یلدا

يلدا نام فرشته اي است ،بالا بلند،با تن پوشي از شب و دامني از ستاره،

يلدا نرم نرمک با مهر امده بود.با اولين شب پاييز آمده بود و هر شب رداي

سياهش را قدري بيشتر بر سر اسمان مي کشيد.تا ادم ها زير گنبد کبود

ارام تر بخوابند.

يلدا هر شب بر بام اسمان و در حياط خلوت خدا راه مي رفت و لابه لاي

خواب هاي زمين لالايي اش را زمزمه مي کرد.گيسوانش در باد مي وزيد

و شب به بوي او اغشته مي شد.

يلدا شبي از خدا پاره اي اتش قرض گرفت.اتش که مي داني،همان عشق است.

يلدا اتش را در دلش پنهان کرد تا شيطان ان را ندزدد.اتش در وجود يلدا بارور شد.

فرشته ها به هم گفتند:يلدا ابستن است.ابستن خورشيد.

و هر شب قطره قطره خونش را به خورشيد مي بخشد و شبي که اخرين

قطره را ببخشد،ديگر زنده نخواهد ماند.

فرشته ها گفتند:فردا که خورشيد به دنيا بيايد يلدا خواهد مرد.

يلدا هميشه همين کار را ميکند.مي ميرد و به دنيا مي آورد.

يلدا افرينش را تکرار مي کند.

راستي فردا که خورشيد را ديدي به ياد بياور که او دختر يلداست

و يلدا نام همان فرشته اي است که روزي از خدا پاره اي اتش قرض گرفت

بی شمار...

تشنه ام آبم دهی می میرم ، عطش نهی می میرم

خسته ام امان دهی می میرم ، گر ندهی می میرم

بی پناهم در بر گیری می میرم ، بر جای نهی می میرم

تنهایم کسم شوی می میرم ، گر نشوی می میرم

اسیرم رها کنی می میرم ، رها نکنی می میرم

در بندم بند بگشایی می میرم ، گر نگشایی می میرم

مسافرم به مقصد رسانی می میرم ، در راه گذاری می میرم

عاشقم وصلم دهی می میرم ، هجرم دهی می میرم

طالبم طلب کنی می میرم ، نخوانی ام می میرم

بی تابم رخ بنمایی می میرم ، رخ برگیری می میرم

گرفتارم گره گشایی می میرم ، گر نگشایی می میرم

منتظرم گذر کنی می میرم ، ره کج کنی می میرم

خواهانم بخواهی ام می میرم ، گر نخواهی می میرم

مجنونم شورم دهی می میرم ، حسرت نهی می میرم

گمراهم هادی شوی می میرم ، واگذاری می میرم

بی دلم نگه داری! می میرم ، دل پس دهی می میرم

با تو ام با من باشی می میرم ، با غیر بینم می میرم

مشتاقم افزون کنی می میرم ، دل خون کنی می میرم

بگذار بی شمار بميرم به پای يار

در هر قدم دوباره مرا نيمه جان کنيد

اسیر

من اهل زمينم - تو اهل بهشت

چه کس بود تقدير ما را نوشت؟!

نوشت اينکه تو اسماني شوي

من اما اسير گل و خاک و خشت

من و تو دو تنديس کفر و يقين

تو و من دو معناي زيبا و زشت

من الوده گشتم به گندم ولي

تو ماندي همان خوب نيکوسرشت

دلم بي نگاهت قراري نداشت

و غافل از اين بازي سرنوشت

که تقدير چشمان مست تو را

براي کس ديگري مي نوشت...

همين بود اري سزاي کسي

که با سر کشي رانده شد از بهشت

گذشته

 خدایا خدایا چرا از من او را گرفتی که ماتم بگیرم

من این سوی دنیا تو آن سوی دنیا چرا درد خود کم بگیرم

ز روزی که رفته ز پیشم او نامه ننوشته

ز خاطر مگر برده او از دل یاد بگذشته

دریغا گذشته گذشته

خدایا همه هستی ام را گرفتی

همه هستی ام را تو یکجا گرفتی

اگر روزی از این قفس پربگیرم

روم سر به پایش نهم تا بمیرم

ویا زندگی را من از سر بگیرم

اشک من

اشــک من

اشــک من ! خودتو نگـه دار

نیا پایین منو رسوا می کنی

اخـه غـــم تو میونه جمـعی

چرا تنـها منـو پیـدا می کنی

می شکنی منو با نگاهی پیش مردم

 اخـه ای چشـــم ســیاه

خون قلــب منـو هر شـب

جــای بـاده تـوی میـــنـا مـی کـنـی

مـی ریــزه رو بـالــش مــن

 هر شب این اشکای لرزون

بی تـو مـن غمگــین و تنـها

مـن پریشـون،دل پریشـون

مـســـتـی ام رو تا سـحــر پیمـونه ام می بینـه و بس

غـنـچــــه هـای اشـــکـمـو

دسـت غمــت می چینـه و بس

باده خوار

تا كه هستم باده خواري مي كنم

با دل ديوانه ياري مي كنم

در ميان جمع شبگردان عشق

با حريفان ميگساري مي كنم

نيمه شب ان دم كه عالم خفته است

مستي و شب زنده داري مي كنم

از من اشفته دل پروا مكن

گردبادم بيقراري مي كنم

بر مزار ارزو هايي شباب

گريه چون ابر بهاري مي كنم

خنده بي اعتبارم را ببين

اينهم از بي اختياري مي كنم

...

نه دراب و نه در اتش بود اشيانم امشب

نه صدای ناله ايد زغم نهانم امشب

قفسِ دلم شکافيد و درون سينه بينيد

نکند که مرده باشد دل خونچکانم امشب؟

---------------------------------------

 چشمی نبود که بی رخت باز کنم

بالی نبود که بي تو پرواز کنم

قلبی نبود که پرزند در تنِ من

شعری نبود که بي تو اغاز کنم

--------------------------------------

من و زلف پريشان و دل ريش

گرفتم راه کوی دوست در پيش

دگر ناباوری از دل زدودم

توان بلبل و عشقش ستودم

دعا

دلــم پــر اسـت فـضـا تـنـگ كــوچــه غـمـنـاك اسـت

عــروس عـشــق بــه زيــر هـزارمــن خــاك اســت

نـه دسـت دوســت نـه ره تــوشــه و نـه روزنـــه اي

سـفـر بـه پـيــش و ره عـــاشـــقـي خـطـرنـاك اســت

بــه دخـــتــرم کــه دم از راه زد شـــبــي گـــفـــتـــم

كــه رســم ومــذهــب عــشــاق رزم بـیـبــاك اســـت

دعـــابـــده بــــروم جــــســـت وجـــوي روزنــه اي

كــه چـشـم هـا بـه ره وقـلـب عـاشـقــان چــاك اسـت

طــلســم جـــاده ي بــن بــســت ســــد مــن نــشـــود

كـه عـشـق سـركــش وچـابــكـسـوار وچـالاك اســت

هــجــوم عـــشـــق زكـــف بــرده اخــتــيــار مــرا

اگــرچــه كــاخ ســتــم گــردنـش بــرافــلاك اســت

دعــابــده بــروم ســرنــهــم بــه مــســتـي عـــشـــق

در آن ســپــيــده کــه انــگــور در تــن تـــاک اســت

هزار حرف...

جـــوانـی ام بـه هـــوای تــو بـی خــیـال گــذشــت
زعــمــر وعــده ی تـــو ســالــیـان سـال گــذشــت

بــه بـی خــیـالـی خـــود هــرشــبـانـه مـی خـنــدم
شــبــانـه هـای مـن ایـنـگونـه بـی خـیـال گـذشـت

هـــزار حــرف گــره خـــورده مـانــد در دل مــن
و دســـت وپــنـجـه دل خـستـه در جــدال گـذشــت

چــقــدر پــرســش مـن بـی جــواب مـانــد ا زتــو
چـــقـــدر تــاب دل آرام و بــی ســـوال گــذشـــت

امـــیــــد را نـــتــوان از رواق ســیــــنـــه زدود
اگــرچــه عــمــر بــه نــاکـامـی و مـلال گــذشــت

بــه رنــگ آبـی عـشــق تــو لـحـظـه هـای شــبــم
بـه شـعــر حــافــظ ودلـشــوره هـای فـال گـذشــت

نــمـانـــده ای کـه مــرا صـاحــب کــمـال کــنـی
دریــغ ازآن هــمـه عـمـری که بـی کـمـال گـذشــت

خــوشــم که عــمـر بـه یــاد تــو مـهـربان سـر شــد
اگــرچــه تــلـخ وهــرچــنــد بـی وصـال گــذشــت

گریه شبانه

دیــشـب دلـم گـرفـت و نـاچـار گــــــــــــریـه کـردم

ازتــلـخــی تـــرانــه بــا تــار گـــــــــــــریـه کــردم

فــرسـنگ هـا دویــــــــدم تـا بـردرش رســیــــــــدم

دربـسـتـنـش چــــــو دیـدم، بـسیـار گـــــــریـه کردم

مــن بــودم وجـهـــــانـم دل بــــود و داســتـــــــانــم

تــب کـرده بـود جـانـم، تـبــــــدار گـــــــریـه کـردم

پــای غــــــــزل فــتــادم رو بـا قـصــیـده کــــــردم

ســر را نـهــاده روی گــیـتـار گـــــــــــریـه کـردم

دل را بــغــل گــرفــتــــم تـا مـنـهـدم نـگــــــــــردد

شــب تـا سـحـر به پـشـت دیـوار گــــــــریه کـردم

صــــــــد بـار اشـک فـرقــت بـهتر بـــود از آنکـه:

یــک بـار در حــضـور دلـــدار گــــریـه کــــــردم

دیــــــدم بـــه گــریــه هـایـم تـابــوت خـنـــده هـایـم

درلــکـنـت صـدایــم یـکــبـار گــــــــــریـه کـــردم

مسمط

 مسمط

بـاز اگـر فـصـلِ بــهــاران رســـد

دشــت و دمــن را نـم بـاران رســـد

بــخت نـگـون گـرکـه بـجـنـبـد زجـا

فـصـلِ مـی وديــدنِ يــاران رســـد

يـاد کـنـيـد از غــم و ســـودای مــن

از دلِ خــونــیــن وتــمــنــا ی مــن

بـلـبـل اگـر لــب بـکـشـایــد بــه راز

غـنـچـه اگـر بـاز بـخــنــدد بــه نـاز

پـــرده ز رخ گــرفـکــنــد افـــتــاب

عــشــق اگـر بــاز شــود کـارســاز

یــاد کــنــیـد ازغــم وســودای مــن

از دلِ خــونــیــن وتــمـــنــای مــن

بـــرتــنِِ عــشـاق گــر ایـــد تـــبـی

خــنــده اگـر مــوج زنــد بــر لــبی

بـا شـــب اگـریــار شــود مـاهـتـاب

وصــل اگــر رخ بــنــمـایــد شــبی

يــاد کـنــیــد ازغــم وســـودای مــن

ازدلِ خـــونـــیــن وتــمــنــای مـــن

فصل پاییز...

عشق تو بــرده مــرا تا لب دريــای غــزل

غرق خـود کرده مـرا مـوجِ تـمـنای غــزل

روزگاری غـزلـم سـاده وبـی دغـدغـه بـود

ســر وسـودای تـو اتش زده سـودای غــزل

الـفــت چـشمِ تـو امـوخـت مـرا راز سخن

نـفـس مـلـتهـب و شورش وغـوغـای غــزل

گــرم جـوشـد بـه لـبـم حسرت نام تو مـدام

لــب مـن ابـلـه بـست ولـب مـيـنـای غــزل

حکمتی داشت نگاهت که به خود بست مرا

بـرد بـا خـويـش مـرا تـا تـه دنـيـای غــزل

چـشم بــرچـشمِ کسی وا نـکـنـم تـا هـسـتـم

مـحو چشـمان تـو شـد چـشم تماشای غــزل

مـرده بـودم که شـبی زنـده شـدم رقصـيـدم

بـه هـوای غـزل ودســت مـسيحا ی غــزل

مـا کـه رفـتـيـم ولی داغ غـزل مانـد به جا

فـصلِ پـايیـز مـن و، ســبـز سراپـای غــزل

بار غم عشق

بار غم عشق 

درد هــجــرتــو چــه تـلـخ وغـم يـادت چـه دراز

دل تـــنـــگ مــن و درگــاه تـــو ودســـت نــيـاز

اه دل هــــر نــفـسـی مــی کــشــدم ســوی درت

اتـشـیـن شــد دلــم از بــارش ایــن ســوز وگـداز

بــاد هــر چـنـد بــرد مـنـزل مـن شهـر بـه شهـر

بــاز ســوی تــوســر ســجـده بـسـایـم بـه نـمـاز

تــپــش دل سخـن عـشـق وشـرار اسـت وجنـون

بـاز اشک و غــزل وسـوز دل و نـغـمـه ی سـاز

هــرکسی گــر بـزنــد سـنگ مـلامـت بـه ســرم

دســت مـن بـازبـه ســوی تــو بــود دســت نـيـاز

سخت جانم که پس ازاین همه زخم اين همه داغ

هـسـت بــرشـانـه ی مـن بـارغـم عـشـق تــوبـاز

نـفـسی بی تـو اگر می کـشـم ای دوسـت مـرنـج

سـخـــت دلـتــنگم و ازرده ی ايــن عــمــر دراز

درنگی کن

درنگی کن

ترا ای مهربان در چشم من ماواست باور کن

دلم لبريز عشقت چون دل درياست باور کن

شب ياد تو بی پروا هوای بيستون دارم

صدای تيشه هرشب در دل خاراست باور کن

دل از جام غزل های توسرمست است می دانی

درنگی کن دلم تنها دلم تنهاست باور کن

صدايت اهوی رم کرده ی دل را به رقص ارد

سماع عشق در دل تا ابد برپاست باور کن

دل مشکل پسندم را چنان ازپا دراوردی

که تا جان دربدن دارم غمت با ماست باور کن

زلال روضه ی رضوان چه کار ايد مرا بی تو

لب مجنون شراب کوثر ليلاست باور کن

رضايت می دهم با داغ سبز مانده از عشقت

رضای تو رضای من رضای ماست باور کن

ماوای عشق

هنوز در دلم از عشق خانه ای باقی است

هنوز نم نم اشک شبانه ای باقی است

به تار و پود تن خسته ی تب الودم

از ان هوای پر اتش زبانه ای باقی است

به چشم های تو يک بار يک نظر کردم

از ان نگاه به قلبم نشانه ای باقی است

از ان دو چشم سخنگوی فتنه انگيزت

هميشه خاطره ی جاودانه ای باقی است

چه شعرها که نوشتم ولی تمام نشد

برای شرح نگاهت ترانه ای باقی است

از ان فضای پر اشوب لحظه ی ديدار

هنوز منظره ی شاعرانه ای باقی است

اگر چه بسته زبانم ولی به خاطر تو

به سينه ام غزل عاشقانه ای باقی است

به انتظار تو ای سبز ای نگاه بهار

به شوره زار وجودم جوانه ای باقی است

غم دوست

 غم دوست

توفان به چشمِ تر زدم خوابم نيامد

بالش اگر بر سر زدم خوابم نيامد

دامن به فرقِ سر کشيدم از غم دوست

شب تا سحر پر پر زدم خوابم نيامد

از اشنايان از عزيزان ياد کردم

ياد از وطن ان خانهء اباد کردم

بی همصدا در انزوا پر بودم از اشک

نفرين به بخت بد دل نا شاد کردم

ياد آمد اغاز وداع اغاز هجران

از خونِ دل ، عشق و وفا از اشک سوزان

تا صبح پر پر می زدم در بی قراری

با ياد اغوشِ وطن ، ياد عزيزان

حالا به ملک ديگران بی حاصلم من

در دفتر تقدير طرحی مشکلم من

نه چشمهای اشنا نه همزبانی

بی همدل و بی همدم و بی منزلم من