لايعقل  بيراهه رو ! از مستي ات هشيار شو

وزخواب ها ي غربت و بيگانگي بيدار شو

تن در گذرگاه هوس ، باشد گرو در هر نفس

اي خم شده زين عشق ها ، در فصل گل پربار شو

سرشاخه هاي ترس را ، قيچي کن ازدل ، اي رها

با عطر وخون عاشقي ، در ريشه ات گلزار شو

اي ديده ات تار وسيه ، اين پرده برگير از نگه

در ابي  دريا دلي  پاکيزه از زنگار شو

اي بي زبان ! بگشا دهان ، اواز شو در اسمان

خاموشي شب را دگر ، فرياد تندر وار شو

خورشيد را در خود ببين ، رنگين کمان ها را بچين

اسرار را در خود بجو ، خود منشاءِ اسرار شو

با بال عشقت پربزن بر هر نهاني سر بزن

گرعقل همراهت نشد ، در عالم پندارشو

اي در جهان ! بيگانه کس ، دنيا فقط عشق است و بس

تا لذت درمان چشي ، افسرده و بيمار شو

با شستن چشمان تار ، بهتر ببيني چشم يار

ياري اگر پيدا نشد ، دلداده شو ، دلدار شو

برخيز از گور بدن ، اتش بزن پوشال تن

عريان ز درد کينه ها وز وصله ي ازار شو

بيرون شو از دُور "مگر" ، پا برکش از مرز" اگر"

با بايد  از اول بيا ، سر تا به پا کردار شو

خواهي ارسطويي شوي ؟ بال پرستويي شوي ؟

خورشيد را ايينه شو بيگانه با ديوار شو