باران...
در محضرش هزار بيد پريشان نشسته است
هي قطره قطره درس ميدهد و حرفهاي او
بر برگ برگ جزوههاي درختان نشسته است !
( آ مثل اب ، افتاب ! ب مثل …؟! شبيه چي ؟! )
اما فقط سکوت توي دبستان نشسته است ! …
تو غايبي … و ( من ) که بيتو حضورش حضور نيست
در چارراه عشق و غم ، شک و ايمان نشسته است
من فکر ميکند به اين که اگر رد پاي تو
بر روي سنگفرش خيس خيابان نشسته است
پس صورت سياه جاده چرا خيس گريه است ؟!
اينگونه سرد و تلخ و سر به گريبان نشسته است ؟!
اخر خودش ، فقط نه بيتو ، که بي هيچ يادگار
قنديلوار توي فصل زمستان نشسته است !
يا اينکه فکر ميکند که اگر … ( هاي ! با توام !!)
فرياد رعد جاي لهجهء باران نشسته است !
( ب مثل چي ؟! پسر ! کجاست حواست ؟! چه مي کني ؟!
شاگرد تنبلي که گوشهي ايوان نشسته است !! )
( من ؟) بغض ميکند … و مِنمِناش اغاز ميشود
در لکنتش هزار گريهي پنهان نشسته است :
( ب … مثل … مثل بيتو بودن من ! مثل بيکسي !
ب مثل بوسه … بوسهاي که به سيمان نشسته است !!
ب مثل بخت نامراد ! ب مانند باختن !
ب مثل ( بايد )ي که در گل ( امکان ) نشسته است !
شب ، شوکه ، مکث ميکند … و درختان ، ستاره ، سنگ
انگار خاک ، خاک مرگ ، بر انان نشسته است
حالا به جز سکوت ، بغض خداوند خانه است
( من ) هم که بيتو زير شرشر باران نشسته است …!

من درد ترا زدست اسان ندهم