تو همچون غنچه هاي چيده بودي

که در پرپر شدن خنديده بودي

مگر راه حيات جاودان را

تو از فهميده ها ، فهميده بودي

شهدا 1 ...

هم دوش با شعله هاي پنهان و پيداي اتش

مي رقصد ارام ، ارام شط بر بلنداي اتش

اين ماديان سپيد ماه است ، اين گونه مبهوت

در چشم شط استاده ، غرق تماشاي اتش

مسجد بزرگ استاده ، سر سبز و خاموش ، هر چند

ورد زبان درخت است بيت الغزلهاي اتش

از بس که اين کولي باد ، با دختر شعله رقصيد

از شهر بر جاي مانده است ، تنها رد پاي اتش

شط و شب و شعله در پيش ، من مي روم موج باشم

موجي عمود ايستاده ، بر سطح درياي اتش

شهدا 2 ...


گفتند : اين خاک ديگر ، سرو و صنوبر ندارد

خورشيد اينجا غريب است ، اينجا دلاور ندارد

گفتند : خوبست ، خوبست در گوشه اي دفن سازيم

اين اسمان را ، که بوي بال کبوتر ندارد

از سرخي شمعداني تعريف کردند ، هر چند

ديدند اين باغ عاشق از لاله بهتر ندارد

بر شانه هاي خيابان ، بردند ياران ما را

بردند و بردند ، انگار اين کوچه اخر ندارد

يک اسمان ابر دارم در سينه ، از سوگ گلها

يک شب بيايد ببيند هر کس که باور ندارد

شهري که گويند شهر خورشيد  باشد ، همين جاست

شهري که  يوسف  در انجا ترس از برادر ندارد

شهدا 3 ...

شهدا 4 ...

شهدا 5 ...

شهدا 6 ...