راز هستی...
يا علي رفتم بقيع اما چه سود
هر چه گشتم فاطمه انجا نبود
يا علي قبر پرستويت کجاست
ان گل صد برگ خوشبويت کجاست
هر چه ياشد من نمک پرورده ام
دل به عشق فاطمه خوش کرده ام

برد در شب تا نبيند بينقاب
ماه نوراني تر از خود ، افتاب
برد در شب پيکري همرنگ شب
بعد از ان شب ، نام شب شد ، ننگ شب
شسته دست از جان ، تن جانانه شست
شمع شد ، خاکستر پروانه شست
روشنانش را فلک خاموش کرد
ابرها را پنبههاي گوش کرد
تا نبيند چشم گردون ، پيکرش
نشنود تا ضجههاي همسرش
هم مدينه سينهاي بيغم نداشت
هم دلي بياشک و خون ، عالم نداشت
نيست در کس طاقت بشنيدنش
با علي يا رب چه شد؟ با ديدنش
درد ان جان جهان ، از تن شنيد
راز غسل از زير پيراهن شنيد
جان هستي گشته بود از تن جداي
نيستي ميخواست ، هستي از خداي
دست دست حق چو بر بازو رسيد
انچنان خم شد که تا زانو رسيد
دست و بازو گفتگوها داشتند
بهر هم ، باز ارزوها داشتند
دست ، از بازوي بشکسته خجل
بازو از دستي که شد بسته خجل
با زبان زخم ، بازو راز گفت
دست حق ، شد گوش و ان نجوا شنفت
سينه و بازو و پهلو از درون
هر سه بر هم گريه ميکردند خون
گفت بازو ، من که رفتم خونفشان
تو، يدالله فوق ايديهم ، بمان
راز هستي در کفن پيچيده شد
لالهاي با ياسمن پوشيده شد
من درد ترا زدست اسان ندهم