عشق و عرفان...(10)
کسی در این دنیا تا ابد زندگی نکرده است ، معنای زندگی بطول ان نیست بلکه به معنا و عمق ان میباشد که اگر ما بتوانیم در این مدت کوتاه زندگی ترس و واهمه را از ذهن خود دور نموده و با شهامت و دل قوی روزگار خود را سپری کنیم معنای زندگی را دریافته ایم و از هر لحظه ی ان لذت میبریم ، و با شادی و زیبائی دراین دنیای سرسبزی که خداوند برای ما اماده کرده است ، پایکوبی می کنیم و اگر بتوانیم من ها و خواسته های بیهوده را در وجود خودمان از بین ببریم ، میتوانیم برای دیگران هم مفید باشیم و موفق خواهیم شد در دنیای عشق و بی نیازی زندگی کنیم و با تولد دوباره زنده شویم و زیبا زندگی کنیم و زیبا بمیریم

با شهامت زندگي کردي تو يارا زيستي
مرگ انگه ميشود زيبا که زيبا زيستي
ترسي از رفتن نباشد بهر دلهاي قوي
چونکه عشق اموختي رقصان و با ما زيستي
در ره ازادگي ، گام محبت چون زدي
وندرين منزل سرا ارام و دانا زيستي
زندگي انگه شود زيبا حضور لحظه اي
دست افشان و خرامان سوي بالا زيستي
تا ابد کي زندگي کرده نديدم هيچکس
با وداع لحظه لذت ها ببر تا زيستي
مردن و زنده شدن در خود تولد يافتن
درک بيداري لحظه ، باده پيما زيستي
درهمين دنيا ببايد مرد و در خود زنده شد
پرنيا درياب اين دم تا ثريا زيستي
انسان اگاه به این موضوع پی برده است که با همدردی با افراد ، جدائیها را از بین میبرد و ایجاد دلبندی میکند و وحدت و پیوند زیبائی بین انسانها بنیاد میگردد و ارزوها بر اورده میشود و غبار چشمها پاک گردیده و دل انسان دریائی از محبت میگردد مثل محبت بیدریغ مادری به فرزندش و لبخند بر لب افراد ظاهر گردیده و شادی و پیوند انسانیت بین اشخاص بسته میشود اگر کسی عشق کم میورزد ، بخاطر این است که خودش کم است و کم دارد و نمیتواند به دیگری بدهد توان مهرورزی انسانها سنجش خردمندی و اگاهی انها می باشد وقتی که انسان تمرکز بروی این اگاهیها میکند حقیقتا مست چنین مهر ورزیها میشودرسد همدردي از افراد اگاه و خردمندان
تصور از جدائي ها ، بگردد محو پيوندان
چو دلها را يکي کرديم وحدت ميشود محکم
دراين وحدت سرا ائين جان گشته لبي خندان
غبار چشمها را ميتوان با اب دريا شست
شود دريا دلي رايج ، چو مادر بهر فرزندان
چو ظاهر گشت لبخند محبت بر لب انسان
جوابش شادي دلهاي افرادند ، خرسندان
تمرکز ها شود مجذوب افکار و رواني پاک
شود هوشيار عاقل مست اين دلها ي دلبندان
اگر کم عشق ميورزي شوي کم درهمه عالم
چنان شيدا شوي انگه که دل با عشق شد چندان
بيا اي پرنيا همدرد دلها شو در اين دنيا
توان مهرورزي سنجشش جان توانمندان
ذهن انسان واژه ساز و خلاق غمهای گذشته درحال حاضر میباشد و این من ذهنی را که درفکر خود خلق نموده است هر لحظه درفکر ، بزرگترکرده و غم و غصه های درگذشته را ذره ذره بصورت زجر روحی بخود تزریق مینماید و خود را گرفتار و در چاه افکا رو اوهام میاندازد بشر بسختی میتواند از این چاه ذهنی خود را بیرون بکشد اما اشخاص هوشیار توانائی انرا دارند که خود را از این ذهن مشغول کننده رها کرده وسکوت ارامش بخشی برای خود مهیا کنند و خلاق وجد درون باشند و به قله شوق و رهائی برسانند واین کیفیت خود شناسی و خود را پیدا کردن میباشد و باعث میشود که ان من بیهوده در ذهن حضور پیدا نکند و وجد درون یعنی همان معنای خود بودن همیشه حاضر باشد
سکوت و عشق را درجان اگرداري ، توهوشياري
به کيفيت رساني ان خود ، درخود ، تو بيداري
بسازي لحظه را ، وجد درون ، معناي خود بودن
بدون ترس ، ازهر واژه ي ذهني و غم خواري
چو ذهن ادمي هر لحظه مشغول است و ميسازد
زغمهاي گذشته زجر بيهوده ، ز بيماري
نباشد ترس ، در انسان وارسته در اين دنيا
همه شوق است و فکر مثبتي در ذهن او جاري
بکن اين لحظه را شيرين که شايد اخرين دم شد
اگر خود را تو نشناسي به خلق (من) دهي ياري
شوي مجبور با يک (من) تمام عمر خود باشي
به خلق دشمن بيهوده ميسازي غم و خاري
بيا اي پرنيا در گلشن دلها سياحت کن
ز (من) بگذر بشو وجد درون خود ، تو هوشياري
من درد ترا زدست اسان ندهم