مادر 3 ...

مادر 1

دربياباني دور

که نرويد جز خار

که نتوفد جز باد

که نخيزد جز مرگ

که نجنبد نفسي از نفسي

خفته در خاک کسي !

در دل خاک سياه

زير يک سنگ کبود

مي درخشد دو نگاه

که به ناکامي از اين محنت گاه

کرده افسانه هستي کوتاه !

با دلي خسته و غمگين همه سال

دور از اين جوش و خروش

مي روم جانب ان دشت خموش

تا دهم بوسه بر ان سنگ کبود

تا کشم چهره بر ان خاک سياه

وندرين راه دراز

مي چکد بر رخ من اشک نياز

مي دود در رگ من زهر ملال

منم امروز و همان راه دراز

منم اکنون و همان دشت خموش

من و ان زهر ملال

من و ان اشک نياز

بينم از دور ، در ان خلوت سرد

در دياري که نجنبد نفسي از نفسي

ايستادست کسي !

شرمگين مي شوم از وحشت بيهوده خويش

سرو نازي است که شاداب تر از صبح بهار

قد برافراشته از سينه دشت

سرخوش از باده تنهايي خويش !

شب ، هم اغوش سکوت

مي رسد نرم ز راه

من از ان دشت خموش

باز رو کرده به اين شهر پر از جوش و خروش

مي روم خوش به سبکبالي باد

همه ذرات وجودم ازاد

همه ذرات وجودم فرياد !

مادر 2

كجاست مادر؟

كه زير آفتاب مردادي ، ريحان و شاهي پاك كند و بوي گوشت آبگوشتي اش همه ي خانه را پر

نمايد

مادر، باور نمي كني ! آب هميشه آبي حوض بعد از تو خزه زده است

آخرين كتلتي را كه درست كرده بودي هنوز بياد دارم ، پيازچه ها را در كنار قرمزي  ترب

های نقلي چيده بودي

مادر ، چرا بيادمان نمي اوردي كه روزي خواهي رفت ، چرا  خداحافظي نكردي ! ؟

راستي من ديشب خوابت را ديدم ، با ان چادر كدري  كهنه ات ، داشتي سر حوض هميشه ابي

 مان وضو ميگرفتي من امدم دستانم را بشويم ، يكمرتبه داد زدي ، نه ، داد نبود ، با  مهرباني

 گفتي ، مواظب باش به من شتك نكني و من فقط اهسته بتو خنديدم

اخ ، كه چقدر دلت ميخواست من نماز بخوانم و شبها زود به خانه بيايم و ...

مادر 3

بعد از خدا به ســـــــجده روا بود مادرم ...

میلاد حضرت زهرا (س) و روز مادر...

فرا رسیدن

ميلاد ياس نبي ، ام ابيها ، بانوي اب و ائينه ، حضرت زهرا (س

و

 روز مادر و روز زن را تبريک ميگويم

تبریک...


ايــزد به نــام زهــرا ، گويد روايت عشق
ميــلاد نــور زهــرا ، يعني ولادت عشق
تفسير كوثر حق ، خير النساءست زهرا
معشوق ، رهنما شد با نور ايت عشق


قنوت بسته اسمون به قامت ستاره

رو بوم کعبه ربنا نفس نفس ميباره

اگه که سبز فدک ، اگه مي چرخه فلک

اگه خدا نسيمش سپرده به قاصدک

بهونه ي تمومشون مهر علي و زهراست

ترانه ها ترانه ها اخر عشق همينجاست

 ارامش...

روز مادر يعني بهانه در اغوش کشيدن زني که نوازشگر همه سالهاي دلتنگي تو بود

روز مادر يعني بهانه بوسيدن خستگي دستهايي که عمري به پاي باليدن تو چروک شد

روز مادر يعني به تعداد ارامش همه خوابهاي کودکانه تو

روز مادر يعني باز هم بهانه مادر گرفتن...

مادر...

 
کف دستان پر از خاک و گلم
ياسمن هاي سفيد
به سياهي من و پاکي خود
مي خنديدند

ياسها را با شادي
روي سجاده مادر
که خدا را با عشق
مي سرودش هر روز
مي ريختم

شعر مادر پر عطر ياس بود
خواب مادر پر عطر ياس بود
غزل عشق خدا
از گل ياس من و مادر من
واقعا دلکش و پر احساس بود

خانه
انروز چه با احساس بود
همه جا بوي محبت  مي داد
همه عاشق بودند
همه حتي علي تلخ بد اخلاق
هم او
همه شاعر بودند

پدرم مي خنديد
مادرم مي خنديد
خواهرم از نفس باد سحرگاه گرفته
تا صداي غزل هايده و تق تق گلبانگ اذان
مي رقصيد

خانه مان ، باغچه مان ، سبز و پر از رونق بود
گل نرگس داشتيم ، تازه و تر
قدر بغل هاي خدا
گل محبوبه شب ، غنچه رز
خدايا ... نارنج
گل زيبا و پر از خاطره رازقي گوشه باغ
اه ان توت بلند
واي ان بيد قشنگ
و خدايي که در ان خانه چه شادي مي کرد

خانه بر جاست هنوز
و نمي دانم من
بعد نفرين کدامين شيطان
خانه بيروح و خدا شد ناگه؟

بعد از ان هم پدرم
خنده اش را گم کرد
مادرم هم هرگز
ديگر از غنچه ياس
نفسش شعر نشد
خدايش گم شد
گل نرگس تک و توک
رازقي کو؟ کجاست ؟
بيد زيبا ، توت پر رونق مان کو؟
چه شد؟

و خدا کو؟ کجا رفت؟
پشت ترديد کدام اينه تيره اين خانه سرد پنهان شد؟
انچنان رفت که ديگر نفسش هم اينجا نيست

باغ ..خالي از ياس و حياست
عشق بازي ها کو؟
وسطي ؟ قايم باشک؟ اب بازي...
شب خانه تاريک...زشت و سياه
انهمه کودکي و سادگي و عشق کجاست ؟

کلیپ زیبای مادر

مادر  

 

دلتنگ...

بیاد مادر...

زيباترين واژه بر لبان ادمي واژه "مادر" است زيباترين خطاب "مادر جان" است "مادر" واژه ايست سرشار از اميد و عشق ، واژه اي شيرين و مهربان که از ژرفاي جان بر مي ايد...                          "جبران خليل جبران"

مادر ...

مادر بهشت من همه اغوش گرم توست

پيوسته در هواي تو چشمم به جستجوي توست

هر لحظه با خيال تو جانم به گفتگوي توست

مادر صداي گردش گهواره ات هنوز

مي پيچيد به گوش دل و جانم شبانه روز

دستي به مهر طفل ، و به دست دگر نهان

مادر ببين بعرش خدا مي دهي تکان

اسوده نيست برايم از او گفتن...

ولي وقتي به او فکر مي کنم ، مي بينم که ديگر نيمي از وجودم خالي شده است

ادمي را در نظر بگيريد که نصفش نباشد !

وقتي به کلمه مادر فکر مي کنم اين چيز ها از خاطرم مي گذرد که شکل خوشبينانه قضيه است اگر تلخ و سياه ترين وجه اين حالت را بخواهم بيان کنم

بايد بگويم که ديگر ريشه ام نيست 

احساس مي کنم ريشه در هوا دارم !

بعد از دور شدن از لحظه وداع با او احساس دوباره فقدانش که رنگ نشده بلکه شکل ديگري به خود گرفته است اين هجران در روزهاي اول به اين صورت بودکه گويي دربرهوت هستم موجودي رها شده که هرچه به اطراف  خود مي نگرد کسي را نمي يابد البته نمي ترسيدم ولي به شدت احساس تنهايي مي کردم به نظرم تنها عشقي که در کائنات وجود دارد که بي دريغ خود را عرضه مي کند ، نزد مادر است

حساب خداوند را کنار بگذاريم ولي در روي زمين تنها مادر است

که بدون هيچ حساب و کتابي و بلا عوض همه مهرش را عرضه مي کنند

تعريف مادر.....

مادر ، مادر است

تعريفي ندارد

ريشه ادم است

گويا تا وقتي مرگ او را از ما نگيرد متوجه اين حضور نمي شويم !

وقتي پدر مي ميرد ، گويا معناي دنيا عوض مي شود

احساس مي کنيد که در خط اول جهان قرار گرفته اي

بعد از مرگ پدر ناگهان بي پناه و بي سلاح مي شوي  ولي بعد از مرگ مادر

همه ريشه هاي تو گويي سوخته است

از اين نظر مادر به تعبيري گنجينه همه ريشه هاي عاطفي ، خوني ، جسمي و ... است

اگر پدر معناي تشخيص باشد!

مادر تکيه گاه عاطفي و معناي عاطفه است.......

ابروي اهل دل از خاک پاي مادر است

هر چه دارد اين جماعت از دعاي مادر است

ان بهشتي را که قران مي کند توصيف ان

صاحب قران بگفتا زير پاي مادر است

مادر اي والاترين روياي عشق

مادر اي دلواپس فرداي عشق

مادر اي غمخوار بي همتاي من

اولين و اخرين معناي عشق

زندگي بي تو سراسر محنت است

زير پاي توست تنها جاي عشق

مادر اي چشم و چراغ زندگي

قلب رنجور تو شد درياي عشق

تکيه گا ه خستگي ها يم توئي

مادر اي تنها ترين ماواي عشق

ياد تو ارام مي سا زد مرا

از تو اهنگي گرفته نا ي عشق

صوت لالائي تو اعجاز کرد

مادر اي " پيغمبر زيباي عشق "

ما ه من پشت و پنا ه من توئي

جا ن من اي گوهر يکتا ي عشق

دوستت دارم تو را ديوانه وار

از تو احياء شد چنين دنيا ي عشق

اي انيس لحظه هاي بي کسي

در دلم برپا شده غوغاي عشق

تشنه اغوش گرم تو منم

من که مجنونم توئي ليلاي عشق

غم را دوست دارم چون در هر غمي بغضي ترک ميخورد و پس از هر ترک مرواريدهائي از اسارت در مي ايند درهاي اسارت گشوده مي شود و اغاز يک زندگي...

مرواريدها با نوازش گونه هايم قدم به زندگي مي گذارند و چه مهربانند با هم ، دست

در دست هم ميروند مانند زنجيري از مرواريدهاي به هم رشته شده با نظم و ترتيب

گوي نقره اي رنگي مي شوند و مي روند شادند و صميمي يکديگر را در اغوش

ميگيرند انگار سالهاست همديگر را نديده اند همديگر را بغل ميکنند و رشته اي از

مرواريد روي گونه هايم جاري ميکنند تن سردشان را ارام ارام روي گونه هايم ميکشند

و به پايين سرازير ميشوند

مادر اسماني من:

بر سر مزارت گرد مي ائيم و رشته هاي مرواريد اشکمان را نثار سنگ مزارت ميکنيم و

با اين دانه هاي مرواريد ان را ميشوئيم چندين سال پر از درد و اندوه از هجرت

اسمانيت گذشت و چه سخت گذشت

هميشه محتاج دعاي تو بوديم مادر ، و امروز محتاج تر از هميشه...

اي الهه مهر مادر

جان ميگذارم به پاي تو كه بهشت ، لياقت گوشه چشمت را ندارد

و خدايت به تو بالاتر از بهشت را مژده داده است

حرير نگاه تو دل و جانم را ربوده است

من با تو نفس كشيده ام مادر

تو جان شيرين در كالبد مني

نمي شود بدون تو عاشقانه گريست ، بدون تو مستانه خنديد

نمي شود صدايت را بشنوم و تا اوج بال و پر نگشايم

عزيز خاموشم

وقتي از تازيانه زمان ، رخت پائيزي است

دستانت بوي گل دارد ، بوي گلاب ، بوي بهار

ميلاد من ، لحظه تولد عشق جاوداني بود ميان من و تو

نبض من هميشه با نواي لالايي تو مي زند اي گل احساسم

پروانه اي هستم در پيله محبت تو اسير

اي تنديس مهر

كاش سفر نميكردي كاش

دوباره شانه هاي خميده من ، زير برق نگاه حسرت تو تكيده تر از هميشه شد

و چشمان غبار گرفته ام به يمن ديدارت نور باران ، توچشمه عشقي و من سرا پا

ترديد ، سر انگشت محبت تو ، ساعتها رخسار زرد مرا گل افشان كرد و بوسه
 
مهرت ، خون را به رگهاي تنم دوانيد با تو زمان چه زود مي گذرد عزيزم ،
كلامت برايم

جرعه جرعه نوش داروست و دستان گرمت ، تنم را در مقابل ناملايمات چون كوه ، استوار مي سازد

اينك امده ام تا با تو بگويم عاشقانه ترين جمله دنيا را!

ولي دوباره شرمسار از نگاه مشتاقت فقط شن ريزه هاي كف جاده را نظاره كردم

و گذشت ثانيه ها ، تا از تو دور شدم ، مادرم ، لحظه ها را به عشق ديدارت ، شمردن اغاز ميكنم و به اميد ان روز

مهربان من ، هميشه در دلم جاي خواهي داشت

"روحت شاد مادر"

شب است و دلم بهانه تو را دارد

دستان نيمه جانم گرمي دستان تو را مي طلبد

نفسم به شماره مي افتد ان زمان كه ياد نگاه گيرايت در ذهنم رسوب مي كند

من ديگر طاقت صداي بال پروانه ها را ندارم

من به كوچ چلچله ها خيره نمي مانم ، به گل سرخ دل نمي بندم

چشمانم مال توست ، نگاهم پيشكشت ، جانم به كلامت بسته است

دستانم اگر ميلرزد و برايت مينگارم  به خاطر عشق سوزاني است كه مغز استخوانم را مي سوزاند

سر فصل تمام نوشته هايم نام تو

و پايانش سطر نيمه كارهايست كه با ياد تو پايان مي يابد

پس برايت مي نگارم اي عشق من

مرا مباد كه بي ياد تو باشم مادر
 
مرا روزي مباد اندم كه بي ياد تو بنشينم

چرخ كه مي چرخد من هم تاب مي خورم ، زير و رو مي شوم و باز راه مي افتم

مي بيني؟ بازيگري را ياد گرفته ام ، مثل همه انها كه نگاه مي كنند و مي خندند
 
چيزي ته سلولهايم تكان مي خورد و خيال حضورت دستهايم را باز مي كند

مي مانم بي هوا و رها ، وقتي دور مي شوي و پنجه اي چنگ مي زند ، مي كشدم

مثل رنگ روي زندگي ، پشت سرم خالي است ، دوباره سرم سنگين مي شود و درد

مي ايد و در هم مي پيچم مچاله مي شوم ، مثل لكه اي سياه

...

سلام مادر
سالهاي دوري از تو مرا از پا خواهد انداخت  همه عمر الفباي محبت اموختي و يکبار هم از اين شاگرد تنبلت نديدي که مشق هايش را درست بنويسد و امتحان را خوب بگذراند

سلام مادر
پدر تا نفس داشت انتظار کشيد به امدنم و هراس داشت از اينده موهوم طفلکش و نمي داني که وقتي لحظه اي فکر مي کنم مباد تو هم در اين انتظار ، خسته و بي تاب ، نگران و مضطرب بماني براي ابد... اه من چه پاسخ خود و خدا را بدهم!

سلام مادر
مي داني که دست من نيست و نه به اختيار من شايد جرات و جسارت را گم کرده ام و مي شود که به اختيار من باشد اما نه تو که هستي و نه پدر که ديگر نيست و دور نشسته و مي بيند ، رضا به اين اختيار نيستيد مانده ام که بگوييد مثل هميشه  که چه کنم؟

سلام مادر
صداي نفسهايت را از اين دورها حس مي کنم و قدم هايت که هر روز کوتاهتر مي شود و سنگين تر ، انگشت روي خط هاي بيشمار صورتت مي کشم و هر بار حسرت مي ماند و من ، که چه کرده ام اينهمه خستگي ات را ، کدام بار از تو به دوش کشيده ام ؟ کدام راه را برايت کوتاه کرده ام؟ دستهايت کي به اتکاي من اميد بسته است؟ من چه کرده ام برايت مادر؟! و چه کردم براي پدر که رفت

سلام مادر
صدايم را مي شنوي که از اين فاصله ها چه خسته نفس مي کشم؟ و چه غربت
زده خاک را بو مي کنم؟ جايي انقدر توانمندم که هيچ کس باور نمي کند و اينجا انقدر ناتوان که خود هم بي باورش مي مانم! دوچرخه اي شده ام روي دايره بسته ساعت ديوار، مي چرخم و مي چرخم منتظر که کسي از راه برسد و ابي بپاشد خواب الودگي ام را مادر صبور بمان مثل هميشه ، فرزندت را مهلتي دوباره بده و بگذار با خويش و زندگي اش راهي بکشد تا رسيدن به تو ، مخواه ان کنم که در توانم نباشد يا توانم ببخش ، نياموختي مرا خود پرستي ، و نيستم هم

سلام مادر
سلامي مثل هر سال مثل هميشه مثل اين سالهاي کشدار و روزهاي طاقت فرسا
مثل تمام حجم مغزم ، پر درد مثل همه اين شبهاي بلند و روزهاي کوتاه و لحظه اي
سلامم را بپذير مادر که خسته ام ، خسته  از يکسر پيش رفتن بي تو از تنها قدم زدن در جاده هاي غربت از گريختن و سوختن از کسالت عقربه ها از سکوت اين خانه که دستي شده گره روي گلويم از نگاه کردن مدام به قاب نگاه منتظر پدر روي ديوار خالي از ترس بي تو ماندن و حسرت با تو بودن را کشيدن از صداي بوق ممتد پشت سيم هاي انتظار از سفر از نبودنت خسته ام مادر و هيچ صدايي نيست باران بي وقفه اسمانم را  منتظرم مادر منتظرم بمان که بي تو هيچ از من نمي ماند
جاده ها انتظار مرا مي کشند مي ايم زود...

دلتنگ ...


مادر از وقتي که رفتي زندگي واسم عذاب شد

نگفتي وقتي که ميري شايد از دوريت بميرم

حالا که تنهام گذاشتي با تموم خاطراتت

جاي خاليت هميشه روبروم توي اطاقه

چرا تنهام گذاشتي مگه ما رو دوست نداشتي

حالا من تنهاي تنها از غم دوريت ميميرم

منو با خودت مي بردي به همون جايي که رفتي

زندگي معنا نداره خودت هم اينو ميدوني

حالا که نيستي کنارم سرمو رو شونه کي بزارم

هيشکي مثل تو نميشه ، مادر خوب و عزيزم

هنوزم کنار قبرت واسه من يه جا بذاري

منتظرم بمون عزيزم که يه روز منم بميرم

ارزومه که يه روزي دوباره تو رو ببينم

ديگه واسه هميشه منم کنار تو بمونم

مادرم يادت هميشه توي اين قلبم ميمونه

يه روزي بيام که پيشت ديگه واسه هميشه

میلاد حضرت فاطمه(روز مادر)

ولادت حضرت فاطمه زهرا س

روز مــــــــــــــــــــــــادر

روز             زن

مبارکباد

ساحل امروز خموش است

ماسه ها شسته و نمناک

موج کف بر لب و دیوانه و مست

سوی من می اید و بر می گردد

مرغ دل گرچه اسیر قفس است

همره موج ندانم که چرا میخواند

مادر!امروز دلم شعر ترا میخواند

بر سر سنگ به نزدیکی اب

مرغکی گرم عبادت

سر یک پای ستاد ست، دعا میخواند

پر این مرغ سپید است، از رهی

سینه اش پا ک زکین

به چنین پاکی و خوبی به خدا مادرم است این

از رهی دور رسیدست ومرا میخواند

مادر! چه کلمه سهل و ممتنعي. چه کلمه مقدسي و چه مفهوم زيبايي! جالب است که زبانهاي مختلف براي مفهوم مادر کلماتي در همين حدود دارند. مادر - مامان - مام- ام و... براي گفتن ان لب حالت خاصي مي گيرد! اوج احساس و عاطفه! اوج دوستي و محبت.
من نيز دوست دارم مادرم را در اين روز پاس دارم و گراميش دارم. گرچه خداي من! خوب مي داني دردي از من در سينه اش هست و بسيار برايش بد بوده ام. اما از باب شعر مادر ايرج ميرزا ميدانم که او مرا دوست دارد و مي بخشايد. در اينجا نيز بخشي از شعر ايرج را مي گذارم تا تاثير آن را هميشه با خود داشته باشم.

داد معشوقه به عاشق پیغام ، که کند مادر تو با من جنگ

هر کجا بیندم از دور کند ، چهره پر چین و جبین پر اژنگ

با نگاه غضب الوده زند ، بر دل نازک من تیر خدنگ

از در خانه مرا طرد کند ، همچو سنگ از دهن قلما سنگ

مادر سنگدلت تا زنده است ، شهد در کام من و توست شرنگ

نشوم یکدل و یکرنگ تو را ، تا نسازی دل او از خون رنگ 

گر تو خواهی به وصالم برسی ، باید این ساعت بی خوف و درنگ

روی و سینه تنگش بدری ، دل برون اری از ان سینه تنگ

گرم و خونین به منش باز اری ، تا برد زایینه قلبم زنگ 

عاشق بی خرد ناهنجار ، نه بل ان فاسق بی عصمت و ننگ

حرمت مادری از یاد ببرد ، خیره از باده و دیوانه ز بنگ

رفت و مادر را افکند به خاک ، سینه بدرید و دل اورد به چنگ

قصد سر منزل معشوقه نمود ، دل مادر به کفَش چون نارنگ

ازقضا خورد دم در به زمین ، و اندکی رنجه شد او را آرنگ

وان دل گرم که جان داشت هنوز ، اوفتاد از کف ان بی فرهنگ

از زمین باز چو برخاست نمود ، پی برداشتن ان اهنگ

دید کز ان دل اغشته به خون ، اید اهسته برون این اهنگ: 

اه دست پسرم یافت خراش!

وای پای پسرم خورد به سنگ

مادر برايم يعني همه زندگي يعني همه بودن و مادر براي همه يعني همه ان موهبتي كه خدا مي توانسته به ما بدهد و چقدر سخت و غمناك است نبودنش كنار ادمی و رفتنش براي هميشه .....

اما نداي قلب بگوشم هميشه گفت :
اين حرفها براي تو مادر نميشود

پس اين كه بود ؟

ديشب لحاف رد شده بر روي من كشيد
ليوان آب از بغل من كنار زد
در نصفه هاي شب
يك خواب سهمناك و پريدم بحال تب

نزديكهاي صبح
او زير پاي من اينجا نشسته بود
آهسته با خدا
راز و نياز داشت
نه ، او نمرده است
نه او نمرده است كه من زنده ام هنوز

او زنده است در غم و شعر و خيال من
ميراث شاعرانه من هرچه هست از اوست
كانون مهر و ماه مگر ميشود خموش
آن شيرزن بميرد ؟
..............................................
آنشب پدر بخواب من آمد ، صداش كرد
او هم جواب داد
يك دود هم گرفت بدور چراغ ماه
معلوم شد كه مادره از دست رفتني است
..............................................
يك قطره اشك ، مزد همه زجرهاي او
اما خلاص ميشود از سرنوشت من
مادر بخواب ، خوش
منزل مباركت
آينده بود و قصه بي مادري من

ناگاه ضجه ئي كه بهم زد سكوت مرگ
من ميدويدم از وسط قبرها برون
...............................................
باز امدم بخانه چه حالي ! نگفتني
ديدم نشسته مثل هميشه كنار حوض
پيراهن پليد مرا باز شسته بود
انگار خنده كرد ولي دلشكسته بود :
بردي مرا بخاك كردي و آمدي ؟

تنها نميگذارمت اي بينوا ...
ميخواستم بخنده درايم ز اشتباه

اما خيال بود
اي واي مادرم .....
 

مادر...

                        بياد مادر


امروز ميخواهم از او بنويسم از مادر که با ارزشترين هديه خداوند است
اين از بي معرفتي من است که سالي چند روز به يادش ميافتم
تقديم به مادرم که هميشه نيازمند و گداي محبت او بودم مادري که زنجيرهاي رنج را ازپايم مي گشود و زخم نا کامي هايم را با راهنمائيش درمان ميکرد
جنت روي زمين وباغ رضوان مادر است
کفر ميگويم اگر چه دين و ايمان مادر است

چند روزه دلم گرفته حال خوشي ندارم دلم زود ميشکنه وقتي خورشيد غروب ميکنه
اشکهاي من طلوع ميکنه خيلي خسته ام
نميدانم چسان نالم چه گويم کدامين درد را از دل برون ريزم!
اوني که مادر نداره رفيق و همد م نداره
واسه همه درد و دلاش همين يه وبلاگو داره
يه بدي که ماها داريم ميدونين چيه؟
با رفتن همدمامون تازه دلا ادم ميشن همش بهونه ميگيرن
بايد يه چيزو بدونيم غم گذشته نخوريم
قدر اونهائي که داريم تا زنده هستن بدونيم
يه چيزي رو درس بگيريم تو لحظه هاي تنهائي خدا رو از ياد نبريم

کاشکي خدا رو ببينم
گويم گرفتي مادرم رو
مهرش کجا تو ديدي
قدرش کجا بداني
چون مادري نداري
ولي خدا که ديدني نيست...
خدا يعني غم ودرد
خدا يعني مي ناب
خدا يعني لب يار
خدايا...
چرا اشک مرا هرگز نمي بيني چرا بر ناله پر خواهشم پاسخ نمي گوئي چرا فرياد قلبم را ... چرا؟
گفتم مادر!گفت:جانم
گفتم درد دارم!گفت:بجانم
گفتم خسته ام!گفت:پريشانم
گفتم گرسنه ام!گفت:بخور نانم
گفتم کجا بخوابم!گفت:روي چشمانم
اما يه بار نگفتم مادر من خوبم شادم همش از درد گفتم واز رنج اي واي بر من

کاش خدا براي چند لحظه کوتاه فرصتي ميداد تا مادرمو ببينم
چقدر شيرينه کسي باشه که تنهائي هاتو براش بگي بگي از دردي که در دل داري ولي نهان ساخته اي
خدايا دلم اغوش گرم مادرو ميخواد که سرمو رو زانوهاش بذارمو گريه کنم خدايا کمکم کن
گر پادشاه عالمم باز گداي مادرم

هر وقت لباس مشکي به تن کسي ميبينم نا خود اگاه با خودم ميگم مگه چه اتفاقي افتاده
يادم مياد که سالهاست ديگه سايه مادر بالاي سرم نيست

یاد و خاطره اش را گرامی میداریم

مکان همیشه ثابت قطعه ۱۰۱ 

زمان ۲۳ دیماه همه سال