راز شب...

سجده بر ان خدا كه نبينم نمي‌كنم

جانها فداي ان لب دربار يا علي

 خدا...

اي به سر زلف تو سوداي من

وز غم هجران تو غوغاي من

لعل لبت شهد مصفاي من

عشق تو بگرفت سراپاي من

من شده تو ، امده بر جاي من

گرچه بسي رنج غمت برده‌ام

جام پياپي ز بلا خورده‌ام

سوخته‌ جانم اگر افسرده‌ام

زنده‌ دلم گر چه زغم مرده‌ام

چون لب تو هست مسيحاي من

گنج منم ، باني مخزن تويي

سيم منم حاجب معدن تويي

دانه منم  صاحب خرمن تويي

هيكل من چيست اگر من تويي؟

گر تو مني ، چيست هيولاي من؟

من شدم از مهر تو چون ذره پست

وز قدح باده‌ي عشق تو مست

تا به سر زلف تو داديم دست

تا تو مني ، من شده‌ام خودپرست

سجده‌ گه من شده اعضاي من

دل اگر از توست ، چرا خون كني؟

ور ز تو نبود ز چه مجنون كني؟

دمبدم اين سوز دل افزون كني

تا خوديم را همه بيرون كني

جاي كني در دل شيداي من

اتش عشقت چو برافروخت دود

سوخت مرا مايه‌ي هر هست و بود

كفر و مسلمانيم از دل زدود

تا به خم ابروت ارم سجود

فرق نه از كعبه كليساي من

كلك ازل تا كه ورق زد رقم

گشت هم‌ اغوش چو لوح و قلم

نامده خلقي به وجود از عدم

بر تن ادم چو دميدند دم

مهر تو بود در دل شيداي من

دست قضا چون گل ادم سرشت

مهر تو در مزرعه‌ي سينه كشت

عشق تو گرديد مرا سرنوشت

فارغم اكنون ز جحيم و بهشت

نيست به غير از تو تمناي من

باقي‌ام از ياد خود و فاني‌ام

جرعه‌كش باده‌ي رباني‌ام

سوخته‌ي وادي حيراني‌ام

سالك صحراني پريشاني‌ام

تا چه رسد بر دل رسواي من

بر در دل تا ارني‌گو شدم

جلوه‌ كنان بر سر ان كو شدم

هر طرفي گرم هياهو شدم

او همگي من شد و من او شدم

من دل و او گشت دلاراي من

كعبه‌ي من خاك سر كوي تو

مشعله‌ افروز جهان روي تو

سلسله‌ي جان خم گيسوي تو

قبله‌ي دل طاق دو ابروي تو

زلف تو در دير، چليپاي من

شيفته‌ي حضرت اعلي‌ستم

عاشق ديدار دل‌ اراستم

راهرو وادي سوداستم

از همه بگذشته تو را خواستم

پر شده از عشق تو اعضاي من

تا كي و كي پند نيوشي كنم؟

چند نهان بلبله‌‌ نوشي كنم؟

چند ز هجر تو خموشي كنم

پيش كسان زهد فروشي كنم

تا كه شود راغب كالاي من

خرقه و سجاده به دور افكنم

باده به ميناي بلور افكنم

شعشعه در وادي طور افكنم

بام و در از عشق به شور افكنم

بر در ميخانه بود جاي من

عشق ، علم كوفت به ويرانه‌ام

داد صلا بر در جانانه‌ام

باده‌ي حق ريخت به پيمانه‌ام

از خود و عالم همه بيگانه‌ام

حق طلبد همت والاي من

ساقي ميخانه‌ي بزم الست

ريخت به هر جام چو صهبا ز دست

ذره‌ صفت شد همه ذرات پست

باده ز ما مست شد و گشت هست

از اثر نشئه‌ي صهباي من

عشق به هر لحظه ندا مي‌كند

بر همه موجود صدا مي‌كند

هر كه هواي ره ما مي‌كند

گر حذر از موج بلا مي‌كند

پا ننهد بر لب درياي من

هندي نوبت ‌زن بام توام

طاير سرگشته به دام توام

مرغ شباويز به دام توام

محو ز خود ، زنده به نام توام

گشته ز من درد من و ماي من

 نشانه...

اي بي‌نشانه‌اي كه خدا را نشانه‌اي
هر جا نشان توست ، ولي بي‌نشانه‌اي
تصوير شاعرانه‌اي در خود گريستن
راز بلند سوختن عارفانه‌اي


شب امد دوباره كه سو سو زند ، هر ستاره به دامان شبها
دو چشمم كمي فرصت گريه داره
تو اي شب كه مثل خود من غريبي و تنها تريني
دلت را گرفته سياهي خموشي و عشق افريني

شب...

 
نمي‏دانم چه سري است در شب كه اينگونه عالم و ادم را دگرگون مي‏كند و خواب را از چشمان منتظر عشق مي‏دزدد ، تو گويي همه هستي با شب پيوندي نهاني دارد، پيوندي كه دلشدگان عاشق تجلي‏اش را مي‏يابند و نجوايش را مي‏شنوند و علي كه هم عشق است و هم عاشق ، معناي شب را بهتر از هر كس مي‏شناسد ، شب محرم علي است ، شب همدرد علي است ، شب صبوري علي است ، و دوستان
علي ، نقش او را در اينه شب به روشني روز مي‏نگرند

راز شب...


نيمه شبهاي علي اكنده است
از مناجات و دعا و زمزمه
اسمان خانه‏اش باراني است
هر سحر از غصه‏هاي فاطمه


شب كه گل افتاب
در چمن اسمان
خواب بود
مرد ستاره به دوش
رهگذر كوچه مهتاب بود


دوباره كوچه‏هاي شب
و التهاب اسمان
دوباره زخم شانه‏ها
و بقچه بزرگ نان


منتظر ماندم من ان شب ، پشت در
تا بيايي اخم من را وا كني
باز هم مانند هر شب سفره را
تو پر از نان و پر از خرما كني
منتظر ماندم بيايي پيش من
تا كه بنشينم كنارت شادمان
مثل بابايم بخنداني مرا
تا بخندد ماه هم در اسمان


ببين ! ماهي به زير اب رفته
ز بس كه گريه كرده ، خواب رفته
گرفته پيش چشم ماه را ابر
ببين از شهر شب ، مهتاب رفته
صداي گريه مي‏ايد ز هر سو
بهاري بود و رفت از اين جهان او
همه با بغض مي‏گويند امشب :
علي كو ، واي علي كو ، واي علي كو

غریب اشنا...

 ساقى كه خود تجلى مستانه مى‏كند

ما را خمار وارد ميخانه مى‏كند

بنيانگذار شيوه ليلائيان رضاست

كز دل جنون بسازد و ديوانه مى‏كند

صد بار اگر به دست كريمش طمع كنيم

باز از كرم نگاه رئوفانه مى‏كند

از شمع جمع جان فنا گشتگان عشق

ما را نگاه صبح تو پروانه مى‏كند

سلمان تو اگر نشدم چاره كن شوم

سلمانى‏ات كه موى تو را شانه مى‏كند

هرگاه نوكر تو نفس از جگر زند

دل در هواى شوق لقاى تو پر زند

ما را عبور غمزه معشوق مى‏كشد

عاشق هميشه تن به مسير خطر زند

يك جلوه از نگاه تو اى شمس مشرقين

هر صبح و شام طعنه به شمس و قمر زند

دست مرا به شاخه طوبى گره زنيد

چشم طمع دوباره به گندم فتاده است 

از مهربان نبود توقع به غير اين

راه رئوف باز به مردم فتاده است

جان را جمال جلوه جانان جلا دهد

ان دم كه ديده را به نگاهى صلا دهد

هركس كه دوست داشتنى‏تر شود به او

وى را به راه و رسم محبت بلا دهد

اى دل بگو كه ميكده حصن حصين ماست

ساقيست انكه باده لا با ولا دهد

مى‏خواست امتحان دل عاشقش كند

ورنه گداى ميكده را كى طلا دهد  

ما از ازل به ميكده مستيم تا ابد

سرمايه ولاى رضا سرنوشت ماست

بى روى او چو روى به بيت و جنان كنيم

جنت جحيم و كعبه همانا كنشت ماست

ما را گدايى سر كويت عبادت است

ديگر براى ما ره و رسم تو عادت است

اى دل دخيل پنجره معرفت ببند

انكس كه شد مقرب او با سعادت است

 طوبی..

دل در ره شوق حرمت کفتر خسته است
اي انکه درت محشر دل‏هاي شکسته است
بر کفش غلامان غمت اي شه خوبان
گرد دو جهان ناله عشاق نشسته است
تسليم رضا گرنه‏اي ، اي صيد وفادار
اي دل به کمند سر زلفين که بسته است
بر حالت پروانه خود گريه کن اي شمع
دکان دل سوخته تا صبح نبسته است
اي شاه کماندار دل زار عزيزي
در چله ابروي شما چله نشسته است

 کبوتر خسته

اي استان قدس تو تنها پناه من
بر خاک باد پيش تو روي سياه من
مي‏ايد از درون ضريحت شميم عشق
پيچيده در فضاي حرم سوز و اه من
چشمم به چلچراغ حريم تو روشن است
اي چلچراغ چشم تو خورشيد راه من
گلدسته‏ات منادي صوت اذان عشق
مانوس با غروب و زوال و پگاه من
مهر از فروغ گنبد پاکت گرفته وام
شمس الشموس هستي و نامت گواه من
هر صبحدم به شوق تو بيدار مي‏شوم
کافتد به بارگاه تو لختي نگاه من
اي غربت مجسم تاريخ اي امام
اي خاک پاي مرقد تو بوسه گاه من

شمیم عشق...

چندان که افزون مي‏خلد خار طلب در پاي من
هر دم گرانتر مي‏شود گام فلک پيماي من
بر مرکب شوقم سوار اي از کفم برده قرار
جاري است صدها جويبار ازچشم‏ خونپالاي‏ من
من بي‏خودم از خويشتن ، بشکسته‏ام زندان تن
دارد هواي ان چمن مرغ دل شيداي من
اي دولت بيدار من ، اي صولت سرشار من
اي شوکت بسيار من ، اي سيد و مولاي من
اي در حريم پاک تو ، بس سينه‏ها صد چاک تو
من جبهه ساي خاک تو ، اينست استغناي من
بي‏مهر تو بي‏روي تو ، بي‏گفت تو بي‏گوي تو
اي واي چشم‏ اي واي جان ، اي واي دل اي واي من
ايمان ز تو ايمان گرفت ، اسلام از تو جان گرفت
جز دامنت نتوان گرفت اينست فکر و راي من
مهر ولايت در کفت ، اوج هدايت رفرفت
شمس‏الشموسي در صفت ، لنگ از مديحت پاي‏ من
اي ايمن آمن رضا ، اي حجت ثامن رضا
اي ثامن ضامن رضا ، بنگر دل در واي من
اين دل به نورت زنده کن ، اين سينه را سوزنده کن
از نور حق تابنده کن پنهان من پيداي من
اي قبله امال جان ، اگاهي از احوال جان
لطفي نما بر حال جان ، اي هوي من اي هاي من


هوای چمن...

اي دل اهل معرفت ، عاشق و اشناي تو
چشم و چراغ دل ، خاک در سراي تو
جلوه نماي نور حق ، اينه جبين تو
راه گشاي کوي او، چهره دلگشاي تو
جامه به تن دريده جان ، تا به قدم در افتدت
خامه به سر دويده کان ، نقش زند ثناي تو
سدره منتهاي دل ، پايگه براق تو
کعبه سجدگاه جان ، درگه باصفاي تو
اي به رضاي حق شده ، راضي و خاک طوس را
قبله ديگري خدا ، ساخته با رضاي تو
قبله سر سپردگان ، قبله دلفروز تو
چشمه نور نه فلک ، گنبد عرش ساي تو
من شوم از غبار هم ، بر در تو زهي شرف
زانکه شود ميسرم ، بوسه گه رداي تو
گرچه نباشد اين سخن ، در خود مدح او چمن
قبطه به بحر مي‏برد ، طبع غزلسراي تو

قبله دیگر...


مريد و زائرت از هر نژاد است

خودش روز است و با شب در تضاد است

مگر شمس جمال تو که اين دل

به اين خورشيدها بي اعتماد است

براي ديدنت خورشيد را صبح

به دست اسمان ائينه داده است

به هر صورت که ايي مي پذيرم

دل از ائينه هاي بي سواد است

و هر بيتم بنامت هست مفهوم

غزلهايم تمامي مستزاد است

بدون ضرب ميرقصم به چرخش

خرابي مشرب هر گردباد است

طلب ناکرده چشمم اشک مي ريخت

همه گفتند اين اب مراد است

شدم پيغمبر تصوير و ديدم

برايم صحن ائينه معاد است

کسي فکر مسيح و نوح هم نيست

از اين ائينه ها اينجا زياد است

به ظاهر فرق دارد تاک و انگور

رضا در باطن عالم جواد است

به هويي خلق شد دنيا و عقبي

بناي عالم و ادم به باد است

 چرخ..

يکروز ، صبح زود ، ازل بود يا ابد

فرقي نمي کند ، سر اين راه نا بلد

پا کردم عقل را و بسي راه ، دور شد

نزديک بود گم کندم کفش بي خرد

يکروز ، صبح زود رسيدم که : السلام

يکروز ، صبح ، جاي صنم گفتم : الصمد

عيسي که نيستي پدر تو امام بود

اين بار چندم است که گهواره حرف زد ؟

اي اب نونهال که يک قطره ي شما

کافيست در شکستن اندام پير سد

تو ان ستاره اي که تمام منجمان

حتي نکرده اند شبي هم تو را رصد

نام تو چيست ؟ کودک موسي ؟ نه ؟ گــُل ؟ نه ؟ سيب ؟

جايت کجاست؟ باغچه ؟ گهواره ؟ يا سبد؟

دريا کنار مرقد تو موج ميزند

ماهي و پادشاهي تو حکم جزر و مـد

از يک شروع مي شوي و هفت مرتبه

در جلوه مي روي بشوي هشتمين عدد

هر کس که ميدهد به تو از دور يک سلام

وقت جواب ، مضربي از هشت مي شود

اينجا فقط توئي و توئي اين " توئي " چه خوب!

انجا منم ، منم ، منم و اين "منم " چه بد!

من قصد کرده ام بروم مشهد الرضا

من قصد کرده ام بروم يا علي مدد

سکوت نخل..

 ديشب تمام پيرهنش را گريست نخل

اين طور عاشقانه عزادار كيست نخل؟

ديشب تمام پيرهنش ، برگ‏هاش را

انقدر گريه كرده كه انگار نيست نخل

امشب على نيامده با اه ، سمت چاه

ديگر براى ديدن بغضش نايست نخل !

ديگر براى امدنش منتظر نباش

شب‏هاى كوفه تا به ابد بى‏على ست نخل !

امشب سكوت مانده به جاى صداى او

با من بگو سكوت به معناى چيست نخل؟

تنها سكوت كرد و جواب مرا نداد

جاى جواب ، باز دوباره گريست نخل

نخل... 

کاش امشب باز باران ميگرفت

گريه ام راه نيستان ميگرفت

ماه کو تا بشنود درد مرا

چاه کو ان شاهد درد اشنا

اي علي سنگ صبور فاطمه

وارث قلب غيور فاطمه

چشمهايت اي طلوع دلنواز

تا ابد اي کاش مي تابيد باز

تا به کي بايد ز هجرانت سرود

شعر در وصف شهيدانت سرود

شيعيان من داغدار حيدرم

داغدار ان بهار پرپرم

بي علي ماييم و اندوهي مدام

روبروي ماست راهي ناتمام

بي علي دنيا ندارد اعتبار

واي بر ما واي بر اين روزگار

 ماه...


در ظلمت تنها شدنت ماه نبوده است

همپاى تو مهتاب شبانگاه نبوده است

اى ماه به ارامى از اين شمر گذشته !

جز شب ، كسى از راز تو اگاه نبوده است

اغوش كوير از دل درياى تو خالى است

انگار كسى تشنه‏تر از چاه نبوده است

انگار كه در سينه تاريخ به جز تو

ديوار دلى اين همه كوتاه نبوده است

ايينه‏تر از ابى و زنگاردلان هم

ديدند كه بر اينه ات اه نبوده است

ديدند كه تنهايى و حتى به خداوند

تشبيه تو و فاطمه بى‏راه نبوده است

چاه... 


چندى است تا با چاه ، خلوت مى‏كند مولا

از دردهاى خويش صحبت مى‏كند مولا

چندى است مولا مانده است و كوه غم‏هايش

شب‏هاى نخلستان و اهنگ قدم‏هايش

چندى است مولا همزبانى را نمى‏يابد

او شانه‏هاى مهربانى را نمى‏يابد

ديگر چرا بانگ سلام از در نمى‏ايد

ديگر به يارى مالك اشتر نمى‏ايد

كوفه است و خنجر در غلاف كينه پنهان است

شام است و بازار مسلمانى فروشان است

جايى كه هر جامى بگيرى سركه مى‏بينى

دريا دلى محبوس در يك بركه مى‏بينى

پيمان‏شكن‏ها فاتحان روز ميدانند

اوردگاه است و فقط منزل نشينانند

جايى كه ايمان در صف «الحكم للهى» است

نقل حديث بيشتر معيار اگاهى است

مولا اسير كوفه نامهربانى‏هاست

تنها صداى شهر ، «عرّ» نهروانى‏هاست

هر صبح در چشمانشان رنگ دغل دارند

هر شام يك بار دگر عزم جمل دارند

يك روز روى نيزه‏ها قران مى‏ اويزند

يك روز بر پيراهن عثمان مي اويزند

هر بار با يك شيوه او را خون به دل كردند

ابى كه امد از حرا در كوفه گل كردند

در كوفه چيزى از غدير خم نمى‏دانند

در كوفه تنها مرهم مولا يتيمانند

مولا شب اخر به پا مى‏خيزد از بستر

داد از شب اخر شب اخر شب اخر

مولا به راه افتاده نان اورده برخيزيد

قصد وداع با يتيمان كرده برخيزيد

اين اخرين شبگرد بيدار است مي ايد

نان اور امشب اخرين بار است مي ايد

در كوچه‏ها شمشيرهاى كين كمين كردند

تا بوده نامردان به مردان اين چنين كردند

اين كوچه‏ها مهتاب بارانند با مولا

ارامش ما قبل طوفانند با مولا

از حمد تا والناس را مرغان شبخوان هم

در چارده تحرير مى‏خوانند با مولا

انا اليه راجعون مى‏جوشد از هر سو

ايات رحمت رو به پايانند با مولا

اين قوم خواب الوده غير از نارفيقى‏ها

رفتار و كردارى نمى‏دانند با مولا

مسحور قران‏هاى روى نيزه‏ها هستند

پيراهن خونين عثمانند با مولا

شرح غدير و شام هجرت يادشان رفته است

هر چه محمد نهى كرد ، انند با مولا

در چلچراغ شام نه ، در شمع بيت المال

انصاف و داد و عدل تابانند با مولا

حالا كه دارد مى‏رود مسجد ملايك هم

فزت و رب الكعبه مى‏خوانند با مولا

مولا شب اخر به پا مى‏خيزد از بستر

داد از شب اخر شب اخر شب اخر

فرمود تا بر سفره ظرف شير نگذارند

مولا سحر مهمانى رنگين‏ترى دارند

مولاى من فرقِ به خون اغشته مى‏خواهد

شمشير با زهر جنون اغشته مى‏خواهد

مولايم از زخم حسد خوردن نمى‏ترسد

مولاى من از اين چنين مردن نمى‏ترسد

مى‏ايستد چون كوه و مى‏گيرد وضو مولا

داده است مردى را «به مولا!» ابرو مولا

از او در و ديوار خواهش كرد اما رفت

در جامه‏اش «در» چنگ زد برگرد اما رفت

تو مى‏روى و بر نمى‏گردى خدا يارت!

اشك ملايك را در اوردى خدا يارت

از روزهاى عيد زيباتر سراپايش

از لحظه‏هاى جنگ محكم‏تر قدم‏هايش

دارد در و ديوار مى‏گريد براى او

در صحن مسجد بانگ مى‏گيرد صداى او

برخيز بعد از اين نمك گير توام اى مرد

بيدار شو مشتاق شمشير توام اى مرد

لرزيد اركان زمين : تكبيره‏الاحرام

الله اكبر... اخرين تكبيره‏الاحرام

او را به سوى خويش خواند و كشته خود كرد

خون خدا محراب را اغشته خود كرد

چشم دل...

يا علي  رنج و غمم کرده اسير

دست اين خسته و درمانده بگير

يا علي  مانده ز ره را درياب

زائري تشنه ام و راه سراب

ره رهي تيره و بس باريک است

راه ظلماني و بس تاريک است

عمر من بسته به مويي چه کنم

گر مرا ترک بگويي چه کنم

اندرين ورطه شود عمر تبه

يا علي  ديده دل مانده به ره

گو مرا تا چه کند اين گمراه

خسته از رنج ره و بار گناه

به کجا روي نهم زين محنت

معصيت کارم و بارم ذلت

بار من سخت و همي سنگين است

لوحه بندگيم ننگين است

ز خطايي که نمودم خجلم

من زمين خورده و مغلوب دلم

نقد جان کرده ام از قافله دور

چون جوان بودم و سرمست غرور

حال با جواني و اين راه دراز

چه کنم راه نشيب است و فراز

مقصدم دور و خطر در نيش است

صخره و کوه و کمر در پيش است

يا علي  پاي هوس خورده به سنگ

قفس سينه ام از غم شده تنگ

خواهم از بند نجاتم بدهي

تشنه ام اب حياتم بدهي

من گدايم تو که شاه نجفي

کان تو کم نشود با صدفي

اب درياي تو گوهر خيز است

بحر الطاف و کرم لبريز است

گر منم خار و خسي بي مقدار

توبه درگاه خدايي مختار

به غم و ناله زهرا سوگند

به سرشک رخ ليلا سوگند

شافع روز جزا باش که دل

نشود نزد خداوند خجل

شرم از خبط و گنه گر هوس است

يا علي  شرم ز روي تو بس است

چشم دل...


سالها در جستجوي حضرت عشقيم ، عشق

باديه پيماي کوي حضرت عشقيم ، عشق

دست از جان شسته و پا از کمند گيسوان

عاشق تاري ز موي حضرت عشقيم ، عشق

ديده بر بستم اگر از عارض نيکوي دوست

عاشق خلق نکوي حضرت عشقيم ، عشق

جلوة رخسار وي  برد از کف ما اختيار

گر که عمري روبروي حضرت عشقيم ، عشق

حسرت گفت و شنودي بر لب ما نيست نيست

تا خموش از گفتگوي حضرت عشقيم ، عشق

ساقيا بشکن سبوهاي سفالين را که ما

مست از جام و سبوي حضرت عشقيم ، عشق

ارزو بگذار و ما را رها کن ساقيا

تا که ما در ارزوي حضرت عشقيم ، عشق

 

دو..چهار...

دچار تا نشوى ، عشق را نمى فهمى
تو هيچ از من و اين ماجرا نمى فهمى
رفيق ، نسبت من مى رسد به مجنون اه..!
و عشق سهم من است و شما نمى فهمى
بدون ان كه بفهمم شدم دچار عشق
تو خنده مى كنى اما ، مرا نمى فهمى!
خيال مى كنى ايا كه من پشيمانم
خيال مى كنى ايا ، و يا نمى فهمى !
منم كه شهره شهرم به عشق ورزيدن
خيال توبه ندارم ، چرا نمى فهمى
ز عشق گفتم و ها.. حاضرم به تكرارش
بگو كه حرف مرا تا كجا نمى فهمى
و حرف اخر من : عشق اختيارى نيست
دچار تا نشوى ، عشق را نمى فهمى

بهانه...

عشق بيماريست بيماری فوق جنون
هر که گويد يا علی بر او سرايت مي کند

یا علی..


من يک تب عاشقانه ام ، يا مولا

بی تاب ترين بهانه ام ، يا مولا

تو ان غزل سروده بارانی

در ابری شاعرانه ام ، يا مولا

من مثل صدای خستگی دلتنگم

يک خواهش عاجزانه ام ، يا مولا

می خواست مدد ز نام تو ای گل سرخ

شب کرده ترين جوانه ام ، يا مولا

حالی ست شقايقی که در فصل دعا

می سوخت تمام خانه ام ، يا مولا

شبگرد سکوت يا علی گويان بود

در خلوت عاشقانه ام ، يا مولا

ديدم که تو بارانی و  سبز امده ای

با دست زدی به شانه ام ، يا مولا

گفتی دل تب دار بيا همراهم

گفتم که خجل روانه ام ، يا مولا

ذکر تو تلاوتی از سوره عشق

محتاج تب شبانه ام ، يا مولا

تو سبز ترين بارش يک الهامی

در ناب ترين ترانه ام ، يا مولا

سوره عشق...

در حريم کعبه محرم بر طواف کوي تو

من به گرد کعبه مي گردم به ياد روي تو

ما و دل اي مهدي دين بر نماز استاده ايم

من به پيش کعبه ، دل در قبله ي ابروي تو

از پي تقصير جان دارم که قرباني کنم

موقع احرام اگر چشمم فتد بر روي تو

بهانه...

يارب ز تو دلنواز شد اوازم
بی ياد تو سوزی نبود در سازم

با پنجه عارفانه و زخمه عشق
از اتش هجر نغمه ای می سازم

اي عشق همه بهانه از توست
من خامشم اين ترانه از توست

اين بانگ بلــــند صبــحـــگاهي
وين زمـــــزمه شبانه از توست

مـن انـدوه خـــويش را نـدانـــم
اين گـريهء بي بهانه از توست