ساقی...
اي ساقي مه طلعتم ، اي محرم ان حضرتم
تا کي اسير کثرتم
مي ده ز خم وحدتم ، کز اين دويي در محنتم

ني پير دل ني صوفيم ، ني عارف و ني ياغي ام
از هر لباسي عاريم
از کفر و ايمان برترم ، جز روي ليلي ننگرم
مست از جمال حيدرم
اي مرغ خوش الحان بخوان شعري ز حسن دلبران
اتش فکن در لا مکان
الغوث يا صاحب الزمان ، الغوث يا شمس الجنان
الغوث يا کنز الامان
مي ده ز خم وحدتم ، کز اين دويي در محنتم
نیایش امام سجاد...
من بي سر و دستارم در خانه خمارم
يک سينه سخن دارم زان شرح دهم يانه

نيايش پررمز و رازترين گفت و گوي هستي است ، گفت وگويي ميان هيچ چيز و همه چيز ، نجوايي ميان ناداري و دارايي ، و ترنمي كه گاه در صدف دل باقي مي ماند وگاه از هزارتوي جان سر بر مي كشد و به شكل فريادي اسمان لطف را برمي اشوبد و درياي رحمت را مواج مي سازد:
اي بي نيازترين بي نيازان ، اينك ما بندگان در اختيار توييم ، و من نيازمندترين نيازمندان به تو هستم ، پس به لطف و گشايش خود ، نيازمان را برطرف نماي و ما را به بازداشتن از رحمت خود نااميد مگردان
خدايا! من در کلبه ي حقيرانه ي خود چيزي دارم که تو در عرش کبريايي خود نداري ، من چون تويي دارم و تو چون خود نداري
الهي! زهي خداوند پاک که بنده گناه کند و تو را شرم ، کرم بود
الهي! تو دوست مي داري که من تو را دوست دارم با ان که بي نيازي از من ، پس من چگونه دوست ندارم که تو مرا دوست داري با اين همه احتياج که به تو دارم
الهي! من غريبم و ذکر تو غريب ، و من با ذکر تو الفت گرفته ام زيرا که غريب با غريب الفت گيرد
الهي! شيرين ترين عطاها در دل من رجاي توست و خوشترين سخنها بر زبان اين گنه کار، ثناي توست و دوست ترين وقتها بر اين بنده ي مسکين گنه کار ، لقاي توست
الهي! مرا عمل بهشت نيست و طاقت دوزخ ندارم ، اکنون کار با فضل تو افتاد
الهي! اگر فردا گويند چه اوردي؟ گويم: خداوندا ! از زندان ، موي باليده و جامه ي شوخگن و عالمي اندوه و خجلت ، مرا بشوي و خلعت فرست و مپرس
امام سجاد(ع)
حضرت عشق...
جهان براي بقا پنج نور لازم داشت
و کهکشان هدايت ستاره اي کم داشت
اراده کرد خدا اختري عيان بکند
سه قطره در رگش از خون خود روان بکند
ستاره اي که اگر راهي زمين بشود
ز برق نور رخش ماه شرمگين بشود
و نور و خون خدا در فلک عجين گرديد
ستاره خلق شد و راهي زمين گرديد
در اسمان و زمين شادي خدا حس شد
ستاره اي بدرخشيد و ماه مجلس شد
خجسته زاد روز ميلاد با سعادت رهبر عاشقان و دلدادگان
![]()
![]()
![]()
حضرت اباعبدالله الحسين گرامي باد![]()
![]()
![]()
![]()

امشب سخن از ساقي و ميخانه گويم
امشب سخن از باده و پيمانه گويم
امشب سخن از مستي جانانه گويم
امشب سخن از عاشق ديوانه گويم
چون بنده آيم سوي تو ، گردم مقيم کوي تو
نازل شوم بر روي تو ، بوسم لب دلجوي تو
سوگند بر گيسوي تو ، شانه زنم بر موي تو
در کعبه ابروي تو ، شکرانه گويم يا علي
هم ساقي کوثر تويي ، هم هادي و رهبر تويي
هم شاه بحر اور تويي ، هم شافع محشر تويي
هم نور پيغمبر تويي ، هم عاشق داور تويي
هم حيدر صفدر تويي ، شاهانه گويم يا علي
در وصل تو گويا شوم ، از اشک خود دريا شوم
از دل تو را جويا شوم ، در عشق تو رسوا شوم
هم غالب و شيدا شوم ، بر طارم اعلا شوم
پيدا و نا پيدا شوم ، مستانه گويم يا علي
در راه عشقت يا علي ، مردانه گويم يا علي
مستانه گويم يا علي ، رندانه گويم يا علي
راز مبعث...
محمد به مرز چهل سالگي رسيده بود تبلور ان رنج مايه ها در جان او باعث شده بود كه اوقات بسياري را در بيرون مكه به تفكر و دعا بگذراند ، او هر ساله سه ماه رجب و شعبان و رمضان را در غار حراء به عبادت مي گذرانيد ، ان شب ، شب بيست و هفتم رجب بود ، محمد غرق درانديشه بود كه ناگهان صدايي گيرا و گرم درغار پيچيد: بخوان!
محمد درهراسي و هم الود به اطراف نگريست! صدا دوباره گفت: بخوان!
اين بار محمد با بيم و ترديد گفت: من خواندن نمي دانم صدا پاسخ داد:
بخوان به نام پروردگارت كه بيافريد ، ادمي را از لخته خوني افريد ، بخوان و پروردگار تو را ارجمندترين است ، همو كه با قلم اموخت ، و به ادمي انچه را كه نمي دانست بياموخت و او هر چه را كه فرشته وحي خوانده بود باز خواند ، هنگامي كه از غار پايين مي امد زير بار عظيم نبوت و خاتميت ، به جذبه الوهي عشق بر خود مي لرزيد..

مبعث پیام اور وحی ، پیامبر نور و رحمت بر تمام مسلمانان جهان
![]()
![]()
مبارک باد![]()
![]()
![]()
پرده از ديده اگر دست خدا بردارد
ديده بيند که خدا هم غم حيدر دارد
دل اگر چشم خدا بين بخرد از بازار
فاش بيند که خدا يوسف ديگر دارد
سر اگر شور دگر از سر خود باز کند
فکرش ان است که دلشوره ي کو ثر دارد
دل عشاق اگر عارف لولاک شود
تازه فهمد که خدا از چه پيمبر دارد
با رسولان اولوالعزم و رسولان مبين
گر اوالامر نيايد ره ابتر دارد
بي علي ذره اي از سوي نبي معجزه نيست
ورنه در ندبه سخن از شجر واحده نيست
حال عشاق عوض مي شود از نام علي
عارف اشفته الله شود از کام علي
مصطفي مي شود انذار به ان لم تفعل
گر به خم کام نگيرد ز لب جام علي
کاتب وحي اگر غير علي هست بگو
وحي منزل به نبي مي رسد از بام علي
سر بعثت نه که اين مرتبه سر ازلي است
که خدا سکه خلقت زده با نام علي
اول و اخر خلقت به علي ختم شود
همه اقدام فلک بسته به اقدام علي
جان پيغمبر اعظم به خدا جان علي است
مومنون سوره ي زيباي محبان علي است
به خليل اتش اگر برد و سلامش دادند
چونکه شد يار علي اذن قيامش دادند
بس بهم ريخته از عشق علي بود نبي
چون سرازير شد از غار سلامش دادند
ادم و نوح دو ازاده ي دست علي اند
هر که دنبال علي رفت مقامش دادند
رتبه ي حضرت موسي که کليم اللهي است
با تولاي علي ذکر و کلامش دادند
يا علي داشت به لب حضرت عيسي از مهد
اين چنين بود دم گرم به کامش دادند
علي اقاي دو دنياست خدا مي داند
کفو او حضرت زهراست خدا مي داند
از ازل حافظ سر ازلي بود علي
روح سر خفي و سر جلي بود علي
غير زهرا که بود مادر خلقت بخدا
هيچ مخلوق نمي بود ولي بود علي
ان زماني که پيمبر نه نبي بود و ولي
به دم قدسي لولاک ولي بود علي
در شب روشن معراج به هر غيب و شهود
همره يار به انوار جلي بود علي
انچه در غار حرا بين چهل روز گذشت
مشق پيغمبر و سرمشق علي بود علي
دين و قران به تولاي علي مي نازد
حکم اسلام به امضاي علي مي نازد
گره از کار فلک شيعه اگر باز کند
فاش با غير نبايست که اين راز کند
راز ما راز علي عقده گشا ناز علي است
چاره اش هديه ي جان است اگر ناز کند
ما به دستور علي ياور حزب اللهيم
مرد نيست ان که به کس راز دل ابراز کند
بي علي راه کسي جز به تباهي نرود
که تولاي علي اين همه اعجاز کند
راه اسلام علي بود و علي هست نه غير
که محمد به علي بت شکني ساز کند
طائر قدس دل از پيک ازل مي خواند
اين قصيده است که ترکيب غزل مي خواند
اي دل و روح هراسان شب عيد است بيا
زائر ماه خراسان شب عيد است بيا
اين شب ليله محياست که دل زنده شود
شب ميلادي قران شب عيد است بيا
کنج ايوان طلا يکشبه بيتوته خوش است
اي دل يکشبه مهمان شب عيد است بيا
صحن قدس است مهياي نماز پرواز
طائر روضه ي رضوان ، شب عيد است بيا
ديده از پنجره فو لاد نمي گيرد چشم
که شب حاجت و غفران شب عيد است بيا
شب رحمت شب ديدار شب يار خوش است
شب احيا شب دلبر شب دلدار خوش است
والی...
امشبي ميل جنون دارد دلم
ساغري با رنگ خون دارد دلم
ساغري که از تو مي جوشد صنم
مي رود در روح و در جان و تنم
کشور تن مي شود در چنگ تو
مي زند با هر دمي اهنگ تو
کيستي اين گونه مستم ميکني
حلقهء عشقت به دستم ميکني
دل ربوده از دلم سوداي تو
غارت عقلم کند سيماي تو
از من و از کل عالم سرتري
من خودم دل مي برم تو دلبري
ناگهان اطراف من پر نور شد
تلخ بود دنياي من انگور شد
حضرت جبريل بود و صد ملک
صد ملک ني هر چه بودي در فلک
بهت و غم سينهء ما را گرفت
عکس مولا را ز دست ما گرفت
سجده اي کرد بدان عکس وزين
خود چو کرد گفتا به من کن اينچنين
گفت داني عکس او خوشتر ز اين
صد هزار خورشيد وماه با او قرين
عکس نيست اين عکس وهم است و خيال
روي او خواهي اگر با اين منال
گر بگفتم سجده کن بر ذات اوست
تو مپندار که اين مرات اوست
روي او خواهي ببيني پاک شو
عبد باش و ذره اي چون خاک شو
ما که او را هم ستايش مي کنيم
تا ابد با او نيايش مي کنيم
خود ندانيم که ذات او ز چيست
او خدا نيست اگر، الله کيست
مشکل من شد دو تا جبريل هم
ما و کل کهکشان يک ايل هم
همهمه افتاد و شد اين زمزمه
عقل سر پر شور و دل پر واهمه

ناگهان لرزيد عرش گفتا به ما
من اله عالي اعلي خدا
من تمام عرش و فرش در قبضه ام
جان کل اين جهان در پنجه ام
من خدايم و خدايي مي کنم
با علي من دلربايي مي کنم
با علي من ساختم اين کهکشان
از رخش من ساختم باغ جنان
با علي من خلق ادم کرده ام
با علي من خلق عالم کرده ام
هر کلامم با علي قران بود
در مرام او شوي ايمان بود
من خداوندم ولي فخرم باين
که علي باشد امام العارفين
من خدايم علي را ساختم
پاي عشقش هستي ام را باختم
کفر مي گوييد شرک ورزيد با علي
کيفري نيست ، نلرزيد با علي
يک کلام ختم کلام او مرتضي است
شاعرا کفر بگو بر من خداست
راه و رسم بندگي اموز ز او
مست لايعقل شو از جام و سبو
هر که را خلقش نمودم از ازل
هر که را دادم دو بيتي و غزل
يک کلام ختم کلام است بند گان
هر ملک انسان کل جنبندگان
هر که را هستم ولي او والي است
گرچه من هستم علي او عالي است
نور خدا...
علي تنهاست در يک قوم گمراه
زبانش را که ميفهمد به جز چاه
هر كه ره كج كرد از را ه علي
از همه اعمال او برخاست دود
هر كه در دل مهر وحب او نداشت
هست بر فردوس ممنوع الورود

پيامبر گرامي اسلام ميفرمايد : جبرييل بر من نازل شد و گفت يا رسول الله پروردگارت مي فرمايد به عزت وجلالم سوگند : اگر اين مردم همه دست به دست هم ميدادند و همه علي دوست ميشدند اصلاً جهنم را خلق نمي كردم
ميكنم با نام يزدان اين سخن را ابتدا
ان كه پيدا نيست او را ابتدا و انتها
پس درود ما بود بر مصطفي ختم رسل
ان كه دارد سروري و مهتري بر ما سوا
بعد از ان با نام حيدر كام خود خوشبو كنم
ان كه باشد بعد احمد عالمي را پيشوا
از درون كعبه تا امد علي اندر وجود
چشم عالم گشت روشن يك سر از نور خدا
عالم هستي به وجد امد چو شد ماه رجب
تا قدم بنهاد در عالم علي مرتضي
امدي در كعبه بيتاله اعظم در وجود
پس تو عين حقي و حق نيست از ذاتت جدا
شد خجل از نور رويت مهر و ماه و مشتري
هم عطارد را ز درگاهت تمناي عطا
نور رويت ميكند روشن همه ذرات را
خاك درگاهت بود هر ديدهاي را توتيا
گاه بودي مر يتيمان را به غمخواري جليس
گاه چون شير ژيان بودي به هنگام غزا
غير عشق حق نبودي در سرت شوري دگر
غير حق را نيست اندر ساحتت قدر و بها
ظالمين را دشمن و مظلوم را يار امدي
سرگرفتي از عدو و دست از هر بينوا
گه لباس جنگ پوشيدي و كردي صفدري
گاه بهر حفظ گنج دين به كنج انزوا
معضلات علم نزد تو بديهيات شد
مشگلي نبود كه او را نيستي مشگل گشا
گاه در ارضي و خواهد اسمان گردد زمين
گاه در عرشي زمين خواهد كه گردد چون سما
با لباس كهنه بنمودي به عالم سلطنت
از همه خوان جهان كردي به ناني اكتفا
گرچه با نقس نبي مانوس گشتي در علن
ليك با پيغمبران محشور بودي در خفا
گاه از لطفت شود اتش گلستان بر خليل
گاه فرعون از تو اندر قعر دريا مبتلا
گاه كردي جلوه بر يوسف به سيماي پدر
گاه دادي بر كف موساي پيغمبر عصا
گه نمودي جلوه چون اتش به موساي كليم
گاه ديگر كشتي نوح نبي را ناخدا
دست موسي را نبودي از يد بيضا خبر
گر به دامانت نمييازيد دست التجا
جز نبيات تا كنون ديگر كسي نشناخته
جز تو با نفس نبي ديگر نشد كس اشنا
افتخاري به از اين نبود كه در جنگ احد
داد جبريل اين ندا از پيشگاه كبريا
لا فتي الا علي لا سيف الا ذوالفقار
اين نشان از بينشان امد به تاج انما
تا نباشد مهر تو روشن نميگردد دلي
محفلي بي نام تو هرگز نميگيرد صفا
بي ولايت طاعت ثقلين ميگردد هدر
چون نبي فرمود بيحب تو هر طاعت هبا
ميزنم دم از ولايت تا كه جان دارم به تن
ميكنم خود را نثار مقدمت سر تا به پا
من درد ترا زدست اسان ندهم