نور خدا...
علي تنهاست در يک قوم گمراه
زبانش را که ميفهمد به جز چاه
هر كه ره كج كرد از را ه علي
از همه اعمال او برخاست دود
هر كه در دل مهر وحب او نداشت
هست بر فردوس ممنوع الورود

پيامبر گرامي اسلام ميفرمايد : جبرييل بر من نازل شد و گفت يا رسول الله پروردگارت مي فرمايد به عزت وجلالم سوگند : اگر اين مردم همه دست به دست هم ميدادند و همه علي دوست ميشدند اصلاً جهنم را خلق نمي كردم
ميكنم با نام يزدان اين سخن را ابتدا
ان كه پيدا نيست او را ابتدا و انتها
پس درود ما بود بر مصطفي ختم رسل
ان كه دارد سروري و مهتري بر ما سوا
بعد از ان با نام حيدر كام خود خوشبو كنم
ان كه باشد بعد احمد عالمي را پيشوا
از درون كعبه تا امد علي اندر وجود
چشم عالم گشت روشن يك سر از نور خدا
عالم هستي به وجد امد چو شد ماه رجب
تا قدم بنهاد در عالم علي مرتضي
امدي در كعبه بيتاله اعظم در وجود
پس تو عين حقي و حق نيست از ذاتت جدا
شد خجل از نور رويت مهر و ماه و مشتري
هم عطارد را ز درگاهت تمناي عطا
نور رويت ميكند روشن همه ذرات را
خاك درگاهت بود هر ديدهاي را توتيا
گاه بودي مر يتيمان را به غمخواري جليس
گاه چون شير ژيان بودي به هنگام غزا
غير عشق حق نبودي در سرت شوري دگر
غير حق را نيست اندر ساحتت قدر و بها
ظالمين را دشمن و مظلوم را يار امدي
سرگرفتي از عدو و دست از هر بينوا
گه لباس جنگ پوشيدي و كردي صفدري
گاه بهر حفظ گنج دين به كنج انزوا
معضلات علم نزد تو بديهيات شد
مشگلي نبود كه او را نيستي مشگل گشا
گاه در ارضي و خواهد اسمان گردد زمين
گاه در عرشي زمين خواهد كه گردد چون سما
با لباس كهنه بنمودي به عالم سلطنت
از همه خوان جهان كردي به ناني اكتفا
گرچه با نقس نبي مانوس گشتي در علن
ليك با پيغمبران محشور بودي در خفا
گاه از لطفت شود اتش گلستان بر خليل
گاه فرعون از تو اندر قعر دريا مبتلا
گاه كردي جلوه بر يوسف به سيماي پدر
گاه دادي بر كف موساي پيغمبر عصا
گه نمودي جلوه چون اتش به موساي كليم
گاه ديگر كشتي نوح نبي را ناخدا
دست موسي را نبودي از يد بيضا خبر
گر به دامانت نمييازيد دست التجا
جز نبيات تا كنون ديگر كسي نشناخته
جز تو با نفس نبي ديگر نشد كس اشنا
افتخاري به از اين نبود كه در جنگ احد
داد جبريل اين ندا از پيشگاه كبريا
لا فتي الا علي لا سيف الا ذوالفقار
اين نشان از بينشان امد به تاج انما
تا نباشد مهر تو روشن نميگردد دلي
محفلي بي نام تو هرگز نميگيرد صفا
بي ولايت طاعت ثقلين ميگردد هدر
چون نبي فرمود بيحب تو هر طاعت هبا
ميزنم دم از ولايت تا كه جان دارم به تن
ميكنم خود را نثار مقدمت سر تا به پا
من درد ترا زدست اسان ندهم