شب عاشقی ...
شمشير به فرق او فرود امده است
اي واي براي بستن زخم علي
از عرش زني چهره کبود امده است
پيچيد به كوفه اين خبر در رمضان
شد شام غم على سحر در رمضان
هنگام سجود شد دوتا فرق على
يعنى كه دو نيمه شد قمر در رمضان
اي خدا اي فاتح هر مشكلم
وي همه ارامش جان و دلم
بشنو از دل راز يك بي ابرو
ده مجال گفتگويم ، گفتگو
در شب احيا به تو رو كرده ام
خويش را با توبه همسو كرده ام
گرچه عمري با گنه بنشسته ام
گرچه قلب صاحبم بشكسته ام
صبر كن ، از كيفر من بر حذر
تا كنم در خويش تجديد نظر
بهر تو خود را مهيا مي كنم
توبه را در خويش احيا مي كنم
هر كه بايد رفت چون فرزند نوح
توبه بايد ، توبه از نوع نصوح
چون كه امشب با منيبين زيستم
راضي از عمر گذشته نيستم
بر تو عمري بد گماني داشتم
بهر شيطان اشنائي داشتم
چون بگيرم اينه در دست خويش
فاش بينم ، فاش ، روي پست خويش
گرچه دل بد كرده تكفيرش مكن
بنده ات برگشته تحقيرش مكن
هركه بر حال خراب خود رسيد
پيش از مردن حساب خود رسيد
هر كه گيرد اينه در پيش رو
كرده هاي خويش بيند مو به مو
خويش را بيند كه خود با خود چه كرد
تا بداند سخت بايد توبه كرد
بايد از بگذشته ها عبرت گرفت
دست را بر زانوي همت گرفت
حال بايد وادي تحليف رفت
يا علي گفت و سوي تكليف رفت
سخت بايد نفس را بشكست و ماند
عهد و پيمان با شهيدان بست و ماند
هم چنان بار شهيدان مبين
مانده انبان يتيمان بر زمين
راه ما راه شهيدان خداست
كيست پرسد اي خدا مهدي كجاست
گرچه دل شرمنده است از روي تو
اي خدا با مهدي امد سوي تو
نيستم اينك از الطافت خدا
سينه اي دارم شبستان خدا
يا حليم امشب كه من سرگشته ام
يا علي گويان سويت بر گشته ام
ای یار ناگزیر که دل در هوای توست
جان نیز اگر قبول کنی هم برای توست
غوغای عارفان و تمنای عاشقان
حرص بهشت نیست که شوق لقای توست
گر ما مقصریم تو بسیار رحمتی
عذری که میرود به امید وفای توست
ازرده طعم دوري از يار را چشيده
روي سحر قدم زد با کسوت سپيده
روي زمين قدم زد از اسمان سخن گفت
از ابرها بپرسيد از گفته و شنيده
مي رفت سوي مسجد اما نه مثل هر شب
چون عاشقي که وقت وصل دلش رسيده
تکبير گفت و الحمد تا انتهاي سوره
بهر رکوع خم شد با قامتي خميده
برخواست از رکوع و ارام رفت سجده
اشک خداست اينکه روي زمين چکيده
تيغي فرود امد کعبه شکست و تسبيح
محراب ماند و تيغي کاين کعبه را دريده
او سجده کرد اما سر برنداشت ديگر
سجده به اين طويلي مسجد به خود نديده
کعبه شکست برداشت اما نه بهر ميلاد
نزديک شد زمان ديدار يک شهيده
رمضان بود و شب نوزدهم
ام كلثوم كنار پدرش
سفره گسترده به افطار على
شير و نان و نمك اورد برش
ميهمان ، مظهر عدل و تقوى
ميزبان ، دختر نيكو سيرش
على ان مرد مناجات و نماز
چونكه افتاد به انها نظرش
چشمه هاى غم او جوشان شد
ريخت زان منظره اشك از بصرش
گفت : در سفره من كى ديدى
دو خورش ، يا كه از ان بيشترين
نمك و شير، يكى را برگير
بنه از بهر پدر، ان دگرش
شير حق ، عاقبت از شير گذشت
كه بشد نان و نمك ، ماحضرش
حيدر از شوق شهادت ، بيدار
در نظر وعده پيغامبرش
كه شب نوزدهم ، از رمضان
رسد از باغ شهادت ، ثمرش
بى قرار و نگران بود على
چون مسافر كه به اخر سفرش
گاه از خانه برون مي امد
تا كى از راه رسد منتظرش
گه به صد شوق ، نظر ميفرمود
به سما و به نجوم و قمرش
گاه در جذبه معراج نماز
بيخود از خويش و جهان زير پرش
چه خبر داشت خدايا انشب
كه على در هيجان از خبرش
ام كلثوم غمين و نگران
كاين شب تار چه دارد سحرش ؟
گشت اماده رفتن حيدر
مضطرب دختر خونين جگرش
چون كه از خانه برون ميامد
چفت در، بند گشود از كمرش
كه مرو يا على از خانه برون
تا سحر بگذرد و اين خطرش
على ان روح مناجات و نماز
شرح قران سخن چون شكرش
گفت با خود كه كمر محكم كن
بهر مردن كه عيان شد اثرش
تا كه نزديك بشد صبح وصال
مسجد كوفه بشد باز درش
على ان بنده تسليم خدا
صاحب الامر قضا و قدرش
كعبه زادى كه خدا دعوت كرد
بار ديگر به سراى دگرش
چون كه جا در بر محراب گرفت
من چه گويم كه چه امد بسرش
كوفه لرزيد ز تكبير على
ناله برخاست ز سنگ و شجرش
فلك افشاند به سر، خاك عزا
چرخ ، واماند ز سير و گذرش
اه از ان دم كه على غرقه به خون
بود بر دوش شبير و شبرش
اه از ان دم كه حسانا زينب
چشمش افتاد به فرق پدرش
ليالي قدر هنگام بزم است و عطا ، و زمان عشق است و دعا
شب قدر، شب قداست نفس است و پاکي روح؛ شب ترنم عندلبان رباني، لحظه شکوه
و اوج ذکرهاي آسماني است ، شب قدر، شب اميد ، شب دعا ، گاه اشکهاي بي صدا
، زمانِ از خود رها شدن و لحظه اسمانيِ با خدا بودن است
شب قدر، فرصت شکوهاي است که به اجابت ميرسد
هرکه اندر عشق يابد زندگي
کفر باشد پيش او جز بندگي
هرکه او از عشق برخوردار شد
اين جهان در نزد او مردار شد
هرکه را در عشق چشمي باز شد
پايکوبان امد و جانباز شد
شب قدر فرا رسيد و عطر دلانگيز معنويت ، روح مشتاقان را اسمانيتر کرد ، شب قدر
، شب تزکيه است ، هنگام زلال شدن و تطهير درون است و زمان رهايي از قيودات
شيطاني و دلبستگيهاي حيواني ، شب قدر، گاه لذت از بارشِ ابرهاي بهاري چشم
است ، شب قدر بهار است ، بهار عبادت و نيايش ، و همين درمان دردهاي بيدرمان
است
در شبهاي قدر، بهانههاي زمزمه مهياست
شب قدر، شبي است که بايد در عاشقي ثابت قدم بود ، در طلب کوشيد و بيدار ماند و
ديدار جست و به نيايش پرداخت ، شب قدر، شبي است که بايد به نيازمندان رسيد و
دانايي طلبيد ، شب قدر، شبي است که بايد عاشقانه ناليد
امشب چه شبي است ، شب خوبيها ، نيکيها ، زيباييها ، شب بيداري ، شب راز
و نياز ، امشب چشمهايم را برهم نمينهم و با تنها معبودم سخن ميگويم ، تنها با او
واگويه ميکنم دردهاي دلم را ! او را ميخوانم و از درگاهش اجابت
نمازهايم را ميطلبم ، امشب چه شبي است ، ملايک دسته دسته به يمن و بزرگي
اين شب بر زمين ميايند تا چشمان خسته و خيس شب زندهداران را با گلاب بهشتي
بشويند ، انان ميايند تا غبار خطا و گناه را با عطر فردوس از دلها بزدايند ، امشب
چه شبي است ، شب گردش فرشتگان گرداگرد حجت الهي ، شب بخشودن ، شب
تقدير و چه زيباست امشب !
امشب ، شب گريه است ، شب اشک است ، اشک ، شبنم وار فرو ميريزد تا آبروي
از دست رفته را باز گرداند ، خدا امشب مهربانتر از هميشه است ، او به اين
اشکهاي ناچيز توجه ميکند و به انها پاداش ميدهد ، اين اشک و قطرههاي ناچيز
اتشي را که قرار بود سوزاننده تنم باشد ، خاموش ميکنند ، امشب شب گريه است ،
شب ناله و فغان ، شب آه و افسوس ، ميگريم ، چرا که دستم تهي و خالي است و
کوله بارم از گناهان انباشته است و به جز قطرات اندک اشک ، چيزي ندارم ، پس
اي چشمان من ! در اين شب مهربان بگرييد و بناليد و مرا از اتش دوزخ رها کنيد
چراغها خاموش است ، در تاريکي صداي گريه و ناله از هر سو برمي خيزد ، انگار
اينها همان انسانهايي نيستند که ساعتي پيش در کوچه و خيابان راه ميرفتند ، گاهي بر
هم اخم ميکردند و از يکديگر دلگير ميشدند ، پيش خود هزار جور حساب و کتاب
داشتند ، انگار اينها از يک سياره ديگر امدهاند ، از سياره عشق و دوستي ، از سياره
دلهاي نرم و اماده ، از سيارهاي که در ان کسي به فکر مزه خورشتي که با نان فردا
شب خواهد خورد نيست ، انجا ديگر کسي به فکر بزرگي و کوچگي خانه ، زيبايي
و زرق و برق اتومبيل و لباس ، تفاخر و رفاه و دنيا طلبي نيست ، اينها از کجا امدهاند
که اينطور ضجه ميزنند ، اينگونه از خود بيخود ميشوند ، شانه به شانه هم مينشينند
و تکانهاي شانه يکديگر را حس ميکنند ، اينها از کجا امدهاند ...
الهي ! امشب دانه مهرت را در دلم با اشك ندامت ابياري ميكنم ، تا در زمستان معصيتم ،
بهاري از ندبه را بباراني ، جويباري كه از اغاز ماه صيام ، در جانم به سمت تو جاري
گشته ، اكنون در استانه رسيدن به درياي شبهاي قدر توست ، امده ام تا به همان شيوه
كه علي را رستگار كردي ، پرنده كرده راه مرا نيز به سمت قبله رستگاري رهنمون
شوي تا دل به درياي تو بسپارم و غرقه رحمتت گردم
بگو بشكفد شكوفه هاي ياسمين جانمان ، بگو جاري شود زلال معنويت در رگ روحمان ،
امشب ، شب خواب و رويا نيست ، امشب ، شب بيداري است ، شب سبوح قدوس ،
شب رَبُّ الملائكة و الروح شب تضرع ... امشب ميخواهم مرواريد غلتان اشكم را به
تلافيِ همه روزهاي خشك دلي ببارانم ...
يا رب ز گناه خويش شرمنده منم
بر هر چه عقوبت است زيبنده منم
غفار تويي ، غني تويي ، شاه تويي
بدکار منم ، گدا منم ، بنده منم
خدا اشک بندگانش را دوست ميدارد ، زيرا گوهر اشک ، ارزشي گرانبها دارد ، شب
قدر شب گريه و انابه و توبه است ، در اين شب ، بندگان زميني ، با دانههاي اشک
خويش راه اسمان ميپيمايند ، شکوائيه هجران ميسرايند و از کوه گناهي که بر پشتمان
سنگيني ميکند فرياد اندوه سر ميدهند و در اوج عروج معنا به اغوش محبت خدا
درميايند اشک ، اغاز زيباترين فصل ارتباط انسان با خداست ...
دلم تنگ است و دلتنگ اند دلتنگان و دل ريشان
شب قدر است ، لبخندي بزن ، مولاي درويشان !
اگر همسو نميگردند با فريادهاي تو
نميگريند دل ريشان ، نميچرخند درويشان
هنوز ان سوي دنيا قدر خوبي را نميفهمند
فراواناند بدخواهان و بسيارند بد کيشان
رها از خود شدم ان قدر اين شبها که پنداري
نه با بيگانگانم نسبتي باشد نه با خويشان
به مرگ زندگي ! ... من مرگ را هم زندگي کردم
جدا از زندگاني کردن اين مرگ انديشان
شب قدر است لبخندي بزن تا عيد فطر من
تبسم عيدي من باد ، بادا عيدي ايشان
من درد ترا زدست اسان ندهم