شهادت امام جعفر صادق...
رحمت وعبادت که لحظه لحظه حياتش از ياد و نام خدا سبز و سرشار بود
چهرهاي دوست داشتني ، رفتاري سنجيده و متين ، سينهاي انبوه ازيقين و تلاشي
گسترده درراه دين داشت
آري ! نخل وجود والاي ان پيشواي ، چنان ثمر داد که مذهب ما را با نام خويشتن
مزين کرد ، شهادتش تسليت باد !

سبز امدى ، سرخ رفتى ، حال انكه سپيد سپيد زيستى و صداقت ، تنها واژهاى است
كه برازنده نام توست ، تو از زلالى اينه ، هر اينه فراترى ، در تو كرامت باران موج
مىزند ، با تلاوت قران هم اغوشى و دستهايت ، مونس اسمان مدينهاند
65 سال ، عاشقانه زيستى و 34 سال را صادقانه امامت كردى تا پر پر دانههاى
نجابتت به انگور زهر الود منصور اغشته شد
اى سعادت سپيد ! شب شهادتت اشك مىريزيم و ستايش مىكنيم غربت ستودنىات را
از كدام بركه نوشيدهاى كه دست در دست ملائكه ، بال و پرت رهسپار بهشت جاودان شد ؟
اى انيس مدام سجاده و هم نشين شبانه قران ! افتاب عظمتت هميشه بر فراز اسمان
مسلمانان ، روشنايى بخش است ، تمام سپيدههامان را به صداقت نامت استواريم
مدينه از برکت نفس او سبز ميشد و افتاب صداقت از منزلگاه انديشهاش برميتابيد ،
با کلامش حق را بالنده ميکرد و با قيامش در نيمه شبهاي تاريک و با کولهباري از
هديه ، مستمندان و بينوايان را دلشاد ميساخت ، بيل در دست ميگرفت و به تلاش
معاش ميايستاد و عشق به زندگان والا و پر معنا را در جانها زنده نگاه ميداشت

نامش جعفر است و لقبش صادق ، که به صدقش ملائک گواه بودند ، او کوثري بود
که هر که از زلال حکمت نرسيد
حکيم شد و هر که بر کرانه عرفاتش قدم نهاد ، مجنون شد ، خطيبان به بيان او خطبه
خوان شدند هم او که به فرداها روشني داد ، و انسانها را از جهل رهانيد ، امشب
در سکوت شب بر غربت او اشک ميريزم ، امشب تا سپيده دمان هق هق گريهام و
فريادم را با پيک اشک و عشق به بقيع خواهم رساند

بگذار زير پاي تو نقاشيام کنند
در دومين هجاي تو نقاشيام کنند
مثل کبوتران شب جمعه حرم
بگذار در هواي تو نقاشيام کنند
جبريل ميشوم سر سجادهاي اگر
همسايه دعاي تو نقاشيام کنند
باز هم بغضي پريشان ميکند انديشهام را ...
باز هم ، غربت سراي چامههاي جانگدازم !
باز هم ، غربت سراي چامههاي جانگدازم !
باز هم ، ايينه چشمان من ابريِ ابريست !
باز هم ، در غربت تاريخ ميپويم ، شکوهِ مصرعي از اشکهايم را !
بخوان سمتِ غمت ، حالا که در لذت اشکي ، به عشقِ جاودان خويش ميبالم !
بخوان سمت غمت ، مولا !
بخوان ! با ياد تو ، زيباترين پاسخ به احساسم ، فقط اندوه است !
تو را من دوست ميدارم ، به قدر اسمانهايي که چتر نور خود را بر مزارت ، باز
ميسازند روز و شب !
مولاجان !
مولاجان ، امام مهربان ! گيتي فروز علم الهي ! اي منبع صداقت انوار متقين !
ماييم و داغ حسرت عمري سفر، که دل ايد کنار تربت پاک و معطرت
ماييم و زخم غربت لختي نگاه گرم ! تا جان فدا کنيم ز غيرت ، برابرت !
چشم به راهي امشب پايان ميگيرد ! انتظارت به سر ميايد ! امشب او حتما خواهد
امد ! صداي گريه را نميشنوي ؟ صدا از خانه ششمين خورشيد زمين است ! صدا
از خانه فرزند فاطمه است !

مي ايد ... با جگري سوخته از زهر کينه !
ساغر جان امام غريب و بزرگ ، لبريز از اتش زهر روزگار شده است !
ميايد ! معدن رسالت ، درياي سخاوت ، کوه حلم ، اقيانوس معرفت... ميايد !...
دنيا هميشه براي درک وسعت اسمانيان حقير است ، اندک است
بقيع اماده باش ! بزم پذيرايي بياراي ! ديده را فرش راهش کن !
اغوش بگشا ! و جسم بيجانِ جان عالم را در برگير ! ارامتر ! که اين پيکر مطهر
زخم فراوان ديده است ! زخم کينهتوزي دنيا ، زخمِ نامردميها ، زخم اسلام نمايان بيدين !
زخم نابرابريها ! شقاوتها !
صداي گريه ميايد ! ... صداي ضجه فرشتگان !
بقيع ، امشب دوباره در خاک تو خورشيدي خواهد دميد و ستارهاي به اسمان
خواهد شتافت !
شب شهادتت غمنامهاى مىنويسيم به مظلوميت باران ، ان زمان كه اسمان غربتت
را گريست نامت را با افتخار به دلهاى غريبمان مىسپاريم تا يادت ارام بخش
سينههاى بىتابمان باشد
من درد ترا زدست اسان ندهم