ابا عبدالله!

ان روز حسين يک صدا زينب بود

ايينه ي غيرت خدا زينب بود

زينب زينب زينب زينب زينب

ان روز تمام کربلا زينب بود


هرچند کلاس درس او يک واحه ست

راهي که به انجا نرسد بيراهه ست

پيران همه طفل مکتب او هستند

اين پير طريقتي که خود شش ماهه ست


در پيش تو  عشق مشق غيرت مي کرد

غيرت به شجاعتت حسادت مي کرد

ان روز خدا به کربلا امده بود

با دست بريده ي تو بيعت مي کرد


عمري است اگر چه پيش رويت خجلم

با عشق تو اميخته است اب و گلم

هر چند شبي دراز دارم در پيش

پيش قمر تو سخت قرص است دلم


شد قطع دو دست نازنينت عباس

جز عشق مگر چه بود دينت عباس؟

در ياوري عشق برون امده بود

دستان خدا از استينت عباس

تاسوعا و عاشورا...

کردمت عمري صدا مولا جوابم رابده

امتيازي درميان شيخ و شابم رابده

سائلم عمريست در اين باب ياهو مي زنم

در برويم بازکن مولا جوابم را بده

يا بگو اين باب رحمت جاي هر ديوانه نيست

ياقبولم کن سزاي انتخابم رابده

مرغ شب مي داند از بس نصف شب ناليده ام

مهربانا نسخه اسوده خوابم را بده

نيستم من دست خالي نيستم بي واسطه

امدم بر درگهت درمان نابم را بده

هم رقيه دخترت هم اصغر شش ماهه را

واسطه اورده ام مولا ثوابم را بده

ان ثوابي که بپيوندد مرا با خالق

ذره اي هستم خدايا افتابم را بده

بین الحرمین ...

هر چه دارم از تو دارم يا حسين
هر چه خواهم از تو خواهم يا حسين

گر نبودم نوکر خوبي  تو را
باز اميد شفاعت از تو دارم يا حسين...

وسط سينه من نوشته بين و الحرمين ...
نصف قلبم يا ابوالفضل نصف ديگر يا حسين


دوباره پر زده به سوي بين الحرمين

گاهي دلم ميگه خدا گاهي ميگه حسين ، حسين

يه گنبده طلايه که مثل کعبه با صفاست

بهم بگو اينجا کجاست ، انگاري خونه خداست
 
دلم ميخواد کبوتري باشم بهم دونه بدي

يه گوشه اي از حرمت اقا بهم لونه بدي ...

هوالجميل

عرصه زيبائي ها

کربلا عرصه زيبائي هاست

اوج زيباي شکوفائي هاست

گرچه خونين و غمين است ولي

برترين مهد فريبائي هاست

در ره عشق ، فدائي گشتن

اخرين رتبه شيدائي هاست

خفته هفتاد و دو دريا بر خاک

تشنگي کوثر دريائي هاست

چونکه جاريست در ان خون خدا

تا ابد مهد صف ارائي هاست

قلب هر اينه لشکر عشق

معدن ناز و دلارائي هاست

کربلا گرچه پر است از گل سرخ

ليک مديون شکيبائي هاست

بشنويد اين سخن زينب را :

کربلا عرصه زيبائي هاست

تشنگان ...

ان شب که اســـمان خدا بي ستاره بود
مردي حضور فاجعه را در نظاره بود

ســـهم کبوتران حـــرم ، از حـــراميان
بال شکسته ، زخم فزون از شماره بود

درسوگ خيمه هاي عطش ، زار مي‌گريست
مشــــــکي کـــه در کنار تني پاره پاره بود

زخمي که تا هميشه به ناي رباب بود
از شـــــور نينوايي يک گاهواره بود

مي دوخت چشم حسرت خود را به قتلگاه
انگشتري که همســـــــــــفر گوشواره بود

راهي که کوچه کوچه به بن بست مي رسيد
در طول اين مســـــــير ، فقط راه چاره بود

از کوچه هاي شب زده کوفه مي گذشت
پيکي روان به جـانـب دارالعمـــاره بود

شيعيان ديگر هواي نينوا دارد حسين
روي دل با کاروان کربلا دارد حسين
از حريم کعبه جدش به اشکي شست دست
مروه پشت سر نهاد اما صفا دارد حسين
ميبرد در کربلا هفتاد و دو رنج عظيم
بيش از اينها حرمت کوي منا دارد حسين
پيش روراه ديار نيستي کافيش نيست
اشک و اه عالمي هم در قفا دارد حسين
بسکه محملها رود منزل به منزل با شتاب
کس نمي‌داند عروسي يا عزا دارد حسين
رخت و ديباج حرم چون گل به تاراجش برند
تا بجائي که کفن از بوريا دارد حسين
بردن اهل حرم دستور بود و سر غيب
ور نه اين بي‌ حرمتيها کي روا دارد حسين
سروران ، ‌پروانگان شمع رخسارش ولي
چون سحر روشن که سر از تن جدا دارد حسين
سر به تاج زين نهاده راه‌پيماي عراق
مي‌نمايد خود که عهدي با خدا دارد حسين
او وفاي عهد را با سر کند سودا ولي
خون به دل از کوفيان بي‌وفا دارد حسين
دشمنانش بي‌امان و دوستانش بي‌ وفا
با کدامين سر کند مشکل دو تا دارد حسين
سيرت ال علي با سرنوشت کربلاست
هر زمان از ما يکي صورت نما دارد حسين
اب خود با دشمنان تشنه قسمت مي‌کند
عزت و ازادگي بين تا کجا دارد حسين
دشمنش هم اب مي‌بندد به روي اهل بيت
داوري بين با چه قومي بي‌حيا دارد حسين
بعد از اينش صحنه‌ها و پرده‌ها اشکست و خون
دل تماشا کن چه رنگين سينما دارد حسين
ساز عشق است و به دل هر زخم پيکان زخمه‌ئي
گوش کن عالم پر از شور و نوا دارد حسين
دست اخر کز همه بيگانه شد ديدم هنوز
با دم خنجر نگاهي اشنا دارد حسين
شعر گويد گوش کردم تا چه حد خواهد از خدا
جاي نفرين هم بلب ديدم دعا دارد حسين
اشک خونين گو بيا بنشين به چشم شهريار
کاندرين گوشه عزايي بي‌ريا دارد حسين

كيست عاشق ان كه تا پروانه سان پروا كند
جاى در اتش ز شوق شمــــع ، بى پروا كند

كيست عاشق در جهان چون سرور ازادگان
كو بخون پاك خود اســــــــــلام را احيا كند

كيست عاشق ان كه با ايثار اكبر چون خليل‏
راز عشق بى نشان را در جهـــان افشا كند

كيست عاشق ان كه از دريا برايد خشك لب‏
و زغم طفلان ز غيرت ديـــــده را دريا كند

جان به قربان علمدارى كه گر دستش فتاد
درگه اعجاز ، چون موســــى يد بيضا كند

دست عباس دلاور گشت در ميـــدان قلم
تا بدان طومار مردى را بخون امضا كند

در شمار چاكرانش گر درايد افتخار
فخرها بر شــــــــهرياران همه دنيا كند

غروب ...

محرم ماه الفت با جنون است

چراغ کوچه هايش بوي خون است

محرم حرمت خون است و خنجر

تلاطم مي کند حنجربه حنجر

دل من فداي دو دست اباالفضل

به قربان چشمان مست اباالفضل

ربود از همه ساقيان گوي سبقت

به چوگان دل ناز شست اباالفضل

غم  زهرا مرا سوز درون داد

دم حيدر به من شور جنون داد

حسين امد به زخم دل نمک ريخت

مرا با شور عاشورا در اميخت

مرا سوداي زينب در به در کرد

نصيبم جرعه اي خون جگر کرد

ز فرط تشنگي بي تاب گشتم

عطش ديدم ز خجلت اب گشتم

چه ها گويم ز مشک تيرخورده

ز دست ساقي شمشير خورده

به خاک افتاد مشک از دست ساقي

دو عالم پر شد از بوي اقاقي

مشامم پر شد از داغ شهيدان

که مي گردم بيابان در بيابان

عشق و عرفان...(8)

ذهن ما صدها پرسش دارد ولی بسختی میتواند پاسخ انرا پیدا کند ولی دل پرسشی ندارد ، با این حال پاسخش را دریافت می کند  ذهن انسانها مرتب مشغول و نگران میشود و در واهمه بسر میبرد اگر میخواهیم که یک زندگی ساده زیبا و با ارامش داشته باشیم باید ذهن را رها کنیم و بگذاریم دل برسریر پادشاهی خود بنشیند تا این اشیانه را که جسم ماست ، اباد و بدون خرابی نگه دارد این تمام رسالت یک جستجوگر واقعی در این جهان میباشد چون اگرخانه ای زیبا و اراسته باشد اما صاحبخانه ای دلمرده داشته باشد  ان خانه ویرانه ای بیش نیست

؟

 
بر سرير جان نشيند ان دلي که عاشق است

گرچه دل پرسش ندارد پاسخش ايد بدست

ذهن ما دارد دو صد پرسش ولي پاسخ کجاست

پاسخش را کي بگيرد ، در هواي حاجتست

رو رها کن ذهن را در دام مي اندازدت

زندگي را ساده کن ارامشت ايد به دست

اين رسالت بوده از روز ازل گر طالبي

چون نيازت در درون بي نيازي خفته است

اشيانه گشته اين جسم توانا بهر تو

اشيانه ميشود ويرانه با افکار پست

گر چه زيبا ميتوان اين خانه را بر پا نمود

با تهي بودن بدون صاحبي اخر که رست

خانه ي بي صاحب از روز ازل ويرانه ايست

پرنيا برپا کن اين هر دو بشو سرشار و مست



انسان خردمند را نمیتوان کشت و صدمه ای به او وارد کرد و انسان بیخرد هرگز زندگی نکرده است و نه تنها خود بار غم است و در زندگی خود سرگردان ، بلکه بدیگران هم ضرر میرساند فردی که خردمند ست ، وجودش گوهری تابناک میباشد و بخشنده نور دانش و خرد بدیگران میباشد و همه از او بهره مند میشوند و همیشه در اندیشه بهار گونه زندگی میکند و قرار و ارام الهی دارد و میتواند پرش فکری به دلهائی که ارزش این گوهررا دانسته و برای ان ارزش قائلند ، داشته باشد در حقیقت عمرچنین اشخاص مثال گوهر است که ارزش هر لحظه را میدانند چون زندگی برای انها جشنی بپا کرده است که در این جشن الهی شرکت میکنند و از تمام مواهب وجد و سرور ان بهره مند میگردند


نميميرد خردمندي که در جان گوهري دارد

چو روشن ميکند جانش بهار بهتري دارد

خرد هرگز نمي ميرد اگر در جان پذيرا شد

به گفتاري دگر جانش قرار بهتري دارد

کند او زندگي هر لحظه اي شادان پاکوبان

فراتر از خيال ما گذار بهتري دارد

پرش دارد بدون واسطه از دل به دلهائي

چو بشناسند اين گوهر مدار بهتري دارد

نکرده زندگي هرگز کسي که بي خرد باشد

خردمند ، ان کسي باشد که يار بهتري دارد

تمام زندگي جشني بپا کرده چو ميرقصد

خرد در جان پذيري روزگار بهتري دارد

بگفتم پرنيا درياب اين لحظه توانا شو

خريدار چنين گوهر نگار بهتري دارد

همچنانکه رایحه و عطر گل با خود گل ، هماهنگی زیبائی برقرار کرده است و ما این جلوه و هنر طبیعت را به وضوح می بینیم و لمس میکنیم و مشام جانمان را معطر میکنیم ، این گلها را باغبانی پرورش میدهد که عاشق گل است و جانش را خسته میکند ولی روحش پُر از نشاط زندگی میباشد و همیشه با عطر گل سر و کار دارد ، همینطور هم عطر دانائی و خردمندی فکر انسان میباشد که اول سراپای وجود خودش معطر شده و مست میگردد و سپس این عطر عشق و محبت را نثار دیگران میکند و اگر این درک و فهم در جامعه ای وسعت پیدا کند " بنی ادم اعضای یکدیگر میشوند" دیگر عضوی بدرد نخواهد امد که اصل حقیقت در این دنیا همانا همدردی ، محبت ، عشق و پیوستگی دلهاست


در کنار باغ دانائي ، قدم اهسته کن

يک نظر بر باغبان عاشق جان خسته کن

با چه عشقي در نگهداري گل سر ميکند

سير درگلبرگ گل ، دانه ، خطوط هسته کن

بوي عطر گل که با هر برگ گل دارد سخن

زنده ميگردي درين عالم قدم اهسته کن

ان چنان عطر تفکر بر مشامت ميرسد

در مقام فکر و انديشه دلت پيوسته کن

اصل معناي حقيقت در بني ادم بود

صحبت همدردي جانهاست ، دلها رسته کن

پر شود عطر محبت در مشام جان تو

اين شب قدريست درياب و روان برجسته کن

پرنيا با من سخن گو از نيايشهاي خود

در چنين باغي قدم زن غنچه گلها دسته کن

بیاد مادر...

زيباترين واژه بر لبان ادمي واژه "مادر" است زيباترين خطاب "مادر جان" است "مادر" واژه ايست سرشار از اميد و عشق ، واژه اي شيرين و مهربان که از ژرفاي جان بر مي ايد...                          "جبران خليل جبران"

مادر ...

مادر بهشت من همه اغوش گرم توست

پيوسته در هواي تو چشمم به جستجوي توست

هر لحظه با خيال تو جانم به گفتگوي توست

مادر صداي گردش گهواره ات هنوز

مي پيچيد به گوش دل و جانم شبانه روز

دستي به مهر طفل ، و به دست دگر نهان

مادر ببين بعرش خدا مي دهي تکان

اسوده نيست برايم از او گفتن...

ولي وقتي به او فکر مي کنم ، مي بينم که ديگر نيمي از وجودم خالي شده است

ادمي را در نظر بگيريد که نصفش نباشد !

وقتي به کلمه مادر فکر مي کنم اين چيز ها از خاطرم مي گذرد که شکل خوشبينانه قضيه است اگر تلخ و سياه ترين وجه اين حالت را بخواهم بيان کنم

بايد بگويم که ديگر ريشه ام نيست 

احساس مي کنم ريشه در هوا دارم !

بعد از دور شدن از لحظه وداع با او احساس دوباره فقدانش که رنگ نشده بلکه شکل ديگري به خود گرفته است اين هجران در روزهاي اول به اين صورت بودکه گويي دربرهوت هستم موجودي رها شده که هرچه به اطراف  خود مي نگرد کسي را نمي يابد البته نمي ترسيدم ولي به شدت احساس تنهايي مي کردم به نظرم تنها عشقي که در کائنات وجود دارد که بي دريغ خود را عرضه مي کند ، نزد مادر است

حساب خداوند را کنار بگذاريم ولي در روي زمين تنها مادر است

که بدون هيچ حساب و کتابي و بلا عوض همه مهرش را عرضه مي کنند

تعريف مادر.....

مادر ، مادر است

تعريفي ندارد

ريشه ادم است

گويا تا وقتي مرگ او را از ما نگيرد متوجه اين حضور نمي شويم !

وقتي پدر مي ميرد ، گويا معناي دنيا عوض مي شود

احساس مي کنيد که در خط اول جهان قرار گرفته اي

بعد از مرگ پدر ناگهان بي پناه و بي سلاح مي شوي  ولي بعد از مرگ مادر

همه ريشه هاي تو گويي سوخته است

از اين نظر مادر به تعبيري گنجينه همه ريشه هاي عاطفي ، خوني ، جسمي و ... است

اگر پدر معناي تشخيص باشد!

مادر تکيه گاه عاطفي و معناي عاطفه است.......

ابروي اهل دل از خاک پاي مادر است

هر چه دارد اين جماعت از دعاي مادر است

ان بهشتي را که قران مي کند توصيف ان

صاحب قران بگفتا زير پاي مادر است

مادر اي والاترين روياي عشق

مادر اي دلواپس فرداي عشق

مادر اي غمخوار بي همتاي من

اولين و اخرين معناي عشق

زندگي بي تو سراسر محنت است

زير پاي توست تنها جاي عشق

مادر اي چشم و چراغ زندگي

قلب رنجور تو شد درياي عشق

تکيه گا ه خستگي ها يم توئي

مادر اي تنها ترين ماواي عشق

ياد تو ارام مي سا زد مرا

از تو اهنگي گرفته نا ي عشق

صوت لالائي تو اعجاز کرد

مادر اي " پيغمبر زيباي عشق "

ما ه من پشت و پنا ه من توئي

جا ن من اي گوهر يکتا ي عشق

دوستت دارم تو را ديوانه وار

از تو احياء شد چنين دنيا ي عشق

اي انيس لحظه هاي بي کسي

در دلم برپا شده غوغاي عشق

تشنه اغوش گرم تو منم

من که مجنونم توئي ليلاي عشق

غم را دوست دارم چون در هر غمي بغضي ترک ميخورد و پس از هر ترک مرواريدهائي از اسارت در مي ايند درهاي اسارت گشوده مي شود و اغاز يک زندگي...

مرواريدها با نوازش گونه هايم قدم به زندگي مي گذارند و چه مهربانند با هم ، دست

در دست هم ميروند مانند زنجيري از مرواريدهاي به هم رشته شده با نظم و ترتيب

گوي نقره اي رنگي مي شوند و مي روند شادند و صميمي يکديگر را در اغوش

ميگيرند انگار سالهاست همديگر را نديده اند همديگر را بغل ميکنند و رشته اي از

مرواريد روي گونه هايم جاري ميکنند تن سردشان را ارام ارام روي گونه هايم ميکشند

و به پايين سرازير ميشوند

مادر اسماني من:

بر سر مزارت گرد مي ائيم و رشته هاي مرواريد اشکمان را نثار سنگ مزارت ميکنيم و

با اين دانه هاي مرواريد ان را ميشوئيم چندين سال پر از درد و اندوه از هجرت

اسمانيت گذشت و چه سخت گذشت

هميشه محتاج دعاي تو بوديم مادر ، و امروز محتاج تر از هميشه...

اي الهه مهر مادر

جان ميگذارم به پاي تو كه بهشت ، لياقت گوشه چشمت را ندارد

و خدايت به تو بالاتر از بهشت را مژده داده است

حرير نگاه تو دل و جانم را ربوده است

من با تو نفس كشيده ام مادر

تو جان شيرين در كالبد مني

نمي شود بدون تو عاشقانه گريست ، بدون تو مستانه خنديد

نمي شود صدايت را بشنوم و تا اوج بال و پر نگشايم

عزيز خاموشم

وقتي از تازيانه زمان ، رخت پائيزي است

دستانت بوي گل دارد ، بوي گلاب ، بوي بهار

ميلاد من ، لحظه تولد عشق جاوداني بود ميان من و تو

نبض من هميشه با نواي لالايي تو مي زند اي گل احساسم

پروانه اي هستم در پيله محبت تو اسير

اي تنديس مهر

كاش سفر نميكردي كاش

دوباره شانه هاي خميده من ، زير برق نگاه حسرت تو تكيده تر از هميشه شد

و چشمان غبار گرفته ام به يمن ديدارت نور باران ، توچشمه عشقي و من سرا پا

ترديد ، سر انگشت محبت تو ، ساعتها رخسار زرد مرا گل افشان كرد و بوسه
 
مهرت ، خون را به رگهاي تنم دوانيد با تو زمان چه زود مي گذرد عزيزم ،
كلامت برايم

جرعه جرعه نوش داروست و دستان گرمت ، تنم را در مقابل ناملايمات چون كوه ، استوار مي سازد

اينك امده ام تا با تو بگويم عاشقانه ترين جمله دنيا را!

ولي دوباره شرمسار از نگاه مشتاقت فقط شن ريزه هاي كف جاده را نظاره كردم

و گذشت ثانيه ها ، تا از تو دور شدم ، مادرم ، لحظه ها را به عشق ديدارت ، شمردن اغاز ميكنم و به اميد ان روز

مهربان من ، هميشه در دلم جاي خواهي داشت

"روحت شاد مادر"

شب است و دلم بهانه تو را دارد

دستان نيمه جانم گرمي دستان تو را مي طلبد

نفسم به شماره مي افتد ان زمان كه ياد نگاه گيرايت در ذهنم رسوب مي كند

من ديگر طاقت صداي بال پروانه ها را ندارم

من به كوچ چلچله ها خيره نمي مانم ، به گل سرخ دل نمي بندم

چشمانم مال توست ، نگاهم پيشكشت ، جانم به كلامت بسته است

دستانم اگر ميلرزد و برايت مينگارم  به خاطر عشق سوزاني است كه مغز استخوانم را مي سوزاند

سر فصل تمام نوشته هايم نام تو

و پايانش سطر نيمه كارهايست كه با ياد تو پايان مي يابد

پس برايت مي نگارم اي عشق من

مرا مباد كه بي ياد تو باشم مادر
 
مرا روزي مباد اندم كه بي ياد تو بنشينم

چرخ كه مي چرخد من هم تاب مي خورم ، زير و رو مي شوم و باز راه مي افتم

مي بيني؟ بازيگري را ياد گرفته ام ، مثل همه انها كه نگاه مي كنند و مي خندند
 
چيزي ته سلولهايم تكان مي خورد و خيال حضورت دستهايم را باز مي كند

مي مانم بي هوا و رها ، وقتي دور مي شوي و پنجه اي چنگ مي زند ، مي كشدم

مثل رنگ روي زندگي ، پشت سرم خالي است ، دوباره سرم سنگين مي شود و درد

مي ايد و در هم مي پيچم مچاله مي شوم ، مثل لكه اي سياه

...

سلام مادر
سالهاي دوري از تو مرا از پا خواهد انداخت  همه عمر الفباي محبت اموختي و يکبار هم از اين شاگرد تنبلت نديدي که مشق هايش را درست بنويسد و امتحان را خوب بگذراند

سلام مادر
پدر تا نفس داشت انتظار کشيد به امدنم و هراس داشت از اينده موهوم طفلکش و نمي داني که وقتي لحظه اي فکر مي کنم مباد تو هم در اين انتظار ، خسته و بي تاب ، نگران و مضطرب بماني براي ابد... اه من چه پاسخ خود و خدا را بدهم!

سلام مادر
مي داني که دست من نيست و نه به اختيار من شايد جرات و جسارت را گم کرده ام و مي شود که به اختيار من باشد اما نه تو که هستي و نه پدر که ديگر نيست و دور نشسته و مي بيند ، رضا به اين اختيار نيستيد مانده ام که بگوييد مثل هميشه  که چه کنم؟

سلام مادر
صداي نفسهايت را از اين دورها حس مي کنم و قدم هايت که هر روز کوتاهتر مي شود و سنگين تر ، انگشت روي خط هاي بيشمار صورتت مي کشم و هر بار حسرت مي ماند و من ، که چه کرده ام اينهمه خستگي ات را ، کدام بار از تو به دوش کشيده ام ؟ کدام راه را برايت کوتاه کرده ام؟ دستهايت کي به اتکاي من اميد بسته است؟ من چه کرده ام برايت مادر؟! و چه کردم براي پدر که رفت

سلام مادر
صدايم را مي شنوي که از اين فاصله ها چه خسته نفس مي کشم؟ و چه غربت
زده خاک را بو مي کنم؟ جايي انقدر توانمندم که هيچ کس باور نمي کند و اينجا انقدر ناتوان که خود هم بي باورش مي مانم! دوچرخه اي شده ام روي دايره بسته ساعت ديوار، مي چرخم و مي چرخم منتظر که کسي از راه برسد و ابي بپاشد خواب الودگي ام را مادر صبور بمان مثل هميشه ، فرزندت را مهلتي دوباره بده و بگذار با خويش و زندگي اش راهي بکشد تا رسيدن به تو ، مخواه ان کنم که در توانم نباشد يا توانم ببخش ، نياموختي مرا خود پرستي ، و نيستم هم

سلام مادر
سلامي مثل هر سال مثل هميشه مثل اين سالهاي کشدار و روزهاي طاقت فرسا
مثل تمام حجم مغزم ، پر درد مثل همه اين شبهاي بلند و روزهاي کوتاه و لحظه اي
سلامم را بپذير مادر که خسته ام ، خسته  از يکسر پيش رفتن بي تو از تنها قدم زدن در جاده هاي غربت از گريختن و سوختن از کسالت عقربه ها از سکوت اين خانه که دستي شده گره روي گلويم از نگاه کردن مدام به قاب نگاه منتظر پدر روي ديوار خالي از ترس بي تو ماندن و حسرت با تو بودن را کشيدن از صداي بوق ممتد پشت سيم هاي انتظار از سفر از نبودنت خسته ام مادر و هيچ صدايي نيست باران بي وقفه اسمانم را  منتظرم مادر منتظرم بمان که بي تو هيچ از من نمي ماند
جاده ها انتظار مرا مي کشند مي ايم زود...

دلتنگ ...


مادر از وقتي که رفتي زندگي واسم عذاب شد

نگفتي وقتي که ميري شايد از دوريت بميرم

حالا که تنهام گذاشتي با تموم خاطراتت

جاي خاليت هميشه روبروم توي اطاقه

چرا تنهام گذاشتي مگه ما رو دوست نداشتي

حالا من تنهاي تنها از غم دوريت ميميرم

منو با خودت مي بردي به همون جايي که رفتي

زندگي معنا نداره خودت هم اينو ميدوني

حالا که نيستي کنارم سرمو رو شونه کي بزارم

هيشکي مثل تو نميشه ، مادر خوب و عزيزم

هنوزم کنار قبرت واسه من يه جا بذاري

منتظرم بمون عزيزم که يه روز منم بميرم

ارزومه که يه روزي دوباره تو رو ببينم

ديگه واسه هميشه منم کنار تو بمونم

مادرم يادت هميشه توي اين قلبم ميمونه

يه روزي بيام که پيشت ديگه واسه هميشه

نستعلیق...

گفته اند که زرتشت در کاشمر درخت سروي کاشت ، گفته اند که سرو درخت زندگي است ، مي گويند زبان پارسي از دوره رودکي در سال هاي اغازين قرن نهم ميلادي تا زمان حافظ در قرن چهاردهم ميلادي ، به اوج تغزل و شاعرانگي رسيد اين شعر مستحکم و پايدار اگر چه از ان سپس هم به تکرار درونمايه هاي خود و هم به تکرار شيوه ها و شکل هاي زباني و ساختاري خود پرداخت اما ان چنان تاثير و نفوذي در همه ي شکل هاي گوناگون هنرايراني داشت که تا به امروز با اين که به نظر مي رسد جز در شب هاي يلدا و مگر ديوان حافظ کمتر حضوري در زندگي امروزيان داشته باشد سرامد همه ي هنرهاي ايراني است ، مي گويند پايه و مرجع موسيقي و اواز ايراني در وزن هاي شعر پارسي است ، مي گويند همه ي هنر پيچيده و بي نظير نگارگري ايراني تنها و تنها به خاطر وجود شعر پارسي و مصور کردن و مزين کردن ان است و باز مي گويند ، پيدايش خط نستعليق براي انطباق خط با شاعرانگي و تغزل شعر پارسي در سده هاي هفتم و هشتم هجري بود

نستعليق زيبا ترين نوع خوشنويسي محسوب مي شود به طوري که ان را «عروس خطوط اسلامي» خوانده اند حدود يک قرن بعد از انتشار و رواج تعليق يعني از نيمه دوم قرن هشتم به تدريج قلم ديگري به حرکت ذوق و قريحه ايرانيان پديد امد که به نام نستعليق معروف شده است پيچيدگي و بي نظمي و دايره هاي ناقص به سليقه ايراني چندان مطلبوع نمي نمود از اين رو از ترکيب خط  نسخ  که خطي منظم
و معتدل و زيبا بود  با تعليق ، خط سومي بوجود امد(نسخ تعليق= نستعليق) که از کندي نسخ و نقايص تعليق به دور است ابداع نستعليق را به هنرمند اواخر قرن
هشتم و اوايل قرن نهم يعني ميرعلي تبريزي نسبت داده اند بعد از مير علي تبريزي استاداني چون سلطان علي مشهدي ، ميرعلي هروي در قرن دهم هجري ، نستعليق را همچنان کاملتر کردند تا اينکه در قرن يازدهم (دوره صفوي) هنرمند بزرگ اين خط مير عماد احسني قزويني ان را به اوج خود رسانيد در اين زمان عليرضا عباسي از نقاشان و خطاطان دوره صفوي در اين خط اثاري را دارد اما بيشتر اثار خوشنويسي او در خط ثلث است  هنرمند بزرگ خوشنويسي نستعليق در قرن سيزدهم به نام محمد رضا کلهر ( دوره قاجار ) در چارچوب شيوه مير عماد تغييراتي به وجود اورد که اگرچه اين تغييرات کلي نبود ولي در زيباتر شدن و تطبيق ان با صنعت چاپ که در ان زمان به صورت ابتدايي در ايران رايج شده بود نقش اساسي داشت 
همچنين ميرزا غلامرضا اصفهاني از هنرمندان همين دوره است که نستعليق را بسيار استادانه نوشت  از هنرمدان و خوشنويسان معاصر اين خط مي توان از عماد الکتاب ، سيد حسين مرخاني ، سيد حسن ميرخاني و علي اکبر کاوه و غلامحسين اميرخاني نام برد  خصوصيات اين خط :

خط نستعليق از همه شرايط زيبايي برخوردار است : اعتدال ، موزوني ، استواري حسن ترکيب ، هم اهنگي و همچنين نماد فرهنگي ايراني ، عشق ، عرفان و پاکي ، نرمي ، تناسب ، سادگي و اصالت است..

انگشت شهادت ...

پس از این مقدمه کوتاهمی پردازیم به اموزش و نگارش خط نستعلیق در ویندوز که بسیار سهل و اسان است و چکونگی ثبت ان در وب که ان هم ساده است اما هم کمی کار بر است و هم نیاز به نرم افزارهای خاصی دارد که در ادامه توضیحات کاملی در باره ان خواهم داد:

در گام اول شما باید فونتهای نستعلیق را در ویندوز خود داشته باشید فایل این فونت را میتوانید از اینجا دریافت کنید ، پس از ان به قسمت control panel رفته و فایل دریافتی را در پوشه fonts کپی کنید حالا شما میتوانید در notepad یا wordpad ویندوز با انتخاب فونت iran nastaligh به نوشتن خط زیبای نستعلیق مشغول شوید و از نگارش ان لذت ببرید

حال می پردازیم به اینکه چگونه میتوانیم در وب یا سایت خود نستعلیق بنویسیم که باید توضیح دهم چون سرور وبلاگها فونتهای نستعلیق را پشتیبانی نمی کنند عملا نوشتن با چنین خطی در وبها امکان پذیر نمی باشد و تنها راهی که می شود این خط زیبا را در وب به نماش گذاشت عکسبرداری از خط نستعلیق می باشد در واقع شما باید نوشته خودتان را تبدیل به عکس کرده و ان را در وبتان به نمایش بگذارید

برای عکسبرداری شما نیاز به برنامه ای دارید که اینکار را برایتان انجام دهد که نرم افزارهای زیادی موجود است که snagit8 یک نمونه از ان که خود از ان استفاده میکنم و فایل ان را شما می توانید از اینجا  با حجم 90/13 دریافت کنید چون این نرم افزار تریال هست و پس از سی روز دیگر ساپورت نمی کند ، برای دایمی کردن ان شماره سریال ان را از اینجا دریافت و در حین نصب برنامه snagit8 ان را وارد کنید تا نرم افزار شما دایمی شود

حال فقط یک مورد مانده ان هم رنگ بندی فونت و زمینه ان می باشد که رنگ فونت ان را می شود با word ویندوز انجام داد اما برای رنگ زمینه میتوانید از word office استفاده کنید

در خاتمه امیدوارم نهایت استفاده از این برنامه را برده باشید

محرم...

...

فرا رسیدن ماه محرم را به همه مسلمانان تسلیت میگویم

ماه خون ...


همه عالم سيه پوشند ، نميداني ؟ ، محرم شد   
سياهت را به تن کن باز ، اري دل محرم شد

صداي سينه ي مردم ، درون کوچه مي پيچد     
صداي سنج و دمام است ، مي گويد محرم شد

شکوه صوت مداحي ، که از مسجد به گوش ايد    
صداي طبل و زنجير است ، ميگويد محرم شد

صداي هق هق ابري ، که مي گريد براي او    
صداي شيون باد است ، مي گويد محرم شد

پسر ميپرسد : اي بابا ، چرا حالت پريشان است ؟  
پدر با بغض ميگويد : سياهت کو؟ محرم شد

سياهت را  به  تن  کردي که  بنمايي عزا دارم    
خوشا احوال شب را که همه رنگش محرم شد

خوشا احوال مرداني ، که سيراب از عطش رفتند    
دو و هفتاد  پروانه ،  که رفتند و محرم شد

یا حسین...

در زمين كربلا سـلطان عشق
گشت چون وارد پى قربان عشق

يادش امــد وعده عهد الست
كرد رو را جانب يزدان عشق

گفت يارب شاهدى بر حال من
كامـدم اندر سر پيمان عشق

بين به عهد خود چسان كردم وفا
سوختم يكباره بر سامـان عشق

انچــه گفتم در ازل اورده ام
مال و جان اندر ره جانان عشق

اين من و اين سرزمين كربـلا
اين من و اين نيزه و پيكان عشق

اين من و اين اكبر و اين اصغرم
اين من و عباس سر جنبان عشـق

اين من و اين خواهر غم پرورم
اين سكينه بلبل دستان عشـق

كاش صد جسمم بدى در راه دوست
تا شدى قربان ميـدان گاه عشق

پس خطابى امد از يزدان عشق
در زمين عشق بر سلطان عشق

كى حبيبا حبذا خوب امـــدى
با نواى عشق در ميدان عشق

من هم اندر وعـده خود صادقم
هر چه خواهى خواه از جانان عشق

مرحبا ممنون شـدم از كار تو
خوب اوردى به جا پيمان عشق

غم مخور كه خون بهاى تو منم
از وجودت تازه شـد پيمان عشق

جان عالم را خريدى يا حسـين
زنده كردى خوش سر و سامان عشق

عشق و عر فان...(7)

به روز و شب اگر یک نگاه دقیقی بیندازیم ، به وضوع خواهیم دید که چه اهنگ موزون و نظم و ترتیبی بین انها قرار دارد اگر ما انسانها بتوانیم در روح و جسممان چنین اهنگ موزونی بر پا کنیم ، چنان جشن و سروری در جان ما برپا میشود که سلامتی و شادمانی و ارامش کامل را برای ما به ارمغان میاورد و رها از منفی گشته و اثر مثبتی نیز روی دیگران خواهیم گذاشت خداوند با خلق انسان بزیبائی این جهان افزوده است و ما هم میتوانیم با خلق شعر و موسیقی ، نقاشی و هنرهای دیگر ، بخصوص هنر عشق و محبت به دیگران یک اثر زیبا و خوبی در این جهان بیادگار بگذاریم  چون باندازه فراوان انسانهائی هستند که خلاق جنگ و کشتار و خرابیها در این دنیا میباشند و نظم فکری خود و دیگران را برهم میزنند و اثر بدی هم از خود در این جهان میگذارند

هنر عشق و محبت ...


زندگي اهنگ موزوني است بين روز و شب

کاش موزون گردد اين روح و روان و جان ما

طي شود پويا حياتي ، ژرف و شيرين و وزين

بر فراز قله ي عشق و محبتها رها

خلق شد انسان که زيباتر شود اين زندگي

خلق ما موسيقي و شعري است از عشق و وفا

وقت ترک زندگي شايد شود بهتر جهان

نه خرابي جنگ و کشتاري که ماند در قفا

يک اثر بگذار بعد از خود ز مهر و دوستي

زين نکوتر کي اثر ماند وزين و پارسا

خالق مهر و محبت ، اين توئي دراين سرا

خلق ميگردد هنرها زان سپس ماند بجا

پرنيا موزون نما روح و روانت را چنين

خلق ارامش نمائي زين اثر در روح ما

وقتی شعله عشق خدائی در جان انسانی روشن شود ، همه غم وغصه ها را میسوزاند و بجایش گلهای معطر رضایت خاطر و شوق و سرمستی جای میگیرد و دل ، شیدا میشود ونوای ساز ، هر سلول جسم را به طپش در میاورد و در چنین جای بهشتی انسان خدا را براحتی در درون خود احساس میکند و بغض و کینه از بین می رود  و بخشش به جای ان قرار میگیرد و همچنین انسان میتواند خدا را در بال پروانه ، انسانها ، گلها و در همه جا مشاهده کند و شگفتیهای این جهان هستی را به وضوح ببیند و می ننوشیده مست موهبتهای الهی شود وبگنج حضور برسد


ز شوق تو شدم بيتاب ، جهان انديشه ام غوغاست

دگرگون گشته اين حالم ، زسر مستي شگفتيهاست

به عشقي مشتعل گشتم ، فنا شد غم ز جان من

تمام رنجها رفتند ، همه شوق است و دل شيداست

خدا امد درون من همه ، نو ر و گلستان شد

خدا در هر کجا باشد ، نباشد غم ، چه پرمعناست

نواي تار وتنبوري است ، به هرسلول درجسمم

ازين ناي ونوا جانم ، دگرگون گشته بس غوغاست

خدا را در درون خود ببينم ، هم چنين در بال پروانه

خدا درهر کجا باشد ، حقيقت بي گمان پيداست

بگفتم پرنيا دريافت ، پيغام مي و مستي

ننوشيده ز مي مست و نهادش پاک و بي پرواست

در زمانیکه ذهن انسان غرق در افکار پریشان گذشته و ترس از اینده میگردد ، انچنان وحشت زده میشود که چشمانش بسته شده و دیگر نمیتواند چیزی را ببیند و بدرستی تشخیص دهد ودر دریائی متلاطم با امواجی سهمگین ، دست و پنجه نرم میکند و بزیر و بم این موج های زندگی ، روح و جسم خود را فرسوده میکند  درصورتیکه اگر مشگلی پیش بیاید همیشه راه حل انها در وجود خود انسان میباشد و زمانیکه از غُصه ها فارغ میشود ، درونش مانند دریائی ارام و افتابی میگردد و در این زمانست که زیبائیهای زندگی را بهتر و دقیق تر می بیند و به خدای وجودش نزدیک شده شکر گذار می گردد و این لحظه با ارزش ، بدست اوردن گنج حضور میباشد که لذتی بی نهایت دارد و با کاوش بیشتر ، شگفتیهای بیشتری بدست میاورد


زماني ذهن ما غرق غم و افکار اين دنياست

تو گوئي چشمها بسته فرو در جام مشگل هاست

نمي بيني که راه حل بود در جان تو جانا

ز خشم و رنج بيهوده تلاطم از برون پيداست

چو تن درياي اشفته رود در زير موج خشم

نه ارام و قراري باشدش در جا همه غوغاست

شدي انگه که فارغ از همه تشويش هاي خود

شود ازاد ذهن تو در ارامش بسي شيداست

خداوند وجود تو زماني بر تو نزديک است

که ارامش درون تو بهشت گلشني زيباست

رهائي از گذشته گشته اي بيدار اين لحظه

ز درکي بس شگفت انگيز اگاه است و پرمعناست

شدي اي پرنيا ازاد از بگذشته ، اينده

بگنج لحظه پي بردي به کاوش بس شگفتيهاست

ژانویه 2008...

 فرا رسیدن سال نو میلادی را به به هموطنان عزیز اقلیت ایرانی تبریک میگویم

 نفس مسیح امد که سلام جان رساند

        دل خواب و خسته‌ات را خبر نهان رساند

  دم صبح برف تازه که به بام‌ها نشیند

       بنگر نشان نو را که ز بی‌نشان رساند...

سال نو میلادی مبارک ...

این هم شعری بسیار زیبا در وصف میلاد حضرت مسیح از سایت

و سروده های خانم شادکام شاعره گرانقدر

http://www.azam-shadkam.ir

 azam-shadkam.ir

عید بزرگ...

صدای کیست چنین دلپذیر می اید؟

کدام چشمه به این گرمسیر می اید؟

چه گفته است مگر جبرائیل با احمد؟

صدای کاتب و کلک دبیر می اید!

کسی به سختی سوهان به سختی صخره

کسی به نرمی موج حریر می اید

خبر دهید که دریا به چشمه خواهد ریخت

خبر دهید به یاران ، غدیر می اید

می فروش ...

در خيال خويش ديشب عكس ان دلبر كشيدم

زحمت بسيار بردم منت بي مر كشيدم

اول از زلفش كشيدم تا كه سازم خرمن گل

مستي چشمش چو ديدم پر زمي ساغر كشيدم

ميكشيدم من لبانش نقطه اي افتاد بر لب

با  زبان پاكش نمودم از ازل بهتر كشيدم

ميكشيدم ابروانش تا سحر بر صفحه دل

واي از ان ابرو كشيدن همچو يك خنجر كشيدم

ميكشيدم در خيالم قامت رعناي او را

راستي قامت قيامت بود و من محشر كشيدم

در سخاوت حاتم طايي گداي استانش

در شجاعت عالمي بر درگهش نوكر كشيدم

صبح شد ديدم كه ديشب در نظرگاه خيالم

عكس مولايم علي مرتضي حيدر كشيدم
******************************
کاش ميشد در بسيط چشمهايت جا شوم

ابي من! مثل تو ابي تر از دريا شوم

درتو گم گشتم شبي ،عالي ترين مفهوم عشق

جستجو کن در خودت شايد که من پيدا شوم

در کتاب واژه ها تنهاترين معنا منم

کاش ميشد در کتاب عشق تو معنا شوم

از تو گفتن کار هرکس نيست اي زيبا غزل

من براي گفتنت بايد که مولانا شوم........!

بي علي ، تقوي ، گلي بي رنگ و بوست***بـنـد گي هـمچون نماز بي وضو ست

علي عدالت محضي كه نيست مثل تو

در اين حواليِ بي درد ، كيست مثل تو

تو با تمام بزرگي امير عشق مني

يگانه معني عيد غدير عشق مني

تمام عشق ! تو مولي ، ولي من هستي

اجازه هست بگويم علي من هستي

شبي مفسر حرف زلال اب شدي

ابو عدالت ، ابو عشق ، ابو تراب شدي

« علي » شدي تو و خورشيد ، خاك پاي تو شد

بهار لبريز از سبزي صداي تو شد

بمان بيايم و سيرت ببينم ، اي ! مرو

 بمان ز روح تو زخمي بچينم ، اي مرو !

مرو كه با تو نگاهم قشنگ خواهد شد

دلم براي تو اي مرد تنگ خواهد شد

براي عشق و عدالت غريب زيست علي

هنوز مانده بفهميم اينكه كيست علي !

و خويش را چه عجيب است شيعه مي‌ناميم

من و شما كه نفهميده‌ايم كيست علي

چنان به لبخندش پشت كرده‌ايم انگار

ميان ما بد عهدان غريبه‌ايست علي

كدام چاه در اين شهر مرده مي‌فهمد

كه چيست معني يك عمر خون گريست علي

بيا عدالت و شمشير خويش را بردار

و بار ديگر در بينمان بايست ، علي !
********************************
ديوانهء انم که وفـــــــــــايي دارد

ان يار که نام دلــــــــربايي دارد

حسرت به کبوتري برم کز سر عشق

در گوشه ايوان تو جـــــــايي دارد

اين ذکر مرا هميشه ديوانه کند

ايوان نجف عجب صفايـي دارد
*****************************
ديوان قضا خطي ز ديوان علي است

سکان قدر ، در يد فرمان علي است

طبع من و مدح مرتضي ، شرمم باد

انجا که خداي من ثنا خوان علي است

تا حب علي بود مرا در رگ و پوست

رنجم ندهد سرزنش دشمن و دوست

جز نام علي لب به سخن وا نکنم

از کوزه همان برون تراود که در اوست

چون گاه ولادت ولي حق شد

در خانه حق ، علي به حق ملحق شد

گر مظهر حق ذات علي نيست چرا

از نام خدا نام علي مشتق شد؟

در برج ولا مهر جهانتاب علي است

در شهر علوم سرمدي ، باب علي است

از اول خلقت جهان تا محشر

مظلوم ترين شهيد محراب ، علي است

انجا که علي واسطه ي فيض خداست

برغير علي هر که کند تکيه خطاست

با مدعيان کور باطن گوئـيـد

انجا که خدا هست و علي نيست کجاست؟


از عشق هميشه مست مستم ***من حيدريم قلندر هستم***مرغ دل من باز شبونه***در لحظه ي پرواز مي خونه


داريم ز هر چه غير رويت اکراه

هر راه به جز ره تو باشد بيراه

زان روز که خلقت جهان کامل شد

گشتيم همه فقط تو را خاطر خواه

خورشيد خجالت زده رويت شد

فرداي تولد تو کامل شد ماه

من در پي ناله هاي تو مي گردم

اين باديه وسيع را چاه به چاه

ما با تو نداريم ز دشمن باکي

لا حول و لا قوة الا بالله

سر بر در خانه تو بگذاشته ام

تا پا بگذاري سر چشمم اي شاه

ما شيعه شديم از همان روزي که

فرمود پيمبر:...فعلي مولاه...

چيزي ز وجودمان نماند بر جاي

گر يک سر سوزن از تو گرديم اگاه

اقا تو کجا و ما کجا؟! استغفار!

گر شعر سروده ام برايت گه گاه

تا باب بهشت را به ما بگشايند

بر ما ز سر لطف بيانداز نگاه

هر کس به کسي نازد و ما هم به شما

هر کس برود به راهي و ما اين راه

ما را بطلب به زير ايوان نجف

ما را به حريم خلوت خويش بخواه

از اول عمر مونسم بودي تو

تا اخر عمر هم تو انشاء الله...
*****************************
عالم ز ازل يکسره اظهار علي بود

هر ذره که ديديم ز اثار علي بود

کنکاش نمودم چو صداهاي دلم را

ديدم ضربانش همه تکرار علي بود

هر کس به مقامات رسيد از همه دهر

در زندگي اش نوکر دربار علي بود

حاضر شود ازاده به صحراي قيامت

ان کس که همه عمر گرفتار علي بود

هر نغمه که بيرون شده از سينه عود و

تنبور و دف و چنگ و ني و تار ، علي بود

ان کس که به خورشيد نگه کرد و پس از ان

خورشيد پر از نور شد انگار علي بود

صد بار نگه کردم و ديدم که ز مشرق

خورشيد نه بر امد و هر بار علي بود

هر کس که شهيد ره حق شد ز علي شد

ذکر لب منصور سر  دار ، علي بود

از پل به سلامت گذرد روز قيامت

ان کس که به عمرش همه بيمار علي بود

هر لطف و عنايت که به من شد همه عمر

کاويدم و ديدم که همه کار علي بود

هر جا سخن از عشق شنيديم برفتيم

مقصود فقط زين همه ديدار علي بود

در خانقه افسوس ولي هرچه که ديدم

بي پرده بگويم  همه انکار علي بود

بي معرفتش ذکر علي بر لبشان سرد

ذکر لبشان مايهء ازار علي بود

در عالم ذر خود به علي عرضه شديم و

ما برده بازار و خريدار ، علي بود

تا الله لقد اثرک الله علينا

از روز ازل مجد سزاوار علي بود

اسرار خدا را به پيمبر شب معراج

گفتند و گويندهء اسرار ، علي بود

ايات الهي تهي از نور علي نيست

هر صفحه قران همه سرشار علي بود

در وصف خدا بس که علي بندهء او بود

در وصف علي بس که خدا يار علي بود

در اوج همه خواسته هايم فقط اين است

گويند که اين برده بازار علي بود

اي کاش بگويند مرا روز قيامت

گر شيعه نبوده است هوادار علي بود

*******************************
ما عشق تو ناديده خريديم علي يار

ما پرده ي پندار دريديم علي يار

ما عشق تو ناديده خريديم علي يار

اندر همه جا نقش تو ديديم علي يار

ديديم عيان در همه جا نقش جمالت

تابيد به دل پرتو انوار جلالت

گشتيم همه عاشق و شيداي وصالت

اسوده نخفتيم شبي را ز خيالت

چون باد به كوي تو وزيديم علي يار

ما عشق تو ناديده خريديم علي يار

اندر همه جا نقش تو ديديم علي يار

ما صوفي سرمست و قدح نوش و فقيريم

صافي نظر و صافدل و صاف ضميريم

سلطان طريقت شه بي تاج و سريريم

محتاج به حقيم نه بر شاه و وزيريم

دست طمع از هر دو بريديم علي يار

ما عشق تو ناديده خريديم علي يار

اندر همه جا نقش تو ديديم علي يار

اي همدم و همراز نبي در شب معراج

اي صد چو سليمان به درت بنده و محتاج

خاك قدمت بر سر شاهان جهان تاج

ما را به هوايت دل و دين رفت به تاراج

بس طعنه ز اغيار شنيديم علي يار

ما عشق تو ناديده خريديم علي يار

اندر همه جا نقش تو ديديم علي يار

ما را ز ازل نام تو تا نقش جبين شد

از پرتو دل ديده ي ما نور ميبن شد

مهرت به دل سوختگان ماء معين شد

دل مخزن اسرار حق و عرش برين شد

ما بر در دل عبد عبيديم علي يار

ما عشق تو ناديده خريديم علي يار

اندر همه جا نقش تو ديديم علي يار
************************************
گوش کن اين مدح ذات حيدر گردون وقار

گر تو هستي اهل معنا اهل علم و هوشيار

دم زنم از راه باطن بي ريا و مستعار

بنگر از دل تا ببيني روي ماهش اشکار

نور خورشيد ولايت تاجدار هشت و چار

لا فتا الا علي لا سيف الا ذولفقار

يا علي درياب اين عاصي و رسواي جهان

يا علي رحمي نما بر اين اسير ناتوان

يا علي ساقي شو و جامي بده از خمر جان

يا علي لطفي نما بر اين سيه رو اين زمان

تا ز رنج و محنت ايام باشم پايدار

لا فتا الا علي لا سيف الا ذولفقار

يا علي من ارزوي وصل دارم اي شها

خسته گرديدم من از اين گردش چرخ سما

يا بکش يا ده نجاتي اي خديو منکلا

من دخيلم من دخيلم من دخيلم اي فتا

چاره ساز چاره بيچارگان اي شهريار

لا فتا الا علي لا سيف الا ذولفقار

اخر اي مولاي من چندي به درگاهت شدم

در طريقت از دل و جان پيرو راهت شدم

محو روي ان جمال پاک چون ماهت شدم

ذره اي گشتم ز خاک و زير پاهايت شدم

کي کني سوي گدايت يک نظر اي رازدار

لا فتا الا علي لا سيف الا ذولفقار

من غلامي از غلامان حقير حيدرم

چاکري از چاکران حضرت پيغمبرم

خادمي از خادمان بيقرار مضطرم

در طريق شاه مردان اهل حق و باورم

جان من جانان من شاهنشه دل دل سوار

لا فتا الا علي لا سيف الا ذولفقار

گر نيايي حقير ميميرم***بي تو شاها فقير ميميرم***ثروت من فقط ولايت توست***که دگـر من فقير ميميرم***به صفاي تو مي خورم سوگند***گر بگويي بمير ميميرم

هو الحق حق هو الهو هو الا اي انکه ان سويي

چه سيماي خوشي به به! چه چشمي و چه ابرويي!

علي حبه جنه قسيم النار و الجنه

ارم از حب او رنگي گرفت و عدن از او بويي

بيامد لا فتي الا علي لا سيف الا ذوالـ...

چه پيکاري! چه ايثاري ! چه دستي و چه بازويي!...

هو الاول هو الاخر هو الباطن هو الظاهر

علي اي عروه الوثقي! براي من بکش "هو"يي!

چه خوش صيد دلم کردي بنازم چشم مستت را

تو صياد و دلم اهو ?چه صيادي! چه اهويي!

الا يا ايهاالساقي! بنوشانم مي باقي!

که من بي خويش مي ايم به هر جايي که مي گويي

نگاهي کردي و اتش زدي خاکسترم کردي

نمي دانم چه مي گردد اگر بنماييم رويي

خرابم کن و ابادم! فنايم کن و ايجادم!

برقصانم! بچرخانم! به پيچ و تاب گيسويي!...

ميان خيل بي دردان ز بهر دوست مي گشتم

صدايي گفت: در اينجا نيابي انچه مي جويي

از ان دنيا برون گشتم خريدار جنون گشتم

تويي اني که مي جويم به هر برزن و هر کويي

خودت هم خوب مي داني که مي خواني و مي راني

ز تو ناز و ز من خواهش به هر شکلي ز هر سويي ..

عشق و عرفان...(6)

حقیقت چیزی در دسترس اسان نیست و کسی هم که در وجود خودش که جای پیدا کردن حقیقت است سفر کرده و مرارت بسیار در این راه کشیده و این گوهر نایاب ، شگفت انگیز و زیبا را کشف نموده است ، نمیتواند انرا بدیگری بدهد هرکس که طالب انست ، باید بتنهائی باین سیر درون بپردازد و مثل غواصان که اول لباس غواصی رامی پوشند و به قعر اقیانوس برای بدست اوردن مروارید زیبا میروند ، انسان هم باید لباس دانش را بتن کند و با دانش فکری خود بسیر درون بپردازد باید حجاب را از پیش چشم بردارد و به حالت سادگی و لطافت بچگی برگردد و این براده ها و گرده ها راکه جذب ذهنش شده است پاک کند ، تا حقیقت را بدست آورد حقیقت قابل بخشش و انتقال نیست  انسان مسافری است از خود به خود وقتی بحقیقت برسد ، پی میبرد که راه ، رهرو و مقصد یکی بوده و بلاها یک به یک از سر راه برداشته شده است

سفر ...


حقيقت گر که ميخواهي سفر کن در درون جان

که گر يابي حقيقت را تو هم جاني و هم جانان

لباسش دانش فکر تو مي باشد ، در اين اعماق

به غواصي نيازي هست ، لباسش جامه کن برجان

حجاب از چهره ات بردار و بي پيرايه ، تنها رو

چو پشت پرده ، روشن ميشود افکار هوشياران

حقيقت را فروشي نيست ، ذهن از گرد بايد رفت

چو ذهن اهن رباي خرده ناداني است در انسان

شگفتيهاي زيبائي است در راه سفر جانا

که راه و رهرو و مقصد يکي گردد به هر سامان

درين ره هر بشر جوينده ي راه خودش گردد

حقيقت را تو نتواني ، ببخشي اين چنين اسان

بيا اي پرنيا خلاق فکر خود بشو هر دم

حجاب از چشم خود بردار و بينا شو درين دوران

کسانی که اشنای طریقت عشق بشوند ، در دنیا نادرند و بهمین دلیل است ، که انسانها در بیراهه های احساس خود سرگردان و افسرده میشوند  همه کس دوست دارد عاشق بشود و معشوق ومحبوب باشد ، ولی اول انسان باید بیدار شود و این هنر عشقورزی را بیاموزد  بشر در خواب غفلت است ولی طالب عشق  به چه دلیل است که تلاشها به جائی نمیرسد  بخاطر اینست که این هنر را نیاموخته است و توان عشق ورزی را در خود زندانی کرده است و خدا و انسانهای دیگر را مقصرمیداند  کسی که بیدار شده است هیچ کس را جز خود مقصر نمیداند و بدان مرحله میرسد که امیال و اعمالش با هم هماهنگی داشته باشند و مجنون دلش را به بارگاه پر شکوه عشق لیلا میرساند

نخستين شرط عاشق گشتن و بينا شدن ، بيداري دلهاست

هنرمند ان کسي باشد چو اموزد هنر ، زان پس سعادتهاست

وروديه ، چنين کاخ عظيم پر شکوه عشق ، اين باشد

هنر در عشق ورزيدن شود روشن ، سعادت مستي جانهاست

درين دنيا کم اند ، ان اشنايان طريقت تا شوند عاشق

درين بيراه ي احساس ، بدبختان عالم در چه غمهاست

همه نوع بشر عاشق شدن را دوست ميدارند بصد خواهش

خوشا انرا که گامي در چنين ره ميگذارد ، بس نهايتهاست

مکن زنداني اين احساس زيباي هنرمندي جانانه

بياموز اين هنر را در ره محبوب دلبندي که الفتهاست

مده تقصير را بر ديگران ، انسان بود قادر باعمالش

شوي بيدار دل انگه ، که خواهي عذرتقصيرت چو بس زيباست

بيا اي پرنيا اميال و اعمال خودت را يک مروري کن

رسد مجنون دل بر الفت ليلاي عشقت بين چه شوکتهاست 

اگر انسان این هستی وهر موجودی را که دران هست ، توانائی دوست داشتن انها را نداشته باشد ، نمیتواند خلاق باشد و اگر محو زیبائی یک پرنده نشود ، نمیتواند نقاش باشد و اگر نغمه های قناری و پرندگان خوش اواز را درک نکند ، نمیتواند اواز بخواند اگر زمزمه لابلای برگها در نسیم ، نتواند مستش کند ، چگونه میتواند ارشه را بروی ویلون بکشد و موسیقی زیبائی را خلق کند  کسانیکه خلاقیت در وجودشان هست تقرب نزدیکتری به خداوند دارند  کسانیکه این نوع خلاقیت در وجودشان نیست ، میتوانند خلاق عشق و مهر و محبت بهمه انسانها باشند  اگر کسی بتواند به این عشق و یگانگی با همه برسد و ائینه جانش را پاک کند ، نورانی شده و گوهر مقصود را به دست اورده است

اگرعشق همه نوع بشر در جان خود داري ، خود عشقي

اگر از نغمه هاي دلکش بلبل تو سرمستي ، غزلخواني

اگر خلاق نقش صورت دلدار خود هستي ، تو نقاشي

اگر با چه چه مرغ سحر خوان نغمه پردازي ، تو اوازي

اگر باد بهاري درميان برگ گل مستت کند ، ياسي

اگر در خلق اهنگي بچنگ خود زني چنگي ، تو خود سازي

که تنها عاشق مردم کند خلق هنر را ، هيچ ميداني ؟

پيام من همه اينست خلق عشق کن در بزم عرفاني

خداوند جهان ما مگر خلاق هستي نيست ؟ خود داني

پس اين شرط تقرب هست خلاق هنر باشي ،تو خلاقي

يگانه ميشوي با هستي خود ، ان حقيقت ميشود روشن

چو جانان ان خدا باشد ، که کرده خلق اين هستي به اساني

بيا اي پرنيا با هستي خود شو يگانه ، تا بخود ائي

غبار ذهن را برگير ، تا ائينه را يابي تو نوراني

ایا تا بحال توجهی به یک یک سلولهای بدن خود ، این موهبت بسیار عظیم کرده اید ؟ میدانید چه راز و رمز پیچیده ای در انها بکار رفته ، انسان حیرت میکند و خود را در مقابل این عظمت ناتوان می بیند و همچنین اگر بکمک علم درین قلمرو گام بردارد ، هرروز پیشرفتهای تازه ای رامشاهده خواهد کرد و بیشتر عظمت خداوند را حس میکند و هچنین ذات او را در وجود خود و در تمام کائنات احساس میکند ، راه شناخت انسان مشاهده نیست تامل و تفکر علمی است که بدان دست یابد و بالاخره روزی بشر پیشرفتهای عظیمی خواهد کرد

راز جهان ...



چو در خود بنگري ذات الهي را عيان بيني

ز هست و بود اين دنيا همان ذات و بيان بيني

بشو وارد درون پر ز احساست ببين روشن

به حيرت ميرسي جانا ، نهان را تو جهان بيني

تامل کن درين راه شناسائي رمز و راز

که صدها راز ميباشد که خود را ناتوان بيني

توانائي شود افزون اگر با عشق شد توام

خدا عشق است و او را در زمين و اسمان بيني

صعودت ميشود ممکن اگر در ان بصيرت هست

چو با عشقي شود ممکن که جانت را عيان بيني

تجلي شهود ناب را ، در تک تک سلول

بهرجائي که رو کردي مر او را جاودان بيني

فراموشش مکن اي پرنيا در اين قلمروها

به هرگامي که برداري گلي از ارغوان بيني