به نام...

به نام دل،به نام شاهد و مي
به نام تار و تنبور و دف و ني
به نام عاشقان لاابالي
به نام همنشينان خيالي
به نام دستهاي جام بردار
به نام عاشقان رفته بردار
به نام مجلس بزم شبانه
به نام سرور اين اشيانه
خوشا جامي كه مولا در كفم داد
به دستي مي به ديگر او دفم داد

خوشا رقصان درايم من به كوي اش
ببوسم دست و رخسار نكويش
خوشا ان دم كه از او مينويسم
ز رقص و ذكر ياهو مينويسم
 صدايم داد تا از او بخوانم
كه من هم درد غربت را بدانم
خوشا با نام مولا باده خوردن
چو درويشان عاشق جان سپردن
به حق باده نوشان مي حلال است
ز مستي افتخاري بي زوال است
به دور اولم ساقي ولي بود
ولي ديدم كه ذكرش يا علي بود

دلم گرفت

خود را شبى در اينه ديدم دلم گرفت
از فكر اينكه قد نكشيدم دلم گرفت
از فكر اينكه بال و پرى داشتم ولى
بالاتر از خودم نپريدم دلم گرفت
از اينكه با تمام پس انداز عمر خود
حتى ستاره اى نخريدم دلم گرفت
كم كم به سطح اينه برف مى نشست
دستى بر ان سپيد كشيدم دلم گرفت
دنبال كودكى كه در ان سوى برف بود
رفتم ولى به او نرسيدم دلم گرفت
نقاشى ام تمام شد و زنگ خانه خورد
من هيچ خانه اى نكشيدم دلم گرفت
شاعر در كنار جو گذر عمر ديد و من
خود را شبى در اينه ديدم دلم گرفت
هرگز نشد بياي پيشم ، بگيري دستاي منو
بدوني من عاشقتم ، گوش کني حرفاي منو
تو بي وفا بودي ولي، اون که برات مي مرد منم
تا زنده ام دوست دارم، اين کلام اخرم
من که نتونستم تو رو يک لحظه تنها بذارم
توی سردي خاطره هام بگم که دوست ندارم
دلم مي خواد همين يک بار، اشکامو پنهون نکنم
باور کني تورو مي خوام ، غربت و زندوني کنم
بيام به شهر خاطرات ، غرق بشم توي نگات
ديوونه وار فدات بشم ، بميرم من واسه چشات
اما هنوز فاصلمون دور و دست من جداست
ترانه ي سکوت من ،توي بغض اخرم رهاست
کاشکي مي شد فقط يک بار، بياي بگي دوست دارم
توي چشم من نگاه کني بگي که عاشقت منم

گوزوم=چشم=چشمم

ترجمه متن تصویر:

وایسا  ای دختر حرف دارم

من به تو چشم دارم(نظر دارم)

درد و درمان(تنها یاورم)

 امشب و هر شب ، امروز و هر روز طاعت من تنها تويي ..

درّ گران از دل من تنها تويي ، اول و اخر اميد ، عشقي و مظهر اميد ..

عاشقم و معشوق تويي ، درد ها دارم و درمان تويي ، حرفها دارم و همدمم تويي ..

معني اين دل مني ، روح و دل و جان مني ..

فقط تويي ، فقط تويي ..

سپيدي روز و شبم فقط تويي ..

هر چه دارم از تو دارم ، با تو دارم ، مهر و وفا رو از تو دارم ..

ايينه ي قلب مني ، هميشه تنها ياورم ..

غمم ز دوري توست ، اشکم فقط برايت ، باران اين چشمانم تنها براي يک نگاهت ..

ارامشم تنها با تو ، راز دلم تنها براي توست ..

عاشقم و معشوق تويي ، درد ها دارم و درمان تويي ، حرفها دارم و همدمم تويي ..

تنها خاطره ي قلب مني ..

معني اين دل مني ، روح و دل و جان مني ...

تنها صداي پاي تو حرمت خونه منه
کاشکي بدوني خواستنت به قيمت خون منه
طعنه نزن به گريه هام اشکاي تازه تر ميخوام
رسم و وفا نيست که منو جا بزاري تو غصه ها

ایستییرم=میخوامت=دوست دارم

ترجمه متن تصویر:

به یارم میکنم سلام

بزار بگم یک کلام

دوستت دارم من تو رو

دوستم بدار والسلام


من از دست تو بردم شکايت به قناري

که من اواز عشقم ولي باور نداري

من از دست تو بردم شکايت به ستاره

که تو چشمات نداري برام يه تک اشاره

شکايت رو شکايت رو شکايت

از اينجا شا کيم تا بي نهايت

گلايه رو گلايه رو گلايه

چقدر دلگيرم از گوشه کنايه

من از دست تو بردم شکايت پيش مهتاب

که از گلدون چشمام چقدر چيدي گل خواب

من از دست تو بردم شکايت پيش خورشيد

که عشقت در وجودم چقدر سوزنده تابيد

شکايت رو شکايت رو شکايت

از اينجا شا کيم تا بي نهايت

گلايه رو گلايه رو گلايه

چقدر دلگيرم از گوشه کنايه

قصه مستی

انكه دل خــــــــــواهد، درون كعبه و بتخانه نيست

انچـــــه جان جويد، به دست صـــوفى بيگانه نيست

گفته هـــــاى فيلسوف و صوفى و درويش و شيخ

در خـــــــور وصف جمــــــــــــــال دلبـــر فرزانه نيست

بــــــــا كــــه گويم راز دل را، از كه جويم وصف يار

هر چه گويند، از زبـــــــــــان عاشـــق و ديوانه نيست

هــــــوشمنــــــــــدان را بگو، دفتر ببندند از سخن

كانچه گويند، از زبــــــــــــــان بيهش و مستانه نيست

ساغر از دست تو گر نوشم، بَرَم راهى به دوست

بــــى نصيب ان كس، كه او را ره بر اين پيمانه نيست

عـــــــــاشقــــــان دانند درد عاشق و سوز فراق

انكـــــــــه بر شمع جمالت سوخت، جز پروانه نيست

حلقـــــه گيســـــو و نـــــــاز و عشوه و خال لبت

غير مستـــــــــــان، كس نداند غير دام و دانه نيست

قصــــــــــــــــه مستى و رمز بيخودى و بيهشى

عاشقـــــــــــان دانند كاين اسطوره و افسانه نيست

ایلاهی=خدایا

ترجمه متن تصویر:

الهی(خدایا)عیش(زندگی-خوشی) یارم را همیشه برقرار کن

دل صاف

تا چند اسير دل اي عاقل و فرزانه
کم خور غم دنيا را مي زن دو سه پيمانه

اي بيخبر از مستي بگذر ز غم هستي
بر خيز و بزن ساغر ميخانه به ميخانه

گر قرب خدا خواهي يک سينه صفا اور
بيهوده چه ميجوئي در کعبه و بتخانه

اين عمر گريزان را کي ارزش ان باشد
بر اتش غم سوزي همچون پر پروانه

از عشق جهان بگذر تا عالم جان بيني
زان پيش تر اي غافل کاين دل شود افسانه

دل صاف چنان مي کن اي ره بخطا رفته
تا نور خدا بيني در چهره جانانه

انا=مادر

ترجمه متن تصویر

مادر جان کاش یک پرنده(گنجشک)می شدم

پرواز می کردم در اسمانها ، میومدم پیدات می کردم

تو را در اغوش می گرفتم و فراوان می بوسیدمت

کاشکی مادر تو را یک بار دیگه می دیدم

حسرت خیس(5)

باران نمي شوم که نگويي: با چه منتي خود را بر شيشه مي کوبد تا پنجره را باز کنم و نيم نگاهي بيندازم. ابر مي شوم که از نگراني يک روز باراني هر لحظه پنجره را بگشايي و مرا در اسمان نگاه کني
خالي ترين ظرف ها بلند ترين صدا را مي دهند. خاکي شو پيش از انکه خاک شوي
براي زيستن دو قلب لازم است قلبي که دوست بدارد و قلبي که دوستش بدارند
قلبي که هديه کند و قلبي که بپذيرد قلبي که بگويد و قلبي که جواب بگويد قلبي براي من و قلبي براي انساني که من ميخواهم
بي تو كدوم ستاره پا به شبم بذاره
اين را ميدانم که هر گاه کسي بهتر از من را به دام انداختي فراموشم خواهي کرد ولي اين را بدان که هر گاه به دام کسي بدتر از من افتادي مرا به ياد خواهي اور
شايد.....
گاهي انقدر غرق در ارزوهايت هستي که فراموش مي کني ارزوي کسي هستي
بـــــــــــــــــــــــــــــمون « ? » .... تو بگو سرده هوا منم مي شم خورشيد تو .... .... تو بگو که نا اميدي منم مي شم اميد تو .... .... تو بگو دلم گرفته از همه دو رنگيا .... .... مشکي مي شم مظهر يه رنگي،واسه تو ....
و من از خط ساحلي زير چشمان دريايي تو مي ايم ... فرشته ها که بوسه اش دادند ، نمازش را که خواند ، امد و چشم دوخت به يکرنگيهاي دور دريا و اسمان ، تا طلوع را تماشا کند
سپيده ي تنهايي هايم ، با صداقت و سخاوت تمام ، خورشيد را به اسمان زندگيم قرض داد . اسمان زندگيم گرفته و نگرفته او را در گرفتگي ابرهاي خود گم کرد . همين تبادل سرسري و معصومانه ي نور بس بود ... عاشق شدم ...
و باران باريد و باريد و باريد ... بگذريم ... گذشت مثل هميشه و باز بعد از سه نقطه هاي مداوم و مداوم گوشه ي دفتر شرجي دلم با چشماني اشکبار و دلي دلتنگ و بيقرار ، پر رنگ مي نويسم : دوستت دارم ...
چه بي تابانه مي خواهمت اي دوريت ازمون تلخ زنده به گوري ! چه بي تابانه تو را طلب مي کنم اي بهترين ... ... و فاصله تجربه اي بيهوده است
واژه ها براي من در شمار قابهاي زرين و زيبايي هستند که من پندار احساسم را در انها مي نشانم من از حقيقت نميترسم و پلاس عقل بر ديوانگيهاي بشر نمي پوشانم من بند از پاي دل بر ميدارم و هر چه در دل دارم ميگويم
عشق ها مي ميرند. قلبها مي پوسند. احساس ها له مي شوند و غرور ها مي شکند. چشمها اشک مي ريزند کبوتر کشته را پراندن رسم نيست
دوست داشتم تا قطره اشكي بودم ,فرياد مي زنم تا در گوشه اي از چشمان زيبايت سرازير مي شدم و بر گونه هايت مي گذشتم و لبانت را انقدر مي بوسيدم تا بداني چقدر دوستت دارم
عاشق ترين عاشق روزگارم براي داشتن تو ببين چه بي قرارم
يکي تصادف ميکنه و ميميره . يکي پير ميشه ميميره ، يکي بيمار ميشه و ميميره . بالاخره هرکسي يه جوري ميميره . ولي من واست همه جوره ميميرم
کجاست ان عاشقي که تمنا کند تو را در کوي مستي و هستي اي سوهاي دل
وقتي دلم برات تنگ ميشه ميرم پشت ابرا و زار زار گريه مي کنم پس هروقت که بارون باريد بدون که دلم برات تنگ شده
زندگي به مرگ گفت : چرا امدن تو رفتن من است ؟ چرا خنده ي تو گريه ي من است ؟ مرگ حرفي نزد
زندگي دوباره گفت : من با امدنم خنده مي اورم و تو گريه من با بودنم زندگي مي بخشم و تو نيستي مرگ ساکت بود زندگي گفت
رابطه ي من و تو چه احمقانه است !!! زنده کجا ، گور کجا ؟ دخمه کجا ، نور کجا ؟ غصه کجا ، سوز کجا ؟ اما مرگ تنها گوش مي داد زندگي فرياد زد: ديوانه ، لااقل بگو چرا محکوم به مرگم ؟؟؟و مرگ ارام گفت: تا بفهمي که تو و ديوانگي و عشق و حسرت چه بيهوده ايد
عشق را با تو مي شناسم ، زندگي را با تو زيبا ميبينم اگر گهگاهي چند خطي مي نويسم به عشق تو است و اگر اينک نفس مي کشم و زندگي ميکنم به خاطر وجود تو هست هم نفسم
اي تو که مرا عاشق خودت کردي ، نمي داني که چقدر دوستت دارم ، نميداني که با تو چه ارزو هايي در دل دارم ... اگر از عشق تو مي نويسم ، به عشق تو است ، و با وجود تو عشق براي من پاک و مقدس است
اسمان را قسمت کردند:.....تکه اي براي برکه.....تکه اي براي رود....تکه اي براي دريا.....دلم را قسمت کردند:..........تکه اي براي تو....تکه اي براي تو......تکه اي براي تو
بيا که بي گل رويت خمار ميميرم بيا گر نر سي داغدار ميميرم به چشمان مست شهد لبت سوگند گر بگويي بمير ميميرم
اسمان را قسمت کردند:.....تکه اي براي برکه.....تکه اي براي رود....تکه اي براي دريا.....دلم را قسمت کردند:..........تکه اي براي تو....تکه اي براي تو......تکه اي براي تو
اي هميشه جاودانه در ميان لحظه هايم غصه معنايي ندارد تا تو مي خندي برايم پيش تو از ياد بردم روزهاي سختيم را عشق مديونه تو هستم لحظه خوشبختيم را
پــيداست هــنوز شقايق نــشدي زنـداني زنـدان دقــايق نــشدي وقتي کـه مرا از دل خــود مي راني يعني که تو هيچوقت عاشق نشدي
اگر کسي را دوست داري، به او بگو. زيرا قلبها معمولاً با کلماتي که ناگفته مي‌مانند،مي‌شکنند
خيلي در تلاطمي ، ارام و قرار نداري ، به دنبال راه فرار هستي يا به دنبال راه ديدار
کوله بارت را بستي و سوار قطار زمان شدي به من بگو در کدامين ايستگاه به پيشوازت بيايم
در پلکهاي چشمانت خانه کردم پلک نزن خانه خرابم ميکني
هنوز نمى دانم چرا رفتي؟ شايد وسعت شانه هايم براى انبوه هق هق گريه هاى تو كوچك بود.
شايداز اين كه در قلب من اشيانه كنى در ترديد بودى، شايد اهوى قلبت كه تا ديروز دردشت هاى قلب من رها بود،اسير جادوى چشمان سياه ديگرى شد
در امتداد هر فاصله اي... دور دور يا همين حوالي نزديک، هر کجا هستي باش. از تو فقط خاطره اي سهم من است
ميروم و فقط همين نوشته ها از من باقي خواهد ماند و خود کاري که هر گز نتوانست اخرين حرف هايم را با تو در ميان بگذارد
دلم در سينه احساس غريبي مي كند ، بهانه مي گيرد ، تو را مي خواهد، تو نيستي و بجز خوشبختي همه چيز انجا هست ! مي نويسم ...... امشب نيز چون تمام شبها دلم هوايت را كرده است هرگاه دفتر محبت را ورق زدي و هرگاه زير پايت خش خش برگها را احساس كردي هرگاه در ميان ستارگان اسمان تك ستاره اي خاموش ديدي براي يكبار در گوشه اي از ذهن خود نه به زبان بلكه از ته قلب خود بگو: يادت بخير.
اي نگار من مبادا ناكسان رامت كنند با بدان منشين مبادا بد نامت كنند

(از طرف یک دوست)

ققنوس

همه جا گويند يکي بود يکي نبود
خلف عادت ميکنم ميگويم:
خدا بود و دو تا بود و دگر هيچ نبود
دو تا عاشق دو تا سر سپرده عشق
زير طاق مهتاب کوير وکردند بهشت
بهشت که گويند کجاست اري همين جاست
کوير عشق را گويم بهشت
در کوير عشقت ققنوس خواهم بود نه ققنوس تازي
ققنوس تو باشم تا شوم با سيمرغ عشقت هم بازي
عشق بازي راه مردان خداست
عشق بازي چيزيست از دين جداست
مرد بي دين نيستم هرگز عشق بازي دين من است

عشق بازي با خدا کار ايين من است
در مرام ما عشق اصل دين است
بوسه بر دستان يار راه دين است
انقدر بوسه بر دستان گلبرگت زنم تا راهبر شوم
مست عشقت ميشوم تا گمراه شوم
ديوانگي عرش دين ماست
ديوانگي فرش ميکده ايين ماست
ديوانگي کار رندان خداست
اري ديوانه عشقت ميشوم تا پر پر شوم
انقدر بوسه با لب خشک بر خاک پايت ميزنم تا تر شوم
انقدر مست ميشوم تر ميشوم تا او شوم
انقدر از خودم دور ميشوم تا با خدا همگام شوم

دل مبند

رسم اين شهر عجيب است بيا برگرديم
قصد اين قوم فريب است بيا برگرديم
عشق بازيچه ي شهر است ولي در ده ما
دختر عشق نجيب است بيا برگرديم
كرمها در دل هر كوچه اقامت دارند
روستا مامن سيب است بيا برگرديم
چه حسابيست در اين شهر كه در مبحث جبر
جاي بعلاوه صليب است بيا برگرديم

غنچه سرخ دعا

من از ان ابتداي اشنايي
شدم جادوي موج چشم هايت
تو رفتي و گذشتي مثل باران
و من دستي تکان دادم برايت

تو يادت نيست، انجا اولش بود
همان جايي که با هم دست داديم
همان لحظه سپردم هستيم را
به شهر بي قرار دست هايت

تو رفتي و باز هم مثل هميشه
من و ياد تو با هم گريه کرديم
تو ناچاري براي رفتن و من
هميشه تشنه شهد صدايت

شب و مهتاب و اشک و ياس وگلدان
همه با هم سلامت مي رسانند
هواي اسمان ديده ابري ست
هواي کوچه غرق رد پايت

اگر مي ما ندي و تنها نبودم
عروس ارزوخوشبخت مي شد
و فکرش را بکن چه لذتي داشت
شکفتن روي باغ شانه هايت

کتاب زندگي يک قصه دارد
وتو ان ماجراي بي نظيري
و حالا قصه من غصه تست
و شايد غصه من ماجرايت

سفر کردن به شهر ديدگانت
به جان شمعداني کار من نيست
فقط لطفي کن و دل را بينداز
به رسم يادگاري زير پايت

شبي پرسيدم از خود هستيم چيست
به جز اشک و نياز وياد و تقدير
و حالا با صداقت مي نويسم
همين هايي که من دارم فدايت

دعايت مي کنم، خوشبخت باشي
تو هم تنها براي خود دعا کن
الهي گل کند در اسمان ها
خلوص غنچه سرخ دعايت
.....

در حال مستی...

شبي در حال مستي تکيه بر جاي خدا کردم

در ان يک شب خدايي من عجايب کارها کردم

جهان را روي هم کوبيدم از نو ساختم گيتي

ز خاک عالم کهنه جهاني نو بنا کردم

کشيدم بر زمين از عرش، دنيادار سابق را

سخن واضح تر و بهتر بگويم کودتا کردم

خدا را بنده خود کرده خود گشتم خداي او

خدايي با تسلط هم به ارض و هم سما کردم

ميان اب شستم سهر به سهر برنامه پيشين

هر ان چيزي که از اول بود نابود و فنا کردم

نمودم هم بهشت و هم جهنم هردو را معدوم

کشيدم پيش نقد و نسيه، بازي را رها کردم

نمازو روزه را تعطيل کردم، کعبه را بستم

وثاق بندگي را از رياکاري جدا کردم

امام و قطب و پيغمبر نکردم در جهان منصوب

خدايي بر زمين و بر زمان بي کدخدا کردم

نکردم خلق ، ملا و فقيد و زاهد و صوفي

نه تعيين بهر مردم مقتدا و پيشوا کردم

شدم خود عهده دار پيشوايي در هم عالم

به تيپا پيشوايان را به دور از پيش پا کردم

بدون اسقف و پاپ و کشيش و مفتي اعظم

خلايق را به امر حق شناسي اشنا کردم

نه اوردم به دنيا روضه خوان و مرشد و رمال

نه کس را مفتخواه و هرزه و لات و گدا کردم

نمودم خلق را اسوده از شر رياکاران

به قدرت در جهان خلع يد از اهل ريا کردم

ندادم فرصت مردم فريبي بر عباپوشان

نخواهم گفت ان کاري که با اهل ريا کردم

به جاي مردم نادان نمودم خلق گاو و خر

ميان خلق انان را پي خدمت رها کردم

مقدر داشتم خالي ز منت، رزق مردم را

نه شرطي در نماز و روزه و ذکر و دعا کردم

نکردم پشت سر هم بندگان لخت و عور ايجاد

به مشتي بندگان ابرومند اکتفا کردم

هر انکس را که ميدانستم از اول بود فاسد

نکردم خلق و عالم را بري از هر جفا کردم

به جاي جنس تازي افريدم مردم دل پاک

قلوب مردمان را مرکز مهر و وفا کردم

سري داشت کو بر سر فکر استثمار کوبيدم

دگر قانون استثمار را زير پا کردم

رجال خائن و مزدور را در اتش افکندم

سپس خاکستر اجسادشان را بر هوا کردم

نه جمعي را برون از حد بدادم ثروت و مکنت

نه جمعي را به درد بي نوايي مبتلا کردم

نه يک بي ابرويي را هزار گنج بخشيدم

نه بر يک ابرومندي دوصد ظلم و جفا کردم

نکردم هيچ فردي را قرين محنت و خواري

گرفتاران محنت را رها از تنگنا کردم

به جاي انکه مردم گذارم در غم و ذلت

گره از کارهاي مردم غم ديده وا کردم

به جاي انکه بخشم خلق را امراض گوناگون

به الطاف خدايي درد مردم را دوا کردم

جهاني ساختم پر عدل و داد و خالي از تبعيض

تمام بندگان خويش را از خود رضا کردم

نگويندم که تا ريگي به کفشت هست از اول

نکردم خلق شيطان را عجب کاري به جا کردم

چو ميدانستم از اول که در اخر چه خواهد شد

نشستم فکر کار انتها را ابتدا کردم

نکردم اشتباهي چون خداي فعلي عالم

خلاصه هرچه کردم خدمت و مهر و صفا کردم

زمن سر زد هزاران کار ديگر تا سحر ليکن

چو از خود بي خود بودم ندانسته چه ها کردم

سحر چون گشت از مستي شدم هوشيار

خدايا در پناه مي جسارت بر خدا کردم

شدم بار دگر يک بنده درگاه او گفتم

خداوندا نفهميدم خطا کردم

من فقط یه ادمم

من زبون  همه  پرنده ها رو بلدم!
وقت تنهايي با ديواراي خونه گپ زدم!
مي دونم کدوم ترانه به دلِ شب مي شينه!
مي دونم که ساعتم الان چه خوابي مي بينه!
لهجهء سيماي گيتار، واسه من غريبه نيست!
مي تونم به اين نسيم که مي گذره بگم: «ـ بايست!»
صُبا که بيدار مي شم، به اينه صُب به خير مي گم!
يکي مثل  خودتم، خيال نکن يه جور ديگه ام!
من فقط يه ادمم، دُرُس مثل خود شما!
نه اسير جادو جمبل، نه مريد ساي بابا!
مي تونم چشماموهم بذارم سفر کنم!
مي تونم صد روزو با يه تيکه رويا سر کنم!
مي تونم بهت بگم توي دلت چي مي گذره!
مي تونم بگم چرا هميشه گونه هات تره!
فکر نکن تبّتي ام، يا سحرو جادو بلدم!
من يکي قيد  تموم  اين کلک ها رو زدم!
تو بايد خودت رو باور کني تا قد بکشي!
به خودت تکيه بده، تا خود ِ معجزه بشي!
من فقط يه ادمم، دُرُس مث خود شما!
نه اسير جادو جمبل، نه مريد ساي بابا!؟

تنهایی

یه شب خدا خواب نداشت دلش تو سينه تاب نداشت

واسه یه لحظه اون! سوالی کرد جواب نداشت

اون شب فرشته ها همه رفته بودن به مهمونی

خدای خالق همه تنها شدش به اسونی

اون که همیشه خنده داشت گریه می کردش بی صدا

دلش گرفته بود خدا تنهايی سخته به خدا

پيش خودش فکر کرد که من برم ميون بنده هام

روی زمين يه جايی هست پيدا بشن اون خنده هام

شال و کلاه کردو يواش ازون بالا اومد پايين

تو کوچه هم قدم ميزد اينوره زمين،اونور زمين

هرکی رو ديد يه کاری داشت يه کسب و کارو باری داشت

هرکی رو ديد تو دست خود يه دست دلگساری داشت

هيچکس به اون نگاه نکرد کسی اونو صدا نکرد

خدای اسمون و عرش تنهاييشو دوا نکرد

خسته ونااميد و گيج تو ميدونا قدم ميزد

خط و نشونی ميکشيد عذاب و درد رقم ميزد

رفت و رسيد به کوچه ای سردو سياه و بسته بن

پنجره ی تکخونه ای پل زده بود به اسمون

پاهاش ديگه رمق نداشت نشست کنار پنجره

تنهاييشو بغل گرفت تو بغض خيس پنجره

سکوت محض کوچه رو صدای گريه ای شکست

جلوتر از خدای ما کسی بنای اشک و بست

مردک صاحبخونه بود اون که زغم داد ميکشيد

اون که تو بهت نيمه شب خدا رو فرياد ميکشيد

می گفت خدای مهربون ببين منو يادت مياد؟

بنده ی غمگين توام ببين که خاطرت مياد

من همونم که ياد دادی عاشقی رو خودت به من

گفتی که دل بسته بشو تا اخرش باهات منم

من همونم که خيره شد چشم و دلش به اسمون

ستاره ای دلش رو برد تو عمق قلب کهکشون

گفتم خدا اين عشق پاک حاصل درس ومشق توست

حالا منو به پاش بريز که زندگيم به عشق اوست

گفتی عزيز ساده دل اين درس عشق اخره

بدون که عشق پاک تو به منزلش نمی رسه

اگر که ليلی پا بده مجنون ديگه غم نداره

تو زندگيش خدارو هم حتی ديگه کم نداره

واسه همينه که همش عشقها غم الوده ميشن

ميان تو دلهای شما حسابی الوده ميشن

چطور دلت اومد خدا منو

به دام عشق اون

اونو ولی از من جدا

هو ...هو

روي يک ديوار بلند بوف کز کرده

سايه اش را بر روي پنجره اي ول کرده !

صوف زير نور چراغ کوچه زير روزنامه

از سرما مي لرزه

درد را زير صفحه ي حوادث ان حس کرده !

صوف گفت هوا سرد شده اين گوشه اه کشيد بر دستش

بوف پف کرد وپرهاي مانده در اشيانه راپايين انداخت
ارام گفت:هو...هو
 
صوف گفت که هوا تاريک است هيچ نوري به فردا نيست

بوف که چشمانش مهتاب را کم نور مي کرد نگاهش را به او انداخت
ارام گفت:هو...هو
 
صوف گفت انکه ياور و مرحم زخم هايم بود چرا نيست او پس کو ؟

بوف فضله گرمش را بر روي زخم هاي او ريخت
ارام گفت:هو...هو
 
صوف گفت در تاريخ هيچ کس بر حق نيست جز انکه جاي پايش خون باشد

بوف چنگال برهنه اش را بيرون اورد قطره خوني پايين افتاد
ارام گفت:هو...هو

صوف گفت گشنگي و تشنگي سقف ايام را به زمين چسبانده

بوف موش مسمومي از خانه اش پايين افتاد
و ارام گفت هو...هو
 
صوف گفت در دنيا تنهايم هيچ کس همراهم نيست

بوف سايه اش کنار او افتاد
و ارام گفت:هو...هو

صوف گفت دنيا را لبريز حق و نا حق کرده اند پس خالق کو ؟

بوف پايين امد پيش کنار صوف نشست و اشکي از چشمانش افتاد
 ارام گفت:هو...هو
 
ناگاه در دام افتاد...

فرياد بر امد کاي مرغک شوم

که از سر شب تا صبح ناله هايت خواب را حراممان کرده
 
نمي تواني تو هم شکر خالق را بکني چون يک بنده ؟

کشتند بوف شوم ان کوي بد بو را

صوف به مرد خدا شناخته شده بود!

مرشد شده بود...

مردم را به راه راست هدايت مي کرد !
بوف!

جوجه هايش روي ديوار

تنها ماندند ...

توي تاريکي يخ بستند ...

از گرسنگي و تشنگي مردند

لانه شان ويران شد ...

موش هاي مست از مرگ موش

آنها را خوردند !

انها که حتي نمي توانستند بگويند
هو ... هو !

ان کوچه ديگر سايه نداشت

همه ي مردم خوشبخت شده بودند !

میلاد حضرت فاطمه(روز مادر)

ولادت حضرت فاطمه زهرا س

روز مــــــــــــــــــــــــادر

روز             زن

مبارکباد

ساحل امروز خموش است

ماسه ها شسته و نمناک

موج کف بر لب و دیوانه و مست

سوی من می اید و بر می گردد

مرغ دل گرچه اسیر قفس است

همره موج ندانم که چرا میخواند

مادر!امروز دلم شعر ترا میخواند

بر سر سنگ به نزدیکی اب

مرغکی گرم عبادت

سر یک پای ستاد ست، دعا میخواند

پر این مرغ سپید است، از رهی

سینه اش پا ک زکین

به چنین پاکی و خوبی به خدا مادرم است این

از رهی دور رسیدست ومرا میخواند

مادر! چه کلمه سهل و ممتنعي. چه کلمه مقدسي و چه مفهوم زيبايي! جالب است که زبانهاي مختلف براي مفهوم مادر کلماتي در همين حدود دارند. مادر - مامان - مام- ام و... براي گفتن ان لب حالت خاصي مي گيرد! اوج احساس و عاطفه! اوج دوستي و محبت.
من نيز دوست دارم مادرم را در اين روز پاس دارم و گراميش دارم. گرچه خداي من! خوب مي داني دردي از من در سينه اش هست و بسيار برايش بد بوده ام. اما از باب شعر مادر ايرج ميرزا ميدانم که او مرا دوست دارد و مي بخشايد. در اينجا نيز بخشي از شعر ايرج را مي گذارم تا تاثير آن را هميشه با خود داشته باشم.

داد معشوقه به عاشق پیغام ، که کند مادر تو با من جنگ

هر کجا بیندم از دور کند ، چهره پر چین و جبین پر اژنگ

با نگاه غضب الوده زند ، بر دل نازک من تیر خدنگ

از در خانه مرا طرد کند ، همچو سنگ از دهن قلما سنگ

مادر سنگدلت تا زنده است ، شهد در کام من و توست شرنگ

نشوم یکدل و یکرنگ تو را ، تا نسازی دل او از خون رنگ 

گر تو خواهی به وصالم برسی ، باید این ساعت بی خوف و درنگ

روی و سینه تنگش بدری ، دل برون اری از ان سینه تنگ

گرم و خونین به منش باز اری ، تا برد زایینه قلبم زنگ 

عاشق بی خرد ناهنجار ، نه بل ان فاسق بی عصمت و ننگ

حرمت مادری از یاد ببرد ، خیره از باده و دیوانه ز بنگ

رفت و مادر را افکند به خاک ، سینه بدرید و دل اورد به چنگ

قصد سر منزل معشوقه نمود ، دل مادر به کفَش چون نارنگ

ازقضا خورد دم در به زمین ، و اندکی رنجه شد او را آرنگ

وان دل گرم که جان داشت هنوز ، اوفتاد از کف ان بی فرهنگ

از زمین باز چو برخاست نمود ، پی برداشتن ان اهنگ

دید کز ان دل اغشته به خون ، اید اهسته برون این اهنگ: 

اه دست پسرم یافت خراش!

وای پای پسرم خورد به سنگ

مادر برايم يعني همه زندگي يعني همه بودن و مادر براي همه يعني همه ان موهبتي كه خدا مي توانسته به ما بدهد و چقدر سخت و غمناك است نبودنش كنار ادمی و رفتنش براي هميشه .....

اما نداي قلب بگوشم هميشه گفت :
اين حرفها براي تو مادر نميشود

پس اين كه بود ؟

ديشب لحاف رد شده بر روي من كشيد
ليوان آب از بغل من كنار زد
در نصفه هاي شب
يك خواب سهمناك و پريدم بحال تب

نزديكهاي صبح
او زير پاي من اينجا نشسته بود
آهسته با خدا
راز و نياز داشت
نه ، او نمرده است
نه او نمرده است كه من زنده ام هنوز

او زنده است در غم و شعر و خيال من
ميراث شاعرانه من هرچه هست از اوست
كانون مهر و ماه مگر ميشود خموش
آن شيرزن بميرد ؟
..............................................
آنشب پدر بخواب من آمد ، صداش كرد
او هم جواب داد
يك دود هم گرفت بدور چراغ ماه
معلوم شد كه مادره از دست رفتني است
..............................................
يك قطره اشك ، مزد همه زجرهاي او
اما خلاص ميشود از سرنوشت من
مادر بخواب ، خوش
منزل مباركت
آينده بود و قصه بي مادري من

ناگاه ضجه ئي كه بهم زد سكوت مرگ
من ميدويدم از وسط قبرها برون
...............................................
باز امدم بخانه چه حالي ! نگفتني
ديدم نشسته مثل هميشه كنار حوض
پيراهن پليد مرا باز شسته بود
انگار خنده كرد ولي دلشكسته بود :
بردي مرا بخاك كردي و آمدي ؟

تنها نميگذارمت اي بينوا ...
ميخواستم بخنده درايم ز اشتباه

اما خيال بود
اي واي مادرم .....
 

راه...

ره ميخانه و مسجد کدام است

که هر دو بر من مسکين حرام است

نه در مسجد گذارندم که رندست

نه در ميخانه کين خمار خواب است

براي مسجد و ميخانه راهي است

بجوئيد اي عزيزان کين کدام است

به ميخانه امامي مست خفته است

نمي دانم که ان بت را چه نام است

من و کعبه خرابات است امروز

حريفم قاضي و ساقي امام است

برو عطار کو خوب مي شناسد

که سرور کيست سرگردان کدام است

دو دزد...

مي ربايد لحظه ها را زندگي از من !
دزدي از او بي شرفتر
من نديدم تا کنون اما
دوستش دارم !
دوست دارم آنچه مي دزدد
دانه هايي را که مي پاشد
و مي دانم
در دامش چو من غافل هزارانند ، بي انديشه بي حاصل
که دزد ديگري روزي بََرَد هم من هم او را
ليک مرگ است ان
که جاي لحظه ها را خوب مي داند!

گناه

خود را اگرچه سخت نگه داري از گناه
گاهي شرايطي است که ناچاري از گناه
هر لحظه ممکن است که با برق يک نگاه
بر دوش تو نهاده شود باري از گناه
گفتم: گناه کردم اگر عاشقت شدم...
گفتي تو هم چه ذهنيتي داري از گناه!!
...
سخت است اين‌که دل بکنم از تو، از خودم
از اين نفس کشيدن اجباري، از گناه
بالا گرفته‌ام سرِ خود را اگرچه عشق
يک عمر ريخت بر سرم اواري از گناه
دارند پيله‌هاي دلم درد مي‌کشند
بايد دوباره زاده شوم ، عاري از گناه

مرو...

تو ميروي و سرود و ترا نه مي ميرد

بما ن که بي تو غزل جا و دا نه مي ميرد

تو عند ليب خوش الحا ن بزم ها ي سرود

به رفتنت همه چنگ و چغا نه مي ميرد

بخوا ن ترا نه شيرين و د لپذ ير و مرو

که از فرا ق تو شعر و فسا نه مي ميرد

زبا ن حا ل قلو ب همه نو ا ي تو بو د

مشو خموش که قلب زما نه مي ميرد

سفر مکن تو زمحنت سرا ي مرد م خويش

که د وستدا ر تو هم بي بها نه مي مير د

اگر تو رخت ببند ي ز بوستا ن هنر

به غيبتت گل و بر گ و جوا نه مي ميرد

ققنوس...

روزگاري در دور

در کنار اتش

مي نشستيم با هم

باققنوس

قصه ها مي گفتيم

و حکايتهايي از ياران

يادم ايد يک شب ، در شب بي مهتاب ، خاطره مي گفتيم

و در آن شوق و غم ديده ي هم مي مرديم

و سرانجام ، مساوي ، غمِ هم مي خورديم

يا کمي بيش و کم از نيمه ي خود!

...

داشتم مي گفتم ...

در شب مهتابي ، در سکوت ابي ، پر زِ ارامش و غم ، ناگهان بي تابي،

سر به پا پيکر ققنوس فشرد

او نشست و لرزيد ؛ گاه گاه مي خنديد ، خنده اي با تلخي

گفت بعد از چندي:

« يادم افتاد، که خود، خاطره ام در فردا!

و اگر مي روم از اين جا من ، خاطرت مي ايد

اتشي بود ، شبي بود و من.

در کنارِ اتش ، گرم تر از اتش،

و به گرماي دلم ، ان شب سرد ، بسوزاندم من»

اين بگفت و اهي ...

چشمهايش را بست ، و به اميد قدم در راهي ، که سرانجام به يارش برسد

عشق اغاز نمود ...

گفت: « عاشق شده ام!

اما هيچ ، من نمي دانم از عشق

گر تو مي داني راه ، يا که ديدي روزي انجا را ، شب سردم را تو

نور بخش و روشن ساز

من نگاهش کردم ؛ خسته تر از ان که ، بتوانم که تعجب بکنم

يا بگويم: « تو خودت مي داني

من ندانم از عشق ، اندکي، حتي کم

من نمي دانم او ، سردي و بهت نگاهم را ديد؟

يا در انبوه تفکرهايش ، غوطه ور، محو شدم از يادش!

و سرانجام سکوت ، که توانمند ، بدين سردي شب مي افزود

باز با اهي سرد ، سردتر از شب سرد ، کوله بارش را بست

و زِ اطراف شب و اتش ما ، رفت که رفت

و کلام ققنوس ، شب سرد ما را ، اندکي گرم نمود:

« هر چه مي انديشم

عشق زيبا به نظر مي ايد!

گر چه من معني ان را ، ندانم اکنون ، سوي ان خواهم رفت،

و خودم معني ان مي فهمم

من به او خنديدم ، او به من سر جنباند ، از کنارِ اتش برپا خاست

و در ان حال به من گفت:

« تو هم مي خواهي ، با من امشب به سماوات قدم بگذاري؟»

باز هم خنديدم ، و بگفتم او را:

« اسمان جاي کبوترهايي است که پر و بال بسوزند به عشق»

چشم خود را بستم ، لحظه اي را به خيال پرواز

من گذر دادم در ذهن! لحظه اي زيبا بود

چشمها را بگشودم که بگويم: « اري ، مي ايم! »

ليک ققنوس نبود ...

اتشي بود و من!

و من از دور صداي پرِ پروازش را

مي شنيدم تنها!

لحظه اي چشم نهادم بر هم

و به ترديد ، نرفتم تا عشق

ليک اکنون تو ببين فاصله را

من کجا و پرِ ققنوس کجا!

باری اگر روزی...

باري اگر روزي كسي از من بپرسد
چندي كه در روي زمين بودي چه كردي؟
من، مي گشايم پيش رويش دفترم را
گريان و خندان، بر مي افرازم سرم را
انگاه ميگويم كه: بذري نو فشانده است
تا بشكفد، تا بر دهد، بسيار مانده است

در زير اين نيلي سپهر بيكرانه
چندان كه يارا داشتم در هر ترانه
نام بلند عشق را تكرار كردم
با اين صداي خسته شايد خفته اي را
در چار سوي اين جهان بيدار كردم

من مهرباني را ستودم
من با بدي پيكار كردم
«پژمردن يك شاخه گل» را رنج بردم
«مرگ قناري در قفس» را غصه خوردم
وز غصه مردم، شبي صد بار مردم
!

شرمنده از خود نيستم گر چو مسيحا
انجا كه فرياد از جگر بايد كشيدن
من، با صبوري، بر جگر دندان فشردم
اما اگر پيكار با نابخردان را
شمشير بايد ميگرفتم
بر من نگيري، من به راه مهر رفتم
در چشم من، شمشير در مشت
يعني كسي را مي توان كشت!

در راه باريكي كه از ان ميگذشتم
تاريكي بي دانشي بيداد ميكرد
ايمان به انسان، شبچراغ راه من بود
شمشير دست اهرمن بود
تنها سلاح من درين ميدان سخن بود

بی وفا...

خيلي سخته چيزي رو که تا ديشب بود يادگاري
صبح بلند شي ببيني که ديگه دوستش نداري
خيلي سخته که نباشه هيچ جايي براي اشتي
بي وفا شه اوني که جونتو واسش گذاشتي
خيلي سخته اون کسي که اومد و کردت ديوونه
هوساش وقتي تموم شد بره و پيشت نمونه
خيلي سخته که عزيزي يه شب عازم سفر شه
تازه فرداي همون روز از دوست عاشقش با خبر شه
خيلي سخته توي پاييزبا کسي اشنا شي
اما وقتي که بهار شد يه جوري ازش جدا شي
خيلي سخته يه غريبه به دلت يه وقت بشينه
بعد به اون بگي که چشمات نمي خواد اونو ببينه
خيلي سخته که ببينيش توي يک فصل طلايي
کاش مجازات بدي داشت توي قانون بي وفايي
خيلي سخته واسه اون بشکنه يه روز غرورت
ولي اون نخواد بمونه هميشه سنگ صبورت
خيلي سخته اون که ديروز تو واسش يه رويا بودي
از يادش رفته که واسش تو تموم دنيا بودي