ذهن ما صدها پرسش دارد ولی بسختی میتواند پاسخ انرا پیدا کند ولی دل پرسشی ندارد ، با این حال پاسخش را دریافت می کند  ذهن انسانها مرتب مشغول و نگران میشود و در واهمه بسر میبرد اگر میخواهیم که یک زندگی ساده زیبا و با ارامش داشته باشیم باید ذهن را رها کنیم و بگذاریم دل برسریر پادشاهی خود بنشیند تا این اشیانه را که جسم ماست ، اباد و بدون خرابی نگه دارد این تمام رسالت یک جستجوگر واقعی در این جهان میباشد چون اگرخانه ای زیبا و اراسته باشد اما صاحبخانه ای دلمرده داشته باشد  ان خانه ویرانه ای بیش نیست

؟

 
بر سرير جان نشيند ان دلي که عاشق است

گرچه دل پرسش ندارد پاسخش ايد بدست

ذهن ما دارد دو صد پرسش ولي پاسخ کجاست

پاسخش را کي بگيرد ، در هواي حاجتست

رو رها کن ذهن را در دام مي اندازدت

زندگي را ساده کن ارامشت ايد به دست

اين رسالت بوده از روز ازل گر طالبي

چون نيازت در درون بي نيازي خفته است

اشيانه گشته اين جسم توانا بهر تو

اشيانه ميشود ويرانه با افکار پست

گر چه زيبا ميتوان اين خانه را بر پا نمود

با تهي بودن بدون صاحبي اخر که رست

خانه ي بي صاحب از روز ازل ويرانه ايست

پرنيا برپا کن اين هر دو بشو سرشار و مست



انسان خردمند را نمیتوان کشت و صدمه ای به او وارد کرد و انسان بیخرد هرگز زندگی نکرده است و نه تنها خود بار غم است و در زندگی خود سرگردان ، بلکه بدیگران هم ضرر میرساند فردی که خردمند ست ، وجودش گوهری تابناک میباشد و بخشنده نور دانش و خرد بدیگران میباشد و همه از او بهره مند میشوند و همیشه در اندیشه بهار گونه زندگی میکند و قرار و ارام الهی دارد و میتواند پرش فکری به دلهائی که ارزش این گوهررا دانسته و برای ان ارزش قائلند ، داشته باشد در حقیقت عمرچنین اشخاص مثال گوهر است که ارزش هر لحظه را میدانند چون زندگی برای انها جشنی بپا کرده است که در این جشن الهی شرکت میکنند و از تمام مواهب وجد و سرور ان بهره مند میگردند


نميميرد خردمندي که در جان گوهري دارد

چو روشن ميکند جانش بهار بهتري دارد

خرد هرگز نمي ميرد اگر در جان پذيرا شد

به گفتاري دگر جانش قرار بهتري دارد

کند او زندگي هر لحظه اي شادان پاکوبان

فراتر از خيال ما گذار بهتري دارد

پرش دارد بدون واسطه از دل به دلهائي

چو بشناسند اين گوهر مدار بهتري دارد

نکرده زندگي هرگز کسي که بي خرد باشد

خردمند ، ان کسي باشد که يار بهتري دارد

تمام زندگي جشني بپا کرده چو ميرقصد

خرد در جان پذيري روزگار بهتري دارد

بگفتم پرنيا درياب اين لحظه توانا شو

خريدار چنين گوهر نگار بهتري دارد

همچنانکه رایحه و عطر گل با خود گل ، هماهنگی زیبائی برقرار کرده است و ما این جلوه و هنر طبیعت را به وضوح می بینیم و لمس میکنیم و مشام جانمان را معطر میکنیم ، این گلها را باغبانی پرورش میدهد که عاشق گل است و جانش را خسته میکند ولی روحش پُر از نشاط زندگی میباشد و همیشه با عطر گل سر و کار دارد ، همینطور هم عطر دانائی و خردمندی فکر انسان میباشد که اول سراپای وجود خودش معطر شده و مست میگردد و سپس این عطر عشق و محبت را نثار دیگران میکند و اگر این درک و فهم در جامعه ای وسعت پیدا کند " بنی ادم اعضای یکدیگر میشوند" دیگر عضوی بدرد نخواهد امد که اصل حقیقت در این دنیا همانا همدردی ، محبت ، عشق و پیوستگی دلهاست


در کنار باغ دانائي ، قدم اهسته کن

يک نظر بر باغبان عاشق جان خسته کن

با چه عشقي در نگهداري گل سر ميکند

سير درگلبرگ گل ، دانه ، خطوط هسته کن

بوي عطر گل که با هر برگ گل دارد سخن

زنده ميگردي درين عالم قدم اهسته کن

ان چنان عطر تفکر بر مشامت ميرسد

در مقام فکر و انديشه دلت پيوسته کن

اصل معناي حقيقت در بني ادم بود

صحبت همدردي جانهاست ، دلها رسته کن

پر شود عطر محبت در مشام جان تو

اين شب قدريست درياب و روان برجسته کن

پرنيا با من سخن گو از نيايشهاي خود

در چنين باغي قدم زن غنچه گلها دسته کن