قریب ...

درياي من ! درون نگاهت شناورم

بر گنبد زلال ضريحت ، کبوترم

مي امدم کنار تو اي ناجي بزرگ !

هر وقت سقف فاجعه مي ريخت بر سرم

شرمنده ام که اين همه زخم کبود را

هر روز و شب به محضر پاکت مي اورم

کي مي شود هميشه صبورم ! بزرگ سبز !

يک اسمان ترانه برايت بياورم

امشب دوباره رو به ضريحت نشسته ام

تو اسمان ابي و من يک کبوترم

################

انجا ضريح ، پنجره اي رو به اولياست

انجا رواق ، پاتوق گهگاه انبياست

شمس الشموسِ گوشه ي چشمت که مي دمد

خورشيد و ماه ، پت پت شمعي است ، بي ضياست

انجا که  راه  مي رسد و باز  مي رود

يک جاده ي دو بانده که تا عرشِ کبرياست

حتي فرشته ها به ترافيک مي خورند

از بس شلوغ مي شود ، از بس برو بياست

پهن است سفره اي به درازاي اسمان

اما غذا نه اين عدس و ماش و لوبياست

حاتم اگر که کشک بسابد ، عجيب نيست

قربان سفره ات ، خودماني است ، بي رياست

جان ها گرسنه اند . . . چه فرق اينکه دست ها

کوتاه يا بلند ، سفيد است يا سياست ؟

ما فکر مي کنيم که در استان تو

توفير بين قالي کرمان و بورياست

نور ...

حالا تمام حرف من اين است : ما بديم

دلخوش که توي تعزيه ها حرف اشقياست

انها که دست کم ، همه يک رنگ و واضحند

ما چند رنگ و روييم ، ايين مان رياست

تسبيح و مهر و اشک و زيارت برايمان

ماشين حساب و متر و ترازو  و گونياست

غافل از اينکه باران ، شاگرد دست توست

غافل که خاک پاي تو استاد  کيمياست

دوريم و دستمان به ضريح تو متصل

سيريم و عادت لبمان ، ذکر ساقيا ست

####################

نام تو مي برم ، دهنم سبز مي شود

تا مي نويسم از تو ، قلم  سبز مي شود

( از هر زبان که مي شنوم نا مکرّر است )

اين شعرها شبيه به هم  سبز مي شود . . .

با ابر بي رمق ، حرَجي بر کوير نيست

پس جاي رد پاي تو ، غم سبز مي شود

حتماً قرار نيست که باران شوي ، بيا !

اين  باغ  با يکي دو سه نم ، سبز مي شود

دل مي زند به آبيِ  درياي چشم هات

هي چشم هاي خيس بلم  سبز مي شود

هر اتفاق تازه در اين باغ ، ممکن است

گُل هم به احترام تو  ،  خم  سبز مي شود

گفتي : « بگو به جان من ! » ، آري ، به جان تو !

سوگند مي خورم که قسم  سبز مي شود

حالا  لبان قرمز خود را  تکان بده !

بختم  اگر که زرد شوم  سبز مي شود ؟

اين بوي اتش است ، ببين ، يا نمي رسي

يا  چوب خشک مزرعه هم  سبز مي شود

###################

گفتم دلت بسوزد  و  لبخند بشکفي . . .

گُل از شکاف سنگ  ،  چه کم  سبز مي شود !

باشد !  نيا ، نبار ، نياور !  ولي بدان

بغضي ميان صحن حرم  سبز مي شود

ضامن آهو ...

ها . . . راستي . . . بليت ، غذا ، جا  گران شده

آقا ! زيارت تو مگر حج اغنياست ؟ !

آري ، غزل بلند شد ، اصلا غزال شد

شاعر نوشت : « ضامن آهو » و لال شد