به بهانه سوم خرداد ...
که در پرپر شدن خنديده بودي
مگر راه حيات جاودان را
تو از فهميده ها ، فهميده بودي

هم دوش با شعله هاي پنهان و پيداي اتش
مي رقصد ارام ، ارام شط بر بلنداي اتش
اين ماديان سپيد ماه است ، اين گونه مبهوت
در چشم شط استاده ، غرق تماشاي اتش
مسجد بزرگ استاده ، سر سبز و خاموش ، هر چند
ورد زبان درخت است بيت الغزلهاي اتش
از بس که اين کولي باد ، با دختر شعله رقصيد
از شهر بر جاي مانده است ، تنها رد پاي اتش
شط و شب و شعله در پيش ، من مي روم موج باشم
موجي عمود ايستاده ، بر سطح درياي اتش

گفتند : اين خاک ديگر ، سرو و صنوبر ندارد
خورشيد اينجا غريب است ، اينجا دلاور ندارد
گفتند : خوبست ، خوبست در گوشه اي دفن سازيم
اين اسمان را ، که بوي بال کبوتر ندارد
از سرخي شمعداني تعريف کردند ، هر چند
ديدند اين باغ عاشق از لاله بهتر ندارد
بر شانه هاي خيابان ، بردند ياران ما را
بردند و بردند ، انگار اين کوچه اخر ندارد
يک اسمان ابر دارم در سينه ، از سوگ گلها
يک شب بيايد ببيند هر کس که باور ندارد
شهري که گويند شهر خورشيد باشد ، همين جاست
شهري که يوسف در انجا ترس از برادر ندارد




من درد ترا زدست اسان ندهم