يا علي  رنج و غمم کرده اسير

دست اين خسته و درمانده بگير

يا علي  مانده ز ره را درياب

زائري تشنه ام و راه سراب

ره رهي تيره و بس باريک است

راه ظلماني و بس تاريک است

عمر من بسته به مويي چه کنم

گر مرا ترک بگويي چه کنم

اندرين ورطه شود عمر تبه

يا علي  ديده دل مانده به ره

گو مرا تا چه کند اين گمراه

خسته از رنج ره و بار گناه

به کجا روي نهم زين محنت

معصيت کارم و بارم ذلت

بار من سخت و همي سنگين است

لوحه بندگيم ننگين است

ز خطايي که نمودم خجلم

من زمين خورده و مغلوب دلم

نقد جان کرده ام از قافله دور

چون جوان بودم و سرمست غرور

حال با جواني و اين راه دراز

چه کنم راه نشيب است و فراز

مقصدم دور و خطر در نيش است

صخره و کوه و کمر در پيش است

يا علي  پاي هوس خورده به سنگ

قفس سينه ام از غم شده تنگ

خواهم از بند نجاتم بدهي

تشنه ام اب حياتم بدهي

من گدايم تو که شاه نجفي

کان تو کم نشود با صدفي

اب درياي تو گوهر خيز است

بحر الطاف و کرم لبريز است

گر منم خار و خسي بي مقدار

توبه درگاه خدايي مختار

به غم و ناله زهرا سوگند

به سرشک رخ ليلا سوگند

شافع روز جزا باش که دل

نشود نزد خداوند خجل

شرم از خبط و گنه گر هوس است

يا علي  شرم ز روي تو بس است

چشم دل...


سالها در جستجوي حضرت عشقيم ، عشق

باديه پيماي کوي حضرت عشقيم ، عشق

دست از جان شسته و پا از کمند گيسوان

عاشق تاري ز موي حضرت عشقيم ، عشق

ديده بر بستم اگر از عارض نيکوي دوست

عاشق خلق نکوي حضرت عشقيم ، عشق

جلوة رخسار وي  برد از کف ما اختيار

گر که عمري روبروي حضرت عشقيم ، عشق

حسرت گفت و شنودي بر لب ما نيست نيست

تا خموش از گفتگوي حضرت عشقيم ، عشق

ساقيا بشکن سبوهاي سفالين را که ما

مست از جام و سبوي حضرت عشقيم ، عشق

ارزو بگذار و ما را رها کن ساقيا

تا که ما در ارزوي حضرت عشقيم ، عشق

 

دو..چهار...

دچار تا نشوى ، عشق را نمى فهمى
تو هيچ از من و اين ماجرا نمى فهمى
رفيق ، نسبت من مى رسد به مجنون اه..!
و عشق سهم من است و شما نمى فهمى
بدون ان كه بفهمم شدم دچار عشق
تو خنده مى كنى اما ، مرا نمى فهمى!
خيال مى كنى ايا كه من پشيمانم
خيال مى كنى ايا ، و يا نمى فهمى !
منم كه شهره شهرم به عشق ورزيدن
خيال توبه ندارم ، چرا نمى فهمى
ز عشق گفتم و ها.. حاضرم به تكرارش
بگو كه حرف مرا تا كجا نمى فهمى
و حرف اخر من : عشق اختيارى نيست
دچار تا نشوى ، عشق را نمى فهمى