بدنام زمانه
غم می کند فزونی ای دوستان خدا را
شاید نهفته ماند این راز اشکارا
ما را چو موم بگداخت این اتش محبت
تا چند باشدت دل در سینه سنگ خارا
مردیم و گردش چرخ رحمی نکرد بر ما
تا کی توان به دشمن صاحبدلان مدارا
مستی و تنگدستی بد نام خلق سازد
با طرز شه چه نسبت درویش بینوا را
باید گذاشت در خم یاران ذخیره عمر
باشد که گردش چرخ فرصت دهد شما را
ای خسرو زمانه بگشای چشم و بنگر
در نامه سکندر احوال ملک دارا
کشتی عمر بشکست در بحر نا امیدی
مشکل که باز بینم دیدار اشنا را
حاصل نشد چو هر گه کامی ز تیر تدبیر
تدبیر را گذارم گردن نهم قضا را
بگذشت موسم گل شد ناله های بلبل
تا کی شراب و مستی یا ایها السکارا
ای همدمان چو رفتم بد نام این زمانه
در کوی نیکنامی یاد اورید ما را
یاران و بزم عشرت مخفی و کوی محنت
با عافیت چه کار است درویش بینوا را
+ نوشته شده در سه شنبه ۲۲ خرداد ۱۳۸۶ ساعت 15:26 توسط A.A.A
|
من درد ترا زدست اسان ندهم