ان که با خون جان‌ فشاني مي‌کند

با خدايش همنوايي مي‌کند

شهید ...


روزگارى بود عشقى جان گرفت‏

زندگى با عاشقى عنوان گرفت‏

نام اورهاى ميدان امدند

رنگ و بوى جمله رندان امدند

هست ، چابك ، تك سوار

فديه‏ها مى‏كرد هر داروندار

خنده بر خصم زبون واژگون‏

يكسره ياران بهتر لاله‏ گون‏

روزگارى سر به سر پرخاطره‏

رمز دل بود يا على‏ ، يا فاطمه‏

 نام آور ...

روزگاری مردانی از ديار مردمان مرد ، دل را به امواج كارون سپردند و همسفر با

ماه از درياچه مجنون گذشتند ، انها قبل از امدن به خاكريزهای مردانگی ، دل را از

ميان زنجيرهاي دست و پاگير دنيا بيرون كشيدند و ان را به سوی ديار اسمانها پر دادند

، ان روزها فرزندان خلف ميهن اسلامی كبوتروار در اسمان ايمان و انسانيت بال و پر

زدند تا اسمان را معنا دهند

يوسفا در حسن رويت‏ مانده‏ام‏

واشگفتا خود به حيرت مانده‏ام‏

 عالمى مجنون كردار تو است‏

صد زليخا مست ديدار تو است‏

آزاده 1 ...


راستی اطلاع داريد چرا بنياد ، همه ازادگان را فراموش کرده است ؟ حتي اسمی از

ازادگان نمي برند ، فقط شهدا ، جانبازان وايثارگران ، ايا ازادگان به رزم نرفته اند و

اسير نشده اند ، چرا از اسارت و وقايع ان برای نسل جديد نمی گويند فقط  بايد در

فيلم اخراجی ها ان هم با ظنز و خنده به ازادگان نگاه کنند ...

آزاده 2 ...


ای ز وطن دور، اي مجاهد دربند

ای دل‌ِ اهل وطن به مهر توپيوند

نای تو خاموش همچو خشم كه در مشت‌

جان تو در جوش همچو شير كه دربند

 آزاده 3 ...

حال اسير معلوم است ، شايد سخت تر از اسارت در تمام طول تاريخ بشريت چيز

ديگری وجود نداشته باشد ، اسير، يعنی دست و پابسته ، اسير يعنی به غل و زنجير

كشيده شده ، اسير يعنی كسي كه حق هيچ گونه اعتراضی ندارد

 

پرنده ای را ديدم که از بيرون قفس

خود را به ميله ها مي زد

با خود گفتم مگر ديوانه شده ؟

صدايم را شنيد و پاسخ داد

رها ماندن ديوانگيست و اسارت ، امنيت

در قفس را گشودم که به مرادش برسد

ناگهان قفس زبان گشود

که چرا مرا به گناه ناخواسته

اسارت پرنده اي وادار مي کني ؟

گفتمش تو اگر پرنده اي را اسير نکني گناه بارتري

گفت سوختن در گناه ازادي

چه بسا بهتر از ارميدن در منجلاب اسارت باشد

جرم او چيست ؟ ازاده بودن ، تن به دلخواه دونان ندادن

هست فرجام ايمان ، شهادت ، يا که در کنج زندان فتادن

 

ديدي که سحر از پي شب در راه است ؟ ديدي که دوام شب بسي کوتاه است ؟

وصال ...


باد بهار مـژده ديدار يار داد

شايد كه جان به مقدم باد بهار داد

بلبل به شاخ ســرو در اواز دل ‏فريب

بـر دل نويد سرو قد گلعذار داد

ساقي به جام بده ، در ان عشوه و دلال

ارامشی به جان من بيقرار داد

در بوستان عشق ، نشايد غمين نشست

بايد كه جان به دست بتي مي‏گسار داد

شيرين زبان من ، گل بي‏خار بوستان

جامي ز غم به خسرو ، فرهاد وار داد

تا روي دوست ديد ، دل جان‏ گداز من

يك جان نداد در ره او ، صد هزار داد

اوردن استخوان هاي عزيزت وقتي هنوزبي تاب ان ثانيه ای هستي که کنار قاب در ،

چشم در چشمش شوی زياد هم لحظه ی اساني نيست ...

 

من ترا در گردش پيمانه مى‏بينم هنوز

من ترا پير در ميخانه مى‏بينم هنوز

هر كجا شوريده‏اى ، مستى ز پا افتاده است‏

من ترا در ناله مستانه مى‏بينم هنوز

من ترا در سرخى هر لاله‏ى خونين عشق‏

من ترا در رويش گلخانه مى‏بينم هنوز

 قصه‏ها شورى و حالى دارد و من روح تو

در تن پاكى هر افسانه مى‏بينم هنوز

گرچه جان فرسود و دل از داغ تو ديوانه شد

نقش تو بر اين دل ديوانه مى‏بينم هنوز

 مى‏چكد اشك شفق هر شب به دامان سحر

گريه خورشيد را روزانه مى‏بينم هنوز

 گوهر يكدانه‏ى عصرى و من چون كودكى‏

خويش را با ارزشت بيگانه مى‏بينم هنوز

 انكه مجنون بود و صحرا گرد و از خود بى‏خبر

در كمال عشق تو فرزانه مى‏بينم هنوز

 سرزده خورشيد اشك از گوشه‏ى چشم يتيم‏

من تو را در اشك معصومانه مى‏بينم هنوز

 گرچه در ويرانه‏ها اى شمع تابان سوختى‏

من تو را از روزن ويرانه مى‏بينم هنوز

 انكه با تو بست پيمان وفادارى و عشق‏

بر سر ميثاق خود مردانه مى‏بينم هنوز

گرچه ‏اى مرغ بهشتى رفتى از اين اشيان‏

سايه لطف تو را بر لانه مى‏بينم هنوز

 سينه‏ات ايينه عشق الهى بود و بس‏

من در ان سينه رخ جانانه مى‏بينم هنوز

 بذر ايمان در نهاد پاك نسلى كاشتى‏

من تو را در رويش هر دانه مى‏بينم هنوز

 پرورش دادى گل عشق و محبت در وطن‏

با طراوت ساحت گلخانه مى‏بينم هنوز

 من تو را در مويه‏هاى دردناك شعر خويش‏

در حروف و نقطه و دندانه مى‏بينم هنوز

 عاشق ...

هرگز خود را به جاي ازاده و جانباز گذاشته‌ايم ؟ و به دنياي دردش فکر کرده‌ايم ؟

اصلاً مي‌دانيم درد يعني چي ؟ و دردمند کيست ؟ و چرا دردمندان از درد خويش

نمي‌گويند ؟ اصلا ايا ميدانيم ازادگي و جانبازی از منظر خود ازاده و جانباز چگونه

است ؟ ايا او را بلند قامت سروگونه مي‌بينيم که همچون کوه بر پاي وجودش سرود

قيام مي‌سرايد ؟ يا بدان گونه که عضوي از اعضاء را به عاريه ، تقديم حضرت دوست

نموده و او را به ديده ترحم و دلسوزي مي‌نگريم ؟ راحتت کنم اگر تو به جاي او بودي

چه مي‌کردی ؟ ايا حاضری به او خدمت کني ؟ يا که نه ، نيش‌های زهرالود را به او

تزريق مي‌کنيم ؟

اصلاً چرا او بر روي ويلچر نشسته است ؟ ايا مطمئنيم که از او به عنوان معبر و پل

عبور استفاده نمي‌کنيم ؟ البته استفاده چه عرض کنيم سواستفاده نمي‌کنيم ؟ ايا مي‌دانی

چرا او تحمل درد مي‌کند ؟ و چرا صبوری با نامش معنا مي‌شود ؟ هرگز با او همنشين

شده‌ای تا برايت از انچه که نمي‌دانی بگويد ؟ و انگاه احساس همدلی با او به تو دست

دهد ؟ ايا قبل از انکه به او فکر کنيم به خود فکر نمي‌کنيم ؟ مگر چگونه است او را

که تو را اورد و بر مسند نشاند لااقل به او بينديشيم ؟ ايا براي ازمايش هم که شده بر

ويلچر نشسته‌ای ؟ حتی به دقايقی و لحظاتی ؟

 جانباز ...

اصلاً ايا مي‌دانيم شيميايی يعني چه ؟ جانباز شيميايی به چه کسي مي‌گويند ؟ نمي‌دانم

هرگز ديده‌ای ان ابرمرد را که بر روي زمين پهن شده و دايم با دستانش بر سر و

صورتش مي‌کوبد و گاه‌گاهي هم سرش را به ديوار می‌زند ؟ ايا او را که يک عمر

جز تخت بيمارستان و اسايشگاه جانبازان دنيايی ديگر به تصورش نمي‌ايد لمس مي‌کنی ؟

ايا مي‌دانی پيچيدن به دور خود يعني چی ؟ ايا شنيده‌اي قطع نخاعی چسان زندگي مي‌کند ؟

ايا به درددل خاندان بزرگ همتشان گوش فرا داده‌ايم ؟ خلاصه‌تر بگويم ايا از فرهنگ

ازادگی جانبازی خبری داري يا خير؟ ايا مرگ تدريجی شنيده‌ای ؟ ايا ديده‌ای کودکی را

که مي‌خواهد با بابايش دست بدهد ولي دستی نمي‌يابد ؟ ايا ديده‌ای او را که لحظه‌ به لحظه

بر مرگ تدريجی با عزتش تبسمی عاشقانه مي‌زند ؟

اصلاً چرا او بر مرگ لبخند مي‌زند و ما محکم به دنيا چسبيده‌ايم ؟ ايا هرگز فکر کرده‌اي

که اگر بر قامت والاي او به ديده‌اي غير از ديده‌ي الهي بنگريم ، روی عقبی چه معامله‌اي

با ما خواهد شد ؟ ايا از زجر دادنش لذت نمي‌بری ؟ هيچ مي‌داني شب‌ها و روزهايش

چگونه مي‌گذرد ؟

هيچ مي‌داني چگونه اذيتش مي‌کنند و ادعاي دوستي هم مي‌کنند ؟

ايا مي‌دانيم جانبازاني هستند که فقط گردش چشمانشان تمام حرکتشان است ؟ بر جانباز

نابينا فکر کرده‌اي ؟ بر بي‌دست و پايان چطور؟ بر سرطان خوني شده‌ها چگونه ؟

ايا فکر کرده‌ايم  فراموشي ايثارگران عقوبت الهي در پي دارد  يعني چي ؟ ايا ! ؟

و ايا ! ؟ و ايا ! ؟

ايا نگاه بر چهره او که خود حکايت‌ها زمثنوي‌ها دارد ، برايمان جالب نيست ؟ منفي‌

گرايانه نگاه نمي‌کنم ، به همت والايش قسم از درد او درد دارم که اگر نگويم خائنم ،

راستي انتظار جانکاه شنيده‌اي ؟ يا اصلاً حتی لحظه‌اي نمي‌خواهي بشنوي ؟ مي‌داني

از چي مي‌گويم و از کي مي‌گويم يا نه اصلاً در وادي ديگري هستيم که شنيدن کلام 

مظاهر خشونت  چندش‌اور مي‌شود ؟

ايا عشق شنيدي ؟ البته هوس‌هاي دنيوي که مهر عاشقي بر روي ان بزنيم منظورم نيست ،

خود مي‌داني از عشق مي‌گويم ، ان مفهوم والايي که درکش بي‌عشق محال است ، ايا از

عاشق شنيدي يا مصداقی به زيبايي ان که جان می‌بازد البته باختن جان نه ، جان‌فشانی

مي‌کند يعني عشقبازی مي‌کند ديده‌اي ؟

از انان مي‌گويم ، انان که سرود صلابت را در استواري گام‌هايشان به تصوير کشيده

و نغمه‌های ترنم شيدايی‌اشان در مأذنه عشق حلاج‌وار بردار بوسه زدند ، انان که چون

ميثم تمار هر روز به عشق وصل بر درختي که مقتل اوست اب مي‌دهند و به اميد ان

روز لحظه ‌شماری مي‌کنند و بر آيت حق ، انگاه که غبطه حال مصاديق « ماعاهدوا الله

عليه و منهم من قضی نحبه » را مي‌خورند و بر « و منهم ما ينتظر» دل ارام کرده‌اند

ايا شنيد‌ه‌ای حکايت فرزانه‌ای را که خود خريدار سردار شده بود ؟ ايا مي‌دانی

«راضيه مرضيه » يعني چی؟

 یا ایتها النفس المطمئنه، ارجعی الی ربک راضیه مرضیه...

سالياني سپري شد بس تلخ

سينه‌ها سوخته از اتش هجر

واژه‌ها هر چه رساتر باشند

کوته از وصف غل و زنجيرند

وصف شيران اسير

راد مردان صبور

جنگجويان ميادين نبرد

عشقبازان و حقيقت طلبان

سخت ايد به زبان

روزگاري که غم اندر پي غم

ز اسمان مي‌باريد و از زمين مي‌جوشيد

سينه‌ي دهر بسي سنگين بود

دست بيداد از ان سينه سخت

زهر جان گير

بسي مي‌دوشيد

سايه شب همه جا گسترده

جور بيدادگران بي‌پرده

اثر ضربت شلاق ستم بر اجساد

تيره همچون دل دژخيمان بود

جسم‌ها خسته و رنجور و تب‌ الوده‌ي درد

چهره‌ها لاغر و زرد

سينه‌ها پر کينه

چشم‌ها خيره به در تا که مگر

پرتوي رخ بنمايد در شب

يا طبيبي که گذارد مرهم

بر دل ريش اسيران يک دم

 

ز جبهه گويم و شب‏هاى سنگر

ز يك دنيا صفا در كوى دلبر

ز جنگ و حمله و صد گفتنى‏ها

ز اسرار شب ناگفتنى‏ها

ز حمله گويم و شبهاى خونين‏

ز يورش‏هاى برق اساى شيرين‏

ز شب‏ها و سرود نصر گويم‏

ز مصداق بحق صبر گويم‏

ز يك يك كربلاها و ز رمضان‏

ز خيبرها يا كه والفجر و ز بستان‏

ز يا رب يا رب شب زنده‏ داران‏

ز اهنگ سرود سربداران‏

ز عرفان و دعا و ذكر يا رب

كه دايم ذكر مهدى بوده بر لب‏

ز هيجان شب اغاز حمله‏

كه ياران گرد هم ايند جمله‏

زيا اللَّه و يا مهدى و زهرا

زرمز يا محمد صلى الله‏

ز ارتش ، پاسداران و بسيجى‏

جهاد و يكه تازان صميمى‏

ز پوتين و پلاك و تارك سر

ز فانوسقه ، چفيّه جمله يكسر

ز كردستان و شب‏هاى بلندش‏

كمين‏هايى ز نامردان كُردش‏

ز سوسنگرد و اهواز و شلمچه‏

ز پيرانشهر و نفت شهر و حلبچه‏

ز فاو و حاج عمران و هويزه‏

ز خرمشهر و ابادان و فكه‏

ز غواصى در هور الهويزه‏

ز مجنون و ز ابهاى جزيره‏

ز عكس يادگارى زان عزيزان‏

حنابندانِ در ان شام هجران‏

ز دود و اتش و باروت گويم‏

ز تركش ، دانه‏ى ياقوت گويم‏

ز مين و توپ و تانك و تير و رگبار

ز قنّاصه ، ز خمپاره ، ز تركش‏هاى يكبار

ز دستان جدا گشته ز پيكر

به عشق مهدى و در كوى دلبر

ز وصلِ فرقت و داغ جدايى‏

ز ميدان و نبرد و قهرمانى‏

ز پيكار و وداع اخرينش‏

هزاران بارک اللَّه افرينش‏

ز شوق و وصلت ياران چه گويم‏

ز ديدار رخ جانان چه گويم‏

ز عشق و ناله‏هايش در دل شب‏

تضرع‏ها و اخلاصش ز يارب‏

ز درياى كلام دل نشين‏

وصيت نامه‏هاى اخرينش‏

ز ياران شهيد جان سپرده‏

ز ان فرزانگان دل ربوده‏

ز مفقود و شهيد و جان سپاران‏

كه بر مركب سواران سوى ياران‏

ز ما جا ماندگان جمع ياران‏

چسان بايد را تحمل يك هزاران‏

چه گويى سائل از ايام زرين‏

نوايى خاطرات تلخ و شيرين‏

 

يك گلستان گل تماشايى شدند

محو در زيباى زيبايى شدند

همچو كوفى‏ها نگشتند بى‏وفا

در ره امروز، فردايى شدند

چهره‏ها ترسيم يك دنيا شكنج‏

در سراى عشق غوغايى شدند

سر و قامت بر سردار شهود

همچو منصور سخت‏ شيدايى ‏شدند

با دو چشم بسته در سلول خصم‏

مظهر ايثار و بينايى شدند

غربتى بس دردناك و دلخراش‏

با تن رنجور رعنايى شدند

بى‏سر و پا غرق در شور و شعف‏

همچو مجنون سخت ليلايى شدند

همچو كوه پر استقامت هم صبور

دشمنان دين چه رسوايى شدند

از دنس ببريده ، وصل نور حق‏

رسته از سفلى و عقبايى شدند

سائل از هجران ياران ، در فراق‏

ان شهيدانى كه مولايى شدند

دست من خورد به ابی که نصیب تو نگشت...

دلم تنگ عبرت گرفتن است ...

گره بزن ...  دلم را ، محکم به گوشه ان اسماني دلت ، گره بزن ، به کناره ی ان

سپيد بي کران ، به ذره اي از ان خلوص بي وصف ، به صميميت ان لحظه هاي

خدايي و به منتهاي تقوا داشتن ..


اما امروز ما نگاهمان مي چرخد ... به فلان ادم ، به فلان دوست ، فلان جريان ، فلان ...

دچار کثرت و اشفتگي شديم در اين راه شلوغ

دلمان را به گوشه تقوايت گره بزن ... دلمان تنگ عبرت گرفتن است ...