هو ...هو
روي يک ديوار بلند بوف کز کرده
سايه اش را بر روي پنجره اي ول کرده !
صوف زير نور چراغ کوچه زير روزنامه
از سرما مي لرزه
درد را زير صفحه ي حوادث ان حس کرده !
صوف گفت هوا سرد شده اين گوشه اه کشيد بر دستش
بوف پف کرد وپرهاي مانده در اشيانه راپايين انداخت
ارام گفت:هو...هو
صوف گفت که هوا تاريک است هيچ نوري به فردا نيست
بوف که چشمانش مهتاب را کم نور مي کرد نگاهش را به او انداخت
ارام گفت:هو...هو
صوف گفت انکه ياور و مرحم زخم هايم بود چرا نيست او پس کو ؟
بوف فضله گرمش را بر روي زخم هاي او ريخت
ارام گفت:هو...هو
صوف گفت در تاريخ هيچ کس بر حق نيست جز انکه جاي پايش خون باشد
بوف چنگال برهنه اش را بيرون اورد قطره خوني پايين افتاد
ارام گفت:هو...هو
صوف گفت گشنگي و تشنگي سقف ايام را به زمين چسبانده
بوف موش مسمومي از خانه اش پايين افتاد
و ارام گفت هو...هو
صوف گفت در دنيا تنهايم هيچ کس همراهم نيست
بوف سايه اش کنار او افتاد
و ارام گفت:هو...هو
صوف گفت دنيا را لبريز حق و نا حق کرده اند پس خالق کو ؟
بوف پايين امد پيش کنار صوف نشست و اشکي از چشمانش افتاد
ارام گفت:هو...هو
ناگاه در دام افتاد...
فرياد بر امد کاي مرغک شوم
که از سر شب تا صبح ناله هايت خواب را حراممان کرده
نمي تواني تو هم شکر خالق را بکني چون يک بنده ؟
کشتند بوف شوم ان کوي بد بو را
صوف به مرد خدا شناخته شده بود!
مرشد شده بود...
مردم را به راه راست هدايت مي کرد !
بوف!
جوجه هايش روي ديوار
تنها ماندند ...
توي تاريکي يخ بستند ...
از گرسنگي و تشنگي مردند
لانه شان ويران شد ...
موش هاي مست از مرگ موش
آنها را خوردند !
انها که حتي نمي توانستند بگويند
هو ... هو !
ان کوچه ديگر سايه نداشت
همه ي مردم خوشبخت شده بودند !
من درد ترا زدست اسان ندهم