اي دل به علي نگر خدا را بشناس

وز روي علي رمز ولا را بشناس

خواهي که مقام عشق را بشناسي

برخيز و علي مرتضي را بشناس

علی 2...

ما درس وفا ز حيدر اموخته ايم

در مکتب او دلق ريا سوخته ايم

ما را نبود هيچ نظر بر دگري

تا ديده به لطف مرتضي دوخته ايم

گفتم به دل امشب ز چه اين شور و نواست

از بهر چه مهتاب چنين غاليه ساست

بر بام فلک زهر چرا نغمه سر است

گفتا شب ميلاد علي شير خداست

اي روي تو ائينه ذات احدي

اي در تو عجين شده صفات صمدي

بار غم ايام مرا پشت شکست

اي حيدر صف شکن خدا را مددي

همراز...

اي گشته ز روي صدق دمساز علي

وي گوش دل تو پر ز اواز علي

در هر شب ادينه به محراب دعا

مانند کميل باش همراز علي

بنگر به شکوه و حشمت و جاه کميل

شد عرش نشين کبوتر اه کميل

خواهي که شوي زنده ز انفاس علي

در هر شب جمعه باش همراه کميل

امد رمضان و مي دهد ماه نويد

کز مشرق ارزو گل نور دميد

هر کس که نهاد گام در راه علي

در خلوت دل به وصل دلدار رسيد

با پردگيان قدس دمساز علي است

درگلشن غيب نغمه پرداز علي است

او دم ز سلوني زد و ارباب صفا

گفتند به حق واقف هر راز علي است

اي بر تو درود و روح حق خواهي تو

درمانده رهينِ لطف و همراهي تو

از کار فرو بسته گره گردد باز

شاها به سرانگشت يدالهي تو

سرچشمه ي فيض و منبع جود علي است

از خلقت کاينات مقصود علي است

انکس که ز درد و رنج محنت زدگان

يک لحظه به عمر خود نياسود علي است

ما هديه به دوست جز سرو تن نکنيم

در بستر گرم ، ميل مردن نکنيم

ما پيرو مرتضاي لشکر شکنيم

در روز دغا پشت به دشمن نکنيم

اي روي تو ائينه حسن ازلي

با امر خدا ، بر همه ي خلق ولي

چون نام تو مشتق است ز اسماء الله

شايان تو بود زين سبب نام علي

شاهي که به اسرار جهان دانا بود

از رتبه به کل ما سوا مولا بود

شب ها به خرابه ها ز روي شفقت

همدم به جذاميان نابينا بود

داني ز چه عيد باستان مي خندد

بر روي جهانيان جهان مي خندد

بنشست علي جاي نبي در نوروز

زين مژده زمين و اسمان مي خندد

در خم غدير کز خداي ازلي

رفت ان همه تاکيد به تعيين ولي

داني چه نتيجه کشف شد از اسلام

مقصود علي بود و تولاي علي

سلطان سرير لامکان است علي

مولا و امير انس و جان است علي

اگه ز علوم کن فکان شير خدا

ممدوح همه خلق جهان است علي

اي سر خفي نور جلي ادرکني

سر صمد لم يزلي ادرکني

مولاي فقيران شه مردان الغوث

يا پير دخيل يا علي ادرکني

اي شير خدا شاه ولايت مددي

اي بحر سخا کان عنايت مددي

در وادي بي کفايتي حيرانم

اي صاحب رتبه کفايت مددي

يا شاه نجف ببين من حيران را

محروم مران ز درگهت مهمان را

اي شاه تو ميزبان خوان فلکي

اطعام کن اين گداي سرگردان را

حقا که علي بود بحق مظهر ذات

زيرا که ز حق ظاهر ازو گشت صفات

چون ذات و صفات عين يکديگر شد

اظهار صفات ، ذات را کرد اثبات

هر کس زمحبان شهنشاه ولي است

ز اصحاب يمين به حکم برهان جلي است

باشد علي و يمين مطابق به عدد

اصحاب يمين محقق احباب علي است

در مخزن لايموت و در دانه علي است

در کون و مکان امير فرزانه علي است

در کعبه ظهور کرد تا بر همه کس

معلوم شود که صاحب خانه علي است

در کعبه و در کنشت موجود علي است

عالم همه طالبنند و مقصود علي است

نيک ار نگري حقيقت اشيا را

ز ائينه کاينات مشهود علي است

علی 1...

من ديده به احسان علي دارم و بس

سر در خط فرمان علي دارم و بس

هر کس زده دست خود به دامان کسي

من دست به دامان علي دارم و بس