عید سعید فطر
...که دهم حاصل سی روزه و ساغر گیرم؟
ما درس سحر در ره میخانه نهادیم
محصول دعا در ره جانانه نهادیم
در خرمن صد زاهد عاقل زند اتش
این داغ که ما بر دل دیوانه نهادیم
...
فرا رسیدن عید سعید فطر را به همه شما تبریک می گویم و از خداوند متعال می خواهم که طاعات و عبادات همه ما را در درگاه خود بپذیرد و از گناهان ما درگذرد و ما را از ازادشدگان از اتش جهنم قرار دهد

داستانواره
ماه رمضان فرا رسیده بود ، 10 سال بیشتر نداشتم که کلاه سفیدی بر سر گذاشتم و همراه دوستانم به مسجد رفتمرجب ، ملای مسجد بود که در ماه رمضان برنامه داشت تا ترتیب نماز را برای ما یاد دهد او سوالات بیشماری نیز از ما میکرد که مربوط به ان دنیا میشد ، میگفت وقتی ادم میمیرد فرشته ای در قبر می اید و ازاو سوالاتی میکند
نمی دانم ملا رجب سوالات را از کجا کش رفته بود که تمامی سوالات را به ترتیب در دست داشت و مانند یک معلم انرا تمرین میکرد تا در امتحان پیروز از اب در بیاییم
خودش را به جای فرشته قرار میداد و ما را به جای مرده ، و به ترتیب سوال پیچ میکرد
مسلمان هستی ؟
الحمد الله مسلمان هستم
شک دارم!
شاهد دارم
...شاهدت کیست ؟
میگفتیم اشهدان لا اله الا الله
..........قلیچ مرد قد بلند و کله شقی بود که همیشه با یک موتور هوندا در روستا پرسه میزد ، در کلاس را نا بهنگام باز کرد و بدون اینکه وارد شود به در تکیه داد و ایستاد ، ملا رجب لبحند زد و به شوخی از قلیچ پرسید : مسلمان هستی؟
قلیچ جواب داد ، شاید!
همه زدیم زیر خنده
ملا رجب گفت
:بگو الحمدالله مسلمان هستم
قلیچ جواب داد : الحمدالله مسلمان هستم ، ملا رجب دوباره گفت شک دارم! ، قلیچ جواب داد به چیزی که خودتان یاد داه اید شک دارید ، شما گفتید که باید بگم مسلمان هستم پس چرا شک میکنید ، برگشت و در را بست و به طرف موتورش رفت ، داشت از مسجد دور میشد که ملا رجب بر منبر رفت و اذان ظهر را سر داد
بعد از نماز ظهر می رفتیم به خانه ، نماز عصر و شام نیز بر میگشتیم به مسجد تا نماز جماعت بخوانیم ، ماه رمضان حال هوای عجیبی داشت ، مادرم من را برای سحری بیدار کرده بود تا روزه گرفتن را امتحان کنم و دلش می خواست یواش ، یواش عادت کنم تا بزرگ شدم فرایض دینی ام را بجا اورم ، تراویح* رفتن نیز پر شورترین بخش ماه رمضان بود
کریم اخوند امام می ایستاد و در میان ان ملا رجب نیز مسئولیتی داشت و دعایی را با سرعت تمام می خواند و ماهم عاشق همین سرعت قرائت او شده بودیم
ولی متوجه نمی شدم چرا حاج رحمان روزه نمی گرفت روزی از پدرم پرسیم با اینکه او ادم بزرگی است چرا روزه نمی گیرد ، پدرم جواب داد او ناراحتی معده دارد ، می گوید اگر گرسنه بماند ممکن است حالش بد شود . مادر بزرگم گفت پسرم اگر کسی روزه نگیرد و عذری داشته باشد می تواند به جای ان پول پرداحت کند ، گفتم لامذهب پول در دستگاه خدا نیز بکار افتاده است
روز شماری میکردم تا شب قدر برسد و بعد از ان عید فظر بیاید و با پوشیدن لباس عید به دید و بازدید دوستان و اشنایان بروم ، اه چه شیرین بود عیدی گرفتن از دایی ام ، او می امد و به من عیدی می داد ، گاه گداری نیز پول در اوردنش طولانی میشد ولی من هم بدون انکه بر زبان اورم منتظر می نشستم تا دایی ام دستش را به جیبش کند و عیدی من را بدهد
از فقر و نداری و از گرسنه گان می گفت ، در این ماه مبارک از مسلمانانی که در حقشان ظلم میشود غافل نباشیم ...
احساس میکردم تناقض هایی در اطرافم وجود دارد ، گفته های مادرم بزرگم ، گفته های معلم و روزه خوردن حاجی رحمان و پرداحت پول به جایش و صدها موضوع از این نوع که کنجکاوی کودکانه ام را بر می انگیخت و گاه گداری نیز از معلم سوال می کردم که با یک توسری بر جایم می نشاند
سر انجام ان روز موعود رسید و ماه مبارک داشت به پایان خود می رسید و بازار خرید فروش داغ بود همه صحبت از خرید لباسهای نو می کردند ، زنها نیزدر جلوی خانه ملا رجب دور پارچه فروش دوره گرد را حلقه زده بودند که داشت تعادل موتورش را از دست میداد و مادرم شلوار و پیراهن را خیلی وقت برایم خریده بود ، میگفت روز عید قیمتها سر سام اور میشود و حالا منتظر پدرم بود که می بایست برایم کفش نو بیارد ، اخه زمزمه بود که اگر دولت دبه نیارد فردا عید است
پدرم می بایست صبح زود بیدار میشد و به برای ادای نماز جماعت به شهر می رفت ولی او دلهره داشت که فردا نماز عید فظر خواهند خواند ؟
ایا فتوای یارجان اخوند را خواهند پذیرفت ویا تصمیم دولت را که همیشه یک روز دیرتر از اهل تسنن بود
مادر بزرگم خودش را راحت کرده بود و می گفت حرف ، حرف یار جان اخوند است
برای من هم جای سوال بود چگونه ممکن است برای مردمانی که در یک مملکت زندگی میکنند طلوع ماه پس و پیش باشد ، برای سنیها یک روز زودتر و برای برادران شیعه یک روز دیرتر طلوع کند ، در این کشمکشها بود که من با شادی زاید ولوصفی به خواب می رفتم و لباسهای عیدم را کنار بالینم گذاشته بودم تا صبح ، زودتر از همه بپوشم
تراویح=جلسه ای که بعد از رکعت چهارم در ماه مبارک رمضان استراحت کنند که ترویحه نیز گویند
بردم این ماه به تسبیح و تراویح بسر
من و سیکی و سماع خوش ، ان ماه دگر
من درد ترا زدست اسان ندهم