غریبان ...

ان که با خون جان‌ فشاني مي‌کند

با خدايش همنوايي مي‌کند

شهید ...


روزگارى بود عشقى جان گرفت‏

زندگى با عاشقى عنوان گرفت‏

نام اورهاى ميدان امدند

رنگ و بوى جمله رندان امدند

هست ، چابك ، تك سوار

فديه‏ها مى‏كرد هر داروندار

خنده بر خصم زبون واژگون‏

يكسره ياران بهتر لاله‏ گون‏

روزگارى سر به سر پرخاطره‏

رمز دل بود يا على‏ ، يا فاطمه‏

 نام آور ...

روزگاری مردانی از ديار مردمان مرد ، دل را به امواج كارون سپردند و همسفر با

ماه از درياچه مجنون گذشتند ، انها قبل از امدن به خاكريزهای مردانگی ، دل را از

ميان زنجيرهاي دست و پاگير دنيا بيرون كشيدند و ان را به سوی ديار اسمانها پر دادند

، ان روزها فرزندان خلف ميهن اسلامی كبوتروار در اسمان ايمان و انسانيت بال و پر

زدند تا اسمان را معنا دهند

يوسفا در حسن رويت‏ مانده‏ام‏

واشگفتا خود به حيرت مانده‏ام‏

 عالمى مجنون كردار تو است‏

صد زليخا مست ديدار تو است‏

آزاده 1 ...


راستی اطلاع داريد چرا بنياد ، همه ازادگان را فراموش کرده است ؟ حتي اسمی از

ازادگان نمي برند ، فقط شهدا ، جانبازان وايثارگران ، ايا ازادگان به رزم نرفته اند و

اسير نشده اند ، چرا از اسارت و وقايع ان برای نسل جديد نمی گويند فقط  بايد در

فيلم اخراجی ها ان هم با ظنز و خنده به ازادگان نگاه کنند ...

آزاده 2 ...


ای ز وطن دور، اي مجاهد دربند

ای دل‌ِ اهل وطن به مهر توپيوند

نای تو خاموش همچو خشم كه در مشت‌

جان تو در جوش همچو شير كه دربند

 آزاده 3 ...

حال اسير معلوم است ، شايد سخت تر از اسارت در تمام طول تاريخ بشريت چيز

ديگری وجود نداشته باشد ، اسير، يعنی دست و پابسته ، اسير يعنی به غل و زنجير

كشيده شده ، اسير يعنی كسي كه حق هيچ گونه اعتراضی ندارد

 

پرنده ای را ديدم که از بيرون قفس

خود را به ميله ها مي زد

با خود گفتم مگر ديوانه شده ؟

صدايم را شنيد و پاسخ داد

رها ماندن ديوانگيست و اسارت ، امنيت

در قفس را گشودم که به مرادش برسد

ناگهان قفس زبان گشود

که چرا مرا به گناه ناخواسته

اسارت پرنده اي وادار مي کني ؟

گفتمش تو اگر پرنده اي را اسير نکني گناه بارتري

گفت سوختن در گناه ازادي

چه بسا بهتر از ارميدن در منجلاب اسارت باشد

جرم او چيست ؟ ازاده بودن ، تن به دلخواه دونان ندادن

هست فرجام ايمان ، شهادت ، يا که در کنج زندان فتادن

 

ديدي که سحر از پي شب در راه است ؟ ديدي که دوام شب بسي کوتاه است ؟

وصال ...


باد بهار مـژده ديدار يار داد

شايد كه جان به مقدم باد بهار داد

بلبل به شاخ ســرو در اواز دل ‏فريب

بـر دل نويد سرو قد گلعذار داد

ساقي به جام بده ، در ان عشوه و دلال

ارامشی به جان من بيقرار داد

در بوستان عشق ، نشايد غمين نشست

بايد كه جان به دست بتي مي‏گسار داد

شيرين زبان من ، گل بي‏خار بوستان

جامي ز غم به خسرو ، فرهاد وار داد

تا روي دوست ديد ، دل جان‏ گداز من

يك جان نداد در ره او ، صد هزار داد

اوردن استخوان هاي عزيزت وقتي هنوزبي تاب ان ثانيه ای هستي که کنار قاب در ،

چشم در چشمش شوی زياد هم لحظه ی اساني نيست ...

 

من ترا در گردش پيمانه مى‏بينم هنوز

من ترا پير در ميخانه مى‏بينم هنوز

هر كجا شوريده‏اى ، مستى ز پا افتاده است‏

من ترا در ناله مستانه مى‏بينم هنوز

من ترا در سرخى هر لاله‏ى خونين عشق‏

من ترا در رويش گلخانه مى‏بينم هنوز

 قصه‏ها شورى و حالى دارد و من روح تو

در تن پاكى هر افسانه مى‏بينم هنوز

گرچه جان فرسود و دل از داغ تو ديوانه شد

نقش تو بر اين دل ديوانه مى‏بينم هنوز

 مى‏چكد اشك شفق هر شب به دامان سحر

گريه خورشيد را روزانه مى‏بينم هنوز

 گوهر يكدانه‏ى عصرى و من چون كودكى‏

خويش را با ارزشت بيگانه مى‏بينم هنوز

 انكه مجنون بود و صحرا گرد و از خود بى‏خبر

در كمال عشق تو فرزانه مى‏بينم هنوز

 سرزده خورشيد اشك از گوشه‏ى چشم يتيم‏

من تو را در اشك معصومانه مى‏بينم هنوز

 گرچه در ويرانه‏ها اى شمع تابان سوختى‏

من تو را از روزن ويرانه مى‏بينم هنوز

 انكه با تو بست پيمان وفادارى و عشق‏

بر سر ميثاق خود مردانه مى‏بينم هنوز

گرچه ‏اى مرغ بهشتى رفتى از اين اشيان‏

سايه لطف تو را بر لانه مى‏بينم هنوز

 سينه‏ات ايينه عشق الهى بود و بس‏

من در ان سينه رخ جانانه مى‏بينم هنوز

 بذر ايمان در نهاد پاك نسلى كاشتى‏

من تو را در رويش هر دانه مى‏بينم هنوز

 پرورش دادى گل عشق و محبت در وطن‏

با طراوت ساحت گلخانه مى‏بينم هنوز

 من تو را در مويه‏هاى دردناك شعر خويش‏

در حروف و نقطه و دندانه مى‏بينم هنوز

 عاشق ...

هرگز خود را به جاي ازاده و جانباز گذاشته‌ايم ؟ و به دنياي دردش فکر کرده‌ايم ؟

اصلاً مي‌دانيم درد يعني چي ؟ و دردمند کيست ؟ و چرا دردمندان از درد خويش

نمي‌گويند ؟ اصلا ايا ميدانيم ازادگي و جانبازی از منظر خود ازاده و جانباز چگونه

است ؟ ايا او را بلند قامت سروگونه مي‌بينيم که همچون کوه بر پاي وجودش سرود

قيام مي‌سرايد ؟ يا بدان گونه که عضوي از اعضاء را به عاريه ، تقديم حضرت دوست

نموده و او را به ديده ترحم و دلسوزي مي‌نگريم ؟ راحتت کنم اگر تو به جاي او بودي

چه مي‌کردی ؟ ايا حاضری به او خدمت کني ؟ يا که نه ، نيش‌های زهرالود را به او

تزريق مي‌کنيم ؟

اصلاً چرا او بر روي ويلچر نشسته است ؟ ايا مطمئنيم که از او به عنوان معبر و پل

عبور استفاده نمي‌کنيم ؟ البته استفاده چه عرض کنيم سواستفاده نمي‌کنيم ؟ ايا مي‌دانی

چرا او تحمل درد مي‌کند ؟ و چرا صبوری با نامش معنا مي‌شود ؟ هرگز با او همنشين

شده‌ای تا برايت از انچه که نمي‌دانی بگويد ؟ و انگاه احساس همدلی با او به تو دست

دهد ؟ ايا قبل از انکه به او فکر کنيم به خود فکر نمي‌کنيم ؟ مگر چگونه است او را

که تو را اورد و بر مسند نشاند لااقل به او بينديشيم ؟ ايا براي ازمايش هم که شده بر

ويلچر نشسته‌ای ؟ حتی به دقايقی و لحظاتی ؟

 جانباز ...

اصلاً ايا مي‌دانيم شيميايی يعني چه ؟ جانباز شيميايی به چه کسي مي‌گويند ؟ نمي‌دانم

هرگز ديده‌ای ان ابرمرد را که بر روي زمين پهن شده و دايم با دستانش بر سر و

صورتش مي‌کوبد و گاه‌گاهي هم سرش را به ديوار می‌زند ؟ ايا او را که يک عمر

جز تخت بيمارستان و اسايشگاه جانبازان دنيايی ديگر به تصورش نمي‌ايد لمس مي‌کنی ؟

ايا مي‌دانی پيچيدن به دور خود يعني چی ؟ ايا شنيده‌اي قطع نخاعی چسان زندگي مي‌کند ؟

ايا به درددل خاندان بزرگ همتشان گوش فرا داده‌ايم ؟ خلاصه‌تر بگويم ايا از فرهنگ

ازادگی جانبازی خبری داري يا خير؟ ايا مرگ تدريجی شنيده‌ای ؟ ايا ديده‌ای کودکی را

که مي‌خواهد با بابايش دست بدهد ولي دستی نمي‌يابد ؟ ايا ديده‌ای او را که لحظه‌ به لحظه

بر مرگ تدريجی با عزتش تبسمی عاشقانه مي‌زند ؟

اصلاً چرا او بر مرگ لبخند مي‌زند و ما محکم به دنيا چسبيده‌ايم ؟ ايا هرگز فکر کرده‌اي

که اگر بر قامت والاي او به ديده‌اي غير از ديده‌ي الهي بنگريم ، روی عقبی چه معامله‌اي

با ما خواهد شد ؟ ايا از زجر دادنش لذت نمي‌بری ؟ هيچ مي‌داني شب‌ها و روزهايش

چگونه مي‌گذرد ؟

هيچ مي‌داني چگونه اذيتش مي‌کنند و ادعاي دوستي هم مي‌کنند ؟

ايا مي‌دانيم جانبازاني هستند که فقط گردش چشمانشان تمام حرکتشان است ؟ بر جانباز

نابينا فکر کرده‌اي ؟ بر بي‌دست و پايان چطور؟ بر سرطان خوني شده‌ها چگونه ؟

ايا فکر کرده‌ايم  فراموشي ايثارگران عقوبت الهي در پي دارد  يعني چي ؟ ايا ! ؟

و ايا ! ؟ و ايا ! ؟

ايا نگاه بر چهره او که خود حکايت‌ها زمثنوي‌ها دارد ، برايمان جالب نيست ؟ منفي‌

گرايانه نگاه نمي‌کنم ، به همت والايش قسم از درد او درد دارم که اگر نگويم خائنم ،

راستي انتظار جانکاه شنيده‌اي ؟ يا اصلاً حتی لحظه‌اي نمي‌خواهي بشنوي ؟ مي‌داني

از چي مي‌گويم و از کي مي‌گويم يا نه اصلاً در وادي ديگري هستيم که شنيدن کلام 

مظاهر خشونت  چندش‌اور مي‌شود ؟

ايا عشق شنيدي ؟ البته هوس‌هاي دنيوي که مهر عاشقي بر روي ان بزنيم منظورم نيست ،

خود مي‌داني از عشق مي‌گويم ، ان مفهوم والايي که درکش بي‌عشق محال است ، ايا از

عاشق شنيدي يا مصداقی به زيبايي ان که جان می‌بازد البته باختن جان نه ، جان‌فشانی

مي‌کند يعني عشقبازی مي‌کند ديده‌اي ؟

از انان مي‌گويم ، انان که سرود صلابت را در استواري گام‌هايشان به تصوير کشيده

و نغمه‌های ترنم شيدايی‌اشان در مأذنه عشق حلاج‌وار بردار بوسه زدند ، انان که چون

ميثم تمار هر روز به عشق وصل بر درختي که مقتل اوست اب مي‌دهند و به اميد ان

روز لحظه ‌شماری مي‌کنند و بر آيت حق ، انگاه که غبطه حال مصاديق « ماعاهدوا الله

عليه و منهم من قضی نحبه » را مي‌خورند و بر « و منهم ما ينتظر» دل ارام کرده‌اند

ايا شنيد‌ه‌ای حکايت فرزانه‌ای را که خود خريدار سردار شده بود ؟ ايا مي‌دانی

«راضيه مرضيه » يعني چی؟

 یا ایتها النفس المطمئنه، ارجعی الی ربک راضیه مرضیه...

سالياني سپري شد بس تلخ

سينه‌ها سوخته از اتش هجر

واژه‌ها هر چه رساتر باشند

کوته از وصف غل و زنجيرند

وصف شيران اسير

راد مردان صبور

جنگجويان ميادين نبرد

عشقبازان و حقيقت طلبان

سخت ايد به زبان

روزگاري که غم اندر پي غم

ز اسمان مي‌باريد و از زمين مي‌جوشيد

سينه‌ي دهر بسي سنگين بود

دست بيداد از ان سينه سخت

زهر جان گير

بسي مي‌دوشيد

سايه شب همه جا گسترده

جور بيدادگران بي‌پرده

اثر ضربت شلاق ستم بر اجساد

تيره همچون دل دژخيمان بود

جسم‌ها خسته و رنجور و تب‌ الوده‌ي درد

چهره‌ها لاغر و زرد

سينه‌ها پر کينه

چشم‌ها خيره به در تا که مگر

پرتوي رخ بنمايد در شب

يا طبيبي که گذارد مرهم

بر دل ريش اسيران يک دم

 

ز جبهه گويم و شب‏هاى سنگر

ز يك دنيا صفا در كوى دلبر

ز جنگ و حمله و صد گفتنى‏ها

ز اسرار شب ناگفتنى‏ها

ز حمله گويم و شبهاى خونين‏

ز يورش‏هاى برق اساى شيرين‏

ز شب‏ها و سرود نصر گويم‏

ز مصداق بحق صبر گويم‏

ز يك يك كربلاها و ز رمضان‏

ز خيبرها يا كه والفجر و ز بستان‏

ز يا رب يا رب شب زنده‏ داران‏

ز اهنگ سرود سربداران‏

ز عرفان و دعا و ذكر يا رب

كه دايم ذكر مهدى بوده بر لب‏

ز هيجان شب اغاز حمله‏

كه ياران گرد هم ايند جمله‏

زيا اللَّه و يا مهدى و زهرا

زرمز يا محمد صلى الله‏

ز ارتش ، پاسداران و بسيجى‏

جهاد و يكه تازان صميمى‏

ز پوتين و پلاك و تارك سر

ز فانوسقه ، چفيّه جمله يكسر

ز كردستان و شب‏هاى بلندش‏

كمين‏هايى ز نامردان كُردش‏

ز سوسنگرد و اهواز و شلمچه‏

ز پيرانشهر و نفت شهر و حلبچه‏

ز فاو و حاج عمران و هويزه‏

ز خرمشهر و ابادان و فكه‏

ز غواصى در هور الهويزه‏

ز مجنون و ز ابهاى جزيره‏

ز عكس يادگارى زان عزيزان‏

حنابندانِ در ان شام هجران‏

ز دود و اتش و باروت گويم‏

ز تركش ، دانه‏ى ياقوت گويم‏

ز مين و توپ و تانك و تير و رگبار

ز قنّاصه ، ز خمپاره ، ز تركش‏هاى يكبار

ز دستان جدا گشته ز پيكر

به عشق مهدى و در كوى دلبر

ز وصلِ فرقت و داغ جدايى‏

ز ميدان و نبرد و قهرمانى‏

ز پيكار و وداع اخرينش‏

هزاران بارک اللَّه افرينش‏

ز شوق و وصلت ياران چه گويم‏

ز ديدار رخ جانان چه گويم‏

ز عشق و ناله‏هايش در دل شب‏

تضرع‏ها و اخلاصش ز يارب‏

ز درياى كلام دل نشين‏

وصيت نامه‏هاى اخرينش‏

ز ياران شهيد جان سپرده‏

ز ان فرزانگان دل ربوده‏

ز مفقود و شهيد و جان سپاران‏

كه بر مركب سواران سوى ياران‏

ز ما جا ماندگان جمع ياران‏

چسان بايد را تحمل يك هزاران‏

چه گويى سائل از ايام زرين‏

نوايى خاطرات تلخ و شيرين‏

 

يك گلستان گل تماشايى شدند

محو در زيباى زيبايى شدند

همچو كوفى‏ها نگشتند بى‏وفا

در ره امروز، فردايى شدند

چهره‏ها ترسيم يك دنيا شكنج‏

در سراى عشق غوغايى شدند

سر و قامت بر سردار شهود

همچو منصور سخت‏ شيدايى ‏شدند

با دو چشم بسته در سلول خصم‏

مظهر ايثار و بينايى شدند

غربتى بس دردناك و دلخراش‏

با تن رنجور رعنايى شدند

بى‏سر و پا غرق در شور و شعف‏

همچو مجنون سخت ليلايى شدند

همچو كوه پر استقامت هم صبور

دشمنان دين چه رسوايى شدند

از دنس ببريده ، وصل نور حق‏

رسته از سفلى و عقبايى شدند

سائل از هجران ياران ، در فراق‏

ان شهيدانى كه مولايى شدند

دست من خورد به ابی که نصیب تو نگشت...

دلم تنگ عبرت گرفتن است ...

گره بزن ...  دلم را ، محکم به گوشه ان اسماني دلت ، گره بزن ، به کناره ی ان

سپيد بي کران ، به ذره اي از ان خلوص بي وصف ، به صميميت ان لحظه هاي

خدايي و به منتهاي تقوا داشتن ..


اما امروز ما نگاهمان مي چرخد ... به فلان ادم ، به فلان دوست ، فلان جريان ، فلان ...

دچار کثرت و اشفتگي شديم در اين راه شلوغ

دلمان را به گوشه تقوايت گره بزن ... دلمان تنگ عبرت گرفتن است ...

...

وداع...

مــي رسد شب تـا بيارامد به بالين جان خسته
چشــم مــانده بـر رهــــم اما به بيداري نشسته
در ســـرم ديگـر نمانده شور و غوغاي جواني
بي نشاط و نـــا اميــدم در فضايي سرد و بسته
منتظــــر بنشستـــه ام امــا بخوانــد ســــاربانم
گــــويدم برخيز اي جان ، کاروان از جاي جسته
من بـــه خواهش گويمش لختي تحمل شايد ايد
اخـــــرين بارش ببينـــم ان مه خوب و خجسته
بغض بسته راه گريه ، اشک خشکيده به چشمم
از غــم هجران خميده پشت من گويي شکسته
بانگ بر خود مي زنم گر اين چنين زارم ببيند
واي بــر من گــر بگريد  زيـن تمنــا دل برسته


گذشته شب ز نيمه 
چراغ خانه خاموش 
همه خوابيده در گوش و کناري
و من بيدار بيدار
دو چشمانم ...

از ديد مولانا مهمترين حسن شب در اين است که در ان ريا نمي کنيم

امشب صداي سكوت خانه شكست
اي اشك هاي بي صدا ، بغض هاي فرو خورده در گلو
امشب شما را چه مي شود ؟!
نكند باز بارش باران
ياد ان روز ها به دل امد
...

گفتم به كسي حال دلم باز نگويم
بر پرده ي اسرار شده راز نگويم

بيش از دو سال در اين وب بودم وبی که برگ برگ ان و نظرات دوستان برام خاطره است چه ان دوستاني که هميشه نظرات محبت اميز داشتند و چه ان دوستاني که  نظرات طنز اميز برايم به يادگار گذاشتند ، همه شما را دوست دارم که مشوقم بوديد براي نوشتن...
هرگز فراموشتان نمي کنم ، اميدوارم همه چشمي حق بين و زيبا داشته باشيم

دلم مي خواست قبل از وداع يک پست ديگه داشتم :

با دلي خسته و غمگين همه سال

دور از اين جوش و خروش

مي روم جانب ان دشت خموش

تا دهم بوسه بر ان سنگ کبود

تا کشم چهره بر ان خاک سياه

اما:

خون دل ، اشک روان ، ناله شب ، اه سحر
جمع گشتند به منظور پريشاني ما

سبزه را گفتـــم تحمل بـــــايدت سرماي دي
تـــــا بهــــــار ايد تـــــرا با سنبلان همتـا كنم

 

شب سنگين شده پهن و نشسته بر دل انبوه جنگل 
روي امواج خروشاني كه كف اورده برلب مي زند بر ساحل سنگي

ميان دشت نمناكي كه غوكانش به اواز تمنا
مي زند سو سو چراغ خانه اي 
مردي به تنهايي نشسته 
خلوتش با اشك تلخ دختر شيرين تاك
لحظه اي شايد بياسايد 
 
كسي در مي زند اهسته مي گويد 
تو اي تنها نشين شب مرا مهمان نمي خواهي ؟
 
بگوشش خوش نوا اما به ترديد
مرا مي گويد او يا بر در همسايه مي كوبد ؟
و يا شايد كسي گم كرده ره 
ره خانه مي جويد
ها ..! دانستم شب است و خلوت و تنهايي و وهم و خيالات
صداي باد بايد بوده باشد
صداي غوك در تالاب شايد
يا صداي هول شب در جنگل بالا
صداي موجها بر ساحل دريا
چه مي دانم صداي چيست مي ايد
منم اينجا غريب و بي نشانه
كسي ما را نمي خواند
كسي با من نمي گويد
بكار خويش باش اي چشم نمناك


 
!!!

ديگر در اين‌ دلها ، دلِ دريا شدن‌ کو؟
ديگر در اين‌ سرها ، سربي‌سر شدن‌ نيست‌
اين‌ تيغ باد و اين‌ جنون ‌، اين‌ گوي‌ و ميدان‌
ام‍ا گُلي‌ را غيرت‌ پرپر شدن‌ نيست‌
ساقي‌ ، همان‌ ساقي‌ است‌ ، ميخانه‌ همان‌ است‌
تنها دل‌ ما لايق‌ ساغر شدن‌ نيست
بارانتان‌ را از هواي‌ ما نگيريد
هر چند در ما حس‌ و حال‌ِ تر شدن‌ نيست


 كوتاه مي گويم سخن
فرصت ندارم
ترسم كه اشك حسرتم
بر گونه ايد


يـادتان اينجا بماند يادگار
نامتان در حرف دل شد ماندگار
امشـب اي ياران ، مـرا مهمان كنيد
چاره اي بـرسينـه ســوزان كـنيد
مســت مسـت بـاده نـابم كـنيد
از دعـا سيراب سيرابم كـنيد
گوشه اي افـتاده مست و باده نوش
درهمين دور و برا امشب خـموش

در طي اين دو سال و اندي اگر با نوشتن مطلب و يا دادن نظري نا خواسته باعث رنجش دوستي شدم عذر خواهي مي کنم

بلبل از گل بگذرد گر در چمن بيند مرا
بت پرستي کي کند گر برهمن بيند مرا
در سخن پنهان شدم مانند بو در برگ گل
ميل ديدن هر که دارد در سخن بيند مرا


و در اين مدت دوستان وهم پيوندهايم را فراموش نميکنم و مرتب سر خواهم زد

زندگی ، گرمی دل های به هم پيوسته ست

تا در ان دوست نباشد همه دلها بسته ست

شايد دور ، شايد نزديک ، روزي بر مي گردم و دوستان و هم پیوندی هایم را اگر همراهيم کنند همراهم خواهم برد...

در ديــــده ي مــــن اندر آ  وز چشــم من بنگـــر مرا
زيــرا بــــرون از ديــــده هـــا منزلگهـــي بگــزيده ام

 ؟؟؟

 ALI...

متولد 2 ماه مهر...(2)

بازم شادي و بوسه ، گلاي سرخ و ميخک

ميگن کهنه نمي شه تولدت مبارک

تو اين روز طلايي تو اومدي به دنيا

وجود پاکت اومد تو جمع خلوت ما

تو تقويما نوشتيم تو اين ماه و تو اين روز

از اسمون فرستاد خدا يه ماه زيبا

يه کيک خيلي خوش طعم ، با چند تا شمع روشن

يکي به نيت تو يکي از طرف من

الهي که هزارسال همين جشنو بگيريم

به خاطر و جودت به افتخار بودن

تو اين روز پر از عشق تو با خنده شکفتي

با يه گريه ي ساده به دنيا بله گفتي

ببين تو اسمونا پر از نور و پرندس

تو قلبا پر عشقه رو لبا پر خندس

تا تو هستي و چشمات بهونه س واسه خوندن

همين شعر و ترانه تو دنياي ما زندس

واسه تولد تو بايد دنيا رو اورد

ستاره رو سرت ريخت تو رو تا اسمون برد

اينا يه يادگاري توي خاطره هاته

ولي به شوق امروز مي شه کلي قسم خورد

تولدت عزيزم پراز ستاره بارون

پر از باد کنک و شوق ، پر از اينه و شمعدون

الهي که هميشه واسه تبريک امروز

بيان يه عالم عاشق ، بياد هزار تا مهمون

تولد..

ناگهـان يک صبح زيبا اسمان گل کرده بود
خاک تا هفت اسمان ، بغض تغزل کرده بود
حتم دارم در شب ميلادت ، اي غوغاترين!
حضـــرت حق نيز در کارش تأمل کرده بود
هر فرشـــته ، تا بيايي ، اي معمايي ترين!
بال هاي خويش را دست توسل کرده بود

 تولد..

تولدت اغازيست براي يه دنيا مهرباني

تولد همه خوبيهاست

تولدت ام زيباييهاي زندگي

امروز روز توست

امروز برايت زيباترين گلهاي دنيا را  خواهم اورد

هر چند تو مهربانتر از همه انهايي

هميشه به قداست چشمان تو ايمان دارم

چه كسي چشم هاي تو را رنگ كرده است؟

چه وقت ديگر  گيتي تواند چون تويي را بزايد؟

فرشته اي فقط در قالب يك انسان !

فقط ساده مي توانم بگويم

عزيزم تولدت مبارك

 تولد...

تولد واژه اي ست در پي معنا شدن ، مفهومي است در تب و تاب رسيدن ، تولد گاه بهانه اي ست براي دلتنگ خود شدن ، شانه اي ست براي جستجوي خويش ، تولد گاهي بهانه اي ست براي يك جمع دوستانه براي چند لحظه با هم خنديدن ، براي خريد يك شاخه گل براي جاري شدن ، يك قطره اشك و كشيدن اهي از سر دلتنگي ، تولد علامتي است پر معنا در سر رسيد زندگي ما ، گاه بهانه اي ست براي نوشتن يك متن يا سرودن يك شعر ، تولد گاه بهانه اي ست براي فرياد بودن رهايي از پيله تنهايي و اندكي به دنبال خود گشتن ، تولد مفهومي ست ناپيوسته در زندگي امروز ما ، تولدت مبارك انشالله كه ساليان سال خوش و شاد زندگي كني

پروانه...

http://raze-cheshm.parsaspace.com/tavalod/tavolod1.swf.swf

http://raze-cheshm.parsaspace.com/tavalod/tavalod2.swf.swf

شما میوه کدام درخت هستید؟

ادامه نوشته

اشک و مشق...

فرق است بين معلمي كه مشق را با اشك توام مي سازد

با معلمي كه مشق را با عشق همراه مي سازد

مکتب...

 يافتن اب به عشق است نه به سعي

معلمي شغل و حرفه نيست ، بلکه ذوق و هنر توانمندي است معلمي در قران به عنوان جلوه اي از قدرت لايزال الهي نخست ويژه ذات مقدس خداوند تبارک و تعالي است ، در نخستين ايات قران که بر قلب مبارک پيغمبر اکرم (ص) نازل شد ، به اين هنر خداوند اشاره شده است:

اقرا باسم ربک الذي خلق ، خلق الانسان من علق ، اقرا و ربک الاکرم ، الذي علم بالقلم ، علم الانسان ما لم يعلم (علق 1ـ 5)

بخوان به نام پروردگارت که جهانيان را افريد ، انسان را از خون بسته سرشت بخوان !
و پروردگارت کريم ترين است همان که اموخت با قلم ، اموخت به انسان انچه را که نمي دانست

دغدغه معلم هميشه اين است که حيات بشر، بر مدار ارزش ها و کرامت انساني بچرخد و شناخت خدا و مکتب و دين ، همت اساسي ادمي باشد و هيچ بيگانه اي را مجال تجاوز به فرهنگ ارزشي دين و ميهن فراهم نيايد

در كلاس روزگار
درسها گونه گونه هست
درس دست يافتن به اب و نان
درس زيستن كنار اين و ان
درس مهر
درس قهر
درس اشنا شدن
درس با سرشك غم ز هم جدا شدن
در كنار اين معلمان و درسها
در كنار نمره هاي صفر و نمره هاي بيست
يك معلم بزرگ نيز
در تمام لحظه ها تمام عمر
در كلاس هست و در كلاس نيست
نام اوست : مرگ
و انچه را كه درس مي دهد
زندگي است

معلم بزرگ...

مي توان در سايه اموختن ، گنج عشق جاودان اندوختن
اول از استاد ، ياد اموختيم ، پس ، سويداي سواد اموختيم
از پدر گر قالب تن يافتيم ، از معلم جان روشن يافتيم
اي معلم چون کنم توصيف تو ، چون خدا مشکل توان تعريف تو
اي تو کشتي نجات روح ما ، اي به طوفان جهالت نوح ما
يک پدر بخشنده اب و گل است ، يک پدر روشنگر جان و دل است
ليک اگر پرسي کدامين برترين ، انکه دين اموزد و علم يقين

هنر...

معلمي شغل نيست ، معلمي عشق است ، اگر به عنوان شغل انتخابش کرده اي رهايش کن و اگر عشق توست...

 مبارکت باد

بیاد ج-چ

چه درد الود و وحشتناک

نمي گردد زبانم تا بگويم ماجرا چون بود

دريغ و درد

چه بود اين تير بي رحم از کجا امد

چه جانسوز و چه وحشت اور است اين درد

نمي خواهم ، نمي ايد مرا باور

و من با اين شبيخونهاي بيشرمانه و شومي که دارد مرگ

بدم مي ايد از اين زندگي ديگر

ج-چ

بسي پيغامها سوگند ها دادم

خدا را با شکسته تر دل و با خسته تر خاطر

نهادم دستهاي خويش چون زنهاريان بر سر

که زنهار ، اي خدا اي داور ، اي دادار

تو را هم با تو سوگندی

مبادا راست باشد اين خبر ، زنهار

تو اخر وحشت و اندوه را نشناختي هرگز

و نفشرده است هرگز پنجه ي بغضي گلويت را

نمي داني چه چنگي در جگر مي افکند اين درد

خداوندا ، خداوندا

به هر چه نيک و نيکي ، هر چه اشک گرم و اه سرد

تو کاري کن نباشد راست

همين ، تنها تو ميداني چه بايد کرد

و بينم باز

الا يا هر چه زين جنبنده اي ، جاني ، جمادي يا نبات از تو

سپهر و ان همه اختر

زمين و اين همه صحرا و کوه و بيشه و دريا

جهانها با جهانها بازي مرگ و حيات از تو

سلام دردمندي هست

و سوگندي و زنهاري

الا يا هر چه هست کائنات از تو

به تو سوگند

دگر ره با تو ايمان خواهم اوردن

و باور مي کنم  بي شک  همه پيغمبرانت را

مبادا راست باشد اين خبر ، زنهار

مکن ، مپسند اين ، مگذار

ببين ، اخر پناه اورده اي زنهار مي خواهد

پس از عمري ، همين يک ارزو ، يک خواست

همين يک بار مي خواهد

ببين ، غمگين دلم با وحشت و با درد مي گريد

خداوندا ، به حق هر چه مردانند

ببين ، يک مرد مي گريد...

چه سود اما ، دريغ و درد

در اين تاريکناي کور بي روزن

در اين شبهاي شوم اختر که قحطستان جاويد است

همه  نور ما ، چشم و چراغ ما

برفت از دست

دريغا ان عزيز ما

نهان شد رفت

از اين نفرين شده ، مسکين خراب اباد

نهان شد در تجير ابرهاي خاک و اکنون اسمانها را ز چشم اختران دور دست

به خاک او نثاري هست ، هر شب  پاک

روحش شاد

عید...87

روز ديگر عيد مي‌رسد

هميشه دلم شور مي‌زند

هميشه همين اضطراب من

ترقه‌اي ناگاه مي‌شود

كه مي‌تركد روي خواب من

روز ديگر عيد مي‌رسد

بگو كه دلم شكوه كم كند

مگر بخندم به هر چه هست

مگر بكاهد عذاب من

مگر برسانم به اهل دل

سرود و درود و خجسته باد!

مگر كه بنوشند تشنگان

ز شعر روان‌تر ز اب من

هميشه دلم شور مي‌زند

اگر چه بگويد رفيق شوخ

كه نغمه‌ي ماهور بايدش

ز چنگ من و از رباب من ...

 باز تکرار دعا...

همه ساله در ايران و چندين کشور ديگر نخستين روز بهار طبيعت به عنوان عيد نوروز گرامي داشته ميشود ، ارياييان در دوره هاي گذشته اغاز اعتدالين را جشن مي گرفتند و اولى را نوروز و دومى را مهرگان مى‏ناميدند ، برخي مي گويند عيد نوروز به دوران جمشيد شاه بازمي گردد ، گويند وي پس از سفر به اسمان دين را تجديد و ان روز را نوروز ناميد

باز هفت سين سرور
ماهي و تنگ بلور
سکه و سبزه و اب
نرگس و جام شراب

باز هم شادي عيد
ارزوهاي سپيد
باز ليلاي بهار
باز مجنوني بيد

باز هم رنگين کمان
باز باران بهار
باز گل مست غرور
باز بلبل نغمه خوان

باز رقص دود عود
باز اسفند و گلاب
باز ان سوداي ناب
کور باد چشم حسود

باز تکرار دعا
يا مقلب القلوب
يا مدبر النهار
حال ما گردان تو خوب
راه ما گردان تو راست

باز نوروز سعيد
باز هم سال جديد
باز هم لاله عشق
خنده و بيم و اميد

ليک در اين همه رنگ
ليک در اين همه نور
سهم من هم اين شد
که بمانم دلتنگ
و نباشم مسرور

باز تحويل سکوت
باز شمعي واژگون
باز اشکي در دو چشم
باز بغضي در گلو

باز تنديس بهار
مشت مي کوبد به در
پنجره فرياد کرد
او نيامد از سفر
باش تا سال دگر
باش تا سال دگر

 روزی...

ياد دارم يك هواي سرد سرد

مي گذشت ازتوي كوچه دوره گرد

دوره گردم كهنه قالي مي خرم

دسته دوم جنس عالي مي خرم

گر نداري كوزه خالي مي خرم

كاسه وظرف و سفالي مي خرم

اشك در چشمان بابا حلقه بست

عاقبت ناله زد و بغضش شكست

اول سال است و نان در سفره نيست

اي خدا شكرت ولي اين زندگيست؟؟

بوي نان تازه هوش از تن ربود!!!

اتفاقا مادرم هم روزه بود!!!

چهره اش ديدم كه لك برداشته

دست خوش رنگش ترك برداشته

سوختم ديدم كه بابا پير بود

بد تر از اين خواهرم دلگير بود

مشكل ما درد نان تنها نبود

حتم دارم كه خدا انجا نبود!!!

ناگهان اواز خوب دوره گرد

پرده ي انديشه ام را پاره كرد

دوره گردم كهنه قالي مي خرم

دسته دوم جنس عالي مي خرم

گر نداري كوزه خالي مي خرم

كاسه وظرف و سفالي مي خرم

خواهرم بيرون دويد بي روسري

كه اي اقا سفره خالي مي خري...

عاشقاى حضرت امير توى تمام عيدا و شادى‏ها از همه بيشتر دلشون به يه عيدخوشه يعنى با يه عيده كه خيلى صفا مى‏كنند و اون عيد غديره ، اين عيد غدير چند تا ويژگى عمده دارد ، اول اين ‏كه بر پيشانى نورانيش نام مولا ثبت‏شده ، دوم اين ‏كه تمام تاريخ هزار و چهارصد ساله شيعه توى اين روز رقم مى‏خوره و سوم و چهارم و پنجم و... اين ‏كه ما شيعه‏ها توى اين روز مست مى‏شيم مست از صهباى غدير خم ، مست از نام على ، مست از لطافت چشمان با طراوت مردى كه تپش قلب ما شيعه‏ها با نبض ملكوتى اون كوك مى‏شه 

علی جانم...

وقتى نام اميرمؤمنان على‏عليه السلام روى زبان ادما نقش مى‏بنده ادم احساس مى‏كنه روى ابرها داره راه مى‏ره و حالا كه ما مى‏خواهيم روى ابرهاى با صفاى نام على‏ عليه السلام راه بريم بذاريد با تمام وجود فرياد بزنیم...

همه جمع شده بودند دريايى از مردم دور تا دور اقيانوس چشم‏هاى پيامبر موج مى‏زد تا چشم كار مى‏كرد نگاه‏هايى بود كه بر لب‏هاى ياقوتى پيامبر دوخته شده بود ابرها هم گوش مى‏كردند صداى بال فرشته‏ها هم موسيقى متن اين صحنه جاودانه بود ناگهان سكوت همه جا را گرفت:

من كنت مولاه فهذا على مولاه‏

صداى دف بود و هلهله كه زمين و زمان رو پر كرده بود ، از دست‏هاى روشن پيامبر كه بازوان سبز مولا رو به سمت اسمان كشيده بود خطى نورانى به سمت ابديت كشيده شده بود همه چشم‏ها تصوير بزرگترين رخداد تاريخ‏ رو ثبت مى‏كرد سلمان و ابوذر در پوست ‏خودشون نمى‏گنجيدن ،  تمام سختى‏ها اسان شده بود چقدر دنيا قشنگ بود رنگين‏كمانى از عشق سرتاسر غدير خم‏ رو پر كرده بود خيلى از چشم‏ها بودن كه تاب تحمل ديدن نورانيت اين لحظات رو نداشتن اما هر چى بود عشق بود و عشق بود و عشق! نقل و شيرينى بين بچه‏ها دست ‏بدست مى‏چرخيد ، يك لحظه خنده از روى لب‏ها پاك نمى‏شد يواش يواش ترنم نام على مثل ترانه بارون سقف شيرونى قلب‏ها رو نوازش مى‏داد...

من ار به قبله رو كنم

به عشق روى او كنم

كمتر صدا شادى بچه‏ها رو مى‏شنيدم و بيشتر توى حال خودم بودم مگه توی اين واژه سه حرفي چه سرى نهفته است؟ كه اين همه ادم‏ رو از خود بى‏خود مى‏كنه...

نماز بى‏ولاى او

عبادتى است‏ بى‏وضو

به منكر على بگو

نماز خود قضا كند

شايد باورتون نشه اما اونقدرى كه اين عيد در زندگى ما تاثير داره شايد هيچ اتفاق ديگرى نتونه اين‏قدر مسير زندگى ما رو تغيير بده

عشق از غدير خم باقى مونده ، شايد اين تعبير بد نباشد كه بگيم خدا هم تمام بعثت پيامبران ‏رو خصوصا رسالت‏ حضرت محمد صلى الله عليه واله رو در گرو اين اتفاق قشنگ گذاشته

مست غدیر...

خلاصه اون لحظه‏اى كه دستان على اسمونو شكافت 124 هزار پيامبر ثمره تلاش‏ها و سختى‏هاشون چشيدند و اين لحظه چقدر زيبا و دوست داشتنى است

مست از جام اقاقى شد دلم

بى‏خود از چشمان ساقى شد دلم

اى خداى ديده بارانى‏ام

محو در انديشه‏اى عرفانى‏ام

در نگاهم موج دريا مى‏شود

شعرهايم وقف مولا مى‏شود

جام‏هاى ما اسير خم اوست

مستى ما از غدير خم اوست

«وال من والا»ست در خم غدير

عشق ما مولاست در خم غدير

حيدر كرار مستت مى‏شويم

همچون مالك پاى بستت مى‏شويم

ساقى خم غديرى يا على

دست ما را چون نگيرى؟! يا على 

نماد...

اتش‌ در نزد ايرانيان‌ باستان‌ نماد روشني‌ ، پاكي‌ ، طراوت‌ ، سازندگي‌ ، زندگی تندرستي‌ و در پايان‌ بارزترين‌ نماد خداوند در روي‌ زمين‌ است‌! انها عقيده‌ داشتند كه‌ اتش‌ مي‌تواند ناپاكي‌ها ، پليدي‌ها و تاريكي‌ها را از ميان‌ ببرد بنابر اين‌ در ميان‌
جشنهاي‌ مهم‌ ايرانيان‌ به‌ جشنهاي‌ مخصوص‌ اتش‌ برخورد مي‌كنيم‌ و از ان‌ ميان‌ دو جشن‌ اتش‌ از بقيه‌ معروفتر و مهمترند: جشن‌ سده‌ و جشن‌ سوري بطور كلي‌ ايرانيان‌ پيش‌ از فرا رسيدن‌ هر جشن‌ مذهبي‌ ، به‌ اتشكده‌ها مي‌رفتند و به‌ نيايش‌ مي‌پرداختند اما رسم‌ اتش‌ افروزي‌ پيش‌ از عيد بسيار كهنه‌ و قديمي‌ است‌ و حتي‌ به‌ دوران‌ هند و اروپايي‌ بر مي‌گردد

چهارشنبه سوری...

واژه‌ سوري‌ (صفت‌ پهلوي‌ سوريك) در فارسي‌ به‌ معني‌ سرخ‌ بوده‌ و چنان ‌كه‌ پيداست‌ به‌ اتش‌ اشاره‌ دارد البته‌ سور در مفهوم‌ ميهماني‌ نيز در فارسي‌ به‌ كار رفته‌ است‌ بر پا كردن‌ اتش‌ در اين‌ روز نيز گونه‌ اي‌ گرم‌ كردن‌ جهان‌ و زدودن‌ سرما و پژمردگي‌ ‌ از تن‌ بوده‌ است‌ فلسفه‌ وجودي‌ در اتش‌ رفتن ‌، در سنت‌ ديرين‌ قوم‌ ايراني ‌، عملي‌ نمادين‌ براي‌ اثبات‌ پاك‌نيتي‌ و همچنين‌ عملي‌ براي‌ تطهير از گناهان‌ بزرگ‌ است‌ شكلي‌ ديگر از اين‌ رسم‌ ديرينه‌ ، مراسم‌ چهارشنبه‌ سوري‌ و سالي‌ يك‌ بار بر اتش‌ رقصيدن‌ است‌
رقص بر اتش‌ ، يك‌ اقدام‌ نمادين‌ دسته‌جمعي‌ و يادگار سنتي‌ است‌ كه‌ بيانگر تطهير درون‌ خويش‌ توسط‌ شعله‌هاي‌ اتش‌ است‌

زرد و سرخ...

سال 1386

سال1386(سال خوک)

 خوش بحال خوکچه(این خوکچه اگه بزرگ بشه میشه خوک)

سال خوک بهترین سال برای تمام مردم دنیا/کار فراوان/پول در گردش و زندگی بکام همه شیرین

یک سال فراوانی که گرفتاریهای سیاسی و اداری بحداقل خواهد رسید

سالی که برای روشنفکران و اهل حساب به یک نسبت خوب است

برای موش:شما واقعا خوش خواهید گذراند خیلی خوش از زندگیتان شاکر خواهید بود و برای اینده نقشه خواهید کشید

برای گاو:امسال حتما سال خوبی است البته کار زیادی وجود دارد اما مشکلات بسرعت حل و فصل خواهد شد

برای ببر:از نظر کاری سال خوبی است در هر کاری خطر کنید نتیجه سریع و عالی خواهد بود بخت در تمام سال یار شماست

برای گربه: شما ارام و راحت فرصت خواهید داشت که دوستان قدیم را دور هم جمع کنید و کارهای اجتماعی تان بخوبی پیش می رود کاملا احساس امنیت و ارامش میکنید

برای اژدها: شما می درخشید حق هم چنین است چون هرگز گرفتار بی پولی نشده اید ولی امسال...خوشبختانه انقدر زیرک و هوشیار هستید که در مانده نشوید

برای مار: هیچ چیز برای شما در مرحله کمال نیست ...ولی شما قانع هستید و بهر حال با هوش و میتوانید منتظر سال بهتری باشید

برای اسب: شما هر جا بروید با پول مواجه خواهید شد و چه بسا که بتوانید ارزوهای مخفی تان را بر اورده کنید یک اتومبیل جدید شاید هم یک اپارتمان

برای بز: خوشبختی و راحتی دیگران برای شما خوشبختی و راحتی بارمغان می اورد لازم نیست بشما سفارش کنیم با احتیاط باشید چون بهر حال توجهی به این مساله ندارید

برای میمون: امسال هم بی پول خواهید بود کارها بخوبی پیش نمیرود بازار شما کساد است و ممکن است از این بابت دچار اضطراب شوید

برای خروس: کارهای زیادی برای انجام دادن هست شما با پشتکار راه پولدار شدن را خواهید پیمود هر چند که همچنان محتاط خواهید بود

برای سگ: کمی متفکرید شاید بخاطر خانواده تان یا در این اندیشه که وضع بهتری برای خود فراهم کنید بهر حال باید پس انداز کنید پشیمان نخواهید شد

برای خوک: امسال سال شماست به هر چه دست بزنید طلا خواهد شد چه در عشق چه در کار موفقیت از ان شماست

نوروز...

يا مقلب القلوب و الابصار

يا مدبرالليل و النهار

يا محول الحول و الاحوال

حول حالنا الي احسن الحال

امام علی(ع )میفرماید:

هر روزی که در ان گناه نشود ان روز عید است!

بوي عيدي بوي توت بوي کاغذ رنگي

بوي تند ماهي دودي وسط سفره نو

بوي ياس جا نماز ترمه مادر بزرگ

شادي شکستن قلک پول

وحشت کم شدن سکه عيدي از شمردن زياد

بوي اسکناس تا نخورده لاي کتاب

با اينا زمستونو سر ميکنم

با اينا خستگيمو در ميکنم

 با سلام خدمت دوستان خوبم

فرا رسیدن سال نو را به تمامی دوستان تبریک میگویم

امیدوارم سالی پر بار همراه با موفقیت برای شما و خانواده محترمتان باشد

باد نوروز وزيده است به كوه و صحرا

جامه عيد بپوشند ، چه شاه و چه گدا

بلبل باغ جنان را نبود راه بدوست      

نازم آن مطرب مجلس كه بود قبله نما

صوفي و عارف از اين باديه دور افتادند

جام مي گير زمطرب ، كه روي سوي صفا

همه در عيد به صحرا و گلستان بروند  

من سرمست ز ميخانه كنم رو به خدا

عيد نوروز مبارك به غني و درويش

يار دلدار ، ز بتخانه دري را بگشا

گر مرا ره به در پير خرابات دهي               

به سر و جان به سويش راه نوردم نه به پا

سالها در صف ارباب عمائم بودم

تا به دلدار رسيدم نكنم باز خطا

هوالعشق

جهان عشق است و ديگر زرق سازی

هــمــه بازي اسـت، الا عشقـــبازی

نكته‌اي كه تمامي ‌عرفا به اتفاق ان را مقصود افرينش ياد كرده‌اند همانا عشق است و بس. و اگر در متون خردورزان عاقل هم تاملي برود در خواهيم يافت كه ان عقلِ پيراسته و عاري از «قياسات و دليل»، مؤيد و بلكه متكاي عشق است اما اين عشق كه حافظ از ان ياد مي‌كند تنها درخور و سزاوار ادميان است: فرشته عشق نداند كه چيست اي ساقي/ بخواه جام و گلابي به خاك آدم ريز. از سوي ديگر اين نكته را نيز بايد به ياد داشت كه عشق از «اوصاف خداي بي نياز» است و اطلاق اين صفت بر ادميان از روي مجاز جايز است و انگاه ادمي را به راستي عاشق مي‌نامند كه متخلق به اخلاق الله باشد. اگر چه بايد اين را نيز ياداوري نمود كه مراد اين نيست كه دايره‌ي عاشقيت را چنان تنگ كنيم كه مهرورزي‌هاي بشري و خاكي را يكسره باطل و آلوده معرفي كنيم. بر عكس در ادامه‌ي همين مطلب توضيح خواهيم داد كه چگونه عشق انساني در راستا و موازات عشق رباني واقع است و در واقع اين عاشقي منهج همان عاشقي است (البته با قيد شرايطي).

اما چرا از اين عشقِ عافيت سوز و شركت برانداز در عرصه‌ي عالم خاك ياد مي‌كنيم؟ از ان رو كه اين عشق سرشته و عجين با درد است و اين دردمندي همان چيزي است كه قدسيان و ملائك فاقد آنند. فرشتگان نورِ محضند و ان نارِ خرد سوز را ندارند. حال آنكه ادمي اين زبده محصول كارگه كون و مكان اميزه اي از نور و نار است، كه اصولا اين نحوه‌ي خلقت ادمي كه همواره ميان خير و شر در نوسان است مايه‌ي رشد و كمال اوست.

جلوه‌ي روي محبوب ازل بايد در جايي خود را متجلي مي‌ساخت به حكم اينكه «پري رو تاب مستوري ندارد». و اين تجلي عشق در وجود خالي از خاك درد اميزِ درد خيز معنا و موضوعيتي نداشت. جلوه اي كرد رخت ديد ملك عشق نداشت / عين آتش شد از اين غيرت و بر ادم زد. و اينجا باز سخن از غيرت مي‌رود. «قدسيان را عشق هست و درد نيست / عشق را جز آدمي درخورد نيست».

و اين ادمي است كه منظور نظر عنايت خاص حق است كه قرعه‌ي فال به نام ديوانگي او مي‌زنند و تا بدانجا او را منزلت مي‌دهند كه ساكنان حرم ستر و عفاف ملكوت با اين راه نشينِ خاكي باده‌ي مستانه مي‌زنند.

و همين آدمي است كه جاني دارد «علوي» و دور افتاده از اصل خويش. اما همين جان علوي به دام هوس عشق مي‌افتد (و بسيار تفاوت است ميان هوس نفس و هوس عشق). اما تجربه‌ي اين عشق تنها در عالم خاك ميسر است كه اين آدم بهشتي در سفر سير و سلوكش «حالي اسير عشق جوانان مهوش» است! و آن اشارت ظريفي كه حافظ به مهرگياه (يا عشقه) دارد به همين داستان اشاره مي‌كند:

سبزه‌ي خط تو ديديم و ز بستان بهشت / به طلبكاري اين مهرگياه امده ايم

و عشقه گياهي است كه انقدر به دور گياه ديگر مي‌پيچد تا آن را خشك كند. يعني عشق، عاشق را از وجود خودش مي‌سوزاند و فنا مي‌كند.

عشق ان شعله است كو چون برفروخت / هر چه جز معشوق باقي جمله سوخت

و اين زلف خم اندر خم معشوق كه در ديار ما شرقيان اغلب سياه است (شايد اگر حافظ در اروپا مي‌بود، ديگر مجبور بود با موي طلايي و بلوند سر و كار داشته باشد) نشانه كفر است و اشارت دارد به ظلمت خيز بودن و تيرگي عالم. و اين انبيا و رسل بودند كه بدين عالم ظلمت و تيرگي پيام نور مي‌آوردند

به هر حال در ان غزل حافظ ( در ازل پرتو حسنت ز تجلي دم زد...) سخن از بيگانگي عقل نيز مي‌رود كه اين عقل آن عقلِ معاش مصلحت بين و عافيت انديش است

اما واپسين ابيات ان غزل به روشني اشاره به اين موضوع دارد كه عشق اغاز بلاست. و اصولا ان بله اي را كه ادم در روز الست گفت و به تعبيري خود را با همان بله اسير بلاي عشق كرد اغاز راه غم بود.

كجا توان گريخت زين بلاي عشق / كه بر سرِ من از الست مي‌رود

بلا گوي عهدش بلا ازمايد / زهي مرد و ان عهد و ان ازمونش

و اينجاست كه طرب را با چنين عشقي كه حافظ ازموده است ميانه اي نيست. به تعبير خواجه عبدالله انصاري «عشق چيست؟ شاديِ رفته و غمِ امده».

ديگران قرعه‌ي قسمت همه بر عيش زدند / دل غمديده‌ي ما بود كه هم بر غم زد

حافظ ان روز طربنامه‌ي عشق تو نوشت / كه قلم بر سر اسباب دل خرم زد

ولي مي‌بينيم كه باز هم در ضمير اين عشق طربي داريم كه حاصل ان غم جانگداز است.

گر ديگران به عيش و طرب خرم اند و شاد / ما را غم نگار بود مايه‌ي سرور

و در اين فضاي انس و عالم الفت مدعيان عشق ستيز و ناصحان طاعن مجال ورود ندارند

واين نامحرمان را دست غيب بر سينه مي‌زند كه دورتر!

چهارشنبه سوری

چهار شنبه سوری

سرخی و زردی یکیش مال تو یکیش مال من ...

شبیه سازی

امروز ميخوام در باره...نه بزاريد اول يه سوالي بکنم ؟
ايرادي نيست اگر امکان داشته باشه انسان اين بشر دوپا در کار هستي سرک بکشه
بله ميخوام در باره شبيه سازي امشب با هم گپي بزنيم
در سال 1997 دالي اولين گوسفند ودر سال2000تترا اولين ميمون شبيه سازي شده
در امريکا بودند که کلي جنجال بپا کردند اما اين جنجال هرگز به هياهوئي که از انتشار
خبر متولد شدن اولين انسان شبيه سازي شده بپا شد نرسيد ايو يا همان حوا از سلول پوست زن امريکائي 31 ساله اي در شرکت کلونايد بوجود امد ان زمان مراجع و علما از يکسو و پاپ ژان پل بهمراه مسيحيان افراطي شروع به فتوا دادن کردند که اينکاريعني محاربه با خدا و......
اما ناگهان چشممان به جمال سرکار؟جناب؟(نميدونم کدوم پيشوند درست باشه)رويانا باز شد
ولي نه از جنجال انچناني خبري بود نه از هياهوو اين دستاورد را با نام پيشرفت در علم پزشکي به دنيا اعلام کرديم!

بع...بع... مامانمو میخوام بع...

شناسنامه رویانا

 اسمم رویاناست اول میخواستن اسممو بزارن مهربعد گفتن پاژن قشنگتره نمیدونم چطور شد که یه اسم دخترونه انتخاب کردن گذاشتن رویانا (خجالت میکشم اخه من پسرم)

متولد ۳۰ دقیقه بامداد ۸ مهر ۱۳۸۵ پژوهشکده رویان جهاد دانشگاهی اصفهان

پدرمو نمیشناسم کیه

مادرم بع بععع مادر... ماد

اینده دست خودم نیست

قوم و خویشام همه سببی هستند نسبی ندارم

... مگر شبيه سازي چه ايرادي دارد حتي اگر شبيه سازي انسان باشد
اگر بشر بتواند مغز هاي متفکري امثال ابن سينا رازي نيوتن ....
را شبيه سازي کند ايا بايد ساز مخالف زد بگذريم از اينکه ميشود
امثال هيتلر و نرون وصدام ...را هم شبيه سازي کرد
(از کارد هم ميشود در راه صحيح استفاده کرد وهم بالعکس)
اول بايد هدف از شبيه سازي را ملاک قرار داده انگاه ساز موافقت يا مخالفت سر داد
مگر اسلام دين پويائي نيست مگر خداوند نفرموده که به انسان انقدر شعور داده ام که به بمن برسد مگر خداوند در این جسم خاکی دمیده که ما چند صباحی در این عالم خاکی روزگار سپری کنیم و برویم یا برای رسیدن به درجات بالاتراز این جسم وروح و
عقل وشعور نهایت بهره راببریم 
تنها چيزي که منو براي ساز زدن دودل ميکنه  شناسنامه انسان شبيه سازي شده است
مانند شناسنامه رويانا!؟؟؟
بره اي که ما مانشو نميشناسه حتما تو زندگي يه چيزي کم داره
در اين ميان جايگاه احساسات و عاطفه ها کجاست؟

پند

ساده ترين کار جهان اين است که خودم باشم ، و دشوارترين کار جهان اينکه کسي باشم که ديگران ميخواهند.

اگر رنگين کمان ميخواهيد ، بايدازخيسي باران لذت ببريد.

توهين کردن نمايش اقتدار افراد ضعيف است.

هر وقت خواستيد درباره راه رفتن ديگران قضاوت کنيد ، کمی با کفشهاي او راه برويد.

ديگران را ببخش ، نه به اين علت که انها لياقت بخشش تو را دارند ، به اين علت که تو لياقت آن را داري که آرامش داشته باشي.

اگر مغرور شويد ، موفقيت به اندازه شکست خطرناک است.

بخشش را از گل بياموز ، زيرا حتي ته کفشی را که لگدمالش ميکند خوشبو ميکند.

اگرکسي ميگويدکه براي تو مي ميرد ، دروغ ميگويد ، حقيقت را کسي ميگويد که براي تو زندگي ميکند.

زندگي مثل پيانواست ، دکمه هاي سياه براي غم ها و دکمه هاي سفيد براي شادي هاست ، اما زماني ميتوان اهنگ زيبايي نواخت که دکمه هاي سفيد و سياه با هم به صدا در ايند.

انسان مانند رود خانه است هر چه عميقتر باشد ارامتراست.

از سنگهايي که در سر راهتان است براي ساختن پلکان استفاده کنيد.

آنکه تسليم خداوند است همه چيز تسليم اوست.

خوابيده را ميشود بيدار کرد ، اما کسي که خود را به خواب زده هرگز نميتوان بيدار کرد.

اگر در پي آرامش هستید به پيشامدهاي زندگی برچسب خوب و بد نزنيد.

دلی که مهر مي ورزد هميشه جوان است.

روياهايت را به خاطر بسپار زيرا زمانيکه روياهايت بميرند مانند پرنده اي بال شکسته ديگر قادر به پرواز نخواهی بود.

سخن عشق

از صدای سخن عشق ندیدم خوشتر

خداوند قدرت و توانائي بزرگي به ما عطا کرده و روح خود را در وجود ما دميده
ما براي عشق ورزيدن خلق شده ايم و بايد محبت را دريافت کنيم
اي که مايوس از همه سوئي بسوي عشق روکن
قبله دلهاست اينجا هر چه خواهي جستجو کن

وقتي اين موهبت الهي در انسان وجود دارد ولي فعال نمي شود و توسل نمي جويد
بايد گوري باز شود و اين موهبت را صدا بزند که بيا اينجا
گل بواسطه شبنم تر و تازه و بارور ميشود
پروردگار انسان را افريده و قطره اي از شبنم خداوندي خود را براي او ريخته
که اگر اين شبنم نبود عمر انسان در غفلت ميگذشت
همين شبنم از شرم مثل عرق از پيشاني ادمي سرازي ميشود
و اين عرق شرم کاري است که نکرده ايم
گر بر سر نفس خود اميري مردي
گر بر دگري خرده مگيري مردي
مردي نبود فتاده را پاي زدن
گر دست فتاده اي بگيري مردي

قطره شدن و به دريا پيوستن مانند عارفان که بخود اتش ميزنند تا به اصل خود وصل شونديعني نفي خود و اثبات وجود حق ميکنند و همين مراد عارفان است

اما

کجاست خدا؟
گاه خاک، گاه آب، گاه آتش،
در کنار يار
با اوست که مي رسد!

سرم را بالا مي کنم
فریاد مي زنم
 هي! ببين چه مي گويم:
رها مکن که رهايت کنم
بمان و باش
مجال ده که خدايت کنم
از اينجا نگاهش مي کنم
لبخندي مي زنم
تا سحرچيزي نمانده

بازی ...

بازی............

تو چشم گذاشتی!

من قایم شدم!

تو یکی دیگه رو پیدا کردی............

بازی ...