چشمهایش...
شاعر نبودم ،
چشمهايش شاعرم کرد
ها به کجا مي کشيم خوب من ها نکشاني به پشيماني ام
گاهي با خودم فکر مي کنم واقعا قدرتمند ترين جزء بدن چيه؟ شايد اولين و ساده ترين جواب بازو باشه ؟ خوب معلومه ! شايد هم بعضي ها بگن زبان عامل بسياري از اتفاقات ، اما من هر چي فکر مي کنم نافذتر از چشم نمي بينم.
تو ادبيات ما به حق کم نداريم مسحور چشم که گر چه امروز سبز و ابيش مد شده ، اما در فرهنگ ما هميشه چشم سياه حرف ديگه اي داشته واسه گفتن از حافظ عاشق که تا تونست از چشم سياه خمار معشوق اش لذت برد : "به چشمان سيه کردي هزاران رخنه در دينم بيا کز چشم بيمارت هزاران درد برچينم" تا بزرگ علوي که باالحق داستاني بياد ماندني از چشم هاي فرنگيس با رمان"چشمهايش" در ادبيات و فرهنگ ايران زمين بجا گذاشت.
با سياهي چشمانت
بر سپيدي مرگ طعنه مي زني
يا سپيدي زند گي را به سخره مي گيري
اي تمامي سرخي عشق ، در سياهي چشمانت پيدا
گاهي چشم هايي مي بينم که توان وصفي برام باقي نمونه ، نا خوداگاه مبهوت مي شم . زبان کي مي تونه اينقدر رسا باشه؟ تا اين حد موجز ، من از اونايي ام که دنياي صادقانه چشم برام هميشه پر از مفهوم بوده:
سکوت چشم هايم
چشم هايش
حرف مي زد
و اين يعني
تلاطم ، عشق ، يعني هيچ ، يعني...
و شايد هم خدا بود او
ميان مردمک هامان راه مي پيمود
ولي نه عشق ديگر تا هميشه ، هيچ خواهد شد
البته چشم هاي مسحورکننده فقط بخشي از داستان بي پايان چشم که فصل ديگه اون چشم هاي مسحور شده اند:

دريا ارام بود ، ماه را مي ديد که از لابلاي ابها در اسمان مي درخشيد
لختي چشمهايش را بست
دندانهاي کوسه اي را ديد که به او چشمک مرگ مي زد
هراسان از خواب پريد،ماه بالاي سرش مي درخشيد و دريا ارام بود.
ارام چشمهايش را بست ، خود را درون تور صياد ديد که بيهوده بالا و پايين مي پريد
چشمهايش را باز کرد ، ماه در اسمان بود و دريا ارام ...
چشمهايش را براي بار سوم بست ...با انبوهي از ماهي هاي به سوي دهان نهنگ کشيده مي شد
چشمهايش را باز کرد،همه جا تاريک بود،ماه ديگر نمي تابيد...
چيزي کنارش جنبيد فرياد زد : اينجا کجاست ؟
صدائي در تاريکي گفت : شکم نهنگ
خواب ماهي تعبير شده بود
گوشه اي نشسته بود شانه هاي نحيفش زير بار غم طاقت نياورده بود تکان خوردن شانه هايش را ميديدم و دلم ميخواست مي توانستم برايش کاري بکنم اما نمي دانستم دردش از چيست ؟ براي چه مي نالد؟ فقط از چشمهايش غم را مي ديدم هر بار خواستم با او صحبت کنم چشمهايش به من اجازه نمي داد تا اينکه بالاخره طاقت نياوردم رفتم جلو نشستم کنارش و گفتم مي خواهم با هم درد دل کنيم مثل اينکه منتظر باشد اشکهايش جاري ميشد هرچه بيشتر به چشمهايش نگاه ميکردم بيشتر ميخواستم کمکش کنم نمي دانم چرا ولي هميشه وقتي از چشمي غم مي بارد دلم مي خواهد کاري بکنم که در ان چشم جز برق شادي چيزي نباشد . با نگاهم فهميد منتظرم . شروع کرد به صحبت کردن :
گفت به خاطرمن و براي من بنويس . مدتي سکوت کرد نمي دانستم ياداوري گذشته اش کاري است درست يا نه ؟ :
به همراه او قطره قطره مي گريستم . سکوت تلخ برايش شيرين بود ولي بالاخره دوباره زبان گشود:
غرض نهفتن ان فتنه نهاني نيست توان گفتن ان راز جاوداني نيست
پر از اميد و هراسم که هيچ حادثه اي شبيه امدن عشق ناگهاني نيست
زدست عشق به جز خير بر نمي ايد و گرنه پاسخ دشنام مهرباني نيست
درخت ها به من اموختند فاصله اي ميان عشق زميني و اسماني نيست
به روي اينه پر غبار من بنويس بدون عشق جهان جاي زندگاني نيست
هميشه دوست داشتم در کنارش باشم او هم از چشمانم خوانده بود در خيالم با او زندگي کرده بودم شده بود نيمي از وجودم همان نيمه پنهان که مي گويند نيمه پنهان من او بود اما طوفاني امد و همه هستي ام را گرفت حتي خيالم را .
به اينجا که رسيد باز هم نتوانست ، نمي توانستم تکان خوردن شانه هايش را ببينم با او همراهي کردم انقدر با هم گريستيم که از دست رفتن زمان را نمي فهميديم تا اينکه بعد از مدتي دوباره به حالت اول برگشت مي خواست يکي دردش را بفهمد تا قدري سبک شود .
ديگر حرفي نمي زد به او گفتم :
عيب است عظيم برکشيدن خود را وز جمله خلق برگزيدن خود را
از مردمک ديده ببايد اموخت ديدن همه کس را نديدن خود را
ايا به نظر شما خوانندگان اين داستان عشق واقعي اين است اصلا عشق واقعي چيست ؟
من درد ترا زدست اسان ندهم