مبعث عشق ...
چه ديدني است پرواز کبوتران مشرف بر قله جوانمردي !
چه تماشايي است در سپيده دم ازادي ، خراميدن غزال ازادگي در مرغزار انسانيت !
محمد مردي است از تبار پاك ابراهيم ، اخرين حلقه از سلسله نوراني رسولان كه همواره
مبشران داد و ازادي و معلمان اخلاق بودند ، و رابط ميان خالق و خلق

خورشيد عشق را ، ره شام و زوال نيست
بر هر دلي که تافت ، در ان دل ضلال نيست
در اسمان دلبري و استان عشق
نور جمال دلبر ما را مثال نيست
هر دم چو مهر نور فشاند به خاطرم
تا شوق اوست ، جان و دلم را ملال نيست
با نام احمد است که دل زنده مي شود
دل را بيازماي که کاري محال نيست
اي افتاب حق که تويي ختم مرسلين
با روشني روي تو ، بدر وهلال نيست
حد کمال و حکمت و انوار معرفت
تنها تويي وغير تو حد کمال نيست
تا تو شفيع خلقي و درياي رحمتي
اميد عفو هست و نشان وبال نيست
در صحنه حيات و به طومار کائنات
ايين پاک منجي ما را همال نيست
ما عاشقان و پيرو راه محمديم
بهتر ازين طريقت و راه و روال نيست

غروبي سخت دلگير است و من بنشستهام اينجا كنار غار پرت و ساكتي تنها
كه ميگويند : روزي روزگاري محبط وحي خدا بودست و نام ان حرا بودست
برون از غار ذهن خسته و تنهاي من چون مرغ نو بالي
كنار غار از هر سنگ ، هر صخره ، پرد بر صخرهاي ديگر
و ميجويد به كاوشهاي پيگيري ، نشانيهاي مردي را
و پيدا ميكنم گويي نشانيها كه ميجويم :
همانست ، اوست
يتيم مكه ، چوپانك ، جوانك ، نوجواني از بني هاشم و بازرگان راه مكه و شامات
امين ، ان راستين ، ان پاكدل ، ان مرد و شوي برترين بانو ، خديجه
نيز ان كس ، كو سخن جز حق نميگويد و غير از حق نميجويد و بتها را ستايشگر نميباشد
و اينك ، اين همان مرد ابر مرد است ، محمد اوست
پلاسي بر تن است او را و ميبينم كه بنشسته ست چونان چون همان ايام
همان ايام كاين ره را بسا بسيار ميپيمود و تنها مينشست اينجا
غمان مكه ي مشؤوم ان ايام را با غار ميناليد...
و ميبينم تو گويي رنگ غمگين كلامش را ، كه ميگويد :
خداي كعبه ، اي يكتا !
درودم را پذيرا باش ، اي برتر و بشنو انچه ميگويم
پيام درد انسانهاي قرنم را ز من بشنو
پيام تلخ دختر بچگان ، خفته اندر گور
پيام رنج انسانهاي زير بار ، وز ازادگي مهجور
پيام انكه افتادست در گرداب
خداي كعبه ، اي يكتا !
فروغي جاودان بفرست ، كاين شبها بسي تار است ...
بدين هنگام كسي اهسته گويي چون نسيمي ، مي خزد در غار
محمد را صدا ارام ميايد فرود از اوج
و نجوا گونه ميگردد ، پس انگه ميشود خاموش
و من در فكر انم كاين چه كس بود ، از كجا امد ؟ !
كه ناگه اين صدا امد :
بخوان !...
اما جوابي بر نميخيزد
محمد سخت مبهوت است گويا ، ... كاش ميديدم !
صدا با گرمتر اوا و شيرينتر بياني باز ميگويد :
بخوان !...
اما محمد همچنان خاموش
پس از لختي سكوت اما كه عمري بود گويي ، گفت :
من خواندن نميدانم ... !
همان كس باز پاسخ داد :
بخوان ! بنام پرونده ي ايزدت ، كو افرينندست ...
و او ميخواند اما لحن اوايش
به ديگر گونه اهنگ است
صدايي گو خدا رنگ است
مي خواند :
" بخوان به نام پرونده ي ايزدت كو افرينند ست ..."
درودي ميتراود از لبم بر او ، درودي گرم
غروب است و افق گلگون و خوشرنگ است
و من بنشستهام اينجا ، كنار غار پرت و ساكتي تنها
كه ميگويند : روزي روزگاري مهبط وحي خدا بود ست
و نام ان حرا بود ست...

انچه در دل بود هوس دارم
هوس او به هر نفس دارم
مبريدم ز كوى او به رحيل
كاروانى پر از جرس دارم
بى مغيلان هواى كعبه چه سود
در رهش ميل خار و خس دارم
گر شوم صيد ابرويت ، سوگند
رغبت گوشه قفس دارم
انچنانم به زلف تو دربند
نه ره پيش و راه پس دارم
ارزويم زيارت است بيا
دل مهياى غارت است بيا
بى تو روح الامين چه سود دهد ؟
بى جمالت يقين چه سود دهد ؟
دستگيرم نباشد ار شالت
لفظ حبلالمتين چه سود دهد ؟
گر نباشد على خطيب دلم
خطبه متقين چه سود دهد ؟
گر تو چوپانى مرا نكنى
لقبى چون امين چه سود دهد ؟
نرود گر سرم به مقدم دوست
پينههاى جبين چه سود دهد ؟
بى عروج تو بهر من هر شب
دست ، كوتاه و بر نخيل ، رطب
كو خليلى كه نار باز شود
در لطف از كنار باز شود
امر كن دلبر خديجه پسند
تا دلم سوى يار باز شود
در مقامى كه شاهد است على
كى لبم سوى كار باز شود
گر، به غم مونس توأم اى كاش
در غم صدهزار باز شود
تو، به دارم كشى و من ترسم
نكند حبلِ دار باز شود
كاش من هم قتيل تو باشم
يا كه ابنالسبيل تو باشم
اى سقايت به دوش تو ارباب
تشنهام تشنه پياله اب
ديده شد جويها تماشا كن
رفت خاكسترم مرا درياب
همه جا صُنع گوشه لب توست
پس چه حاجت كه بينمت درخواب
اى كه پيچيدهاى به حب على
«قم فانذر» كه سوخته محراب
دل قوىدار، مرتضى دارى
نفْسِ تو كردهاند فصل خطاب
صوت حيدر چو گشت رشته وحى
بالها سوزد از فرشته وحى
كهف من خانه گلين شماست
كلب اين خانه مستكين شماست
دين تو گر شكستن دلهاست
دل من بيقرار دين شماست
انچه معراج مىبرد ما را
خطى از صفحه جبين شماست
فرع بر اصل خود رجوع كند
زوجم از ماندههاى تين شماست
چهارده نور اگر يكى دانم
دل من از موحدين شماست
اى به ارض و سماء ، نور نخست
عرش را محدقين ، سلاله توست
كوه نور از پگاه تو پر نور
صد حرا در نگاه تو مستور
زادگاه على است قبله تو
قدس ، كى بود ، كعبه معمور
تا امامت كند زكات و ركوع
صبر كن تا غدير و وقت حضور
مرتضى شاهد تو و جبريل
كيست غير از على حضور و ظهور
با « اَرحنى » بخوان بلالت را
تا كند نام تو ز سينه عبور
مرتضى منتهى رسالت توست
امر بر حب او عدالت توست
اى رها گشتهات به عالم تك
اى گرفتارت انس و جن و ملك
وعده يك دو بوسه مىخواهم
تا بسنجم عيار قند و نمك
اى كه گفتى ز يوسفم « اَمْلَح »
ناز كن تا زنم به ناز محك
رب تويى مالك حيات تويى
كافرم گر كنم به ملك تو شك
پيش از اين بر لبت دعا بودم
استجابت شده دعا اينك
پى يك بوسه حلال توام
گوييا كاسه سفال توام
اى به تاديب بنده به ز پدر
وى به ما مهربانتر از مادر
اى علمدار حُسن تو حمزه
وى سفير ملاحتت جعفر
غزوه موى توست در دل من
حال اسير توأم بكُش ديگر
دخترت را بخوان كه پاك كند
خون ز تيغ دو پهلوى حيدر
تا كند پاك جاى اين احسان
مرتضى خون ز پهلوى همسر
غير احسان جواب احسان نيست
كار حيدر به غير جبران نيست
من درد ترا زدست اسان ندهم