راز شب...
سجده بر ان خدا كه نبينم نميكنم
جانها فداي ان لب دربار يا علي

اي به سر زلف تو سوداي من
وز غم هجران تو غوغاي من
لعل لبت شهد مصفاي من
عشق تو بگرفت سراپاي من
من شده تو ، امده بر جاي من
گرچه بسي رنج غمت بردهام
جام پياپي ز بلا خوردهام
سوخته جانم اگر افسردهام
زنده دلم گر چه زغم مردهام
چون لب تو هست مسيحاي من
گنج منم ، باني مخزن تويي
سيم منم حاجب معدن تويي
دانه منم صاحب خرمن تويي
هيكل من چيست اگر من تويي؟
گر تو مني ، چيست هيولاي من؟
من شدم از مهر تو چون ذره پست
وز قدح بادهي عشق تو مست
تا به سر زلف تو داديم دست
تا تو مني ، من شدهام خودپرست
سجده گه من شده اعضاي من
دل اگر از توست ، چرا خون كني؟
ور ز تو نبود ز چه مجنون كني؟
دمبدم اين سوز دل افزون كني
تا خوديم را همه بيرون كني
جاي كني در دل شيداي من
اتش عشقت چو برافروخت دود
سوخت مرا مايهي هر هست و بود
كفر و مسلمانيم از دل زدود
تا به خم ابروت ارم سجود
فرق نه از كعبه كليساي من
كلك ازل تا كه ورق زد رقم
گشت هم اغوش چو لوح و قلم
نامده خلقي به وجود از عدم
بر تن ادم چو دميدند دم
مهر تو بود در دل شيداي من
دست قضا چون گل ادم سرشت
مهر تو در مزرعهي سينه كشت
عشق تو گرديد مرا سرنوشت
فارغم اكنون ز جحيم و بهشت
نيست به غير از تو تمناي من
باقيام از ياد خود و فانيام
جرعهكش بادهي ربانيام
سوختهي وادي حيرانيام
سالك صحراني پريشانيام
تا چه رسد بر دل رسواي من
بر در دل تا ارنيگو شدم
جلوه كنان بر سر ان كو شدم
هر طرفي گرم هياهو شدم
او همگي من شد و من او شدم
من دل و او گشت دلاراي من
كعبهي من خاك سر كوي تو
مشعله افروز جهان روي تو
سلسلهي جان خم گيسوي تو
قبلهي دل طاق دو ابروي تو
زلف تو در دير، چليپاي من
شيفتهي حضرت اعليستم
عاشق ديدار دل اراستم
راهرو وادي سوداستم
از همه بگذشته تو را خواستم
پر شده از عشق تو اعضاي من
تا كي و كي پند نيوشي كنم؟
چند نهان بلبله نوشي كنم؟
چند ز هجر تو خموشي كنم
پيش كسان زهد فروشي كنم
تا كه شود راغب كالاي من
خرقه و سجاده به دور افكنم
باده به ميناي بلور افكنم
شعشعه در وادي طور افكنم
بام و در از عشق به شور افكنم
بر در ميخانه بود جاي من
عشق ، علم كوفت به ويرانهام
داد صلا بر در جانانهام
بادهي حق ريخت به پيمانهام
از خود و عالم همه بيگانهام
حق طلبد همت والاي من
ساقي ميخانهي بزم الست
ريخت به هر جام چو صهبا ز دست
ذره صفت شد همه ذرات پست
باده ز ما مست شد و گشت هست
از اثر نشئهي صهباي من
عشق به هر لحظه ندا ميكند
بر همه موجود صدا ميكند
هر كه هواي ره ما ميكند
گر حذر از موج بلا ميكند
پا ننهد بر لب درياي من
هندي نوبت زن بام توام
طاير سرگشته به دام توام
مرغ شباويز به دام توام
محو ز خود ، زنده به نام توام
گشته ز من درد من و ماي من

اي بينشانهاي كه خدا را نشانهاي
هر جا نشان توست ، ولي بينشانهاي
تصوير شاعرانهاي در خود گريستن
راز بلند سوختن عارفانهاي
شب امد دوباره كه سو سو زند ، هر ستاره به دامان شبها
دو چشمم كمي فرصت گريه داره
تو اي شب كه مثل خود من غريبي و تنها تريني
دلت را گرفته سياهي خموشي و عشق افريني

علي ، نقش او را در اينه شب به روشني روز مينگرند

نيمه شبهاي علي اكنده است
از مناجات و دعا و زمزمه
اسمان خانهاش باراني است
هر سحر از غصههاي فاطمه
شب كه گل افتاب
در چمن اسمان
خواب بود
مرد ستاره به دوش
رهگذر كوچه مهتاب بود
دوباره كوچههاي شب
و التهاب اسمان
دوباره زخم شانهها
و بقچه بزرگ نان
منتظر ماندم من ان شب ، پشت در
تا بيايي اخم من را وا كني
باز هم مانند هر شب سفره را
تو پر از نان و پر از خرما كني
منتظر ماندم بيايي پيش من
تا كه بنشينم كنارت شادمان
مثل بابايم بخنداني مرا
تا بخندد ماه هم در اسمان
ببين ! ماهي به زير اب رفته
ز بس كه گريه كرده ، خواب رفته
گرفته پيش چشم ماه را ابر
ببين از شهر شب ، مهتاب رفته
صداي گريه ميايد ز هر سو
بهاري بود و رفت از اين جهان او
همه با بغض ميگويند امشب :
علي كو ، واي علي كو ، واي علي كو












من درد ترا زدست اسان ندهم