يار بي مهر و معشوق بي عشق من سلام ، سلام هاي تکراري مرا حتماً مي شناسي و حرفهاي بي جان و خسته ام که از پاي افتاده چرا که هر چه مي چرخد وهر جا که مي رود باز بي جواب برايم پس فرستاده مي شود

به خانه ام بيا ... اي يگانه يار ... انجا که بشر جز خنجرهاي از رو بسته ، نشاني از ادميت را در خود نمي يابند ... اه ، اي يگانه يار

چه درديست در ميان جمع بودن ولي در گوشه اي تنها نشستن

براي ديگران چون كوه بودن ولي در چشم خود ارام شكستن

براي هر لبي شعري سرودن ولي لبهاي خود همواره بستن

به رسم دوستي دستي فشردن ولي با هر سخن قلبي شكستن

به نزد عاشقان چون سنگ خاموش ولي در بطن خود غوغا نشستن

(از طرف یک دوست)