دفاع مقدس : دلتنگ ...
جــنگ کجائي ؟ که دلم تنگ توست
رقـص جنون تشـنه ي اهنگ توسـت
جنگ کجائي ؟ که دلم خون شد است
زاده ي ليلاي تو مجـنون شـد است
جنـگ شهـيـدان تـو را ديده ام
روي سپـيـدان تـو را ديده ام
حــيـف کـه فــصل تو فرامـوش شـد
نـاله ي جانسوز تـو خـامـوش شد

در سينه ام دوباره غمي جان گرفته است
امشب دلم به ياد شهيدان گرفته است
تا لحظه هاي پيش دلم گور سرد بود
اينك به يمن ياد شما جان گرفته است
در اسمان سينه ي من ابر بغض خفت
صحراي دل بهانه ي باران گرفته است
از هر چه بوي عشق تهي بود خانه ام
اينك صفاي لاله و ريحان گرفته است
ديشب دو چشم پنجره در خواب ميخزيد
امشب سكوت پنجره پايان گرفته است
امشب فضاي خانه ي دل سبز و ديدني ست
در فصل سرد ، رنگ بهاران گرفته است

و آتش چنان سوخت بال و پرت را
كه حتّي نديديم خاكسترت را
به دنبال دفترچه ي خاطراتت
دلم گشت هر گوشه ي سنگرت را
و پيدا نكردم در ان كنج غربت
به جز اخرين صفحه ي دفترت را :
همان دستمالي كه پيچيده بودي
در آن مُهر و تسبيح و انگشترت را
همان دستمالي كه يك روز بستي
به ان زخم بازوي همسنگرت را
همان دستمالي كه پولك نشان شد
و پوشيد اسرار چشم ترت را
سحرگاه رفتن زدي با لطافت
به پيشاني ام بوسه ي اخرت را
و با غربتي كهنه تنها نهادي
مرا ، اخرين پاره ي پيكرت را
و تا حال مي سوزم از ياد روزي
كه تشييع كردم تن بي سرت را
كجا مي روي ؟ اي مسافر ! درنگي
ببر با خودت پاره ي ديگرت را

من درد ترا زدست اسان ندهم