میلاد عاشق ...
خواهم امشب باز شيدايى کنم
از در رحمت تمنايى کنم
تا شوم دور از تمام هرچه زشت
سير، در گلزار زيبايى کنم
گرچه خوارم ، دم ز گلها مىزنم
ياد گل ، ياد گل ارايى کنم
مدت کوتاه عمر خويش را
صرف خدمت نزد مولايى کنم
از همين کوتاه خدمت، تا ابد
زندگى در لطف و اقايى کنم
امدم نوشم مىاز شير و رطب
بر در ميخانه ماه رجب
اى رجب ميخانه حيدر تويى
مِى تويى ، باده تويى ، ساغر تويى
گويند که دم مرگ علي را بيني
اي کاش که هر دمم مرگ بود
نه خدا توانمش خواند نه بشر توانمش گفت
متحيرم چه نامم شه ملک لافتي را

از علي گفتن نه در توان محدود ذهنهاي ماست که راهي به افلاک عظمت او نداريم و
نه حتي در قدرت واژهها که جرعههايي از اقيانوس وجود او را به سطر اورند
علي عليهالسلام تجلي زيباترينها
زيباترين ولادت : شرافت ولادت در مهبط وحي و فرودگاه فرشتگان الهي ، يعني کعبه
تنها افتخار اوست
زيباترين نام : نام او از نام خدا مشتق شد ، علي
زيباترين معلم : در محضر برترين وجود هستي زانوي اموختن بغل گرفت ، در مکتب
رسالت
زيباترين ايثار : در شب نيرنگ کفر باوران براي قتل پيامبر، او بود که شجاعانه
شمشيرها را انتظار کشيد
زيباترين عبادت : غرق در بحر دلدادگي ، بيخود از خود ، تير را اين هنگام بايد از
پاي او بيرون کشيد
زيباترين حماسه : بدر، احد ، خيبر، خندق ، کدام کس را ياراي هماوردي با اوست
زيباترين سخنان : سخنش فروتر از سخن خالق و فراتر از سخن مخلوق بود ، برادر قران
زيباترين شهادت : هنگام عشقبازي با خدا ، در محراب بندگي !
انان که از گنج خرد بهرهاي دارند بيپرده ، پردههاي گفتار را نميدرند و طلاي سکوت
را به نقره سخن نميفروشند ، چرا که سکوت ، دوستي است که هرگز خيانت نميکند ،
سخن ، معيار فهم و ميزان درک انسانهاست ، با سخن گفتن است که زواياي ضمير
ادمي رخ ميگشايد ، سرّها سرباز ميکند و رازها اشکار ميشود ، کمگويي و گزيدهگويي
چون دُر، کيميايي است گرانقدر که اهل معرفت ، مس وجود را با ان طلاي حکمت
ميکنند ، از همين روست که امير بيان ميفرمايد :
« هرگاه عقل کامل شود ، سخن کم ميشود »

اي امام درد يا مولا علي
عاشق شبگرد يا مولا علي
معني غيرت خروش چشم تو
مردتر از مرد يا مولا علي
اي لطافتخيز معشوق سحر
يا امام الورد يا مولا علي
همچو رب تنها و بيهمتا تويي
اي امير فرد يا مولا علي
ميچکد از اشکهايت ماهتاب
آفتاب زرد يا مولا علي
نام تو را زياد شنيديم ، در حسرت مرام تو مانده
اي اولي كه سكه مردي تا همچنان به نام تو مانده
تو واژهاي به ژرفي دريا ، تو مشكلي به هيئت اسان
اي تا هميشه پاي قلمها در بحر عين و لام تو مانده
اي عاشقان براي پرسش ، تا بوده بعد حق به تو مديون
اي شاعران براي سرودن تا هست ، تا هست زير وام تو مانده
عقل اسمان اين همه عاقل ، در پله نخست تو عاجز
عشق افتخار ان همه مجنون ، زنجيري مدام تو مانده
هم ماه در حضور تو كودك ، هم مهر در ركاب تو تاريك
هم روز در مسير تو لنگان ، هم شب در احترام تو مانده
اي هر كه ديده رنگ ملامت ، لبخند تو شكسته و زخمي
اي هر كه برده لذت شيرين ، همواره تلخ كام تو مانده
از داغ فقر و قحط عدالت ، از گند زور و لاشه تسليم
بعد از چقدر سال نرفته است بويي كه در مشام تو مانده
بعد از چقدر سال كه گفتي ، بعد از چقدر گوش كه نشنيد
انک به سوي ظالم و مظلوم ، انگشت اتهام تو مانده
نهجالبلاغه : كو كه بخوانند ، نهجالبلاغه : كو كه بفهمند
اين گوشها چقدر هراسان ، از سيلي كلام تو مانده
بادا كه تا هنوز بيفتد اينجا كلاه از سر دنيا
بيچاره او كه خيرهسرانه دنبال گرد بام تو مانده
ما هر قدر كه خاك تو باشيم ، قنبر يكي است مثل خود تو
فخر فقط براي تو بودن در قبضه غلام تو مانده
آه اي تمام ! من چه بگويم تا تمام شود شعر
گفتم تمام خوب نگفتم ، كو مهدي ، انتقام تو مانده

اي ز سرو قد رعنا بر صنوبر طعنه زن
و اي ز ماه روي زيبا مهر را رونق شكن
همچو من هر كس رخ و قد تو بيند تا ابد
فارغ است از ديدن خورشيد و از سرو چمن
گر خرامي صبحدم در طرف باغ اي گلعذار
غنچه از شرم دهانت هيچ نگشايد دهن
اي تو شمع انجمن از فرط حسن و دلبري
هر كجا دارند خوبان دو عالم انجمن
نسبت حسن تو با يوسف نشايد داد از آنك
صد هزاران يوسفت افتاده در چاه ذقن
چشم جادويت نموده شرح بابل مختصر
بوي گيسويت شكسته رونق مشك ختن
كي توانم كرد وصف و چون توانم داد شرح
زانچه عشقت ميكند اي نازنين با جان من
بس بود طبعم پريشان از غم زلفت مگر
با خيال قد رعنايت كنم موزون سخن
سيزدهم رجب ، افزون بر شادماني ميلاد شهريار خردورزي و عدالت ، با احترام به
ارجمندي مقام پدران و سپاس از مهر گسترده ايشان معطر شده استصحنه زندگي ما با
خاطرههايي سرشار از گذشت و ايثار، گره خورده است. در اطراف ما ، هنرمنداني
هستند که عمري پروانه بودن را حتي با شرارت شمع و باغباني را حتي با تلخي تيغ ،
عميق زندگي کردهاند ، انان تمام شدن را به بهاي ساختن و سوختن را به قيمت شادي
بخشيدن اندوختهاند ، اينکه کسي بتواند تا اين حد بيدريغ عشق بورزد و اينگونه لبريز
از سخاوت باشد معمايي است شگرف با پاسخي اسان ، قداست واژهاي به نام پدر ،
اوست که ميتواند بي هيچ چشمداشتي ، اينگونه چشمه زلال مهرباني باشد و جوهر
گرانمايه وجود را جاري جسم و جان فرزندانش سازد ، اوست که ميتواند اينگونه
ارزان عاطفه ارزاني کند ، او بلندتر از ادراک واژهها و فراتر از قامت سپاسهاي
ماست ، روزش مبارک
فراموش نکنيم ...
هر سال يک روزش فقط روز پدر بود
اما همان يک روز هم ، او کارگر بود
هي حرف پشت حرف ، نه ، بايد عمل کرد
اما مگر دردش فقط درد کمر بود
گلناز ، درست را بخوان دکتر شوي بعد
بابا بيايد پيش تو ، عمري اگر بود
گلناز ، دختربچه ي نازيست اما
بابا دلش مي خواست گلنازش پسر بود
بيچاره اين گلناز ، خانم دکتري که
نه ماه از هرسال بابايش سفر بود
انروز با سيمان و نان از کار برگشت
روزي که در تقويم ها روز پدر بود

حرفي نمي زني چرا باباي جعبه اي ؟
خسته شدم ، بيرون بيا باباي جعبه اي
لطفا بلند تر كمي فرياد هم بزن
انجا نمي رسد صدا باباي جعبه اي
با ان قدت ، تو جاشدي انجا ، ببين مرا
جا مي شوم ، ببر مرا باباي جعبه اي
قد عروسكم شده اي ، باور كن ببين
من مادرت ، قبول ؟ ها ؟ باباي جعبه اي
بابا عروسكي ، چرا لالا نمي كني؟
شب شد ، لالا لالا لالا باباي جعبه اي

اي پيش پرواز كبوترهاي زخمي
باباي مفقود الاثر ! باباي زخمي !
دور از تو سهم دخترازاين هفته هم پر
پس كي ؟ كي ازحال و هواي خانه غم پر ؟
تا ياد دارم برگي از تاريخ بودي
يك قاب چوبي روي دست ميخ بودي
توي كتابم هر چه بابا اب مي داد
مادر نشانم عكس توي قاب مي داد
اينجا كنار قاب عكست جان سپردم
از بس كه از اين هفته ها سر كوفت خوردم
من بيست سالم شد هنوزم توي قابي
خوب يك تكاني لااقل مرد حسابي !
يك بار هم از گير و دار قاب رد شو
از سيم هاي خاردار قاب رد شو
برگرد تنها يك بغل باباي من باش
ها ! يك بغل برگرد ، تنها جاي من باش
اي دست هايت ارزوي دستهايم
ناز و ادايم مانده روي دست هايم
شايد تو هم شرمنده يك مشت خاكي
يك مشت خاك بي نشان و بي پلاكي
عيبي ندارد خاك هم باشي قبول است
يك چفيه و يك ساك هم باشي قبول است !!
تنها تلاشش انتظار است و سكوت است
پروانه اي كه توي تار عنكبوت است

امشب عروسي مي كنم جاي تو خالي
پاي قباله جاي امضاي تو خالي
اي عكس هايت روي زخم دل نمك پاش
يك بار هم باباي معلوم الاثر باش

نقطه ، سر خط اب بابا نا ندارد
از بس كه دستش پينه بسته نا ندارد
سارا نمي فهمد چرا در بين ان ها
بابا كه از جنگ امده يك پا ندارد
بابا هواي سينه اش ابري ست ، سارا !
اما كسي در فكر بابا نيست ، سارا !
از بس كه سرفه كرده ديگر نا ندارد
اما نميداند دليلش چيست سارا
بابا برايم قصه مي گويي دوباره
از اسمان از ابر از باران ، ستاره
از عشق مي گويم برايت خوب سارا
از مردهاي عاشقي كه تكه پاره ...
... سارا كجايي ديكته ... خانم پدر رفت
از پيش ما ديروز تنها ، بي خبر رفت
خانم معلم چشم هايش خيس شد ، بعد
نقطه ، سرخط عاقبت ، بابا سفر رفت
من درد ترا زدست اسان ندهم