زيباترين واژه بر لبان ادمي واژه "مادر" است زيباترين خطاب "مادر جان" است "مادر" واژه ايست سرشار از اميد و عشق ، واژه اي شيرين و مهربان که از ژرفاي جان بر مي ايد... "جبران خليل جبران"

مادر بهشت من همه اغوش گرم توست
پيوسته در هواي تو چشمم به جستجوي توست
هر لحظه با خيال تو جانم به گفتگوي توست
مادر صداي گردش گهواره ات هنوز
مي پيچيد به گوش دل و جانم شبانه روز
دستي به مهر طفل ، و به دست دگر نهان
مادر ببين بعرش خدا مي دهي تکان
اسوده نيست برايم از او گفتن...
ولي وقتي به او فکر مي کنم ، مي بينم که ديگر نيمي از وجودم خالي شده است
ادمي را در نظر بگيريد که نصفش نباشد !
وقتي به کلمه مادر فکر مي کنم اين چيز ها از خاطرم مي گذرد که شکل خوشبينانه قضيه است اگر تلخ و سياه ترين وجه اين حالت را بخواهم بيان کنم
بايد بگويم که ديگر ريشه ام نيست
احساس مي کنم ريشه در هوا دارم !
بعد از دور شدن از لحظه وداع با او احساس دوباره فقدانش که رنگ نشده بلکه شکل ديگري به خود گرفته است اين هجران در روزهاي اول به اين صورت بودکه گويي دربرهوت هستم موجودي رها شده که هرچه به اطراف خود مي نگرد کسي را نمي يابد البته نمي ترسيدم ولي به شدت احساس تنهايي مي کردم به نظرم تنها عشقي که در کائنات وجود دارد که بي دريغ خود را عرضه مي کند ، نزد مادر است
حساب خداوند را کنار بگذاريم ولي در روي زمين تنها مادر است
که بدون هيچ حساب و کتابي و بلا عوض همه مهرش را عرضه مي کنند
تعريف مادر.....
مادر ، مادر است
تعريفي ندارد
ريشه ادم است
گويا تا وقتي مرگ او را از ما نگيرد متوجه اين حضور نمي شويم !
وقتي پدر مي ميرد ، گويا معناي دنيا عوض مي شود
احساس مي کنيد که در خط اول جهان قرار گرفته اي
بعد از مرگ پدر ناگهان بي پناه و بي سلاح مي شوي ولي بعد از مرگ مادر
همه ريشه هاي تو گويي سوخته است
از اين نظر مادر به تعبيري گنجينه همه ريشه هاي عاطفي ، خوني ، جسمي و ... است
اگر پدر معناي تشخيص باشد!
مادر تکيه گاه عاطفي و معناي عاطفه است.......
ابروي اهل دل از خاک پاي مادر است
هر چه دارد اين جماعت از دعاي مادر است
ان بهشتي را که قران مي کند توصيف ان
صاحب قران بگفتا زير پاي مادر است
مادر اي والاترين روياي عشق
مادر اي دلواپس فرداي عشق
مادر اي غمخوار بي همتاي من
اولين و اخرين معناي عشق
زندگي بي تو سراسر محنت است
زير پاي توست تنها جاي عشق
مادر اي چشم و چراغ زندگي
قلب رنجور تو شد درياي عشق
تکيه گا ه خستگي ها يم توئي
مادر اي تنها ترين ماواي عشق
ياد تو ارام مي سا زد مرا
از تو اهنگي گرفته نا ي عشق
صوت لالائي تو اعجاز کرد
مادر اي " پيغمبر زيباي عشق "
ما ه من پشت و پنا ه من توئي
جا ن من اي گوهر يکتا ي عشق
دوستت دارم تو را ديوانه وار
از تو احياء شد چنين دنيا ي عشق
اي انيس لحظه هاي بي کسي
در دلم برپا شده غوغاي عشق
تشنه اغوش گرم تو منم
من که مجنونم توئي ليلاي عشق
غم را دوست دارم چون در هر غمي بغضي ترک ميخورد و پس از هر ترک مرواريدهائي از اسارت در مي ايند درهاي اسارت گشوده مي شود و اغاز يک زندگي...
مرواريدها با نوازش گونه هايم قدم به زندگي مي گذارند و چه مهربانند با هم ، دست
در دست هم ميروند مانند زنجيري از مرواريدهاي به هم رشته شده با نظم و ترتيب
گوي نقره اي رنگي مي شوند و مي روند شادند و صميمي يکديگر را در اغوش
ميگيرند انگار سالهاست همديگر را نديده اند همديگر را بغل ميکنند و رشته اي از
مرواريد روي گونه هايم جاري ميکنند تن سردشان را ارام ارام روي گونه هايم ميکشند
و به پايين سرازير ميشوند
مادر اسماني من:
بر سر مزارت گرد مي ائيم و رشته هاي مرواريد اشکمان را نثار سنگ مزارت ميکنيم و
با اين دانه هاي مرواريد ان را ميشوئيم چندين سال پر از درد و اندوه از هجرت
اسمانيت گذشت و چه سخت گذشت
هميشه محتاج دعاي تو بوديم مادر ، و امروز محتاج تر از هميشه...
اي الهه مهر مادر
جان ميگذارم به پاي تو كه بهشت ، لياقت گوشه چشمت را ندارد
و خدايت به تو بالاتر از بهشت را مژده داده است
حرير نگاه تو دل و جانم را ربوده است
من با تو نفس كشيده ام مادر
تو جان شيرين در كالبد مني
نمي شود بدون تو عاشقانه گريست ، بدون تو مستانه خنديد
نمي شود صدايت را بشنوم و تا اوج بال و پر نگشايم
عزيز خاموشم
وقتي از تازيانه زمان ، رخت پائيزي است
دستانت بوي گل دارد ، بوي گلاب ، بوي بهار
ميلاد من ، لحظه تولد عشق جاوداني بود ميان من و تو
نبض من هميشه با نواي لالايي تو مي زند اي گل احساسم
پروانه اي هستم در پيله محبت تو اسير
اي تنديس مهر
كاش سفر نميكردي كاش
دوباره شانه هاي خميده من ، زير برق نگاه حسرت تو تكيده تر از هميشه شد
و چشمان غبار گرفته ام به يمن ديدارت نور باران ، توچشمه عشقي و من سرا پا
ترديد ، سر انگشت محبت تو ، ساعتها رخسار زرد مرا گل افشان كرد و بوسه
مهرت ، خون را به رگهاي تنم دوانيد با تو زمان چه زود مي گذرد عزيزم ، كلامت برايم
جرعه جرعه نوش داروست و دستان گرمت ، تنم را در مقابل ناملايمات چون كوه ، استوار مي سازد
اينك امده ام تا با تو بگويم عاشقانه ترين جمله دنيا را!
ولي دوباره شرمسار از نگاه مشتاقت فقط شن ريزه هاي كف جاده را نظاره كردم
و گذشت ثانيه ها ، تا از تو دور شدم ، مادرم ، لحظه ها را به عشق ديدارت ، شمردن اغاز ميكنم و به اميد ان روز
مهربان من ، هميشه در دلم جاي خواهي داشت
"روحت شاد مادر"
شب است و دلم بهانه تو را دارد
دستان نيمه جانم گرمي دستان تو را مي طلبد
نفسم به شماره مي افتد ان زمان كه ياد نگاه گيرايت در ذهنم رسوب مي كند
من ديگر طاقت صداي بال پروانه ها را ندارم
من به كوچ چلچله ها خيره نمي مانم ، به گل سرخ دل نمي بندم
چشمانم مال توست ، نگاهم پيشكشت ، جانم به كلامت بسته است
دستانم اگر ميلرزد و برايت مينگارم به خاطر عشق سوزاني است كه مغز استخوانم را مي سوزاند
سر فصل تمام نوشته هايم نام تو
و پايانش سطر نيمه كارهايست كه با ياد تو پايان مي يابد
پس برايت مي نگارم اي عشق من
مرا مباد كه بي ياد تو باشم مادر
مرا روزي مباد اندم كه بي ياد تو بنشينم
چرخ كه مي چرخد من هم تاب مي خورم ، زير و رو مي شوم و باز راه مي افتم
مي بيني؟ بازيگري را ياد گرفته ام ، مثل همه انها كه نگاه مي كنند و مي خندند
چيزي ته سلولهايم تكان مي خورد و خيال حضورت دستهايم را باز مي كند
مي مانم بي هوا و رها ، وقتي دور مي شوي و پنجه اي چنگ مي زند ، مي كشدم
مثل رنگ روي زندگي ، پشت سرم خالي است ، دوباره سرم سنگين مي شود و درد
مي ايد و در هم مي پيچم مچاله مي شوم ، مثل لكه اي سياه

سلام مادر
سالهاي دوري از تو مرا از پا خواهد انداخت همه عمر الفباي محبت اموختي و يکبار هم از اين شاگرد تنبلت نديدي که مشق هايش را درست بنويسد و امتحان را خوب بگذراند
سلام مادر
پدر تا نفس داشت انتظار کشيد به امدنم و هراس داشت از اينده موهوم طفلکش و نمي داني که وقتي لحظه اي فکر مي کنم مباد تو هم در اين انتظار ، خسته و بي تاب ، نگران و مضطرب بماني براي ابد... اه من چه پاسخ خود و خدا را بدهم!
سلام مادر
مي داني که دست من نيست و نه به اختيار من شايد جرات و جسارت را گم کرده ام و مي شود که به اختيار من باشد اما نه تو که هستي و نه پدر که ديگر نيست و دور نشسته و مي بيند ، رضا به اين اختيار نيستيد مانده ام که بگوييد مثل هميشه که چه کنم؟
سلام مادر
صداي نفسهايت را از اين دورها حس مي کنم و قدم هايت که هر روز کوتاهتر مي شود و سنگين تر ، انگشت روي خط هاي بيشمار صورتت مي کشم و هر بار حسرت مي ماند و من ، که چه کرده ام اينهمه خستگي ات را ، کدام بار از تو به دوش کشيده ام ؟ کدام راه را برايت کوتاه کرده ام؟ دستهايت کي به اتکاي من اميد بسته است؟ من چه کرده ام برايت مادر؟! و چه کردم براي پدر که رفت
سلام مادر
صدايم را مي شنوي که از اين فاصله ها چه خسته نفس مي کشم؟ و چه غربت
زده خاک را بو مي کنم؟ جايي انقدر توانمندم که هيچ کس باور نمي کند و اينجا انقدر ناتوان که خود هم بي باورش مي مانم! دوچرخه اي شده ام روي دايره بسته ساعت ديوار، مي چرخم و مي چرخم منتظر که کسي از راه برسد و ابي بپاشد خواب الودگي ام را مادر صبور بمان مثل هميشه ، فرزندت را مهلتي دوباره بده و بگذار با خويش و زندگي اش راهي بکشد تا رسيدن به تو ، مخواه ان کنم که در توانم نباشد يا توانم ببخش ، نياموختي مرا خود پرستي ، و نيستم هم
سلام مادر
سلامي مثل هر سال مثل هميشه مثل اين سالهاي کشدار و روزهاي طاقت فرسا
مثل تمام حجم مغزم ، پر درد مثل همه اين شبهاي بلند و روزهاي کوتاه و لحظه اي
سلامم را بپذير مادر که خسته ام ، خسته از يکسر پيش رفتن بي تو از تنها قدم زدن در جاده هاي غربت از گريختن و سوختن از کسالت عقربه ها از سکوت اين خانه که دستي شده گره روي گلويم از نگاه کردن مدام به قاب نگاه منتظر پدر روي ديوار خالي از ترس بي تو ماندن و حسرت با تو بودن را کشيدن از صداي بوق ممتد پشت سيم هاي انتظار از سفر از نبودنت خسته ام مادر و هيچ صدايي نيست باران بي وقفه اسمانم را منتظرم مادر منتظرم بمان که بي تو هيچ از من نمي ماند
جاده ها انتظار مرا مي کشند مي ايم زود...

مادر از وقتي که رفتي زندگي واسم عذاب شد
نگفتي وقتي که ميري شايد از دوريت بميرم
حالا که تنهام گذاشتي با تموم خاطراتت
جاي خاليت هميشه روبروم توي اطاقه
چرا تنهام گذاشتي مگه ما رو دوست نداشتي
حالا من تنهاي تنها از غم دوريت ميميرم
منو با خودت مي بردي به همون جايي که رفتي
زندگي معنا نداره خودت هم اينو ميدوني
حالا که نيستي کنارم سرمو رو شونه کي بزارم
هيشکي مثل تو نميشه ، مادر خوب و عزيزم
هنوزم کنار قبرت واسه من يه جا بذاري
منتظرم بمون عزيزم که يه روز منم بميرم
ارزومه که يه روزي دوباره تو رو ببينم
ديگه واسه هميشه منم کنار تو بمونم
مادرم يادت هميشه توي اين قلبم ميمونه
يه روزي بيام که پيشت ديگه واسه هميشه