خم کرد پشت زمين را ، ناگاه داغ گرانت

هفت آسمان گريه کردند ، بر تربت بي نشانت

 با پا زدند بر در و در را صدا زدند

بي اطلاع آمده و بي هوا زدند

ديدند چون حريف نبردش نميشوند

دستش طناب بسته به او پشت پا زدند

يک عده جاهل متجاهر به فسق هم

لب تشنه آمدند ولي آب را زدند ! !

يکدسته مس که رنگ طلا هم نديده اند

تهمت به بي کفايتي کيميا زدند

با جمع نا منظمشان سنگريزه ها

سيلي به روي مادر آيينه ها زدند

شيطان پرست هاي به ظاهر خدا پرست

حتي تو را براي رضاي خدا زدند ! !

تحريف کرده اند تو را تازيانه ها

از بس که حرفهاي تو را نا به جا زدند

حالا که ميشود اگر آن سالها نشد

پرسيدن همين که شما را چرا زدند ؟ ؟
 

 بی نشان ...

نه مثل ساره اي و مريم نه مثل آسيه و حوا

فقط شبيه خودت هستي فقط شبيه خودت زهرا

اگر شبيه كسي باشي شبيه نيمه شب قدري

شبيه آيه تطهيري شبيه سوره اعطينا

شناسنامه تو صبح است پدر تبسم و مادر نور

سلام ما به تو اي باران ، درود ما به تو اي دريا

كبود شعله ور آبي سپيده طلعت مهتابي

به خون نشستن تو امروز به گل نشستن تو فردا

بگير آب و وضويي كن به چشمه سار فدك امشب

نماز عشق بخوان فردا به سمت قبله عاشورا