بشد جاويد هرلحظه چو با عشق تو سر کردم

به سيري عاشقانه در غزلهايم گذر کردم

کلام نغز بودا و مسيحا و محمد را

تمام سرزمين ها را به عشق تو سفر کردم

شکوفه کرده هر شعر و غزل در بستر جانم

ببين حال و هوايم را که با جانانه سر کردم

سعادت را درين ارامش لحظه چشيدم من

جواهر اختري پيدا چنين حظ بصر کردم

تمام شعرها در بستر جانم شدند حاضر

درين خلوت سراي دل چو با يارم بسر کردم

چنين تغيير ماهييت زعشق پرفروغي شد

کرانه گشته پيدا تا خيالت را خبر کردم

گرفتم پند پيري پرنيا در اين سفر از او

گذر کردم ز خود با لحظه ديدار دگر کردم

مستانه شو ...


هر روز که دیده بروی جهان باز میکنم خداوند قائم به جهان را زیارت می کنم و زیارتی دارد همیشگی ازبرای هرچه خداوند خلق نموده است اعتقاد من براین است که جهان برپایه مهرو عشق بنا شده است وچه انسانهائی که محتاج یک لبخند ومحبت شماهستند چون تشنه ای در بیابان بدنبال سراب در حرکتند شما ، انسانهائی که توان مهر بخشیدن دارید ، دریغ نکنید و از این اب حیات به تشنگان برسانید زیارت نامه ی منهم قلبی است پرازمهرکه هرچقدربه دیگران تقدیم می کنم زیادتر میشود مانند گنجی که پایان ندارد

زيارت مي کنم هر روز خالق بر جهان را

زيارت مي کنم گلها و زيبائي ان را

سفر دارم به روز و شب در اين جان دروني

که يابم راز و رمز گشته پنهان در جهان را

زيارت نامه ام قلبي است پر از مهر مردم

سپارم بر دلي خواهد که يابد اين توان را

چوگويم اينجهان مهرست وجز ان هيچ درهيچ

نباشد غير ان مرهم به جان درماندگان را

چه دلهائي ز بي مهري غمين است و فسرده

مثال تشنه اي در يک سرابي تشنگان را

اگر مهري به دلهاي شما هست و توان هست

بنوشانيد بر اين مردمان مهر روان را

بيا اي پرنيا در اين سفرباش ودگر بار

زيارت نامه را با خود ببر يابي نهان را

چقدرزیباست انسانی عمرخود را تبدیل بیک اواز و شعر زیبا و پرمعنا نماید همه انسانها بجشن زندگی دعوت شده اند ، اماتنها انسانهای با هوش هستند ، که بااندیشه زیبای خودانرازیباترمیکنند این ضیافت درمقابل سالهای نوری یک لحظه بیش نیست چرا این لحظه را با جشن و شادی نگذرانیم ودلها را شاد نکنیم ، این لبخند محبت امیزشما مرحمی است بر دلهای نا ارام انسانهای این سفره زیبای هستی که برای همه پهن شده است تا بشر از ان بهره مند گردد اگر شخصی بتواند با خرد خود بینا گردد ، کاملا میتواند بفهمد که درد کجاست و چگونه باید انرا درمان کرد ، از لحظه ها استفاده میکند وخود را درقلب انسانها پیدا مینماید


بکن تبديل عمر خود به يک اواز پر معنا

چو پيدا مي کني خود را درون وجد و شاديها

شدي دعوت درين فرخنده جشن بودن هستي

خرد درفکر تو سازنده ي عشق است و مستيها

ضيافت لحظه اي برپاست تا شعر و غزل گوئي

به لطف اين خردمندي چه اسان گشته مشگلها

بشو سرمست هستي ميشوي سرزنده و شاداب

که عمر نوح کم باشد دهي مهرت به انسانها

چنان سيراب و سرشار از نهايت ميشوي جانا

چو لبريزي زعشق و ميدهي جانت پي جانها

به انسانهاي تنها و غمين در سفره هستي

چو ره گم کردگان اين رهند در غصه و غمها

بيا اي پرنيا افتاده در راه بهشتي نرم و رقصان رو

که تنها راه پيدا کردن خود باشدت درقلب انسانها