آیینه خورشید ...
لايعقل بيراهه رو ! از مستي ات هشيار شو
وزخواب ها ي غربت و بيگانگي بيدار شو
تن در گذرگاه هوس ، باشد گرو در هر نفس
اي خم شده زين عشق ها ، در فصل گل پربار شو
سرشاخه هاي ترس را ، قيچي کن ازدل ، اي رها
با عطر وخون عاشقي ، در ريشه ات گلزار شو
اي ديده ات تار وسيه ، اين پرده برگير از نگه
در ابي دريا دلي پاکيزه از زنگار شو
اي بي زبان ! بگشا دهان ، اواز شو در اسمان
خاموشي شب را دگر ، فرياد تندر وار شو
خورشيد را در خود ببين ، رنگين کمان ها را بچين
اسرار را در خود بجو ، خود منشاءِ اسرار شو
با بال عشقت پربزن بر هر نهاني سر بزن
گرعقل همراهت نشد ، در عالم پندارشو
اي در جهان ! بيگانه کس ، دنيا فقط عشق است و بس
تا لذت درمان چشي ، افسرده و بيمار شو
با شستن چشمان تار ، بهتر ببيني چشم يار
ياري اگر پيدا نشد ، دلداده شو ، دلدار شو
برخيز از گور بدن ، اتش بزن پوشال تن
عريان ز درد کينه ها وز وصله ي ازار شو
بيرون شو از دُور "مگر" ، پا برکش از مرز" اگر"
با بايد از اول بيا ، سر تا به پا کردار شو
خواهي ارسطويي شوي ؟ بال پرستويي شوي ؟
خورشيد را ايينه شو بيگانه با ديوار شو
من درد ترا زدست اسان ندهم