد پدر اينگونه قلبم را ملرزان
اي كاش من در كوچه سيلي خورده بودم
اينجا نبودم در مدينه مرده بودم
اي كوچه هاي كوفه از غربت بميريد
بوسه ز پاي رهبري مظلوم گيريد
اي خاك نخلستان ز رويش توشه بردار
خود را به زير پاي او ارام بگذار
مرغان عاشق راه مولا را بگيريد
او بي كس است امشب شما بهرش بميريد
امشب علي مات جمالي لاله گون است
ذكر لبش انا اليه راجعون است
خانه نشين داغ زهراي نجيب است
دلخسته از نامردي شهري غريب است
محراب را چون پشت در گلگون نمايد
بر شهر خونين او سر غربت بسايد
بهر علي هنگامه پرواز گرديد
تا كه ز پا افتاد دستش باز گرديد
ان شب اندر بيت مولا غير درد و غم نبود
هيچ كس مظلوم تر از او در اين عالم نبود
اشك بود و اه بود و سوز بود و شور بود
بود بيمار و طبيب ، اما كمي مرهم نبود
وقت گفتار وصايا بود و هنگام وداع
حال فرزند بزرگش ظاهرا درهم نبود
عمر او رفت و به رغم اخر عمر نبي
اخرين حرف علي را هيچ نامحرم نبود
غير عباس و حسين و زينبين و مجتبي
اشنا و محرمي در حلقه ماتم نبود
صحبت از دشت بلا بود و غريبي حسين
غير سقاي حرم كس بر عطش ملزم نبود
كي توان گفتا كه در اين محفل پر شور و شين
دختر يكدانه پيغمبر اكرم نبود
در ميان سطرهاي اخر درس علي
غير اكرام و سفارش بر بني ادم نبود
گفت كن با قاتلم اينك مدارا يا بني
گرچه پيمان بست با ما عهد او محكم نبود
چون سوي ديدار زهرا بود نائل زين سبب
از علي خوشحال تر ان شب در اين عالم نبود
در خانه دگر جز گل اميد گلي نيست
جز سوخته دل هاي غم الود دلي نيست
بابا چه كنم كرده طبيب تو جوابم
گويد كه مداواي دگر بهر علي نيست
زينب نكند صبر اگر ، واي به حالم
جز اشك حسينم مدد محتملي نيست
با اين كه مداراي تو شد شامل قاتل
جز بغض تو در سينه ان خصم ولي نيست
انان كه به كف شير گرفتند برايت
در عهد و وفاشان به تو اهل عملي نيست
با طايفه كوفه بگوييد پس از اين
اسوده بخوابيد كه جنگ جملي نيست
مي بينم از اين پس به خدا غربت خود را
من بعد براي حسنت تنگ دلي نيست
ديگر نتوان ماند ز بعد تو به كوفه
هم دردي و دل سوزي شان جز حيلي نيست
در شيون كوفي افقي تار ببينم
تا هلهله لشگر كوفي خللي نيست
اي همه افلاكيان فرمان برت
اي دو صد خورشيد عبد قنبرت
اي تو لبيك دعاي مصطفي
يا اميرالمؤمنين يا مرتضي
عرش باشد عاشق سجاده ات
منبر و محراب هم دلداده ات
اي دل تو همسفر با فاطمه
اي اذان اخرت يا فاطمه
امده تا فاطمه وقت سفر
دوره خانه نشيني شد به سر
امده بر شام هجرانت سحر
دست سيلي زن نمي بيني دگر
اي كه از غم ها دلت اكنده بود
از رخ زهرا دلت شرمنده بود
دست نامردي غرورت را شكست
بي حيا سنگ صبورت را شكست
تو اسير فرقه اي خائن شدي
بي نصيب از ديدن محسن شدي
حاليا كردي محاسن را خضاب
از عزا در امدي يا بوتراب
مي دهد زخم سرت بوي بهشت
ميروي ديدار بانوي بهشت
دست هاي بسته تو باز شد
ليك غم هاي حسن اغاز شد
بعد تو با غم عجين گردد حسن
دومين خانه نشين گردد حسن
گر تو سلمان و ابوذر داشتي
ميثم و مقداد و قنبر داشتي
ليك فرزندت ندارد يار و كس
در حريم خود ندارد هم نفس
رفتي و ويرانه ويران تر شده
چشم مسكين و يتيمان تر شده
رفتي و كردي وصيت با حسن
جسم من در نيمه شب بنما كفن
با همه گفتي تو با صد شور و شين
جملگي باشيد غم خوار حسين
امشب در و ديوار كوفه داد مي زد
محراب و منبر از جگر فرياد مي زد
امشب علي با فرق تا ابرو شكسته
مي كرد ياد همسر پهلو شكسته
امشب حكايت از يزيد و ملك ري بود
صحبت ز قران خواندن بالاي ني بود
امشب سخن از هر دري مي گفت مولا
از پاره پاره پيكري مي گفت مولا
امشب اجل در كوفه فتح باب مي كرد
بر باب شهر علم دق الباب مي كرد
گوييد به اين طفلان من شير نمي خواهم
اين گونه يتيمان را دلگير نمي خواهم
اي اهل وفا گوييد با قوم جفا پيشه
بر دست يتيمانم زنجير نمي خواهم
يك روز به ظرف شير يك روز به ضرب تير
خود شير خدا هستم شمشير نمي خواهم
از زينبم استقبال با سنگ نمي ارزد
از لشگرم استقبال با تير نمي خواهم
اركان نمازم را بي واهمه بشكافيد
هنگام نماز اما تكفير نمي خواهم
تكريم كنم امروز در كوفه يتيمان را
كوفي ! ز يتيمانم تحقير نمي خواهم
دل تنگ رسول اللّه دل بسته زهرايم
در ديدن دلداران تاخير نمي خواهم
مشتاق به دلدارم لبيك به لب دارم
يك لحظه لقاء اللّه را دير نمي خواهم
با قاتلم اي دلبند از لطف مدارا كن
هنگام قصاصش هيچ تاثير نمي خواهم
ناله كن اى دل به عزاى على
گريه كن اى ديده براى على
كعبه ز كف داده چو مولود خويش
گشته سيه پوش عزاى على
عمر على عمره مقبوله بود
هر قدمش سعى و صفاى على
ديده زمزم كه پر از اشگ شد
ياد كند ، زمزمههاى على
تيغ شهادت سر او را شكافت
كوفه بود ، كوه مناى على
عالم امكان شده پر غلغله
چون شده خاموش صداى على
نيست هم اغوش صبا بعد از اين
پيك ظفربخش لواى على
منبر و محراب كشد انتظار
تا كه زند بوسه به پاى على
ماه دگر در دل شب نشنود
صوت مناجات و دعاى على
اه كه محروم شد امشب دگر
چشم يتميان ز لقاى على
مانده تهى سفره بيچارگان
منتظر نان و غذاى على
واى امير دو سرا كشته شد
خانه غم گشته،سراى على
پيش حسين و حسن و زينبين
خون چكد از فرق هماى على
خواهم اگر ملك دو عالم حسان
از دل و جان باش گداى على
















من درد ترا زدست اسان ندهم