کوهي از وقار بود ، دريايي از علوم ، اقيانوسي از حکمت و فضيلت ، گستره‏اي از

رحمت وعبادت که لحظه لحظه حياتش از ياد و نام خدا سبز و سرشار بود

چهره‏اي دوست ‏داشتني ، رفتاري سنجيده و متين ، سينه‏اي انبوه ازيقين و تلاشي

گسترده درراه دين داشت

آري ! نخل وجود والاي ان پيشواي ، چنان ثمر داد که مذهب ما را با نام خويشتن

مزين کرد ، شهادتش تسليت باد !

 تسلیت...

سبز امدى ، سرخ رفتى ، حال انكه سپيد سپيد زيستى و صداقت ، تنها واژه‏اى است

كه برازنده نام توست ، تو از زلالى اينه ، هر اينه فراترى ، در تو كرامت باران موج

مى‏زند ، با تلاوت قران هم اغوشى و دست‏هايت ، مونس اسمان مدينه‏اند

65 سال ، عاشقانه زيستى و 34 سال را صادقانه امامت كردى تا پر پر دانه‏هاى

نجابتت به انگور زهر الود منصور اغشته شد

اى سعادت سپيد ! شب شهادتت اشك مى‏ريزيم و ستايش مى‏كنيم غربت ستودنى‏ات را

از كدام بركه نوشيده‏اى كه دست در دست ملائكه ، بال و پرت رهسپار بهشت جاودان شد ؟

اى انيس مدام سجاده و هم نشين شبانه قران ! افتاب عظمتت هميشه بر فراز اسمان

مسلمانان ، روشنايى بخش است ، تمام سپيده‏هامان را به صداقت نامت استواريم

مدينه از برکت نفس او سبز مي‏شد و افتاب صداقت از منزلگاه انديشه‏اش برمي‏تابيد ،

با کلامش حق را بالنده مي‏کرد و با قيامش در نيمه شب‏هاي تاريک و با کوله‏باري از

هديه ، مستمندان و بينوايان را دلشاد مي‏ساخت ، بيل در دست مي‏گرفت و به تلاش

معاش مي‏ايستاد و عشق به زندگان والا و پر معنا را در جان‏ها زنده نگاه مي‏داشت

صداقت...


نامش جعفر است و لقبش صادق ، که به صدقش ملائک گواه بودند ، او کوثري بود

که هر که از زلال حکمت نرسيد

حکيم شد و هر که بر کرانه عرفاتش قدم نهاد ، مجنون شد ، خطيبان به بيان او خطبه‏

خوان شدند هم او که به فرداها روشني داد ، و انسان‏ها را از جهل رهانيد ، امشب

در سکوت شب بر غربت او اشک مي‏ريزم ، امشب تا سپيده ‏دمان هق هق گريه‏ام و

فريادم را با پيک اشک و عشق به بقيع خواهم رساند

بقیع...

بگذار زير پاي تو نقاشي‏ام کنند

در دومين هجاي تو نقاشي‏ام کنند

مثل کبوتران شب جمعه حرم

بگذار در هواي تو نقاشي‏ام کنند

جبريل مي‏شوم سر سجاده‏اي اگر

همسايه دعاي تو نقاشي‏ام کنند


باز هم بغضي پريشان مي‏کند انديشه‏ام را ...  

باز هم ، غربت سراي چامه‏هاي جانگدازم !

باز هم ، غربت سراي چامه‏هاي جانگدازم !

باز هم ، ايينه چشمان من ابريِ ابري‏ست !

 

باز هم ، در غربت تاريخ مي‏پويم ، شکوهِ مصرعي از اشک‏هايم را !

بخوان سمتِ غمت ، حالا که در لذت اشکي ، به عشقِ جاودان خويش مي‏بالم !

بخوان سمت غمت ، مولا !

بخوان ! با ياد تو ، زيباترين پاسخ به احساسم ، فقط اندوه است !

تو را من دوست مي‏دارم ، به قدر اسمان‏هايي که چتر نور خود را بر مزارت ، باز

مي‏سازند روز و شب !

مولاجان !

مولاجان ، امام مهربان ! گيتي فروز علم الهي ! اي منبع صداقت انوار متقين !

ماييم و داغ حسرت عمري سفر، که دل ايد کنار تربت پاک و معطرت

ماييم و زخم غربت لختي نگاه گرم !  تا جان فدا کنيم ز غيرت ، برابرت !

چشم به راهي امشب پايان مي‏گيرد ! انتظارت به سر مي‏ايد ! امشب او حتما خواهد

امد ! صداي گريه را نمي‏شنوي ؟ صدا از خانه ششمين خورشيد زمين است ! صدا

از خانه فرزند فاطمه است !

امام صادق...


مي ايد ... با جگري سوخته از زهر کينه !

ساغر جان امام غريب و بزرگ ، لبريز از اتش زهر روزگار شده است !

مي‏ايد ! معدن رسالت ، درياي سخاوت ، کوه حلم ، اقيانوس معرفت... مي‏ايد !...

دنيا هميشه براي درک وسعت اسمانيان حقير است ، اندک است

بقيع  اماده باش ! بزم پذيرايي بياراي ! ديده را فرش راهش کن !

اغوش بگشا ! و جسم بي‏جانِ جان عالم را در برگير ! ارام‏تر ! که اين پيکر مطهر 

زخم فراوان ديده است ! زخم کينه‏توزي دنيا ، زخمِ نامردمي‏ها ، زخم اسلام نمايان بي‏دين !

زخم نابرابري‏ها ! شقاوت‏ها !

صداي گريه مي‏ايد ! ... صداي ضجه فرشتگان !

بقيع ، امشب دوباره  در خاک تو خورشيدي خواهد دميد و ستاره‏اي به اسمان

خواهد شتافت !


شب شهادتت غمنامه‏اى مى‏نويسيم به مظلوميت باران ، ان زمان كه اسمان غربتت

را گريست نامت را با افتخار به دل‏هاى غريبمان مى‏سپاريم تا يادت ارام بخش

سينه‏هاى بى‏تابمان باشد