علی عالی...
ان روز كه از كعبه درخشيد علي
بخشيد ضياء به ماه و خورشيد علي
با دست دعاي مادرش بنت اسد
بگشود ز كعبه درب توحيد علي
![]()
![]()
![]()
زاهد پي تسبيح و دعا مي گردد
عارف پي اسرار خدا مي گردد
اما دل من پس از محمد تا حشر
با عشق علي مرتضي مي گردد

به گردون ابرش از رحمت بر امد از دل دريا
که دريا شد از ان صحرا ، که صحرا شد از ان دريا
زبان بگشود سوسن چون بشير از مژده يوسف
زحسرت چشم نرگس همچنان يعقوب شد بينا
عليُ عاليُ اعلا ، وليُ واليُ والا
وصي سيد بطحا ، به حکمش جمله مافيها
حديثي خاطرم ايد که مي فرمود پيغمبر
به اصحابش شب معراج سر ليله الاسرا
به طاق اسمان چهارمين ديدم من از رحمت
هزاران مسجدي اندر درون مسجد الاقصي
به هر مسجد هزاران طاق ، بر هر طاق محرابي
به هر محراب صد منبر به هر منبر علي پيدا
ز پيغمبر چو بشنيدند اصحاب اين سخن ، گفتند
که ديشب با علي بوديم جمله جمع در يک جا
تبسم کرد سلمان ، اين سخن گفتا به پيغمبر
به غير از خود نديدم هيچ کس در نزد ان مولا
اباذر گفت با سلمان به روح پاک پيغمبر
نشسته بودم اندر خدمتش در گوشه اي تنها
به گوش فاطمه خورد اين سخن گفتا علي ديشب
که تا صبح از درون خانه بيرون پا ننهاد اصلا
که ناگه جبرئيل امد سلام اورد بر احمد
که اي مسند نشين بارگاه قرب او ادني
اگر چه بر همه ظاهر شدم بر صورتي اما
وليت از همه بگذشت و با ما بود در بالا
من درد ترا زدست اسان ندهم