گفتمش دل میخری؟

پرسید چند؟

گفتمش دل مال تو تنها بخند...

خنده کرد و دل ز دستانم ربود

تا به خود باز امدم او رفته بود

دل ز دستش روی خاک افتاده بود

جای پایش روی دل جا مانده بود.........

 

(یلدا)

شب یلدای غمم را سحری پیدا نیست

گریه های سحرم را اثری پیدا نیست

در سالی اگر شبی ست یلدا

در یک مه ان صنم دو یلداست

نظر به روی تو هر بامداد نوروزی ست

شب فراق تو هرگه که هست یلدایی ست

 

ازغم عشق چه می باید کرد

به دمی دیداری می توان راضی شد

به تمنای نگاهی میتوان تشنه جان بازی شد

میتوان دل خوش کرد به کلامی که شنید

از دو خط نامه سرد میتوان داغ شد و شعله کشید

از جهنم گذری کردو گذشت

به گذرگاه رسید

به گذرگاه تباهی به جنون

و از عطش فریاد زد............

در این دنیا نکردم من گناهی

فقط کردم بچشمانت نگاهی

اگر اینک نگاهی شد گناهی

مجازاتم بکن هر طور که خواهی

در این دنیا من او را می پرستم

هم او را هم خدا را می پرستم

تمام مردمان یکتا پرستند

ولیکن من دو تا را میپرستم

 

 

ای که مایوس از همه سوئی بسوی عشق روکن

قبله دلهاست اینجا هر چه خواهی جستجو کن

تا دلی اتش نگیرد حرف جانسوزی نگوید

حال ما خواهی اگر از گفته ما جستجو کن

چرخ کجرو نیست تو کج بینی ای دور از حقیقت

گر همه کس را نکو خواهی برو خود را نکو کن

 

گفتم:ای پیرجهاندیده بگو

از چه تا گشته بدینسان کمرت

مادرت زاد باینصورت زشت

یا که ارثی است ترا از پدرت

ناله سر داد که فرزند مپرس

سرگذشت من افسانه پرست

اسمان داند و دستم که چسان

کمرم تا شد و تا خورده شکست

هر چه بدیدم از این نظم خراب

همه از دیده قسمت دیدم

فقرو بدبختی خود در همه حال

با ترازوی فلک سنجیدم

تن من یخ زده در قبر سکوت

دلم اتش زده از از سوزش تب

همه شب تا بسحر لخت و ملول

اسمان بود و من و دست طلب

عاقبت در خم یک عمر تباه

واقعیات بمن لج کردند

تا ره چاره بجویم ز زمین

کمرم را بزمین کج کردند

همره باد از نشیب و از فراز کوهساران

از سکوت شاخه های سر فراز بیشه زاران

از مزار بیکسی گمگشته در موج مزاران

میخراشد قلب صاحب مرده ای را سوز و سازی

ساز نه٬دردی٬فغانی٬ناله ای٬اشک نیازی

مرغ حیران گشته ای در دامن شب می زند پر

تار غم گسترده پرده روی چشم نازنینم

خون شده از بسکه مالیدم بدیده استینم

برسر شوریده جز مهر تو سودائی ندارم

غیر اغوش تو دیگر در جهان جائی ندارم

عذر می خواهم کنون و با تنی در هم شکسته:

میخزم با سینه تا دامان یارم را بگیرم

ارزو دارم که زیر پای دلدارم بمیرم

تا لباس عقد خود پیچد بدور پیکر من

تا نبیند بی کفن فرزند خود را مادر من

 

او مظهر عشق بود ومن مظهر ننگ

وقتی که فشردمش به اغوشم تنگ

لرزید دلش شکست و نالید که اخ

ای شیشه چه میکنی تو در بستر سنگ

به هر دری که زدم سری شکسته شد

به هر جا که سر زدم دری بسته شد

نه دگر در زنم به سری٬نه دگر سر زنم به دری

که روح در بدرم از سر ودر زدن خسته شد

هر چه بدیدم از این نظم خراب

همه از دیده قسمت دیدم

فقر و بدبختی خود در همه حال

با ترازوی فلک سنجیدم

 

در خواب ناز بودم شبی

دیدم کسی در می زند

در را گشودم روی او

دیدم غم  است در می زند

ای دوستان بی وفا

از غم بیاموزید وفا

غم با ان همه بیگانگی

هر شب به من سر می زند

شیر گرم نوش جان

ضامن آهو ...

به بهانه میلاد ضامن اهو

می دونی میخوام چی کار کنم

کلیک کن

دعوت نامه sms iran

برای دریافت دعوت نامه ایمیل خود را بگذارید تا در اسرع وقت برایتان ارسال شود

در رويا هايم ديدم که با خدا گفتگو مي کنم
خدا پرسيد؟ پس تو ميخواهي با من گفتگو کني؟من در پاسخش گفتم: اگر وقت داريد.
خداوند خنديد و گفت وقت من بي نهايت است در ذهنت چيست که مي خواهي از من بپرسي؟
پرسيدم چه چيز بشر شما را سخت متعجب مي سازد؟
خدا پاسخ داد: کودکي شان.
- اينکه آنها از کودکي شان خسته مي شوند عجله دارند زود بزرگ شوند و بعد دوباره پس از مدتها آرزو ميکنند که کودک باشند.
- اينکه آنها سلامتي شان را از دست مي دهند تا پول بدست آورند و بعد پولشان را از دست مي دهند تا سلامتي شان را بدست آورند.
- اينکه با اضطراب به آينده نگاه مي کنند و حال را فراموش مي کنند. بنابراين نه در حال زندگي مي کنند نه در آينده.
- اينکه آنها به گونه اي زندگي ميکنند که گويي هرگز نمي ميرند. و به گونه اي ميميرند که گويي هرگز زندگي نکرده اند.
خدا دستانم را گرفت، براي مدتي سکوت کرديم و من دو باره پرسيدم. به عنوان يک پدر مي خواهي کدام درسهاي زندگي را به فرزندانت بياموزي؟
او گفت:
- بياموزند که آنها نمي توانند کسي را وادار کنند که عاشقشان باشد. همه کاري که آنها مي توانند بکنند اين است که اجازه دهند خودشان دوست داشته باشند.
- بياموزند که درست نيست خودشان را با ديگران مقايسه کنند.
- بياموزند که فقط چند ثانيه طول مي کشد تا زخم هاي عميقي در قلب آنان که دوستشان داريم ايجاد کنيم اما سالها طول ميکشد تا آن زخمها را التيام ببخشيم.
- بياموزند که ثروتمند کسي نيست که بيشترين ها را دارد. کسي است که به کمترين ها نياز دارد.
- بياموزند که آدم هايي هستند که آنها را دوست دارند فقط نمي دانند چگونه احساساتشان را نشان دهند.
- بياموزند که دو نفر مي توانند با هم به يک نقطه نگاه کنند و آن را متفاوت ببينند.
- بياموزند که کافي نيست فقط آنها ديگران را ببخشند بلکه آنها خود را نيز بايد ببخشند.

من با خضوع گفتم آيا چيز ديگري هست که دوست داريد فرزندانتان بدانند؟
خداوند لبخند زد و گفت:  فقط اينکه بدانند من در اينجا هستم، هميشه.

اتل متل یه بابا غم یک درد

کلیک کن

دعوت نامه gmail

برای دریافت دعوت نامه ایمیل خود را بگذارید تا در اسرع وقت بزایتان ارسال شود