شهادت مولا...

دلم چو موج دريا گهي از ساحل دور گشته

گهي در ان مي نشيند

گهي همراه طوفانهاي سخت ميرود و ميميرد

امشب کبوتر قلبم را ازاد کردم و در اسمان عشقت پر کشيد و پر کشيد

اما با بالهاي شکسته و خونين سوي من برگشت و حکايت از غمي دارد

غم و اندوهي سنگين اين غم همان غم هجر و فراق و هم اکنون ناله کنان گريه کنان به سوگ تو نشسته

http://raze-cheshm.persiangig.com/flash/shahadat%5B1%5D.swf

محراب دران پگاه بي تاب گريست

دريا به خروش امد و گرداب گريست

تيغ شکافت فرق نوراني او

خورشيد به خون نشست و مهتاب گريست


خداحافظ اي سجده گاه علي

که مانده نگاهت به راه علي

خدا حافظ اي نخلها و چاهها

دگر نشنوند از علي اه ها


بيا اي دل نواي غم بگيريم

سرشک از ديدگان نم نم بگيريم

الا اي شيعيان امشب بيائيد

براي مرتضي ماتم بگيريم


از کعبه امدي در محراب پر کشيدي

خوش امدي و چه غم زده پر کشيدي

علي جان ، مولايم

چشمانم هواي گريه دارد

گريه کنان شب را به سحر خواهم رساند


بنال اي دل ، دل عالم غمين است
شب قتل امير المومنين است

پيمبر ميزند بر سينه گويا
در اين غم نوحه خوان روح الامين است

اگر سربشکند جا دارد امشب
ندانم سر چه سودا دارد امشب

غريب يثرب و مظلوم کوفه
هواي کوي زهرا دارد امشب

قراري اين دل شيدا ندارد
که يار عاشقان يارا ندارد

نواکن گر حسيني هستي اي دل
حسين بن علي بابا ندارد

هماي قدس را شهپر شکسته
حريم مسجد و منبر شکسته

مزن بر سينه ، بر سر اي مسلمان
سر داماد پيغمبر شکسته

طبيبا درد مولا را دوا کن
طبيبا زخم او اهسته واکن

مدارا کن به اين فرق شکسته
که شمشيرش به پيشاني نشسته

مبادا ديگر از او خون بريزد
از ان ترسم که هرگز بر نخيزد

طبيبا قلب حيدر را شکستي
تکلم کن چرا ساکت نشستي؟

مگر در زخم بيمارش چه خواندي
که لب بستي و از گفتار ماندي

به پيشاني او چشمت چه ديده
که رنگت ناگهان از رخ پريده

طبيبا کودکان چشم انتظارند
بجز باباي ما بابا ندارد

تکلم کن ز بيمارت سخن گوي
ولي اهسته در گوش حسن گوي


بر قلب زينب ابر غم مي ‏بارد امشب
سوز دلش بوي مدينه دارد امشب

زينب ز ابر ديده مي ‏بارد ستاره
دارد به پيشاني بابايش نظاره

ارام بهرش سفره افطار چيند
در چشم او رخساره مادر بيند

اين عالمه غير معلم بي قرار است
اگه شده باباي او چشم انتظار است

ارامش او كرده زينب را پريشان
گويد پدر اينگونه قلبم را ملرزان

اي كاش من در كوچه سيلي خورده بودم
اينجا نبودم در مدينه مرده بودم

اي كوچه‏ هاي كوفه از غربت بميريد
بوسه ز پاي رهبري مظلوم گيريد

اي خاك نخلستان ز رويش توشه بردار
خود را به زير پاي او ارام بگذار

مرغان عاشق راه مولا را بگيريد
او بي كس است امشب شما بهرش بميريد

امشب علي مات جمالي لاله گون است
ذكر لبش  انا اليه راجعون  است

خانه نشين داغ زهراي نجيب است
دلخسته از نامردي شهري غريب است

محراب را چون پشت در گلگون نمايد
بر شهر خونين او سر غربت بسايد

بهر علي هنگامه پرواز گرديد
تا كه ز پا افتاد دستش باز گرديد

ان شب اندر بيت مولا غير درد و غم نبود
هيچ كس مظلوم ‏تر از او در اين عالم نبود

اشك بود و اه بود و سوز بود و شور بود
بود بيمار و طبيب ، اما كمي مرهم نبود

وقت گفتار وصايا بود و هنگام وداع
حال فرزند بزرگش ظاهرا درهم نبود

عمر او رفت و به رغم اخر عمر نبي
اخرين حرف علي را هيچ نامحرم نبود

غير عباس و حسين و زينبين و مجتبي
اشنا و محرمي در حلقه ماتم نبود

صحبت از دشت بلا بود و غريبي حسين
غير سقاي حرم كس بر عطش ملزم نبود

كي توان گفتا كه در اين ‏محفل پر شور و شين
دختر يكدانه پيغمبر اكرم نبود

در ميان سطرهاي اخر درس علي
غير اكرام و سفارش بر بني ادم نبود

گفت كن با قاتلم اينك مدارا يا بني
گرچه پيمان بست با ما عهد او محكم نبود

چون سوي ديدار زهرا بود نائل زين سبب
از علي خوشحال ‏تر ان‏ شب در اين عالم نبود


در خانه دگر جز گل اميد گلي نيست
جز سوخته دل هاي غم الود دلي نيست

بابا چه كنم كرده طبيب تو جوابم
گويد كه مداواي دگر بهر علي نيست

زينب نكند صبر اگر ، واي به حالم
جز اشك حسينم مدد محتملي نيست

با اين كه مداراي تو شد شامل قاتل
جز بغض تو در سينه ان خصم ولي نيست

انان كه به كف شير گرفتند برايت
در عهد و وفاشان به تو اهل عملي نيست

با طايفه كوفه بگوييد پس از اين
اسوده بخوابيد كه جنگ جملي نيست

مي‏ بينم از اين پس به خدا غربت خود را
من بعد براي حسنت تنگ دلي نيست

ديگر نتوان ماند ز بعد تو به كوفه
هم دردي و دل سوزي شان جز حيلي نيست

در شيون كوفي افقي تار ببينم
تا هلهله لشگر كوفي خللي نيست


اي همه افلاكيان فرمان برت
اي دو صد خورشيد عبد قنبرت

اي تو لبيك دعاي مصطفي
يا اميرالمؤمنين يا مرتضي

عرش باشد عاشق سجاده ‏ات
منبر و محراب هم دلداده ‏ات

اي دل تو همسفر با فاطمه
اي اذان اخرت يا فاطمه

امده تا فاطمه وقت سفر
دوره خانه نشيني شد به سر

امده بر شام هجرانت سحر
دست سيلي زن  نمي ‏بيني دگر

اي كه از غم ها دلت اكنده بود
از رخ زهرا دلت شرمنده بود

دست نامردي غرورت را شكست
بي حيا سنگ صبورت را شكست

تو اسير فرقه ‏اي خائن شدي
بي نصيب از ديدن محسن شدي

حاليا كردي محاسن را خضاب
از عزا در امدي يا بوتراب

مي ‏دهد زخم سرت بوي بهشت
مي‏روي ديدار بانوي بهشت

دست هاي بسته تو باز شد
ليك غم هاي حسن اغاز شد

بعد تو با غم عجين گردد حسن
دومين خانه نشين گردد حسن

گر تو سلمان و ابوذر داشتي
ميثم و مقداد و قنبر داشتي

ليك فرزندت ندارد يار و كس
در حريم خود ندارد هم نفس

رفتي و ويرانه ويران ‏تر شده
چشم مسكين و يتيمان تر شده

رفتي و كردي وصيت با حسن
جسم من در نيمه شب بنما كفن

با همه گفتي تو با صد شور و شين
جملگي باشيد غم خوار حسين


امشب در و ديوار كوفه داد مي زد
محراب و منبر از جگر فرياد مي زد

امشب علي با فرق تا ابرو شكسته
مي كرد ياد همسر پهلو شكسته

امشب حكايت از يزيد و ملك ري بود
صحبت ز قران خواندن بالاي ني بود

امشب سخن از هر دري مي گفت مولا
از پاره پاره پيكري مي گفت مولا

امشب اجل در كوفه فتح باب مي كرد
بر باب شهر علم دق الباب مي كرد


گوييد به اين طفلان من شير نمي ‏خواهم
اين گونه يتيمان را دلگير نمي‏ خواهم

اي اهل وفا گوييد با قوم جفا پيشه
بر دست يتيمانم زنجير نمي‏ خواهم

يك روز به ظرف شير يك روز به ضرب تير
خود شير خدا هستم شمشير نمي ‏خواهم

از زينبم استقبال با سنگ نمي ‏ارزد
از لشگرم استقبال با تير نمي ‏خواهم

اركان نمازم را بي واهمه بشكافيد
هنگام نماز اما تكفير نمي ‏خواهم

تكريم كنم امروز در كوفه يتيمان را
كوفي ! ز يتيمانم تحقير نمي‏ خواهم

دل تنگ رسول اللّه دل بسته زهرايم
در ديدن دلداران تاخير نمي‏ خواهم

مشتاق به دلدارم لبيك به لب دارم
يك لحظه لقاء اللّه را دير نمي ‏خواهم

با قاتلم اي دلبند از لطف مدارا كن
هنگام قصاصش هيچ تاثير نمي ‏خواهم


ناله كن اى دل به عزاى على
گريه كن اى ديده براى على
كعبه ز كف داده چو مولود خويش
گشته سيه پوش عزاى على
عمر على عمره مقبوله بود
هر قدمش سعى و صفاى على
ديده زمزم كه پر از اشگ شد
ياد كند ، زمزمه‏هاى على
تيغ شهادت سر او را شكافت
كوفه بود ، كوه مناى على
عالم امكان شده پر غلغله
چون شده خاموش صداى على
نيست هم اغوش صبا بعد از اين
پيك ظفربخش لواى على
منبر و محراب كشد انتظار
تا كه زند بوسه به پاى على
ماه دگر در دل شب نشنود
صوت مناجات و دعاى على
اه كه محروم شد امشب دگر
چشم يتميان ز لقاى على
مانده تهى سفره بيچارگان
منتظر نان و غذاى على
واى امير دو سرا كشته شد
خانه غم گشته،سراى على
پيش حسين و حسن و زينبين
خون چكد از فرق هماى على
خواهم اگر ملك دو عالم حسان
از دل و جان باش گداى على

http://raze-cheshm.persiangig.com/flash/mola-janam.swf

http://raze-cheshm.persiangig.com/flash/mola-ali.swf

متولد 2 ماه مهر...(2)

بازم شادي و بوسه ، گلاي سرخ و ميخک

ميگن کهنه نمي شه تولدت مبارک

تو اين روز طلايي تو اومدي به دنيا

وجود پاکت اومد تو جمع خلوت ما

تو تقويما نوشتيم تو اين ماه و تو اين روز

از اسمون فرستاد خدا يه ماه زيبا

يه کيک خيلي خوش طعم ، با چند تا شمع روشن

يکي به نيت تو يکي از طرف من

الهي که هزارسال همين جشنو بگيريم

به خاطر و جودت به افتخار بودن

تو اين روز پر از عشق تو با خنده شکفتي

با يه گريه ي ساده به دنيا بله گفتي

ببين تو اسمونا پر از نور و پرندس

تو قلبا پر عشقه رو لبا پر خندس

تا تو هستي و چشمات بهونه س واسه خوندن

همين شعر و ترانه تو دنياي ما زندس

واسه تولد تو بايد دنيا رو اورد

ستاره رو سرت ريخت تو رو تا اسمون برد

اينا يه يادگاري توي خاطره هاته

ولي به شوق امروز مي شه کلي قسم خورد

تولدت عزيزم پراز ستاره بارون

پر از باد کنک و شوق ، پر از اينه و شمعدون

الهي که هميشه واسه تبريک امروز

بيان يه عالم عاشق ، بياد هزار تا مهمون

تولد..

ناگهـان يک صبح زيبا اسمان گل کرده بود
خاک تا هفت اسمان ، بغض تغزل کرده بود
حتم دارم در شب ميلادت ، اي غوغاترين!
حضـــرت حق نيز در کارش تأمل کرده بود
هر فرشـــته ، تا بيايي ، اي معمايي ترين!
بال هاي خويش را دست توسل کرده بود

 تولد..

تولدت اغازيست براي يه دنيا مهرباني

تولد همه خوبيهاست

تولدت ام زيباييهاي زندگي

امروز روز توست

امروز برايت زيباترين گلهاي دنيا را  خواهم اورد

هر چند تو مهربانتر از همه انهايي

هميشه به قداست چشمان تو ايمان دارم

چه كسي چشم هاي تو را رنگ كرده است؟

چه وقت ديگر  گيتي تواند چون تويي را بزايد؟

فرشته اي فقط در قالب يك انسان !

فقط ساده مي توانم بگويم

عزيزم تولدت مبارك

 تولد...

تولد واژه اي ست در پي معنا شدن ، مفهومي است در تب و تاب رسيدن ، تولد گاه بهانه اي ست براي دلتنگ خود شدن ، شانه اي ست براي جستجوي خويش ، تولد گاهي بهانه اي ست براي يك جمع دوستانه براي چند لحظه با هم خنديدن ، براي خريد يك شاخه گل براي جاري شدن ، يك قطره اشك و كشيدن اهي از سر دلتنگي ، تولد علامتي است پر معنا در سر رسيد زندگي ما ، گاه بهانه اي ست براي نوشتن يك متن يا سرودن يك شعر ، تولد گاه بهانه اي ست براي فرياد بودن رهايي از پيله تنهايي و اندكي به دنبال خود گشتن ، تولد مفهومي ست ناپيوسته در زندگي امروز ما ، تولدت مبارك انشالله كه ساليان سال خوش و شاد زندگي كني

پروانه...

http://raze-cheshm.parsaspace.com/tavalod/tavolod1.swf.swf

http://raze-cheshm.parsaspace.com/tavalod/tavalod2.swf.swf

شما میوه کدام درخت هستید؟

ادامه نوشته

شب الهی...

دست به دامنش زدم  لب بگزيد و در ببست
سنگ چو بر درش زدم صد دربسته باز شد

نوزدهم...

 
بوي غريبي مي ايد بوي شبي که فردايش اول هفته است يا اول ماه ، يا شبي که فردايش به سفري غريب خواهي رفت ، تنها و دور از همه ، غربت نه ، نه اشتباه مي کنم ، دنبال واژه اي بهتر مي گردم  چگونه بگويم ، بوي غريبي مي ايد ، بوي شب ، شب پاييز ، شب قدر

ان شب قدري که گويند اهل خلوت امشب است   
يارب اين تاثير دولت در کدامين کوکب است
چشمانم خشک است اما دلم ميلرزد ، بيصدا گريه کردن هم لذتي دارد
از شما چه پنهان که لحظات و دقايق زيادي را در خلوت خود ناله کردم و درپي اين بودم که چه بايد کرد
خداي را سپاس می گویم چو توفيق ان را يافته ام تا ماه مبارک رمضان ديگري را در گردونه حيات مادي خود شاهد ايم و اندر ان دايره باشم  چو دف حلقه به گوش
مستي افکند  دوباره شرري در سر من
امدم تا که مقيم در  ميخانه شوم
چون علاج غم دل  قصه و افسانه نکرد
امدم همنفس ساغر و پيمانه شوم

 قدر


نيامدم به سراغت ، مرا مگر تو ببخشي

گلايه هاي دلم را به يک نظر تو ببخشي

نشسته ام سر راهت چه مي شود به نگاهي

غريب خاطره ها را در اين سفر تو ببخشي

مگو نجيب زمانه ، ز چشم ما گله داري

مگر نه وعده نمودي که بيشتر تو ببخشي؟!

شبانه حرف دلم را اگر براي تو گفتم

خيال من همه اين بود مرا سحر تو ببخشي

شکو فه هاي غزل را به پيش پاي تو ريزم

به يک نگاه صميمي مرا اگر تو ببخشي!

بگذار تا بميرم در اين شب الهي
ورنه دوباره ارم رو روي روسياهي

چون رو كنم به توبه ، سازم نوا و ندبه
چندان كه باز گردم گيرم ره تباهي

چون رو كنم به احياء، دل زنده گردم اما
دل مرده مي‏شوم باز با غمزه گناهي

گرچه به ماه غفران بسته است دست شيطان
بدتر بود ز ابليس اين نفس گاه گاهي

اي كاش تا توانم بر عهد خود بمانم
شرمنده ‏ام ز مهدي وز درگهت الهي

تا در كفت اسيرم قران به سر بگيرم
چون بگذرم ز قرآن افتم به كوره راهي

من بندگي نكردم با خويش خدعه كردم
ترسم كه عاقبت هم افتم به قعر چاهي

با اينكه بد سرشتم با توست سرنوشتم
دانم كه در به رويم وا مي‏كني به اهي

اي نازنين نگارا تغيير ده قضا را
گر تو نمي ‏پسندي تقدير كن نگاهي

دل را تو مي ‏كشاني بر عرش مي ‏كشاني
بال ملك كني پهن از مهر رو سياهي

دل را بخر چنان حُر تا ايم از ميان بُر
بي عجب و بي تكبر از راه خيمه گاهي

امشب به عشق حيدر ما را ببخش يكسر
جان حسين و زينب بر ما بده پناهي

اخر به بيت زينب بيمار دارم امشب
از ما مگير او را جان حسن الهي

در اين شب جدايي در كوي اشنايي
هستم چنان گدايي در كوي پادشاهي

خدایا...

دروازه سحر ، در انتظار امدن کاروان صبح
اغوش مات خسته خود را گشوده بود
صبح از کران نيلي خاور نمي دميد
گرد ملال ، رنگ شفق را زدوده بود

در سينهء برهنهء ان پهن دشت باز
ان جا که رشته هاي کلاف سپيد صبح
ريزد به روي پيکر خاموش صخره ها
ان جا که از شراره خورشيد نيمروز
وا مانده کام تشنهء سوزان دره ها
ان جا که افتاب ، از روي نخل هاي کهن مي کند غروب
ان جا که ماهتاب ، بر کشتزار باديه ها مي کند طلوع
در بستر سکوت ، شهري غنوده بود

ان جا ميان مسجد ان شهر بي خروش
چون روز هاي پيش
در نيم رنگ روشني سيمگون فجر
بانگي بلند شد
بانگ اذان صبح
محراب پاک مسجد کوفه به صد فسوس
اغوش برگشود
وان جاودانه مرد
ان راز نا شناختهء عالم وجود
شد در نماز و راز
فارغ ز خويش و غرق به نوشيدني سجود

تصوير يک شبه ، از گوشه اي خزيد
دستي بلند شد ، برقي ميان پرده تار هوا جهيد

گلرنگ شد ز خون شفق اسمان صبح
بادي وزيد و نالهء غم ريخت روي خاک
اشفت موج و سينه دريا غريو کرد
روحي بزرگ رفت بدان جايگاه پاک

ان روز شام شد
وقتي که روشنايي اندوه رنگ ماه
بر شهر شب گرفته ي افسرده ، رنگ زد
وقتي که باز شب شد و اندوه بي کسي
بر سينه هاي مردم درمانده ، چنگ زد

در کوچه هاي خلوت و خاموش ان ديار
ان جا که جز نسيم نمي گيريدش سراغ
ان جا که در سياهي اندوه بار شب
جز نور ماه نيست در ان کلبه ها چراغ
در زاغه هاي شهر
هر گوشه هر کنار
يک کودک يتيم
يک چشم اشک بار
يک مادر فقير
يک ظرف بي غذا
يک سفره ي فتاده تهي روي يک حصير
در انتظار ماند ...

چه خواهد کرد با ما عشق ، چه خواهد کرد با ما خدا؟
سرنوشتمون رو شب نوزدهم انديشيد ، شب بيست ويکم نوشت و شب بيست وسوم امضا کرد
اضطراب بچه هايي رو دارم که قراره چند روز ديگه کارنامه شون رو بگيرن
دوست دارم مقدرات خدا رو بدونم ، قبل از موعد مقرر
هيچ سالي اين طور نبودم

خدائی دیگر...

خدائی دیگر..

اي علي اي افتاب زندگي

اي سراغاز کتاب زندگي

اي تمام عشق اي معناي دين

اي خداي ديگري روي زمين

تو خداوندي ولي در اينه

و خدا يعني علي در اينه

اي خدا من خاک اين ايينه ام

من گريبان چاک اين ايينه ام

از سر من کم مکن اين سايه را

وا مگردان از من اين سرمايه را

من فقيرم سفره بازت کجاست

تشنه هستم جام اعجازت کجاست

باز بر بال و پرم دستي بکش

من يتيمم بر سرم دستي بکش

بر من اواره اين در را مبند

بالهاي اين کبوتر را مبند

اب دريا را اگر نتوان کشيد

هم به قدر تشنگي بايد چشيد

اي علي اي افتاب بي دريغ

اي خداوند گل و لبخند و تيغ

اب و اتش را کسي همسر نکرد

عقل را با عشق همبستر نکرد

مهر و قهر و کينه اما در تو جمع

کوه و دشت و ابر و دريا در تو جمع

رمزي از چشمان خود با ما بگو

حرفي از ان ابي دريا بگو

چاه را چشم صداقت باز بود

چاه اري چاه اهل راز بود

ما ندانستيم رمز چاه را

باز هم گم کرده ايم اين راه را

باز هم بايد تو را در چاه جست

باز هم در اب بايد ماه جست

گر چه از خورشيد پيدا تر تويي

باز هم از خويش تنها تر تويي

چيست از نام تو پر اوازه تر

ما چه داريم از کلامت تازه تر

اي محبت دکمه پيراهنت

بوي الفت مي وزد از دامنت

ذوق من با ياد تو گل مي کند

شعر من ميل تکامل مي کند

من از اول با تو عادت داشتم

و تو را جز خود نمي پنداشتم

من تو را انگاه در خود يافتم

که به نام تو تولد يافتم

کودکي با نام تو اغاز شد

با تو بال زندگاني باز شد

نام تو در شير مادر موج زد

در وجود من سراسر موج زد

مادرم با نام تو مانوس بود

اري او هم اهل اقيانوس بود

راه بردن چون از او مي خواستم

يا علي مي گفت و بر مي خواستم

يا علي مي گفتم و پا مي شدم

غنچه مي خنديدم و وا مي شدم

خنده مي زد زندگي بر بال من

عشق مي امد به استقبال من

خستگي از جان من پر مي گرفت

بال من بوي کبوتر مي گرفت

چون نجات از چشم بد مي خواستم

يا علي از تو مدد مي خواستم

در فضاي چشمت ايمان خانه داشت

عشق در ان گوشه مهمان خانه داشت

روزهاي تشنگي اي نور ناب

سايه مي انداختي بر افتاب

اي علي جان فصل سرخ انتقام

حيف باشد ذوالفقارت در نيام

اين خوارج اين خوارج باز هم

ملت از عشق خارج باز هم

تيغ بايد تا خداوندان زر

دست بردارند از اين شور و شر

نيست حرفي غير از اين با اهل رد

با زبان تيغ بايد حرف زد

حيف باشد باز هم اينگونه حيف

باز باشد سفره ابن حنيف

اشک زير اهل ايمان تا به کي

سفره هاي خالي از نان تا به کي

اين فقط فصل است بي پايان که نيست

راستي اين درد بي درمان که نيست

عاقبت ان عشق طغيان مي کند

ظلم را از پايه ويران مي کند

باز نجوا کن شبي را با کميل

تا ببارد اسمان از ديده سيل

شور بر پا کن مرا در من شکن

اين من بي مايه را گردن شکن

ارزو دارم دلم را خون کني

و مرا اين بار ديگرگون کني

چشمهايم ميل بارش کرده اند

امشب از من شعله خواهش کرده اند

با نگاهت شعله اي در من بزن

اتشي در قلب اين خرمن بزن

هر که دردي در درونش خفته است

دائما ارامشش اشفته است

نور ناب...

بوی سبز باران...

مست عشقم 
مست شوقم  
مست دوست 
مست ان دلبر که عالم مست اوست

مست..


روي سخنم به مسلمين است
قران و علي تمام دين است
قران که معلمش علي نيست
جز کاغذ و جز مرکبي نيست


به دنيا سر زدم دنيا علي بود
به عقبي پر زدم عقبي علي بود
به مسجد رفتم از بهر عبادت
بنا و باني و بنا علي بود


اميرالمومنين ام الکتاب است
نماز بي علي نقش بر اب است
در ان مسجد که حرفي از علي نيست
خدا داند که محرابش خراب است

چه ارام و بي سروصدا امدي ، اما فرشته ها براي امدنت از ماهها پيش جار و جنجال راه انداخته بودند همه منتظر امدنت بودند حتي کودک کوچک لحظه ها ، در کوچه بوي سحر و افطار مي پيچد ، حتي اگر صداي قدمهايت را نشنويم تو چقدر عظيمي ، چقدر بزرگ به وسعت دل ادمي که عرشِ خداي بي منتهاست تا تو هستي شب ها ديگر خوابشان نمي برد تا صبح بيدارند و مناجات زيباي بندگان گنهکار را به نظاره مي نشينند

رمضان..

 
ما معتقديم که عشق سرخواهد زد

بر پشت ستم کسي تبر خواهد زد

سوگند به هر چهار ايه نور

سوگند به زخمهاي سر شار غرور

اخر شب سرد ما سحر مي گردد

اشوب جهان فتنه سر مي گردد

چشمان زمين ز عشق تر مي گردد

مهدي به ميان شيعه بر مي گردد

تفسير بلند ذوالفقار است اين مرد

انگار بهار در بهار است اين مرد

با تيغ حسين در نيام امده است

انگار علي به انتقام امده است

اي سيد سبز پوش من يا مولا

اي مرد علم به دوش من يا مولا

برگرد هنوز بي قرارت هستند

يک عده عجب در انتظارت هستند

ان مرد که بوي سبز باران مي داد

مي گفت که عاقبت کسي مي ايد

از نسل علي دادرسي مي ايد

اما تو نيامدي بهارانم رفت

طفلان نجيب بيشه ها شير شدند

مردان غريب جبهه ها پير شدند

يک عده به ذکر توبه تطهير شدند

يک عده ز دوريت زمين گير شدند

برگرد که بر بهارمان مي خندند

يک عده به انتظارمان مي خندند

دستان سياهي که به خون الوده است

گويند که انتظارتان بيهوده است

افسوس کسي نيست بيا داد برس

اي صاحب ذوالفقار به فرياد برس

امواج دلت ابي درياي غريب

غربت کده ات کجاست مولاي غريب

غربت کده اي که بوي دريا دارد

صد خاطره از غربت زهرا دارد

برگرد علي چشم به راه است هنوز

اسرار دلش در دل چاه است هنوز

ان چاه پر از ستاره را پيدا کن

ان سينه پاره پاره را پيدا کن


در ميان معرکه در دست مولا ذوالفقار
مينمود از رقص سرخ خويش غوغا ذوالفقار
جبرئيل امد به وجد و نعره  مستانه زد
لا فتي الا علي لا سيف الا ذوالفقار

لا فتی..

 
ما باده  به عشق مرتضي مينوشيم

از عشق ولاي او چو خم در جوشيم

با دشمن او بگو بميرد ز حسد

يک موي علي را به جهان نفروشيم


ان نقطه كه زير باء بسم الله است

ان راهنما به جمله خلق الله  است

سنجيده  شده است در تمام   قران

ان  خال  لب علي  ولي الله  است

ماه شکیبایی...

شهر رمضان الذى انزلت فيه القران

فرا رسیدن ماه رمضان ، ماه چشمهاي اشك بر پيشگاه خشيت خدا ، ماه صبورى مومنان و ماه مومنان صبور ، ماه راز و نیاز ، ماه حاجات و مناجات ، ماه يقين ، ماه كتاب مبين ، ماه شور و شوكت ايمان و روح ، ماه رحمت رحمان ، ماه ميعاد با معبود و گاه حضور نور ، ماه گذشتن از خويش و رسيدن به خويش ، ماه شكيبايى تن و شادمانى جان بر همگان مبارک باد

سر زد ز افق نوري در كوچه شيدايي
عطري زده بر بستان ان ماه شكيبايي

گسترده به زيبايي خالق ز كرم ماهي
بر خوان كرم بينم حوري وش رعنايي

امد به سراي دل سي‌ روز شكيبايي
هرگز نبود ماهي اين سان همه زيبايي

هر صبح سحر ايد ايات سماواتي
هر شام اذان گويد بر سفره مينايي

با اشك زنم جامي لبريز به تنهايي
با عشق تو برخيزم از بستر تنهايي

ان شب كه قدرش بهتر زهزاران شب
اشكي است كه مي ريزم بر صحن تماشايي

كان شب كه به خلوتگه بر سجده فرو افتم
از يار طلب سازم ان جام مسيحايي

دربارگهت يا رب سرگشته و حيرانم
بخشش ز تو مي‌خواهم اي صاحب زيبايي

بخشش ز تو مي‌جويم از عشق تو مي‌گويم
نالان به سر كويم اي چاره تنهايي

يك بار دگر امد اين ماه اهورايي
بر خوان كرم بنشين اين است شكوفايي

ماه اهورائی... 

رمضان امد و اهسته صدا كرد مرا
مستعد سفر شهر خدا كرد مرا

از گلستان كرم طرفه نسيمي بوزيد
كه سراپاي پر از عطر و صفا كرد مرا

نازم ان دوست كه با لطف سليماني خويش
پله از سلسله ديو دعا كرد مرا

فيض روح‌القدسم كرد رها از ظلمات
همرهي تا به لب اب بقا كرد مرا

من نبودم بجز از جاهل گم كرده رهي
لايق مكتب فخر النجبا كرد مرا

در شگفتم ز كرامات و خطاپوشي او
من خطا كردم و او مهر و وفا كرد مرا

دست از دامن اين پيك مبارك نكشم
كه به مهماني ان دوست ندا كرد مرا

زين دعاهاست كه با اين همه بي‌برگي و ضعف
در گلستان ادب نغمه سرا كرد مرا

هر سر مويم اگر شكر كند تا به ابد
كم بود زين همه فيضي كه عطا كرد مرا

پیک مبارک...

اندر رمضان خاك تو زر مي گردد

چون سنگ كه سرمهء بصر مي گردد

ان لقمه كه خورده اي به هنگام  سحر

وان صبر كه كرده اي گهر مي گردد


هشدار كه فصل حق بناگاه ايد

ناگاه ولي بر دل اگاه ايد

خرگاه وجود خود زخود خالي كن

خالي چو شود شاه به خرگاه ايد


هر لحظه همي خوانمش از راه  بعيد

كو سوره يوسف است و قران  مجيد

گفتم كه دلم خون شد و از ديده دويد

گفت انكه تو را دويد كس را ندويد


يك لحظه اگر نفسِ تو محكوم شود

علم  همه انبيات معلوم شود

ان صورت غيبي كه جهان طالب اوست

در اينه فهم  تو مفهوم شود


هستي اثري ز نرگِس چشم تو بود

اب رخ نيستي هم از هست تو بود

گفتم كه مگر دست كسي در تو رسد

چون به ديدم كه خود همه دست تو بود


هم كفرم و هم دينم و هم صافم و درد

هم پيرم و هم جوان و هم كودك و خرد

گر من ميرم مرا مگوئيد كه مرد

كو مرده بدو زنده شد و دست ببرد

علی عالی...

ان روز كه از كعبه درخشيد علي

بخشيد ضياء به ماه و خورشيد علي

با دست دعاي مادرش بنت اسد

بگشود ز كعبه درب توحيد علي

زاهد پي تسبيح و دعا مي گردد

عارف پي اسرار خدا مي گردد

اما دل من پس از محمد تا حشر

با عشق علي مرتضي مي گردد

علی والا...

به گردون ابرش از رحمت بر امد از دل دريا

 که دريا شد از ان صحرا ، که صحرا شد از ان دريا

زبان بگشود سوسن چون بشير از مژده يوسف

 زحسرت چشم نرگس همچنان يعقوب شد بينا

عليُ عاليُ اعلا ، وليُ واليُ والا

 وصي سيد بطحا ، به حکمش جمله مافيها

حديثي خاطرم ايد که مي فرمود پيغمبر

 به اصحابش شب معراج سر ليله الاسرا

به طاق اسمان چهارمين ديدم من از رحمت

 هزاران مسجدي اندر درون مسجد الاقصي

به هر مسجد هزاران طاق ، بر هر طاق محرابي

 به هر محراب صد منبر به هر منبر علي پيدا

ز پيغمبر چو بشنيدند اصحاب اين سخن ، گفتند

 که ديشب با علي بوديم جمله جمع در يک جا

تبسم کرد سلمان ، اين سخن گفتا به پيغمبر

 به غير از خود نديدم هيچ کس در نزد ان مولا

اباذر گفت با سلمان به روح پاک پيغمبر

 نشسته بودم اندر خدمتش در گوشه اي تنها

به گوش فاطمه خورد اين سخن گفتا علي ديشب

 که تا صبح از درون خانه بيرون پا ننهاد اصلا

که ناگه جبرئيل امد سلام اورد بر احمد

 که اي مسند نشين بارگاه قرب او ادني

اگر چه بر همه ظاهر شدم بر صورتي اما

 وليت از همه بگذشت و با ما بود در بالا

یا علی...

گوش کن اين مدح ذات حيدر گردون بقا
گر تو هستي اهل معنا اهل علم و هوشيار
دم زنم از راه باطن بي ريا و مستعار
بنگر از دل تا ببيني روي ماهش اشکار
نور خورشيد ولايت تاجدار هشت و چار
لا فتي الا علي لا سيف الا ذولفقار

لا فتی...

يا علي درياب اين عاصي و رسواي جهان
يا علي رحمي نما بر اين اسير ناتوان
يا علي ساقي شو و جامي بده از خمر جان
يا علي لطفي نما بر اين سيه رو اين زمان
حاضرم تا محنت ايام باشم پايدار
لا فتي الا علي لا سيف الا ذولفقار

يا علي من ارزوي وصل دارم اي شها
خسته گرديدم من از اين گردش چرخ دوار
يا بکش يا ده نجاتي اي خديو منکلا
من دخيلم من دخيلم من دخيلم اي فتي
چاره ساز چاره بيچارگان اي شهريار
لا فتي الا علي لا سيف الا ذولفقار

دریاب...

اخر اي مولاي من چندي به درگاهت شدم
در طريقت از دل و جان پيرو راهت شدم
محو روي ان جمال پاک چون ماهت شدم
ذره اي گشتم ز خاک و زير پاهايت شدم
کي کني سوي گدايت يک نظر اي راز دار
لا فتي الا علي لا سيف الا ذولفقار

من غلامي از غلامان حقير حيدرم
چاکري از چاکران حضرت پيغمبرم
خادمي از خادمان بيقرار مضطرم
در طريق شاه مردان اهل حق و باورم
جان من جانان من شاهنشه دل دل سوار
لا فتي الا علي لا سيف الا ذولفقار