مکتب عشق...
طنين بانک خوش عاشقي رسد به گوش
بيا به مدرسه عشق ثبت نام کنيم
زلال زمزمه عاشقان به جام كنيم
طريق بندگي عشق را ز سرگيريم

بسيج به معناي اماده و مهيا و ساز و برگ و سامان دادن است ، اما در اصطلاح به نيروهاي مردمي داوطلبي گفته ميشود كه امادهاند در شرايط دفاعي و جنگي از كشور دفاع كنند

ز اه سينه ي سوزان ترانه مي سازم
چو ني ز مايه جان اين فسانه مي سازم
به غم گساري ياران چو شمع مي سوزم
براي اشك دمادم بهانه مي سازم
پر نسيم به خون اب اشك مي شويم
پيامي از دل خونين روانه مي سازم
در استان به خون خفتگان وادي عشق
برون ز عالم اسباب خانه مي سازم
چو شمع بر سر هر كشته مي گذارم جهان
ز يك شراره هزاران زبانه مي سازم
ز پاره هاي دل و جان شلمچه رنگين است
سخن چو بلبل از ان عاشقانه مي سازم
سر و تن و دل و جان را به خاك مي فكنم
حرفي بگوي و از لب خود كام ده مرا
ساقي ز پا فتاده شدم جام ده مرا
فرسوده دل زمشغله جسم و جان بيا
بستان ز خود ، فراغت ايام ده مرا
رزق مرا حواله به نامحرمان مكن
از دست خود باده گلفام ده مرا
بوي گلي ، مشام مرا تازه مي كند
از دست خويش باده گلفام ده مرا
عمرم برفت و حسرت مستي ز دل نرفت
اي گلعذار بوسه به پيغام ده مرا
چشمش به شكوه صبح باراني بود
جانش چو تن سپيده ، نوراني بود
تا روز بزرگ وصل ، تا فصل قرار
درياي دلش هماره توفاني بود
***
چون موج رميده ، بيقراري ميكرد
از مرز عقيده ، پاسداري ميكرد
با نقش شگرف عشق در چشمه چشم
تعليم طريق جان نثاري ميكرد
***
پيراهن ماهتاب ، پوشيد دلت
در خلسه جاودانه ، جوشيد دلت
در خلوت رازگون ياران خدا
لاجرعه رحيق عشق ، نوشيد دلت
***
تصوير ترا به لاله پيوند زدم
با خيزش گرم ناله پيوند زدم
گل زخم سترگ اسمانگير ترا
با زخم هزار ساله پيوند زدم
***
چندان كه صفاي نو بهاران سبزست
اواز لطيف باد و باران سبز است
اي سرخ ترين نشانه بيداري
يادت به چگاد روزگاران سبزست
***
چندان عطش و شتاب در جان تو بود
گويي گل افتاب در جان تو بود
دريا دل دشتهاي خورشيدي عشق !
خون واژه شعر ناب در جان تو بود
***
با ذكر و دعا ، فراق را معني كرد
يكرنگي و اتفاق را معني كرد
با سينه شرحه شرحه در جبهه عشق
خون واژه اشتياق را معني كرد
***
ايينه روي او ، ظهوريست شگرف
در محضر عاشقان ، حضوريست شگرف
با قامت سبز ، طالب سرخي روست
دريا نفسي كه در عبوريست شگرف
***
تو قلب تپنده بهاري اي يار
در عرصه عشق ، استواري اي يار
با تابش عاشقانه بر سينه خاك
خورشيد سترگ روزگاري اي يار
***
اينان كه به راز عاشقي اگاهند
با گرم دلان گرم رو همراهند
ياران حسيند كه با جامه سبز
در سنگر «لا اله الا اللهند»
***
در عرصه عشق ، سبز پوشت ديدم
در پهنه رزم سخت كوشت ديدم
سردار بسيج عاشقان ! در شب وصل
همسنگ يلان جرعه نوشت ديدم
***
يك دست كتاب عاشقانه اوردي
يكدست سلاح بيامان اوردي
رفتي به ديار سرخ جانان ، ما را
دامن ، دامن گل ارمغان اوردي
***
هرگز لبت از زمزمه خاموش مباد
جام دلت از حادثه ، مغشوش مباد
نامت كه طنين استقامت دارد
از خاطر عاشقان فراموش مباد
***
او معني افتاب را ميدانست
اسرار لطيف اب را ميدانست
با سينهاش از شوق شكفتن پر بود
يا فلسفه شتاب را ميدانست
***
وقت است كه رنگ جامه گلفام كنيم
از سرخي گل ، صداقتي وام كنيم
وين لاله نو دميده در ميدان را
ايينه خون عاشقان نام كنيم
***
شولاي سپيد صبح بر دوشت باد
رخشندهترين فلق هم اغوشت باد
در بزم وصال دوست ، از شوق حضور
ان جام كه در كشيدهاي نوشت باد
***
بيدارترين ستاره ، چشمانش بود
شب سوزترين سپيده در جانش بود
وقتي كه به خون تپيده ، پر پر ميزد
صد لاله نو دميده مهمانش بود
ما همه شاگرد عشقيم از دبستان بسيج
تکليف عشق را نميتوان با ادعا روشن کرد
بايد اهل رفتن بود نه اهل سکون و سکوت
اشك و دل شكسته اينجا خريدار دارد بخوان ...
باران مي ايد
دعاي كسي كه زير باران است مستجاب است ... بخوان...
من درد ترا زدست اسان ندهم