ما همه فانی و او پا بر جاست عشق را میگویم بی گمان عشق خداست
بگذار تمام سال را بد باشيم

در خوب و بد كار مردد باشيم

امروز كه سالروز ميلاد شماست

رخصت بده تا زائر مشهد باشيم

میلاد ...


سر از لبريزي نامت چنان مسرور مي رقصد

كه جشن گندم است انگار و دارد مور مي رقصد

چه كرده جذبه ي چشم تو با اغوش اين غربت

كه زائر قصد اينجا مي كند از دور مي رقصد

دو تا چشم پريشان بر ضريحت بستم و حالا

دو تا ماهي قرمز در پس اين تور مي رقصد

تمام خاك اينجا بوي آهوي ختن دارد

اگر عطار در بازار نيشابور مي رقصد

چنان در دستگاه شوقت افتاد اختيار از كف

كه در بزم همايونت كبوتر شور مي رقصد

به شوق لمس دستان تو از بسياري مستي

سه دانه دل ميان سينه انگور مي رقصد

شفا از سمت ان دست مسيحايي اگر باشد

فلج كف مي زند ، كر مي نوازد ، كور مي رقصد

عشق ...


سخت است جدا شدن از شهر خاطره هاي پيامبر، اما تو رضا شده اي به رضاي الهي

، غريب امده اي تا اسلام را از غربت بيرون بياوري ، تا غريبه ها را اشنا كني با هم ...

باران ...


خـسـته ، افـتـاده ز پـا ، امده زانو مى زد

مـشـكلى داشت به اقاى خودش رو مى زد

مـشـت هـا واشده و پنجه به گيسو مى زد

دامـنـى داشـت پر از خاطره تيره و تـلخ

دسـت در دامـن ان ضـامـن آهو مى زد

هـمنوا با در و ديوار در ان عصمت محض

نـالـه يـا عـلـى و ضـجه ياهو مى زد

نـم نمك بارشى از مهر به جانش مى ريخت

كـفـتـرى بـر سر ذوق امده قوقو مى زد

پـاك مـى شـد دلـش از غصه ناپاكى ها

خـادمى داشت در اين فاصله جارو مى زد

فـرصـتى بود و درنگى و بجا مانده هنوز

شـعـله اى شعر كه در اينه سوسو مى زد

 مسافر ...

كبوتران مسافر را بنگر ، رنج دوري را به جان مي خرند تا نزديك باشند به تو ، كسي

كه تو را دارد ، غريب نخواهد شد ...

اهسته اهسته باران ، اهسته اهسته رويا

از شب گذشتيم و اينك ، صبح است صبح تماشا

تن جمله چشمست مسحور جان جمله گوشست مدهوش

اغوش واكرده خورشيد ، دنياست غرق تماشا

عطر پر جبرئيل است ، اين اسمان بي بديل است

نقاره ها نفخ صورند ، زوار تو موج دريا

فريادها بي هياهو ، دل ها دل تنگ آهو

جز نام تو ضامني نيست آهوي دل هاي ما را

ارام مي گريد اين جا ، باران كه چشم دل ماست

ما نيز چون تو غريبيم ، اين اسمان شاهد ما

 شاهد ...

چشمها در ايوان طلاي تو ، مثل گمشده ها به اصل خويش ‌به روزگار وصل خويش

بازميگردند ، ادمي ، غريب است در اين دنيا و تو امام غريباني  ...

باران گرفته ، دل چمدان مسافر است

ها ! اضطراب ، عادت مرغ مهاجر است

مي گويد از نشاط جهان دل‌ گرفته ام

يك تكه از غم تو برايم جواهر است !

هي مي رود مي ايد ، هي غصه مي خورد

از اينكه تو نخواهي اش ، اشفته خاطر است !

با اين‌همه خوش است كه شايد بخواهي و...

اين سال اخري همه ديدند زائر است !

پلك اش كه گرم مي شود اين گوشه ي حرم

بازار خط و ساحت خال تو داير است

تو دلبرانه مي گذري ، از دل نسيم

دل آهوانه ، گمشده ي اين مناظر است !

ذوقي كه ريخته است در اواز كائنات

يك گوشه از ترانه‌گي روح شاعر است !

روحي كه شرحه شرحه تو را چرخ مي زند

روحي كه رنج ديده ي بغضي معاصر است

وا كرد پلك و ديد كنار ضريح توست

اغاز عاشقيش همين بيت اخر است

 ضریح ...

ادمي مسافر است و تو كاروان سالار مسافران عشق ، با ما بمان تا از رواق هاي تو ،

به دروازه هاي ملكوت برسيم ...

اي نام تو خوشبوتر از الاله و شب بو

يك عالمه گل كاشته ام در خم ابرو

خورشيد هم از شرق نگاه تو مي ايد

هر صبح كه در بند كني حلقه گيسو

از دانه ي اشك دل زوار تو روييد

بر گرد ضريح تو چنين حلقه ي بازو

مشغول طواف حرمت ، هر چه كبوتر

مهمان صفاي قدمت هر چه پرستو

تصوير فلك يكسره در صحن تو پيداست

از بس كه به ان بال ملائك زده جارو

تا صيد كند يك نظر از گوشه ي چشمت

صياد كه ناله زده : يا ضامن آهو

پيش تو دراز است مرا دست گدايي

با كاسه ي دل ، كاسه‌ي سر، كاسه ي زانو

اي ناب ترين مايه ي الهام غزلها

با تو چه نيازي است به معشوق و لب جو

بيمار توام آقا ! نذرت دل تنگم

بنويس براي دل من نسخه و دارو

 پرواز ...

چرخ ميخورم و سرگرداني ام را يله ميكنم روي گنبد و گلدسته ها ، چرخ ميخورم و

بيقراري ام از ايوان ميگذرد و بند ميشود به پنجره فولاد ، چرخ ميخورم و تشنگي ام در

حوالي سقاخانه پرسه ميزند ، چرخ ميخورم مدام و كبوتر ارزوهايم بال ‌بال ميزند ...

كـمـى بـذر گـل گـنـدم بـكاريـم

بـراى كـفـتـران سـبـز مـشـهد

بـنـوشـيـم اب صـاف مـهربـانى

شـبـيـه هـشـتـمين شعر محمـد

اگـر چـه گـنبـدش دور است از ما

ولـى راه نـگـاهـش باز بـاز است

دواى زخـم بـال كـفـتــرانــش

دو ركعت عشق و يك قطره نماز است

خـداى ارزوهـايـم كـمـــك كـن

حـرم را تـوى خـواب خـوش ببينم

ضـريـح اشـنـايـش را بـبـوسـم

گـل صـحـن نـگـاهـش را بـچينم

كـمـك كـن كـفـتـرى بر شانه هايم

بـسـازد لانـه اى از مـهـربـانـى

كـمـك كـن تـا دعـايـم سـبز باشد

بـسـازم يـك ضـريـح اسـمـانـى

كـمـك كـن مـثـل مشهد ، شهر رويا

دلـم پـر ازدحـام از نـور بـاشــد

پـر از پـرواز كـفـتـرهـاى كوچك

سـرم سـبـز و دلـم پـر شور باشد

كـمـك كـن ضـامـن آهـوى قـلبم

بـه رنـگ يـك دعـا در مـن بجوشد

خــداى ارزوهــايــم كـمـك كن

كـه يـك كـفـتـر دعـايـم را بنوشد

 کفتر ...

صـحـن حـرم از نـسـيم پر بود

از پـرپـر يـا كـريـم پـر بود

خورشـيـد دوبـاره بـوسه مى زد

بـر چـهـره مـهـربـان گـنـبد

گـنـبـد پـر از افـتـاب مـى شد

اهـسـته غـم مـن اب مـى شـد

رفـتـم طـرف ضـريـح او بـاز

تـا پـر شـوم از هـواى پـرواز

اطـراف ضـريح گـريـه هـا بود

دلـهـاى شـكـسـتـه و دعـا بود

از چـشـم هـمـه گلاب مي ريخت

بـاران رضـا رضـا رضـا بـود

دل هـاى هـمـه ز بـارش اشـك

مـانـنـد كـبـوتـرى رهـا بـود

عـطـر گـل يـاس در دل مــن

عـطـر صـلـوات در فضـا بود

لب ها همه حرف و درد دل داشـت

بـا او كـه غـريـب اشـنـا بود

بـا يـك بـغـل ارزو و امـيــد

رفـتـم طـرف ضـريـح خورشيد

رفـتـم طـرف ضـريـح روشن

در نـور و فـرشتـه گم شدم من

 

رويا زدگي به حال بعضي بد نيست

دريا که به ماه ميرسد از مد نيست

پيوسته براي او سلامي بفرست

قلب تو مگر مسافر مشهد نيست

يك عمر براي اب و نان مي رفتم

مي امدم و دوان دوان مي رفتم

يك بار كبوتري مرا مشهد برد

انگار به سمت اسمان مي رفتم

اقاي شفا ! شفاعتي مي خواهم

از معجزه هايت آيتي مي خواهم

رنجورم و دردمند و امرزش خواه

امرزش ومرگ راحتي مي خواهم

ناليد به پاي دام : يا هو ، آهو

با سينه مملو از هياهو ، آهو

صياد نشست روي زانو ، لرزيد

خجلت زده از ضامن آهو ، آهو

تا با حرم سبز تو خو مي گيرم

در محضر چشمت آبرو مي گيرم

روشن دلم و زلال ، وقتي با اشك

در صحن مطهرت وضو مي گيرم

در پاي قدمگاه تو جان مي گيرم

چون اشك به سويت جريان مي گيرم

با پيچك سبز كاشي ايوانت

مي رويم و راه اسمان مي گيرم

در چشمه ي جاري ات جلا مي دهي ام

ايينه اي از نور خدا مي دهي ام

اي بسته ي گوشه ي ضريحت دل من

من زخمي غربتم شفا مي دهي ام ؟

اي عشق تو معني حيات ابدي

در پيش تو نيست مهر عالم عددي

اشفته و بي شكيب ، افتاده دلم

در پاي تو يا ضامن اهو مددي

من خدمت چشم تو ارادت دارم

يك لحظه عنايتي ، كه حاجت دارم

عطر حرم از ضجه ي من مي ريزد

ابري است دلم ، شور زيارت دارم

غریب ...


من همان آهويم كه همزاد خطر بود و ترس خود را از دامان امن تو اويخت ، همان

آهويم كه غريبانه نگاهش را به دستان اجابت تو دوخت ، همان آهويم كه هنوز هم

ضمانت بيدريغ تو را فخر ميكند ، نشاني ساده تو از خاطر هيچ‌كس نميرود ، ‌وقتي

خورشيد خانه زاد شماست و باران ، پاداش دست بر اسمان بردنتان ، وقتي ابرها

سايه‌سار شمايند و شما سايه بان خاك تا افلاك ، و من هنوز آه مي كشم و هنوز چرخ

مي‌خورم و هنوز چشمم به گنبد و گلدسته هاست و هنوز تو ضامن تمام آهوان غريبي ... 

 آهو ...

در ادامه مطلب تعدادی تصویر که چند روز قبل از میلاد گرفته شده را میتوانید ببینید

ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه 26 اسفند1389ساعت 23:36  توسط علی گدا | 
 کوهي از وقار بود ، دريايي از علوم ، اقيانوسي از حکمت و فضيلت ، گستره‏اي از

رحمت وعبادت که لحظه لحظه حياتش از ياد و نام خدا سبز و سرشار بود

چهره‏اي دوست ‏داشتني ، رفتاري سنجيده و متين ، سينه‏اي انبوه ازيقين و تلاشي

گسترده درراه دين داشت

آري ! نخل وجود والاي ان پيشواي ، چنان ثمر داد که مذهب ما را با نام خويشتن

مزين کرد ، شهادتش تسليت باد !

 تسلیت...

سبز امدى ، سرخ رفتى ، حال انكه سپيد سپيد زيستى و صداقت ، تنها واژه‏اى است

كه برازنده نام توست ، تو از زلالى اينه ، هر اينه فراترى ، در تو كرامت باران موج

مى‏زند ، با تلاوت قران هم اغوشى و دست‏هايت ، مونس اسمان مدينه‏اند

65 سال ، عاشقانه زيستى و 34 سال را صادقانه امامت كردى تا پر پر دانه‏هاى

نجابتت به انگور زهر الود منصور اغشته شد

اى سعادت سپيد ! شب شهادتت اشك مى‏ريزيم و ستايش مى‏كنيم غربت ستودنى‏ات را

از كدام بركه نوشيده‏اى كه دست در دست ملائكه ، بال و پرت رهسپار بهشت جاودان شد ؟

اى انيس مدام سجاده و هم نشين شبانه قران ! افتاب عظمتت هميشه بر فراز اسمان

مسلمانان ، روشنايى بخش است ، تمام سپيده‏هامان را به صداقت نامت استواريم

مدينه از برکت نفس او سبز مي‏شد و افتاب صداقت از منزلگاه انديشه‏اش برمي‏تابيد ،

با کلامش حق را بالنده مي‏کرد و با قيامش در نيمه شب‏هاي تاريک و با کوله‏باري از

هديه ، مستمندان و بينوايان را دلشاد مي‏ساخت ، بيل در دست مي‏گرفت و به تلاش

معاش مي‏ايستاد و عشق به زندگان والا و پر معنا را در جان‏ها زنده نگاه مي‏داشت

صداقت...


نامش جعفر است و لقبش صادق ، که به صدقش ملائک گواه بودند ، او کوثري بود

که هر که از زلال حکمت نرسيد

حکيم شد و هر که بر کرانه عرفاتش قدم نهاد ، مجنون شد ، خطيبان به بيان او خطبه‏

خوان شدند هم او که به فرداها روشني داد ، و انسان‏ها را از جهل رهانيد ، امشب

در سکوت شب بر غربت او اشک مي‏ريزم ، امشب تا سپيده ‏دمان هق هق گريه‏ام و

فريادم را با پيک اشک و عشق به بقيع خواهم رساند

بقیع...

بگذار زير پاي تو نقاشي‏ام کنند

در دومين هجاي تو نقاشي‏ام کنند

مثل کبوتران شب جمعه حرم

بگذار در هواي تو نقاشي‏ام کنند

جبريل مي‏شوم سر سجاده‏اي اگر

همسايه دعاي تو نقاشي‏ام کنند


باز هم بغضي پريشان مي‏کند انديشه‏ام را ...  

باز هم ، غربت سراي چامه‏هاي جانگدازم !

باز هم ، غربت سراي چامه‏هاي جانگدازم !

باز هم ، ايينه چشمان من ابريِ ابري‏ست !

 

باز هم ، در غربت تاريخ مي‏پويم ، شکوهِ مصرعي از اشک‏هايم را !

بخوان سمتِ غمت ، حالا که در لذت اشکي ، به عشقِ جاودان خويش مي‏بالم !

بخوان سمت غمت ، مولا !

بخوان ! با ياد تو ، زيباترين پاسخ به احساسم ، فقط اندوه است !

تو را من دوست مي‏دارم ، به قدر اسمان‏هايي که چتر نور خود را بر مزارت ، باز

مي‏سازند روز و شب !

مولاجان !

مولاجان ، امام مهربان ! گيتي فروز علم الهي ! اي منبع صداقت انوار متقين !

ماييم و داغ حسرت عمري سفر، که دل ايد کنار تربت پاک و معطرت

ماييم و زخم غربت لختي نگاه گرم !  تا جان فدا کنيم ز غيرت ، برابرت !

چشم به راهي امشب پايان مي‏گيرد ! انتظارت به سر مي‏ايد ! امشب او حتما خواهد

امد ! صداي گريه را نمي‏شنوي ؟ صدا از خانه ششمين خورشيد زمين است ! صدا

از خانه فرزند فاطمه است !

امام صادق...


مي ايد ... با جگري سوخته از زهر کينه !

ساغر جان امام غريب و بزرگ ، لبريز از اتش زهر روزگار شده است !

مي‏ايد ! معدن رسالت ، درياي سخاوت ، کوه حلم ، اقيانوس معرفت... مي‏ايد !...

دنيا هميشه براي درک وسعت اسمانيان حقير است ، اندک است

بقيع  اماده باش ! بزم پذيرايي بياراي ! ديده را فرش راهش کن !

اغوش بگشا ! و جسم بي‏جانِ جان عالم را در برگير ! ارام‏تر ! که اين پيکر مطهر 

زخم فراوان ديده است ! زخم کينه‏توزي دنيا ، زخمِ نامردمي‏ها ، زخم اسلام نمايان بي‏دين !

زخم نابرابري‏ها ! شقاوت‏ها !

صداي گريه مي‏ايد ! ... صداي ضجه فرشتگان !

بقيع ، امشب دوباره  در خاک تو خورشيدي خواهد دميد و ستاره‏اي به اسمان

خواهد شتافت !


شب شهادتت غمنامه‏اى مى‏نويسيم به مظلوميت باران ، ان زمان كه اسمان غربتت

را گريست نامت را با افتخار به دل‏هاى غريبمان مى‏سپاريم تا يادت ارام بخش

سينه‏هاى بى‏تابمان باشد

+ نوشته شده در  پنجشنبه 26 اسفند1389ساعت 23:20  توسط علی گدا | 
 رمضان گذشت از من چه كنم كه بينوايم

دل من ز حبّ دنيا نگذشت اي خدايم

تبعات هر گناهم شده بود سد راهم

تو به من عطا نمودي كه نباشد ادعايم

چو شدم گداي كويت ، شده‏ام خجل ز رويت

تو نشسته‏اي كنارم كه روا كني دعايم

متزلزل است بارم به كجا كشيده كارم

چه وداع اشكباري ، شده اتشين بكايم

به كجا روم خدايا پس از اين سحر ، سحرها

شب جمعه‏اي بيايد كه به سوي تو بيايم

بفداي ميزباني كه به وقت ميهماني

به بر گدا نشست و بر خويش داد جايم

چه دعاي باصفايي ، چه رفيق باوفايي

چه خداي اشنايي كه نمود اشنايم

چه دعاي افتتاحي چه دو چشم پر سلاحي

چه توسلي چه ذكري چه بگويم اي خدايم

چه دمي چه نوحه خواني چه شبي چه گريه ‏هايي

چه غمي چه روضه ‏هايي كه تو كرده‏اي عطايم

به صفاي ليلة القدر به جمال نيمه بدر

تو خريدي ابرويم كه گداي هل اتايم

تو از اين خمارخانه بنمودي ‏ام روانه

دل شب مدينه بردي كه غلام مجتبايم

به شب نزول قران ، به شكاف فرق فرقان

به دلم نشست قران چو نمود علي صدايم

به علي و زينبينش به محبت حسينش

بنويس جان زهرا كه شهيد كربلايم

بنويس جان مهدي كه منم از ان مهدي

به خدا قسم خدايا كه نشان دهم وفايم

 عید فطر ...

رمضان مى‏رود و مى‏برد از كف ما

ان‏ كه سى روز صفا يافت از او محفل ما

رمضان رفت و دريغا كه به امضا نرسد

طاعت ناقصِ ما ، روزه ناقابل ما

رمضان ، عقده‏گشا بود گنه ‏كاران را

واى اگر او رود و حل نشود مشكل ما

واى بر ما اگر از اين همه نعمت نبود

جز يكى جرعه اب و لب نان حاصل ما

 عید ...

ساقى بيار باده كه ماه صيام رفت

در دِه قدح كه موسم ناموس و نام رفت

وقت عزيز رفت ، بيا تا قضا كنيم

عمرى كه بى حضور صراحى و جام رفت

دل را كه مرده بود ، حياتى به جان رسيد

تا بويى از نسيم مِى‏اش در مشام رفت

در تاب توبه چندان توان همچو عود

مِى ده كه عمر در سر سوداى خام رفت

 هلال ...

برگ تحويل مى‏كَند رمضان  بار توديع بر دل اخوان

يار ناديده سير ، زود برفت  دير ننشست نازنين مهمان

ماه فرخنده ، روى بر پيچيد  و عليك‏السلام يا رمضان

الوداع اى زمان طاعت و خير مجلس ذكر و محفل قران

مُهر فرمان ايزدى بر لب  نفْس در بند و ديو در زندان

تا دگر روزه با جهان ايد  پس بگردد به گونه گونه جهان

بلبلى زار زار مى‏ناليد  بر فراق بهار ، وقت خزان

گفتم اَندُه مبر كه باز ايد  روز نوروز و لاله و حيران

گفت ترسم بقا وفا نكند  ورنه هر سال گُل دهد بستان

يارب ان دم كه دم فرو بندد  ملك‏الموت واقف شيطان

كار جان پيش اهل دل سهل است  تو نگه دار جوهر ايمان

 ماه ...

اي مـردمان شادي چــرا مهمانيش امد به سر

رفت ان سحر هاي خوشش بسته در و دروازه ها

فرمان دهد بـر بندگان فــردا نمـاز عيد کن

اي مهــربان اي مهربان ،  لطفت فزون از فهم ما

چشم خـطا پوشش نگر در ماه او در خانه اش

ســر زد زمــا از ابلهي انجا بسي جرم و خطا

گويد قبــول امـد مـرا ، کــردار تو پنـدار تو

رحمان ببين کز رحمتش بخشد به ما اين کرده ها

بر بـــي نشان امـد نـدا گفتا اجابت مي کنم

گـر گفتـه ها گفتي ز دل ، ني گفته از روي و ريا


 
بدرود اي بزرگترين ماه خداوند و اي عيد اولياي خدا

بدرود اي ماهي که تا تو بودي ، امن و سلامت بود

بدرود اي انکه نه در مصاحبت تو کراهت بود و نه در معاشرتت ناپسندي

بدرود که سرشار از برکات بر ما درامدي و ما را از الودگي‏هاي گناه شست‏ وشو دادي

بدرود که چه بدي‏ها با امدنت از ما دور شد و چه خيرات که ما را نصيب امد

بدرود تو را و ان شب قدرت را که از هزار ماه بهتر است

بدرود تو را و ان فضل و کرم تو را که اينک از ان محروم مانده‏ايم

بدرود اي ماه دست يافتن به ارزوها

حلول ...


رؤيت ماه مبارک رمضان و شوال ، برخلاف ساير ماه‏ها ، از ديرباز براي مسلمانان

اهميت زيادي داشته است شوق ديدن هلال اين دو ماه فرخنده ، ديدگان را به سوي

اسمان سوق داده است ، نخست براي حلول ماه رمضان و اغاز ستيز سنت ادمي با

اهريمن درون و بيروني و سپس براي پايان دوران روزه و امساک و دوران

سبکباري  و طهارت باطن


خلقــي شده بر بام ها در جست وجوي ماه نو

پرسم  مگر سير امدي زان لقمه هاي جان فزا

پرسـي ازين پرسي ازان ، ديدي مه شوال را ؟

اين ســان تکاپو مـي کني تا در ببندد روي ما

ما را به مـاه اسمـان کي مي رود چشم و نظر

هر دم تمـاشـا مي کنم رخسار ان مه پاره را

ما را بــه دل ايـن ارزو ، چـــون بندگان خاص او

بر روزه مـانم سال و مــه باشـد مرا قوت وغذا

 از سـوي او در کوي او بــر مـاهروي روي او

هر دم تماشاگر شوم ، شايد نظـر دارد بــه ما


شاعران و حکيمان پارسي‏گوي در طول تاريخ هر يک نسبت به فرايند امدن و رفتن ماه

پربرکت رمضان رويکرد متفاوتي داشته‏اند
 

بدر ...

فرا رسيدن ماه رمضان براي برخي از شاعران بزرگ مايه شادماني است ، به ويژه

شاعراني که پيوسته در مراقبت و مکاشفت نفس بوده‏اند و روزه را لجامي براي مهار

کردن حيوان نفس مي‏دانسته‏اند ، جلال الدين مولوي بيش از هر شاعري نسبت به ماه

روزه شور و اشتياق نشان مي‏دهد ، وي در يکي از غزليات خود به جاي رؤيت هلال

شوال ، ديدن هلال رمضان را عيد مي‏داند :

امد رمضان و عيد با ماست

قفل امد و ان کليد با ماست

بربست دهان و ديده بگشاد

و ان نور که ديد ديده ماست

امد رمضان به خدمت دل

و ان کش که دل افريد با ماست

کرديم ز روزه جان و دل پاک

هر چند تن پليد با ماست

مولانا در جاي ديگري امدن ماه روزه را تبريک مي‏گويد و بر فراز بام مي‏رود ، تا

هلال ماه صيام را رؤيت کند و از ان سرمست گردد :

مبارک باد امد ماه روزه

رهت خوش باد اي همراه روزه

شدم بر بام تا مه را ببينم

که بودم من به جان دلخواه روزه

نظر کردم کلاه از سر بيفتاد

سرم را مست کرد ان شاه روزه

اين شاعر ژرف انديش و معني گرا ، گاهي براي فرا رسيدن ماه رمضان ‏سراز پا

نمي‏شناسد و ماه روزه را ماه معاشقه با محبوب هنگامه دلدادگي مي‏داند که بايد فرصت

را مغتنم بداند و بيشتر به محبوب نزديک شود :

مه روزه‏ اندر امد هله‏اي بت چو شکر

اگر بوسه‏ است تنها نه کنار و چيز دگر

چو عجوزه گشت گرايان سه روزه گشت خندان

دل نور گشت فربه تن موم گشت لاغر

رخ عاشقان مزعفر رخ جان و عقل احمر

منگر درون شيشه بنگر درون ساغر

وي گاهي هم عنصر روزه را کيمياي سلامتي جسم و روح مي‏داند و هنرهاي روزه را

بر مي‏شمارد :

بر بندد دهان از نان کآمد شکر روزه

ديدي هنر خوردن بنگر هنر روزه

گر روزه ضرر دارد ، صد گونه هنر دارد

سوداي دگر دارد ، سوداي سر روزه

باريک کند گردن ، ايمن کند از مردن

تخمه اثر خوردن ، مستي اثر روزه

ملاي رومي روزه‏دار را مستعد دريافت اسرار حق مي‏داند و آه و ناله او را اثر گذار

مي‏داند وي در غزلي  شخص روزه دار را به ني و سرنا تشبيه مي‏کند که با شکم‏ خالي

بهتر مي‏نوازد و اوازش براي طلب معشوق ، گيراتر است :

ماه رمضان امد اي يار قمر سيما

بر بند سرسفره بگشاي ره بالا

بر ياد لب دلبر خشکست لب مهتر

خوش با شکم خالي مي‏نالد چون سرنا

خالي شو و خالي بر لب نابي نه

چون ني زدمش پرشو وانگاه شکر مي‏خا

شاعران ديگر، هر چند کمتر چون مولوي مشتاقي خود را براي حلول رمضان ابراز

مي‏کنند ، اما اغاز ماه روزه راه فرصتي براي تزکيه نفس و تطهير روح مي‏دانند و

اغلب بر اين باورند که بايد هوا و هوس و خواهش‏هاي نفساني را براي مدتي بميرانند

در اين ماه متفاوت باشند ، فروغي بسطامي مي‏گويد :

رمضان امد و شد کار صرامي از دست

به درستي که دل نازک ساغر شکست

ماه رمضان است و مرا شربت هجران روزي

روز توبه سست و ترا نرگس جادو سرمست

قسمت من ز کارخانه عشق

داغ و دردي که ازحد افزون است

مي‏ حرام خاصه در رمضان

جز بر ان لعل لب که ميگون است

دراين ميان لسان الغيب حافظ امدن ماه روزه را فرصتي براي نوشيدن مي‏ناب عرفاني

 مي‏داند ، شراب روحاني روزه از نظر حافظ هر وجود تهي از عشقي را عاشق

مي‏کند و موهبت يزداني را به ارمغان مي‏اورد :

زان مي‏عشق کز او پخته شود خامي

گر چه ماه رمضان است بياور جامي

روزها رفت که دست من مسکين نگرفت

زلف شمشاد قدي ساعد سيم اندامي

روزه هر چند که مهمان عزيز است اي دل

صحبتش موهبتي دان و شدن انعامي

شراب روحاني عشق از نظر لسان الغيب ، نه تنها روزه را باطل نمي‏کند ، بلکه نوشيدن

ان براي روزه‏دار واقعي فرض و لازم است تا روزه واقعي منعقد شود

باز آي و دل تنگ مرا مونس جان باش

وين سوخته را محرم اسرار و نهان باش

زان باده که در ميکده عشق فروشند

ما را دو سه ساغر بده و گو رمضان باش

هلال عيد رمضان براي حافظ گاهي نماد و سمبل نوشيدن مي عشق است و عارف و

سالک به ان طهارت مي‏کند :

به اب روشن مي عارفي طهارت کرد

علي الصباح که ميخانه را زيارت کرد

همين که ساغر زرين خور نهان گرديد

هلال عيد به دور قدح اشارت کرد

سعدي ، اموزگار عشق و اخلاق ، رؤيت هلال ماه شوال را يک اساني پس از سختي

مي‏داند و مانند هميشه هلال عيد را بهانه‏اي براي پند و اندرز، و دعوت به صبر و

بردباري مي‏داند :

نگفتم روزه بسياري نپايد

رياضت بگذرد ، سختي برايد

پس از دشواري اساني است ناچار

وليکن ادمي را صبر بايد

رخ از ما تا به کي کند عيد

هلال آنک به ابرو مي‏نمايد


شاعر شيراز مانند شاعران ديگر گاهي هلال ماه را به رخساره محبوب تشبيه مي‏کند

و از امدن عيد و هلال ماه تصويري زيبا ارائه مي‏دهد :

گفتم مگر به خواب ببينم خيال دوست

اينک علي الصباح نظر بر جمال دوست

مردم هلال عيد بديدند و پيش ما

عيدست و آنک ابروي همچون هلال دوست

مولوي هلال ماه شوال و عيد رمضان را به مثابه وصال عاشق با معشوق مي‏داند که

پس از طي طريق و سلوک روزه ، عاشق به وصال محبوب دست يافته است و از

همه موانع و مشکلات و مجاب‏ها عبور کرده است ، موانعي که با روزه گرفتن و

رياضت نفس مرتفع شده‏اند :

بگذشت مه روزه و عيد امد و عيد امد

بگذشت شب هجران معشوق پديد امد

ان صبح چون صادق شد ، عذراي تو وامق شد

معشوق تو عاشق شد ، شيخ تو مريد امد

شد جنگ و نظر امد ، شد زهر و شکر امد

شد سنگ و گهر امد ، شد قفل و کليد امد

مولانا در جايي ديگر ، روزه را براي لاغر کردن گاو فربه حرص ، ابزاري موثر

مي‏داند و تأکيد مي‏کند که اگر گاو حرص را با روزه لاغر کني ، هلال ماه و عيد را

با فرخندگي رؤيت مي‏کني :

دو ماه پهلوي همديگرند بر در عيد

مه مصور يا رومه منور عيد

چو هر دو سر به هم اورده‏اند در اسرار

هزار وسوسه افکنده‏اند در سر عيد

تو گاو فربه حرصت را به روزه قربان کن

که تا بري به تبرک هلال لاغر عيد

شاعران ديگر نيز هرکدام به فراخور ، هلال عيد را مضمون شعر خود قرار داده‏اند

و اغلب به منظور فرارسيدن عيد روزه خوشحال هستند ، منوچهري دامغاني مي‏گويد :

ماه رمضان رفت و مرا زرفتن او به

عيد رمضان امد المنه لله

انکس که بود امدني ، امده بهتر

و انکس که بود رفتني او رفته بده به

اما هلال عيد و يکسو شدن روزه از منظر خواجه بزرگ شيراز حکايت ديگري دارد

، حافظ چون ديگر موضوعات نگاه رندانه و ابهام اميزي به عيد رمضان دارد ،

دغدغه‏هاي اجتماعي و زهد رياکارانه ، در مواجهه با رمضان نيز او را رها نمي‏کند

و باده‏ نوشي را به روزه‏اي که توأم با نخوت و ريا باشد ، ترجيح مي‏دهد و خدا را

شاهدي بر ادعا معرفي مي‏کند :

روزه يکسو شد و عيد امد و دل‏ها برخواست

مي ز خمخانه به جوش امد و مي‏بايد خواست

توبه زهد فروشان گران جان بگذشت

وقت رندي و طرب کردن رندان پيداست

باده‏ نوشي که در او روي و ريايي نبود

بهتر از زهد فروشي که در او روي و رياست

ما نه رندان رياييم و حريفان نفاق

ان که او عالم سرّ است بدين حال گواست

حافظ درجاي ديگري شرط قبولي روزه را زيارت خاک ميکده عشق مي‏داند و نوعي

خلوص نيت و داشتن عشق راستين به افريدگار را شرط پذيرش روزه ، پس از هلال

عيد مي‏داند ، حافظ در اين غزل روزه را امري فراتر از نخوردن و نياشاميدن مي‏داند :

بيا که ترک فلک خوان روزه غارت کرد

هلال عيد به دور قدح اشارت کرد

ثواب روزه و حج قبول انکس بود

که خاک ميکده عشق را زيارت کرد

مقام اصلي ما گوشه خرابات است

خداش خير دهاد انکه اين عمارت کرد

نماز در خم ان ابروان مهرابي

کسي کند که به خون جگر طهارت کرد

عبيدزاکاني روزه رمضان را فرصت تازه‏اي براي کامجويي از زندگي مادي مي‏داند :

وقت ان است که دگر باره مي نوش کنيم

روزه و وتر و تراويح فراموش کنيم

پايکوبان ز در صومعه بيرون اييم

دست با شاهد سرمست در اغوش کنيم

و در جاي ديگر همين شاعر مي‏گويد :

گذشته روزه و سرما ، رسيد عيد و بهار

کجاست ساقي ما بگو بيا و باده بيار

صباح عيد بده ساغري که در رمضان

بسوختيم زتسبيح و زهد و استغفار

عبيد گاهي هلال عيد را فرصتي براي جبران مافات مي‏داند و از عيد رمضان به عيد

خجسته تعبير مي‏کند :

ساقي بيار باده و پرکن بياد عيد

در ده که هم به باده توان داد ، داد عيد

بنمود عيد چهرواند رو رسيد باز

خرم وصال دلبر و خوش بامداد عيد

عيد خجسته روي به نظرگان نمود

جام هلال باز به ميخوارگان نمود

هلال ماه عيد روزه براي بسياري از شاعران پارسي‏گوي ، علاوه بر پايان امدن ماه

رمضان و عيد مسلمانان ، مظهر زيبايي و دلربايي نيز بوده است ، از اين رو بسياري

از شاعران ، رؤيت هلال را به معشوق و يا زيبايي معشوق را به هلال ماه تشبيه

کرده‏اند ، زنده ياد شهريار مي‏گويد :

اينهم از اب و اينه خواهش ماه کردنست

چون تو نه در مقابلي عکس تو پيش رونهيم

لطف بهار عارفان در تو نگاه کردنست

نو گل نازنين من تا تو نگاه مي‌کني

قول و غزل نوشتنم بيم گناه کردنست

ماه عباد تست و من با لب روزه دار ازين

سيف فرقاني نيز رخ معشوق را مانند هلال ماه مي‏داند و از او مي‏خواهد تا چهره بنمايد

و عيدي را براي خلق به ارمغان بياورد :

هلال حسن به عيد رخ تو يافت کمال

که هم صورت جمال جهاني و هم جهان جمال

ز روي پرده برافکن که خلق را عيد است

هلال ابروي تو همچون غره شوال

محيط  لطف چو دريا مدام از موج است

ميان دايره روي تو ز نقطه خال

رودکي شاعر بينا دل نيز رفتن ماه رمضان و هلال ماه عيد را مجالي براي کامروايي مي‏داند :

اي بر همه ميزان جهان ‏يافته شاهي

مي خور که بدانديش چنان شد که توخواهي

مي خواه که بدخواه به کام دل تو گشت

وز بخت بد انديش تو اورد تباهي

شد روزه و تسبيح و تراويح به يک جاي

عيد امد و امد مي و معشوق و ملاهي

خواجوي کرماني نيز هلال ماه را نوبت عشرت‏طلبي مي‏داند و واعظ شهر را هم از

امدن عيد سرمست مي‏بيند :

بگو نوبت نوروز و ساز و عيد بساز

که رفت روزه و هنگام عيد بازامد

بگير جامه و جامم بده که واعظ شهر

قدح گرفت و زو عدو و عيد باز امد

خواجو گاهي ممدوح خود را نيز در زيبايي به هلال ماه تشبيه مي‏کند :

شاخ شمشاد است يا سرو سهي يا نارون

يا صنوبر يا بلاي خلق يا بلاي دوست

قامت خواجو است يا قوس قزح يا برج قوس

يا هلال عيد يا ابروي چون طغراي دوست

محتشم کاشاني، هلال ماه شوال را يکي از سه عيد مهم و نخستين عيد مسلمانان

مي‏داند و شکل هلالي و قوس دار ماه را به کليد بهشت تشبيه مي‏کند :

بر آصف سخي دل به ازل بود سه عيد

چون عيد او مبارک و فرخنده و سعيد

عيد نخست عيد مه روزه که امده

شکل هلال او در فردوس را کليد

اوحدي کرماني نيز تصوير هلال ماه نو را در زيبايي ، به خم ابروي ترکان تشبيه مي‏کند :

شب قدر است و روز عيد زلف و روي اين ترکان

نمي‏باشد دل ما را شکيب از روي اين ترکان

به چشم روزه‏داران از کنار بام هر شامي

هلال عيد را مي‏ماند خم ابروي اين ترکان

اوحدي در جاي ديگري روزه را فقط امساک و زبان بستن از اب و نان نمي‏داند ، وي

معتقد است درد هجران عاشق از معشوق در عيد رمضان سخت‏تر از روزه است :

سهل باشد روزه از ابي و ناني داشتن

روزه از روي چنان باشد عذابي داشتن

سوختم از روزه هجرانش ، اندر عيد وصل

هم به مي بايد حريفان را شرابي داشتن

خاقاني شرواني نيز از شاعراني است که هلال ماه را به روي محبوب تشبيه کرده ، ان

را مشبه به براي يار و محبوب گرفته است :

عيدي است فتنه‏زا ز هلال معنبرش

دل کان هلال ديد نشيند برابرش

آري چون فتنه عيد کند شيفته شود

ديوانه هوا ز هلال معنبرش

من شيفته چو بحر و مسلسل چو ابراز آنک

هم عيد و هم هلال بديدم براخترش

 

شاعران پارسي گوي نسبت به سپري شدن ايام روزه و رؤيت هلال عيد دغدغه و

دلبستگي بيشتري داشته‏اند ، رؤيت هلال شوال موضعي جذاب و مضمون ساز براي

شاعران بوده است ، برخي از شاعران ايراني از پايان يافتن ماه رمضان اظهار

نگراني کرده، برخي از ايشان نيز اظهار مسرت نموده‏اند و فرا رسيدن ماه شوال

را اغازي دوباره براي زندگي عادي خود دانسته‏اند ، سعدي شيرازي از جمله

شاعران بزرگي است که در قصيده‏اي ، وداع جانسوزي با اين ماه و ذکر و محفل

قرآن مي‏کند و از رفتن ماه رمضان نگران است :

برگ تحويل مي‏کند رمضان  بار توديع بر دل اخوان

بار ناديده سير ، زود برفت  دير نشست نازنين مهمان

غادر الحب حجة الاحباب  فارغ الخل ، عشرة الخلان

ماه فرخنده ، روي بر پيچيد  و عليک الاسلام يا رمضان

الوداع  اي زمان طاعت و خير  مجلس ذکر و محفل قران

مُهر فرمان ايزدي بر لب  نفس در بند و ديوان در زندان

تا دگر روزه با جهان ايد  بس بگردد به گونه گونه جهان

سعدي با آه و افسوس ماه رمضان را بدرقه مي‏کند ، اما شاعران ديگر، پايان امدن

ماه روزه را با شادماني توصيف مي‏کنند

+ نوشته شده در  پنجشنبه 26 اسفند1389ساعت 23:1  توسط علی گدا | 
امشب اين دل ياد مولا مي‏کند

ليلة‏القدر است و احيا مي‏کند

بشنويد اي گوش دلها بي‏صدا

نغمه فزت و رب الکعبه را


آه اي محراب ، گلگون مي‏شوي

در سحرگان دگرگون مي‏شوي

اي نماز صبح ، دل بيمار توست

با علي اين اخرين ديدار توست


به نماز بست قامت که نهد به عرش پا را

به خدا علي نبيند به نماز جز خدا را

چو بگفت نام الله و ادا نمود اکبر

بگرفت هيبت حق همه ملک ما سوا را

نبود ز سجده خوشتر به خدا قسم علي را

که خداي مي پسندد به سجود او دعا را

به نماز اخرينش چه گذشت من ندانم

که نداي دعوت امد شه ملک لافتي را

چه گذشت يا رب اندم به دل غمين زينب

چو بديد غرقه خون سر و روي مرتضي را


مرد غريبي که زمان استراحت

چادر نماز فاطمه زير سرش بود

نامش امير المومنين و بو العجايب

مرد غريب کوفه نام ديگرش بود

نيلي ترين تصوير هاي اسماني

هر شب ميان قاب چشمان ترش بود

ايا شبي ديگر نميشد برد او را

ايا همين امشب که پيش دخترش بود

از انتظار چشمهاي مهربانش

معلوم بود اينکه نماز اخرش بود

ديوار کعبه ريخت يا ديوار مسجد

شايد صداي استخوانهاي سرش بود


راز دل خود را به چاه هر شب مي گفت

تا وقت سحر هزار مطلب مي گفت

شد چاه پر از اه علي از بس که

تا صبح امان از دل زينب مي گفت


ان شب اندر بيت مولا غير درد و غم نبود

هيچ كس مظلوم ‏تر از او در اين عالم نبود

اشك بود و اه بود و سوز بود و شور بود

بود بيمار و طبيب ، اما كمي مرهم نبود

وقت گفتار وصايا بود و هنگام وداع

حال فرزند بزرگش ظاهراً درهم نبود

عمر او رفت و به رغم اخر عمر نبي

اخرين حرف علي را هيچ نامحرم نبود

غير عباس و حسين و زينبين و مجتبي

اشنا و محرمي در حلقه ماتم نبود

صحبت از دشت بلا بود و غريبي حسين

غير سقّاي حرم كس بر عطش ملزم نبود

كي توان گفتا كه در اين ‏محفل پر شور و شين

دختر يكدانه پيغمبر اكرم نبود

در ميان سطرهاي اخر درس علي

غير اكرام و سفارش بر بني ادم نبود

گفت كن با قاتلم اينك مدارا يا بُني

گرچه پيمان بست با ما عهد او محكم نبود

چون سوي ديدار زهرا بود نائل زين سبب

از علي خوشحال ‏تر ان‏ شب در اين عالم نبود


چند ساعت پيش بودي حيف حالا نيستي

ماهتاب زخمي ام ديگر تو پيدا نيستي

روز شد شام غمت از دست غم بيرون زدي

مثل من در غربت اين شام يلدا نيستي

خاک مرده بر نگاه کوچه ها پاشيده اند

زندگي مرگ است وقتي اي مسيحا نيستي

وقت شرعي اذان مغرب امد يک نفر

روزه اش را مي گشايد بي غذا با نيستي

کودک پژمرده اي ، دامان مردي را گرفت

رهگذر تو ناشناس هر شب ايا نيستي

بار ديگر يک نفر در خانه ات اتش گرفت

از نبودت سوخت زينب آخ بابا نيستي

مي روي و ميرسي تا حس گرم فاطمه

خوش به حالت اي پدر ديگر تو تنها نيستي


اسمان ، سرپناه مولا بود

و زمين ، كارگاه مولا بود

عاشقى ، پا به‌ پاي او مي‌رفت

چشم نرگس ، نگاه مولا بود

هرچه مي‌كرد ، دلبري مي‌كرد

مهربانى ، سپاه مولا بود

عدل و ازادگى ، كه گُم مي‌شد

چشم مردم ، به راه مولا بود

روز، هرچيز داشت ، از او داشت

و شبان ، شاهراه مولا بود

روز و شب را ، به كار وا مي‌داشت

اين ، سپيد و سياه مولا بود !

اب ، از الغدير ، بر مي‌داشت

مشربي كه گواه مولا بود

كوفه ، هرچند هم ، كه بد مي‌كرد

باز هم ، در پناه مولا بود !

پدر خاك بود و خاكي بود

بي‌گناهى ، گناهِ مولا بود !

هواي خواندن نهج‌البلاغه را دارم

نخفته‌ام ، به خدا ، من هنوز بيدارم

شب و ستاره و تشويش ، زير سر دارم

هزار راه نرفته ، در اين خراب‌اباد

هزار كار نكرده‌ست ، حاصل كارم !

نگاه نيلي من ، در هواي زهرا ماند

به زُهره گفته‌ام امشب ، كه بشكند تارم

يگانه ارزوي اين شب سياه من است

كه در هواي رهايى ، دو گانه بگزارم !

به خانه ، باغ شما ، پا نمي‌نهم ، اما

به پاي ان گُلِ گم‌ گشته ، كمتر از خارم

اگرچه بغض غريبم ، ولي نمي‌دانم

دليل چيست كه من ، ابرم و نمي‌بارم ؟ !

نجف ، نجف ، به ملاقات مرتضي رفتم

به نيتي كه بيايد علي به ديدارم

چنان به شهر غريبان ، غريبه‌ام كه مپرس

هزار ابر ، هواي گريستن دارم !

مرا از اين همه غوغا ، ببر به نخلستان

هواي خواندن نهج‌البلاغه را دارم

نگاه من ، به جز از معجزات تازه نداشت

كدام شعبده ، كرده‌ست اسير تكرارم ؟ !

+ نوشته شده در  پنجشنبه 26 اسفند1389ساعت 22:52  توسط علی گدا | 
ان صبح که وعده داده بود امده است

شمشير به فرق او فرود امده است

اي واي براي بستن زخم علي

از عرش زني چهره کبود امده است


پيچيد به كوفه اين خبر در رمضان

شد شام غم على سحر در رمضان

هنگام سجود شد دوتا فرق على

يعنى كه دو نيمه شد قمر در رمضان


اي خدا اي فاتح هر مشكلم

وي همه ارامش جان و دلم

بشنو از دل راز يك بي ابرو

ده مجال گفتگويم ، گفتگو

در شب احيا به تو رو كرده ‏ام

خويش را با توبه همسو كرده ‏ام

گرچه عمري با گنه بنشسته‏ ام

گرچه قلب صاحبم بشكسته ‏ام

صبر كن ، از كيفر من بر حذر

تا كنم در خويش تجديد نظر

بهر تو خود را مهيا مي ‏كنم

توبه را در خويش احيا مي‏ كنم

هر كه بايد رفت چون فرزند نوح

توبه بايد ، توبه از نوع نصوح

چون كه امشب با منيبين زيستم

راضي از عمر گذشته نيستم

بر تو عمري بد گماني داشتم

بهر شيطان اشنائي داشتم

چون بگيرم اينه در دست خويش

فاش بينم ، فاش ، روي پست خويش

گرچه دل بد كرده تكفيرش مكن

بنده ‏ات برگشته تحقيرش مكن

هركه بر حال خراب خود رسيد

پيش از مردن حساب خود رسيد

هر كه گيرد اينه در پيش رو

كرده‏ هاي خويش بيند مو به مو

خويش را بيند كه خود با خود چه كرد

تا بداند سخت بايد توبه كرد

بايد از بگذشته ‏ها عبرت گرفت

دست را بر زانوي همت گرفت

حال بايد وادي تحليف رفت

يا علي گفت و سوي تكليف رفت

سخت بايد نفس را بشكست و ماند

عهد و پيمان با شهيدان بست و ماند

هم چنان بار شهيدان مبين

مانده انبان يتيمان بر زمين

راه ما راه شهيدان خداست

كيست پرسد اي خدا مهدي كجاست

گرچه دل شرمنده است از روي تو

اي خدا با مهدي امد سوي تو

نيستم اينك از الطافت خدا

سينه ‏اي دارم شبستان خدا

يا حليم امشب كه من سرگشته‏ ام

يا علي گويان سويت بر گشته ام


ای یار ناگزیر که دل در هوای توست

جان نیز اگر قبول کنی هم برای توست

غوغای عارفان و تمنای عاشقان

حرص بهشت نیست که شوق لقای توست

گر ما مقصریم تو بسیار رحمتی

عذری که می‏رود به امید وفای توست


ازرده طعم دوري از يار را چشيده

روي سحر قدم زد با کسوت سپيده

روي زمين قدم زد از اسمان سخن گفت

از ابرها بپرسيد از گفته و شنيده

مي رفت سوي مسجد اما نه مثل هر شب

چون عاشقي که وقت وصل دلش رسيده

تکبير گفت و الحمد تا انتهاي سوره

بهر رکوع خم شد با قامتي خميده

برخواست از رکوع و ارام رفت سجده

اشک خداست اينکه روي زمين چکيده

تيغي فرود امد کعبه شکست و تسبيح

محراب ماند و تيغي کاين کعبه را دريده

او سجده کرد اما سر برنداشت ديگر

سجده به اين طويلي مسجد به خود نديده

کعبه شکست برداشت اما نه بهر ميلاد

نزديک شد زمان ديدار يک شهيده

 
رمضان بود و شب نوزدهم

ام كلثوم كنار پدرش

سفره گسترده به افطار على

شير و نان و نمك اورد برش

ميهمان ، مظهر عدل و تقوى

ميزبان ، دختر نيكو سيرش

على ان مرد مناجات و نماز

چونكه افتاد به انها نظرش

چشمه هاى غم او جوشان شد

ريخت زان منظره اشك از بصرش

گفت : در سفره من كى ديدى

دو خورش ، يا كه از ان بيشترين

نمك و شير، يكى را برگير

بنه از بهر پدر، ان دگرش

شير حق ، عاقبت از شير گذشت

كه بشد نان و نمك ، ماحضرش

حيدر از شوق شهادت ، بيدار

در نظر وعده پيغامبرش

كه شب نوزدهم ، از رمضان

رسد از باغ شهادت ، ثمرش

بى قرار و نگران بود على

چون مسافر كه به اخر سفرش

گاه از خانه برون مي امد

تا كى از راه رسد منتظرش

گه به صد شوق ، نظر ميفرمود

به سما و به نجوم و قمرش

گاه در جذبه معراج نماز

بيخود از خويش و جهان زير پرش

چه خبر داشت خدايا انشب

كه على در هيجان از خبرش

ام كلثوم غمين و نگران

كاين شب تار چه دارد سحرش ؟

گشت اماده رفتن حيدر

مضطرب دختر خونين جگرش

چون كه از خانه برون ميامد

چفت در، بند گشود از كمرش

كه مرو يا على از خانه برون

تا سحر بگذرد و اين خطرش

على ان روح مناجات و نماز

شرح قران سخن چون شكرش

گفت با خود كه كمر محكم كن

بهر مردن كه عيان شد اثرش

تا كه نزديك بشد صبح وصال

مسجد كوفه بشد باز درش

على ان بنده تسليم خدا

صاحب الامر قضا و قدرش

كعبه زادى كه خدا دعوت كرد

بار ديگر به سراى دگرش

چون كه جا در بر محراب گرفت

من چه گويم كه چه امد بسرش

كوفه لرزيد ز تكبير على

ناله برخاست ز سنگ و شجرش

فلك افشاند به سر، خاك عزا

چرخ ، واماند ز سير و گذرش

اه از ان دم كه على غرقه به خون

بود بر دوش شبير و شبرش

اه از ان دم كه حسانا زينب

چشمش افتاد به فرق پدرش


ليالي قدر هنگام بزم است و عطا ، و زمان عشق است و دعا

شب قدر، شب قداست نفس است و پاکي روح؛ شب ترنم عندلبان رباني، لحظه شکوه

و اوج ذکرهاي آسماني است ، شب قدر، شب اميد ، شب دعا ، گاه اشک‏هاي بي صدا

، زمانِ از خود رها شدن و لحظه اسمانيِ با خدا بودن است

شب قدر، فرصت شکوه‏اي است که به اجابت مي‏رسد

هرکه اندر عشق يابد زندگي

کفر باشد پيش او جز بندگي

هرکه او از عشق برخوردار شد

اين جهان در نزد او مردار شد

هرکه را در عشق چشمي باز شد

پايکوبان امد و جانباز شد


شب قدر فرا رسيد و عطر دل‏انگيز معنويت ، روح مشتاقان را اسماني‏تر کرد ، شب قدر

، شب تزکيه است ، هنگام زلال شدن و تطهير درون است و زمان رهايي از قيودات

 شيطاني و دلبستگي‏هاي حيواني ، شب قدر، گاه لذت از بارشِ ابرهاي بهاري چشم

است ، شب قدر بهار است ، بهار عبادت و نيايش ، و همين درمان دردهاي بي‏درمان

است

در شب‏هاي قدر، بهانه‏هاي زمزمه مهياست

شب قدر، شبي است که بايد در عاشقي ثابت قدم بود ، در طلب کوشيد و بيدار ماند و

ديدار جست و به نيايش پرداخت ، شب قدر، شبي است که بايد به نيازمندان رسيد و

دانايي طلبيد ، شب قدر، شبي است که بايد عاشقانه ناليد

امشب چه شبي است ، شب خوبي‏ها ، نيکي‏ها ، زيبايي‏ها ، شب بيداري ، شب راز

و نياز ، امشب چشم‏هايم را برهم  نمي‏نهم و با تنها معبودم سخن مي‏گويم ، تنها با او

واگويه مي‏کنم دردهاي دلم را ! او را مي‏خوانم و از درگاهش اجابت

نمازهايم را مي‏طلبم ، امشب چه شبي است ، ملايک دسته دسته به يمن و بزرگي

اين شب بر زمين مي‏ايند تا چشمان خسته و خيس شب زنده‏داران را با گلاب بهشتي

بشويند ، انان مي‏ايند تا غبار خطا و گناه را با عطر فردوس از دل‏ها بزدايند ، امشب

چه شبي است ، شب گردش فرشتگان گرداگرد حجت الهي ، شب بخشودن ، شب

تقدير و چه زيباست امشب !

امشب ، شب گريه است ، شب اشک است ، اشک ، شبنم وار فرو مي‏ريزد تا آبروي

از دست رفته را باز گرداند ، خدا امشب مهربان‏تر از هميشه است ، او به اين

اشک‏هاي ناچيز توجه مي‏کند و به انها پاداش مي‏دهد ، اين اشک و قطره‏هاي  ناچيز

اتشي را که قرار بود سوزاننده تنم باشد ، خاموش مي‏کنند ، امشب شب گريه است ،

شب ناله و فغان ، شب آه و افسوس ، مي‏گريم ، چرا که دستم تهي و خالي است و

کوله بارم از گناهان انباشته است و به جز قطرات اندک اشک ، چيزي ندارم ، پس

اي چشمان من ! در اين شب مهربان بگرييد و بناليد و مرا از اتش دوزخ رها کنيد

چراغ‏ها خاموش است ، در تاريکي صداي گريه و ناله از هر سو برمي خيزد ، انگار

اينها همان انسان‏هايي نيستند که ساعتي پيش در کوچه و خيابان راه مي‏رفتند ، گاهي بر

هم اخم مي‏کردند و از يکديگر دلگير مي‏شدند ، پيش خود هزار جور حساب و کتاب

داشتند ، انگار اينها از يک سياره ديگر امده‏اند ، از سياره عشق و دوستي ، از سياره

دلهاي نرم و اماده ، از سياره‏اي که در ان کسي به فکر مزه خورشتي که با نان فردا

شب خواهد خورد نيست ، انجا ديگر کسي به فکر بزرگي و کوچگي خانه ، زيبايي

و زرق و برق اتومبيل و لباس ، تفاخر و رفاه و دنيا طلبي نيست ، اينها از کجا امده‏اند

که اين‏طور ضجه مي‏زنند ، اين‏گونه از خود بيخود مي‏شوند ، شانه به شانه هم مي‏نشينند

و تکان‏هاي شانه يکديگر را حس مي‏کنند ، اينها از کجا امده‏اند ...

الهي ! امشب دانه مهرت را در دلم با اشك ندامت ابياري ميكنم ، ‌تا در زمستان معصيتم ،

‌بهاري از ندبه را بباراني ، ‌جويباري كه از اغاز ماه صيام ، ‌در جانم به سمت تو جاري

گشته ، ‌اكنون در استانه رسيدن به درياي شبهاي قدر توست ، امده ام تا به همان شيوه

كه علي را رستگار كردي ، ‌پرنده كرده راه مرا نيز به سمت قبله رستگاري رهنمون

شوي تا دل به درياي تو بسپارم و غرقه رحمتت گردم

بگو بشكفد شكوفه هاي ياسمين جانمان ، بگو جاري شود زلال معنويت در رگ روحمان ،

امشب ، ‌شب خواب و رويا نيست ، ‌امشب ، ‌شب بيداري است ، شب  سبوح قدوس ،

‌شب رَبُّ الملائكة و الروح شب تضرع ...‌ امشب ميخواهم مرواريد غلتان اشكم را به

تلافيِ همه روزهاي خشك دلي ‌ببارانم ...

يا رب ز گناه خويش شرمنده منم

بر هر چه عقوبت است زيبنده منم

غفار تويي ، غني تويي ، شاه تويي

بدکار منم ، گدا منم ، بنده منم

 

خدا اشک بندگانش را دوست مي‏دارد ، زيرا گوهر اشک ، ارزشي گرانبها دارد ، شب

 قدر شب گريه و انابه و توبه است ، در اين شب ، بندگان زميني ، با دانه‏هاي اشک

خويش راه اسمان مي‏پيمايند ، شکوائيه هجران مي‏سرايند و از کوه گناهي که بر پشتمان

سنگيني مي‏کند فرياد اندوه سر مي‏دهند و در اوج عروج معنا به اغوش محبت خدا

درمي‏ايند  اشک ، اغاز زيباترين فصل ارتباط انسان با خداست ...

 

دلم تنگ است و دلتنگ اند دلتنگان و دل ريشان

شب قدر است ، لبخندي بزن ، مولاي درويشان !

اگر همسو نمي‌گردند با فريادهاي تو

نمي‌گريند دل ريشان ، نمي‌چرخند درويشان

هنوز ان سوي دنيا قدر خوبي را نمي‌فهمند

فراوان‌اند بدخواهان و بسيارند بد کيشان

رها از خود شدم ان قدر اين شب‌ها که پنداري

نه با بيگانگانم نسبتي باشد نه با خويشان

به مرگ زندگي ! ... من مرگ را هم زندگي کردم

جدا از زندگاني کردن اين مرگ‌ انديشان

شب قدر است لبخندي بزن تا عيد فطر من

تبسم عيدي من باد ، بادا عيدي ايشان

+ نوشته شده در  پنجشنبه 26 اسفند1389ساعت 22:46  توسط علی گدا | 
نام تو چيست ؟ گفت : به نام خدا کريم

از ابتداي واقعه تا انتها ، کريم

مهمان شعرهاي تو امشب منم ، چه خوب

لب هاي خسته ! جمله بسازيد با کريم

بد نيست سفره با کلمات تو پر شود

مهمان تويي ، ولي من و اين دست چاکريم !

لب مي زني به نور دعا ، اين صداي توست :

عرفني يا الهي بمعناک ، يا کريم !

نجوا کنان به چشم جهان پا گذاشتي

خورشيد و ماه پيش تو مثل دو ياکريم

من نيز بر در تو گدايم ، خدا وکيل

امروز با تو هستم و فردا خدا کريم

ما عاشقان نور کلامِ تو پيش تو

يا کور بي ملاحظه هستيم ، يا کريم


ماه ميهماني خدا به نيمه رسيده است ، ماهي كه فرشتگان ، دسته دسته بين زمين و اسمان

در رفت و امدند و هاله‌هاي نور اهل ايمان را بالا مي‌برند و هوا عطراگين بال انهاست

ناگهان ، صداي هلهله‌اي به گوش مي‌رسد ، صداي تسبيح ، صداي شور و نشاط عرشيان

، نوري متولد مي‌شود كه از عرش تا فرش ر مي‌گسترد و جلوه حضور اين نور اسماني

، در خاندان وحي رخ مي‌نمايد ...

میلاد ...


در زمزمه‌ام ذکر دل اراي شماست

دل عاشق و ديوانه‌ي سيماي شماست

امشب همه جا حريم عشق حسن است

در سفره‌ي افطار دلم جاي شماست

 

از زلف و خط و قد و خدّ پيوسته دارد ماه من

مُشكي به عنبر برده سر ، سروي مرتب با سمن

از غيرت رخسار او وز حسرت گفتار او

پيچيده مه ، رخ در كَلَف درمانده در قعر عدن

لعل لب و ريحان خط  دُرج و دُرش مي‌پرورد

در غنچه گل ، در نافه بو ، در ني شكر ، گل در چمن

در شهر و در بازار و كو از جلوه و از گفت ‌و گو

يعقوب دارد كو به كو صد يوسف گل پيرهن

تير خدنگ غمزه‌اش ناز و نياز عشوه‌اش

گيرد درون سينه جا ، آرد برون جان از بدن

تا ديدم ان ميم دهان ، چون دال قدّم شد كمان

حيرانم از تنگي ان ، در ان چه سان گنجد سخن ؟

نوش لبش ، مهر رُخش ، عِقد دُرش پيدا كند

شهد از قصب ، مه بر فلك ، گل در چمن ، دُر در يمن

از قوّت رفتار او ، از لذت گفتار او

بالد به خود سر و سهي ، ارام گيرد جان به تن

عاشق به وصف روي او ، هر دم دُر فشاني كند

آري ز شوق گل شود ، بلبل غزل‌خوان در چمن

از عارض چون مشتري ، دل را ربوده ان پري

چشمش پس از غارتگري ، افكنده در چاه ذُقن

اي نطق شو گوهر فشان ، اي خامه شو عنبر نشان

كن روي اميد از كسان ، در نعت شاه دين حسن

شاهي كه جبريل امين ، بر در گهش سايد جبين

ذاتش بود قطب زمين ، نامش بود فخر زمن

شاه سرير اصطفا ، مهر سپهر ارتضا

طوباي باغ لافتي ، برهان شك و ريب و ظن

از عرش امد بر زمين ، شام و سحر روح‌الامين

تا مهد جنباند ببين ، قدر و كمالش در زمن

از ضريت تيغ و سنان ، در دفع خصم بد گمان

از قالب شير ژيان ، بر كنده سر ، افکنده تن

سبط رسول ، مجتبي ، نور دو چشم مرتضي

گل دسته خيرالنسا ، فخر زمين ، شاه زمن

شاهي كه از نصّ جلي ، قدرش نمي‌ماند خفي

در جنتش جاري بود ، نهر مصفّا از لبن

بهر چراغ روضه‌اش ، وز بهر شمع قبّه‌اش

نور هدي امد ضيا ، صحن فلك باشد لگن

از هيبتش ، از شوكتش ، از حشمتش ، از صولتش

معيار ديوان قضا ، سازد چو قدرش ممتحن

مستوفي جودش اگر ، در بيع كالاي جهان

از مرزبان كن فكان ، خواهد عطا بهر ثمن

صراف گنجور قضا ، سازد حواله كاورد

خورشيد زر ، معدن گهر ، نيسان دُرَر ، مرجان عدن

قوّت فزاي گلستان ، راحت رسان انس و جان

خجلت فزاي بحر و كان ، رونق ده سَلوي و من

از شرم مهر روي او ، از گيسوي دلجوي او

شد در كلف مه بر فلك ، در نافه شد مشك خُتن

ذات همايون فال او ، نام طرب افزاي او

شد دافع رنج و الم ، شد قالع درد و مِحن

از سوزن رنج و عنا ، از تار و از پود بلا

دوزد قضا بر قامت بد خواه او هر دم كفن

شد گوشوار عرش دين ، از ذات اين دُرّ ثمين

بر خاتم دولت نگين ، نامش بود بي‌شك و ظن

ذاتش بود از جدّ و اب ، مر آفرينش را سبب

بر صفحه هستي بود ، اينشان نشان از ما و من

نخل امل را «لامعا» از حبّ‌ آل امد ثمر

روز جزا نقد عمل ، در حُبّشان شد مرتهن

حبّ نبي و عترتش ، در جان و دل دارد مَقَر

حاشا گر ان جا بگذرد ، گفته نبي حب‌الوطن

 طوبای باغ لافتی ...

امشب اي دل شب مستانگي جان و تن است

قفل افطار دلم دست امام حسن است

امر کرده است که افطار کنم با لعلش

رطب سفره‌ي من خنده‌ي شيرين دهن است

همه بتهاي فرا روي خودم مي‌شکنم

چون نگارم نوه‌ي ارشد ان بت شکن است

امشب ارامش من ذکر حسن باشد و بس

ايها الناس بدانيد حسن عشقِ من است

اين چه طفليست که ثاني رسول الله است

رخ او ماه و دو چشمش گل و باغ و چمن است

نقره بار است لبش ، روز تنش ، شب مويش

بوي عطرش سبب طعنه‌ي مشک ختن است

فطرس از حسرت ديدار رخش مي‌سوزد

زير لب زمزمه‌اش مدح چنين ياسمن است

 کریم ...

صداي شر شر باران شعر مي ايد

کسي دوباره به ايوان شعر مي ايد

غزل ، قصيده ، نميدانم ، اين که در راه است

چقدر ساده به ديوان شعر مي ايد

زبان روزه پياده نزول فرموده

خبر دهيد که مهمان شعر مي ايد

هميشه در وسط قحطي از دل دريا

به ياريم به بيابان شعر مي ايد

غزل به وزن دو ابروي او اگر گويم

دو وزن تازه به اوزان شعر مي ايد

کميت لنگ غزل مي شود چو شعر کميت

اگر نظر بنمايد کريم اهل البيت

+ نوشته شده در  پنجشنبه 26 اسفند1389ساعت 22:38  توسط علی گدا | 
اى همسر باوفاى احمد

اى همنفس دعاى احمد

اى جان به ره حبيب داده

اى عاشق و مبتلاى احمد

اى زينت خانه پيمبر

ممنون ز تو شد خداى احمد

از جان و مقام و مال رستى

مردانه شدى فداى احمد

اسلام ز تو گرفته رونق

از توست رسا ، صداى احمد

سيلى نه ! ولى تو سنگ خوردى

اى سينه سپر براى احمد

سر منشا كوثرى خديجه

ليلاى پيمبرى خديجه

اى فاطمه را تو پروريده

اى رنج و بلا بجان خريده

سادات ز تو مقام دارند

صديقه ، زكيه و رشيده

مكه ز تو افتخار دارد

بر خويش قدوم تو بديده

كعبه به طواف توست محتاج

با خون دلت شدى شهيده

مرغ دل شيعه پر شكسته

بر خاك غريب تو پريده

حتى كفنى دگر ندارى

جانم بفداى تو حميده

با اشك نبى ، رخ تو را شست

اول كفن بهشتى از توست

اى بانوى ذوالكرم خديجه

اى مادر اهل غم خديجه

دلداده تو حبيب حق بود

صاحب نفس حرم خديجه

بر سفره تو نشسته حيدر

پيش همه محترم خديجه

زود است براى دختر تو

غربت بخورد رقم خديجه

اى كاش ميان كوچه بودى

با فاطمه همقدم خديجه

از ضربت قنفذ ستمگر

دستش بشود قلم خديجه

ايد ز تو و به نام زهرا

مهدى پىِ انتقام زهرا

 

سالروز وفات مهربان يار و ياور رسول خدا و نيكو مادر مؤمنان

حضرت خديجه كبري عليها السلام تسليت باد

 بانوی اسلام ...

چشم‏ها گريان ، سينه‏ها داغدار و ديده‏ها نظاره‏گر لحظه‏اي بود که رسول خدا حامي و

پشتيبان خود را از دست داد ، ياوري که حضور او در کنار رسول خدا مايه ارامش

خاطر ايشان بود و در همه حال ، با رفتارو گفتار خود ، خستگيِ ازار ابوجهل‏ها و

ابولهب‏ها را ز تن پيامبر مي‏زدود در چنين روزي روح بلند حضرت خديجه عليهاالسلام

از زمين خاکي پر کشيد تا در اوج افلاک و درسايه رحمت خداوندي ارام گيرد ، روح

ملکوتي‏اش همواره قرين رحمت حق تعالي باد

خديجه از کتب اسماني اگاهي داشت و علاوه بر کثرت اموال و املاک ، او را ملکه

 بطحاء مي‏گفتند از نظر عقل و زيرکي نيز برتري فوق العاده‏اي داشت و مهمتر اينکه

حتي قبل از اسلام وي را طاهره‏ ، مبارکه‏ و سيده زنان‏ مي‏خواندند

جالب اين است او از کساني بود که انتظار ظهور پيامبر اکرم  مي‏کشيد و هميشه از

ورقه‏بن نوفل و ديگر علما جوياي نشانه‏هاي‏ نبوت مي‏شد ، اشعار فصيح و پر معناي

وي در شان پيامبر اکرم  از علم و ادب و کمال و محبت او به ان بزرگوار حکايت مي‏کند

نمونه‏اي از اشعار خديجه در باره پيامبراکرم  چنين است :

فلوانني امسيت في کل نعمه و دامت لي الدنيا و تملک الاکاسره

فما سويت عندي جناح بعوضه اذا لم يکن عيني لعينک ناظره

اگر تمام نعمتهاي دنيا از ان من باشد و ملک و مملکت کسراها وپادشاهان را داشته باشم

، در نظرم هيچ ارزش ندارد زماني که چشمم به چشم تو نيافتند

ملکه بطحاء...

عاشق شده بود ، اما عاقلانه ! عاقلانه صدايت مي‏کرد ، اما عاشقانه ! اصلا  بانو ، تلفيق

صريحي از عشق و عقل بود ، داري ان روزها را مرور مي‏کني که به بهانه تجارت ،تو

را به ياري خواست ، حال انکه کشيش خوب مي‏دانست ، خديجه راز تو را فهميده و مژده

رسالتت را از انجيل دريافته است ، خوب مي‏دانست بانوي مومن ، عاشق تو شده است !

همه جا کنارت بود يادش به خير! همه جا کنارت بود و همه جا همراهي‏ات مي‏کرد ،

همسر و هم سِرّ تو در همه جا بود ، زنان قريش تنهايش گذاشتند و سرزنشش کردند ،

تنها به خاطر همراهي با تو ، سال‏هاي سخت شعب را با بردباري و شکوه  سپري کرد 

وجودش ارامش‏بخش مسلمانان بود و دلگرم کننده همگان... چگونه مي‏توان جاي

خالي‏اش را تاب اورد ؟ !

چه زيباست که نام تو در تاريخ اسلام ، تفسير اولين زني است که اسلام اورد و محمد

را در سراشيبي دلهره‏هاي رسالت ، باور کرد

پاداش تو همين بس که وقتي نان و خرماي همسر را تا غار حرا مي‏بردي  جبرئيل از

تماشاي منظره عاشقانه تو، چنين پيام اورد که : يا محمد ! بر خديجه از جانب

پروردگارش سلام برسان و او را به خانه‏اي از زبرجد در بهشت بشارت ده تو را

چه بخوانم که تعبير تو از زبان بزرگان خوش‏تر است ، انجا که از قول ابن اسحاق

در يک کلام تو را وزير صداقت  براي اسلام مي‏نامند

کوچه‏هاي شهر را غمي سنگين فرا گرفته است فضاي مکه گويي اکنده از اندوه است !

 کعبه نيز چند روزي است بر فرشته‏اي لبخند نمي‏زند و مگر مي‏توان چهره نوراني

رسول‏خدا را گرفته و اندوهناک ديد و بي‏تفاوت بود ؟ !

وقتي شب پيش ، يکي از اصحاب در کنار زمزم ، اهسته در گوش ديگري گفت :

خديجه همسر رسول‏خدا سخت بيمار است ، زمزم گويي ديگر نمي‏جوشيد ، اشک

مي‏افشاند ! حتي سنگريزه‏هاي حرم نيز دريافته‏اند دل رسول‏خدا از چه لبريز غم است

اين رسول‏ خداست که از خانه بيرون مي‏ايد ؟ چقدر شکسته شده ! آه ، اين قطرات

اشک است که از چشمان اسماني‏اش مي‏ريزد ، چه شده ؟ خداي من ، چه بر زبان

زمزمه مي‏کند ...انّا لِلّهِ وَ اِنّا اِلَيْهِ راجِعُونَ

هجرت...

چراغ خانه من ، اين ‏چنين ناتوان سوسو نزن !

با چشماني خسته و قامتي که در تمام تند بادها شانه به شانه‏ام مي‏ايستادي ، اکنون رنگ

پريده و رنجور نفس مي‏کشي

نگاه‏هايت به رنگ وداعند ، گويي در هر پلک زدني ، از من دورتر مي‏شوي !

اين بستر ناخوشي را رها کن ! برخيز و ديگر بار، محرم دردهاي دل من باش تا ان

هنگام که از مصائب رسالت اسماني خويش ، کمر خم مي‏کنم ، مثل گذشته‏هاي صبورت ،

دست‏هاي خسته‏ام را در دست بگيري و دلارام اندوه‏هاي من باشي

بانوي مهربان من ! محمد بي‏تو ، دنياي خاکي را چگونه تاب بياورد ؟ !

ابر، خون گريه مي‏کند و باد شروه مي‏خواند ، ماه سرگردان ، کوچه پس کوچه‏هاي

اسمان را مي‏دود و شيون مي‏کند

روح اسمان گُر گرفته و شهر، در سکوتي ملال‏انگيز ، فرو رفته است ، محمد بغض

تاريک ضريح چشم‏هايش را مي‏شکند و ارام ارام مي‏بارد ، بغض کال خود را لقمه

لقمه فرو مي‏خورد و ارام‏تر گريه مي‏کند ، اما هنوز هجرت خورشيد ، در باورش

نمي‏گنجد ، از چهره‏اش ناباوري مي‏بارد ، اتشي در دلش ، شعله‏ور شده است ، بلند

مي‏شود و سرش را به سمت اسمان مي‏چرخاند و مي‏گويد :  خدايا ! خديجه مهمان

توست ، او را به تو سپردم ...

+ نوشته شده در  پنجشنبه 26 اسفند1389ساعت 22:17  توسط علی گدا | 
در اخر شعبان بخورم چندان می ...

کاندر رمضان مست بيفتم تا عيد

من ، روزه ‌دار عاشقي ام

با ياد خدای قدر ...

صدای قدم‌های ماه خوبی‌ها ، دلِ خاکی‌ام را اگاه ساخته است که لحظه‌ی وداع نزديک

است لحظه‌ی وداع با ماه مهدی ، با شعبان ، و من در اخرين ثانيه اين ماه به مناجات

شعبانيه نشسته‌ام

ای خدای عاشقی‌ام ، من در اغوش مهر دلدادگی‌ و باران روزه ‌داری‌ام ...

 
صبح دلدادگی‌ام را با اهنگ دل نواز اللهم اِنی اَسئَلک ... مأمن من تو هستی ای خدای

ديدگانم و من ، زير چتر پروردگاريت ، از باران غم ، که در اين زندان ، بر سر و

رويم می‌بارد ايمن شوم ، من روزه ‌دار عاشقی‌ام ، تشنه ی ديدار توأم  ، نگاهم کن تا

سيراب شوم ، نگاهم  را پذيرا باش که هر چه سفير تو ، قرآن را می‌نگرم سير نمي‌شوم


عطر اش نذری همسايه و صداي ربنای استاد ، تمنای دلم را اشکارتر ساخته است تا

من عاشقانه‌تر به ختم شميم عاشقی ام بپردازم و آل عمران دلم را در عدد سی فرياد

کنم ای خدای اسمانی دلِ خاکي‌ام

منی که دَم عاشقی‌ات ، گِل وجودم را بيدار ساخت ، با نسيم نوازشت دوباره بيدارم ساز ،

ای کسی که علی کل شی قَديری

بار الها ، ببخشا که منِ خاکی ، الوده‌ی دنيا گشته‌ام


ای خدای شهر رمضان که فرشتگان بارگاهت در اين قدر اسماني ، زمين را به قدر

اورده‌اند تا قدر دلتنگی ام را به مهدی ات بگويند و مهدی بداند که من ، منِ منتظر،

از انتظار خسته نمي شوم تا بيايد ...

منِ بارانی با امدنش عافيت می‌يابم ، بگو بيايد ، قران در حضور ستارگان اسمانی

می‌درخشد و من ، دلم برای حضور مهدی مي‌تپد

و کسی انتظارم را درک نمی‌کند ، هزار ماه کم است بگو هزار سال تا درد انتظار

مرا به سويت اورند ؟

من منتظرم ! بگو بيايد

تا وقتی تو بيايی همه شب ، شب ِ قدر من است و من تا صبح می گريم ، تا صبح ناله

میکنم ، تا صبح می خوانم سرود  زندگی بخش را :

روزه‌ دار، سالگرد عاشقيت ، سالگرد روزه ‌داريت مبارک باد !!!


روزه دارم من و افطارم از ان لعل لب است

آری افطار رطب در رمضان مستحب است

روز ماه رمضان زلف ميفشان که فقيه

بخورد روزه ی خود را به خيالی که شب است

زير لب وقت نوشتن همه کس نقطه نهد

ای عجب نقطه ی خال تو به بالای لب است

****
سلام بر ماه رمضان و رمضانيان

و تقديم به جرعه نوشان سبوی رمضان


امشب دری به خلوت ميخانه بازکن

بيدل به سوی قبله مستی نماز کن

بنشين شبی به ميکده با بيدلان مست

از زاهدان رنگ و ريا احتراز کن

بوی خمار می شنوم از نياز تو

خود را به بوی می  زجهان بی نياز کن

فصل تلاوت صحف مستی است و عشق

يک سوره می بخوان و سپس در فراز کن

مستی طلب به ليله قدری که امشب است

بنشين به کوی ميکده راز ونياز کن

لب بسته ای به روزه اگر اين زمان بيا

يک جرعه می بنوش و به می روزه باز کن

گر همچو عارفان تو خمار ولايتی

دستی به سوی ساقی کوثر دراز کن

خواهی اگربه کوی اجابت شوی مقيم

امشب دری به خلوت ميخانه بازکن

+ نوشته شده در  پنجشنبه 26 اسفند1389ساعت 22:11  توسط علی گدا | 
مناجات شعبانيه ، زمزمه مناجات است و شور دعا و سوز تضرع و روزنه اميد

گفتگو با خدايى است كه راز درون و نياز انسان و فرجام امور را مى‏داند و پيش از ان

كه لب به سخن گشاييم دفتر دلمان و كتاب نفسمان را مى‏خواند و قلم تقديرش به همه چيز

و همه كس جارى است و سود و زيان‏ها و افزايش و كاستى‏ها به دست اوست

مناجات ...

خدايا ! اگر محرومم سازى ، كيست كه روزيم دهد ؟ و اگر خوارم كنى كيست كه ياريم

كند ؟ از خشم تو به خودت پناه مى‏برم ، اگر من شايسته رحمتت نيستم ، تو سزاوار جود

و بخششى در مناجات شعبانيه ، نيايشگر صاحبدل ، خود را در برابر خدايى مى‏بيند ،

بخشنده و رحمت گستر، رئوف و خطاپوش ، رحيم و پوزش‏پذير، كه نه مى‏تواند دل از

عطاى او بركند و نه از عفو او بر خطاها نوميد شود ، زبان عذرخواهى او از خدا بلند

است و دامن حسناتش كوتاه

زبان مناجات شعبانيه ، زبان عشق و شيدايى است :

خدايا ! اگر مى‏خواستى خوارم كنى هدايتم نمى‏كردى ، اگر مى‏خواستى رسوايم كنى از

عقوبت دنيا معافم نمى‏كردى ...

خدايا ! اگر مرا به جرمم بگيرى دست به دامان عفوت مى‏زنم

اگر مرا به گناهانم مواخذه كنى تو را به بخشايشت باز خواست مى‏كنم

اگر در دوزخم افكنى به دوزخيان اعلام خواهم كرد كه دوستت دارم ...

هر چند در كنار طاعتت عملم كوچك است ، اما اميدم بسى بزرگ است ، پس چگونه

مى‏توانم از استانت تهى‏دست و محروم برگردم ... ؟

اوج فرازهاى بلند اين دعا انجاست كه امام از خدايش كمال انقطاع مى‏طلبد ، از همه

بريدن و به او پيوستن ، جز فروغ او را نديدن ، چشم دل به نور كبريايى روشن ساختن ،

حجاب‏هاى نور را گسستن و به معدن عظمت رسيدن و جان را معلق درگاه ربوبى

ساختن و به درگاه عزت و قدس او اويختن و در خلوت خدا ، همدم او شدن و مدهوش

جلال الهى گشتن ...

مناجات شعبانيه شكوه از جدايى‏ها و دور افتادن‏ها و غفلت‏ها و به خواب رفتن‏هاست و

انسان ، ترديدى ميان دوزخ و بهشت ، تا كدامين را برگزيند ؟ كيفر الهى ، دوزخ را در

چشم انداز قرار مى‏دهد و پاداش خدا ، به بهشت فرا مى‏خواند

 ...

تا يار، كرا خواهد و ميلش به كه باشد !

و پايان دعا ، خواسته‏اى چنين است :

خدايا ! مرا به فروغ نشاط انگيز عزت خويش بپيوند ، تا تنها شناساى تو باشم و از غير

تو روى برتابم و تنها از تو ترسم و بيم تو داشته باشم

اين است كه همه امامان ، بى‏استثنا زبانى مترنم و دلى مشعوف به اين دعا داشته‏اند و

مناجات شعبانيه با اين حقايق ناب عرفانى و لحن و زبانى شيدايانه ، سرود شوريدگى

ان پيشوايان بوده است

+ نوشته شده در  پنجشنبه 26 اسفند1389ساعت 21:57  توسط علی گدا | 
بيا مهدي که با تو اسمانيم

تو دريايي وما رود روانيم

اگر يک روز هم ابري ببارد

تو خورشيد وما رنگين کمانيم

 ميلاد يگانه منجي عالم بشريت بر شيعيان وعدالت خواهان مبارک باد

 مهدی 1 ...

سلام و درود بر مهدي (عج) ان کس که خداي بزرگ ظهورش را به تمامي امت ها وعده داد

سلام درود بر مهدي زهرا خورشيد رخشان حسن الهي و روشن ترين مهتاب قران

سلام و درود بر مهدي (عج) نظاره گر شجره طوبي وسدره المنتهي

سلام و درود بر مهدي موعود پرچم بر افراشته عدل الهي

سلام و درود بر مهدي (عج) ساحل سعادت وسلامت وناخداي کشتي حق وعدالت

در تاک مگر شراب پنهان نشده ؟

در غنچه مگر گلاب پنهان نشده ؟

اى بى خبران که منکر صبح شديد

در شب مگر افتاب پنهان نشده ؟

يک عمر تو زخمهاى مار ا بستى

هر روز کشيدى به سر ما دستى

شعبان که به نيمه مى رسد اقا جان

ما تازه به يادمان مى ايد هستى

هم چاه سر راه تو بايد بکنيم

هم اينکه از انتظار تو دم بزنيم

اين نامه ى چندم است که مى خوانى ؟

داريم رکورد کوفه را مى شکنيم

هرچند که خسته ايم از اين حال نيا

شرمنده اگر ندارد اشکال نيا

ما خط تمام نامه هامان کوفي است

اقاى گلم زبان من لال نيا

اى اصل اميد  بيم ها را درياب

باباى همه  يتيم ها را درياب

هر چند خدا خودش کريم است اقا

لطفى کن و يا کريم ها را درياب

نه شرم و حيا نه عار داريم از تو

اما گله بى شمار داريم از تو

ما منتظر تو نيستيم اقا جان

تنها همه انتظار داريم از تو

هرچند که بيمار تو هستيم همه

ديوانه ى ديدار تو هستيم همه

بين خودمان بماند اقا عمرى

انگار طلبکار تو هستيم همه

بر سينه اگر زديم سنگت اقا

هستيم اگر گوش به زنگت اقا

با اين همه نيرنگ و ريا مى ترسيم

يک روز بياييم به جنگت اقا

از شنبه درون خود تلنبار شديم

تا اخر پنجشنبه تکرار شديم

خير سرمان منتظر ديداريم

جمعه شد و لنگ ظهر بيدار شديم

از مزرعه ى کوچک بعضى ها

برچيده شود مترسک بعضى ها

اقا خودمانيم چه کيفى دارد

وقتى بزنى به برجک بعضى ها

گفتند که تک سوارمان در راه است

از اول صبح چشممان بر راه است

از يازدهم دوازده قرن گذشت

تا ساعت تو چقدر ديگر راه است ؟

انگار نمى رسد به دريا جاده

در خويش زده هميشه درجا جاده

اقا نکند دير شود امدنت

من روى تو شرط بسته ام با جاده

ابرى است هوا و بوى بارانى نيست

اين عصر گرفته را که پايانى نيست

داريم همه فال تو را مى گيريم

عکس تو درون هيچ فنجانى نيست

تا کى همه جا بدون تو غم بخوريم

پس کى تو مى‌ايى اب زمزم بخوريم ؟

اين جمعه خدا کند بيايى اقا

يک نان و پنير ساده باهم بخوريم

هرکس که هواى دوست در سر دارد

شمشير نه قلب خويش را بردارد

در سنت شيعه نيست حتى به نماز

که دست به روى دست خود بگذارد

 مهدی 2 ...

همه در جست ‌وجوي كوي تواند بي‌ انكه خوب تو را شناخته باشند ، همه در هواي

روي بهارند بي انكه از غصه زمستان به تنگ امده باشند همه در غربت شب خوابيده‌اند ،

بي انكه از صداي خروس سحري سراغ بگيرند ، پهناي شهر را وجب به وجب ، گام به

گام ، كاويده‌ام از نردبان‌هاي كوتاه و بلند مذاهب و مكتب‌ها ، ايسم‌ها و فلسفه‌ها ، از همه

عبور كرده‌ام ، رفته‌ام ، فرو افتاده‌ام ، برخاسته‌ام و خسته‌ام ، مي‌گويند تو گشايشي ، فرج

تويي ، اين گشايش بايد شبيه يك گلستان باشد ، پر از جوانه‌هاي صداقت ، جايي براي تبسم

بي‌دغدغه ، من منتظرم

قصه شوق محال است به تقرير ايد ، كسي چه مي‌داند راز رسيدن در دل يك مشتاق

كه مهجور مانده است چيست ؟ كسي چه مي‌داند جز دل روشن تو؟ !

ما از رفتن ، تمناي رسيدن داريم و كوي مهدي خدا انگار نزديك است ، زير پلك يك

ندبه ، روي اواز يك سجاده و بر بلنداي شكفتن يك صبح ادينه ، از روبروي خانه

كعبه صدايمان زده‌اي كه : من گنجينه خدايم ، اوج ارزوهاي ديرينه ، با سيرتي شبيه

محمد (ص) با شوري به وسعت دلتنگي و با جشني از جنس خوشبختي

عدالت ميوه درخت ظهور است كه با دست‌هاي نيرومند و اسماني تو غرس مي‌شود ،

عدالت يعني برامدن و تابيدن ماه براي همه چشم‌ها حتي نابينا‌ها و شب‌پره‌ها ، نزديكتر

مي‌شوي ، قران مي‌خواني و لبخند مي‌زني ، من همان روياي صادقه‌ام كه در قلب

خدا تعبير شد و اينك تعبير روياي خدا در سرزمين سوخته انسان

از تولد حرف مي‌زني ، تولد دوباره روزي‌‌هاي معنوي و مادي ، تولد ديگر باره جان‌هاي

عاشق سرفرازي ، مكث ديدار و زيبايي بر دشت خشك بي‌كسي و تنهايي ، حضور

پيوسته باران بر كام‌هاي تشنه ابدي ، از راه مي‌رسي ، بيدار مي‌شويم ، راه مي‌رويم

و همه سرزمين‌هاي نرفته دانش و انديشه در كنار خاك پاي تو بر ما مكشوف مي‌شود ،

به جزاي ستم‌ها كه بر خلايق مظلوم ، اوار گشته بود  بر سر ظالمان ، غضب مي‌باري

و شيوه نوازش را ترويج مي‌كني در انتظار توييم !

 

هزار سال گذشت و غريب بود هنوز

مسافري که به ظاهر حبيب بود هنوز

کسي که بعد گذشت از هزار و سيصد باد

ميان سينه ي او يک لهيب بود هنوز

مسافر اسب خودش را به شهر اورد و

نگاه کرد ... جهان پر فريب بود هنوز

اگر چه ورد لب مردمان دعاي فرج

اگر چه حضرت باري مجيب بود هنوز

ولي شفاي مريضان و زايمان زنان

دليل اصلي امن يجيب بود هنوز

به دستهاي تمام جهان نگاه انداخت

قنوت ؟ نه ... همگي توي جيب بود هنوز

گل محمدي از باغ منقرض شده بود

و توي باغ کلاغ عندليب بود هنوز

و شاعران که به ظاهر پيمبر قومند

زبورشان پُر حوا و سيب بود هنوز

براي انها که جمکران فقط قبر است

ظهور حضرت مهدي عجيب بود هنوز

ظهور قصه شده مثل کشتن عيسي

مسيح شيعه ولي بر صليب بود هنوز

مسافر اسب خودش را ز شهر برگرداند ...

 مهدی 3 ...

... و هجوم باراني جشن ها و لبخندها ، که قاصد تبريک تولدت بودند فروخفت ...

اما باز هم تو نيامدي ... !

+ نوشته شده در  چهارشنبه 25 اسفند1389ساعت 21:28  توسط علی گدا | 

ميلاد امير عشق حضرت عباس بن علي ( ع ) و روز جانباز و

پور عشق حضرت سيدالساجدين مبارک

ولادت ...

مـیـلاد مسعـود اباالفضل جوان است

هـنگام شـادی و سرور شیـعـیـانــسـت

از دامـن ام البنین ماهی عیان است

کز روی وی شرمنده مـاه اسـمـانست


شب به کاخ مرتضى ماهى پدیدار امده

ماهى که پیش نور وى خورشید و مه تار امده

ماهى که بر حسن صدها خریدار امده

اى طالب دیدار مه هنگام دیدار امده

فلاکیانش سر به سر حیران رخسار امده

اکو نور بخش عالم و، هم نور الانوار امده


هر گل خوشبو که گل یاس نیست

هر چه تلألو کند الماس نیست

ماه زیاد است و برادر بسی

هیچ یکی حضرت عبـاس نیست


چه عباس انکه در حشمت امیر راستین امد

چه عباس انکه از همت پناه مسلمین امد

چه عباس انکه از اصل و نسب از دوره هاشم

چو جان مرتضى و حُسن خیرالمرسلین امد


گر جهان را خیمه ای انگاشتی

زیر ان خیمه عمودی داشتی

روح خیمه دین حی داور است

پرچم زیبای ان پیغمبر است

باب ان خیمه علی مولا بود

اصل خیمه چادر زهرا بود

از حسین ار تار و پود خیمه است

بازوی عباس عمود خیمه است

میلاد ...


جشن ميلاد امام چارمين امد پديد

روز وجد مومنات و مومنين امد پديد

درّة التّاج فضيلت جوهر علم لدن

حضرت سجاد زين العابدين امد پديد


سلام اى چارمين نور الهى

كليم وادى طور الهى

تو ان شاهى كه در بزم مناجات

خدا مى‏ كرد با نامت مباهات

تو را سجاده داران مى‏شناسند

تو را سجده گزاران مى‏شناسند


چو خورشيد جمالش مشرق از برج كمال امد

خدا را شد جلوه گر بر خلق اشراق جمال امد

شد از برج عبوديت عيان شمس ربوبيت

تجلى جمال ان جا تجلى جلال امد

وما مانده ايم که کدامين نعمت تو را شکر گزاريم ... !

انتشار خوبي ها يا استتار بدي ها ؟ !

عيان کردن ان خوبي ها که نيست يا پوشاندن اين بدي ها که هست ؟ !

پديد اوردن بلاهاي نعمت انگيز

يا رهايي بخشيدن از مهلکه هاي مخاطره اميز ؟!

اي دوست هر که تو را دوست بدارد !

اي نور چشم هر که به تو پناه بيارد و از ديگران تکيه بگيرد !

همه خوبي ها نزد توست و انواع بدي ها نزد ما

به خوبي خوبي هايت از بدي هاي ما درگذر !

{ حضرت امام سجاد عليه السلام ، دعاي ابوحمزه ثمالي }


همچنين روز جانباز را به تمامي جانبازان عزيز تبريک ميگويم

در مقابل اين همه ايثار شما عزيزان فقط ميتونم بگم شرمنده ايم

لبهاي اب يک دو نفس جان گرفته بود

وقتي که مشک را سر دندان گرفته بود

مي رفت ... بي خيال دو دست بريده اش

انگار تازه پيکر او جان گرفته بود

مي گفت بايد اب رسد پاي خيمه ها

سختي دست دادنش اسان گرفته بود

تير انقدر ز چله رها شد که گوييا

از اسمان علقمه باران گرفته بود

تيري رسيد و بغض دل مشک را شکست

مشکي که ره به خيمه ي عطشان گرفته بود

چشمي نفس بريد و گذشت اب از سرش

روياي ماه علقمه پايان گرفته بود

ان لحظه اي که از سر زين خورد بر زمين

در خيمه ها دل همه طفلان گرفته بود

گل کرد در زمين خدا عطر اسمان

هر گوشه بوي مقدم مهمان گرفته بود

ام البنين نبود ولي جاي مادرش

ان سر شکسته را سر دامان گرفته بود

خوابيد عمود و چشمان خواهرش

هرچند روز شام غريبان گرفته بود

نم نم به سينه مي زند و نوحه مي کند

ان دختري که ذکر عمو جان گرفته بود


نه از کفر و نه از دين مي نويسم

نه از مهر و نه از کين مي نويسم

دلم خون است مي داني برادر

دلم خون است از اين مي نويسم

 ...

يک جانباز در اعتراض به عدم امکان ملاقات با نماينده حوزه انتخابيه ‌اش ، در مقابل

مجلس خود را با بنزين به اتش کشيد

چه فشاري بايد به يک انسان وارد شود تا راضي گردد به فجيع ترين شکل ممکن خود

را به آتش بکشد ؟ چه دردي و چه مشکلي ادمي را به پذيرش چنين مرگ و رنج

سختي وا مي دارد ؟

چه کسي يا کساني مقصراند ؟ او که زندگي اش را براي وطن صرف کرده و جسمش در

اين راه اسيب ديده ، کسي که براي عشق به وطن و اعتقاداتش اماده تقديم جانش شده است؟

وقتي که صدايت به هيچ کجا نمي رسد ، وقتي که فکر مي کني چقدر تنهايي ، وقتي که

در ميان اين همه پر مدعايي که هر روز نام و فداکاريت را خرج خودشان مي کنند هيچ

گوش شنوايي نمي يابي ، چه راهي بهتر از سوختن و رها شدن ؟

 ...

اتل‌ متل‌ يه‌ بابا ، که‌ اسم‌ او احمده‌

نمره‌ جانبازيهاش ، هفتاد و پنج‌ درصده‌

اونکه‌ دلاوريهاش ، تو جبهه‌ غوغا کرده‌

حالا بياين‌ ببينين ، کلکسيون‌ درده‌

اونکه‌ تو ميدون‌ مين ، هزار تا معبر زده‌

حالا توي‌ رختخواب ، افتاده‌ حالش‌ بده‌

بابام‌ يادگاري‌ از، خون‌ و جنگ‌ و اتيشه‌

با ياد اون‌ موقعا ، ذره‌ ذره‌ اب‌ ميشه‌

آهاي‌ آهاي‌ گوش‌ کنين ، درد دل‌ بابارو

ميخواد بگه‌ چه‌ جوري ، کشتند بچه‌هارو

« هيچ‌ ميدوني‌ يعني‌ چي ، زخمي هارو بياري‌

يکي‌ يکي‌ روبازو ، تو امبولانس‌ بذاري‌

درست‌ جلوي‌ چشمات ، يه‌ خورده‌ او نطرفتر

با شليک‌ مستقيم‌ ، ماشين‌ بشه‌ خاکستر »

گفتن‌ اين‌ خاطره ، بدجوري‌ ميسوزوندش‌

با بغض‌ و ناله‌ مي‌گفت ، کاشکي‌ که‌ پر نبودش‌

آي‌ قصه‌ قصه‌ قصه‌ ، نون‌ و پنير و پسته‌

هيچ‌ تا حالا شنيدي ، تانکها بشن‌ قنّاصه‌ ؟

ميدوني‌ بعضي‌ وقتا ، تانکا قناصه‌ بودن‌

تا سري‌ رو ميديدن ، اون‌ سرو مي‌پروندن

سه‌ راه‌ شهادت‌ کجاست‌ ؟  ميدوني‌ دوشکا چيه ‌؟

ميدوني‌ تانک‌ يعني‌ چي‌ ؟  يا آرپي‌جي‌ زن‌ کيه‌ ؟

آرپي‌جي‌ زن‌ بلند شد  « ومارميت‌ » رو خوند

تانک‌ اونو زودتر زدش ، يه‌ جفت‌ پوتين‌ ازش‌ موند

 ...

يه‌ بچه‌ بسيجي ، اونور ميدون‌ مين‌

زير شينهاي‌ تانک ، له‌ شده‌ بود رو زمين‌

خودم‌ تو ديده‌باني ، با دوربين‌ قرارگاه‌

رفيقمو ميديدم ، تو گودي‌ قتله‌گاه‌

آرپي‌جي‌ تو سرش‌ خورد

سرش‌ که‌ از تن‌ پريد

خودم‌ ديدم‌ چند قدم ، بدون‌ سر مي‌دويد

هيچ‌ مي‌دوني‌ يه‌ گردان ، که‌ اسمش‌ الحديده‌

هنوزم‌ که‌ هنوزه ، گم‌ شده‌ ناپديده‌

اتل‌ متل‌ توتوله ، چشم‌ تو چشم‌ گلوله‌

اگر پاهات‌ نلرزيد ، نترسيدي‌ قبوله‌

ديدم‌ که‌ يک‌ بسيجي ، نلرزيد اصلاً پاهاش‌

جلو گلوله‌ وايستاد ، زُل‌ زده‌ بود تو چشاش‌

گلوله‌ هم‌ اومدو ، از دو چشم‌ مردونه‌

گذشت‌ و يک‌ بوسه‌ زد ، بوسه‌اي‌ عاشقونه‌

عاشقي‌ يعني‌ اينکه ، چشمهايي‌ که‌ تا ديروز

هزار تا مشتري‌ داشت ، چندش‌ مياره‌ امروز

اما غمي‌ نداره ، چون‌ عاشق‌ خداشه‌

بجاي‌ مردم‌ خدا ، مشتري‌ چشماشه‌

يه‌ شب‌ کنار سنگر ، زير سقف‌ اسمون‌

مياي‌ پيش‌ رفيقت ، تو اون‌ گلوله‌ بارون‌

با اينکه‌ زخمي‌ شده ، برات‌ خالي‌ مي‌بنده‌

ميگه‌ من‌ که‌ چيزيم‌ نيست ، درد ميکشه‌ مي‌خنده‌

چفيه‌ رو ور ميداري ، زخم‌ اونو مي‌بندي‌

با چشماي‌ پر از اشک ، تو هم‌ به‌ اون‌ مي‌خندي‌

انگاري‌ که‌ ميدوني  ديگه‌ داره‌ مي‌پّره‌

دلت‌ ميگه‌ که‌ گلچين‌ ، داره‌ اونو مي‌بره‌

زُل‌ ميزني‌ تو چشماش ، با سوز و آه‌ و با شرم‌

بهش‌ ميگي‌ داداش‌ جون ، فدات‌ بشم‌ دمت‌ گرم‌

ميزني‌ زير گريه ، اونم‌ تو آغوشته‌

تو حلقه‌ دستاته ، سرش‌ روي‌ دوشته‌

چون‌ اجل‌ معلق‌ ، يه‌ دفعه‌ يک‌ خمپاره‌

هزار تا بذر ترکش‌ ، توي‌ تنش‌ ميکاره‌

يهو جلو چشماتو ، شره‌ خون‌ مي‌ گيره‌

برادر صيغه‌ايت‌ ، توبغلت‌ ميميره‌

 ...

هيچ‌ مي‌دوني‌ چه‌ جوري‌

يواش‌ يواش‌ و کم‌کم‌

راوي‌ يک‌ خبرشي‌ ، يک‌ خبر پراز غم‌

به‌ همسفر رفقيت‌ ، که‌ صاحب‌ پسر شد

بري‌ بگي‌ که‌ بچه ، يتيم‌ و بي‌پدر شد

اول‌ ميگي‌ نترسين‌ ، پاهاش‌ گلوله‌ خورده‌

افتاده‌ بيمارستان‌ ، زخمي‌ شده ‌، نمرده‌

زُل‌ ميزنه‌ تو چشمات ، قلبتو مي‌سوزونه‌

يتيمي‌ بچه‌ شو ، از تو چشات‌ ميخونه‌

 ...

درست‌ سال‌ شصت‌ و دو ، لحظه  تحويل‌ سال‌

رفته‌ بوديم‌ تو سنگر ، رفته‌ بوديم‌ عشق‌ و حال‌

تو اون‌ شلوغ‌ پلوغي‌ ، همه‌ چشارو بستم‌

دستها توي‌ دست‌ هم‌ ، دورسفره‌ نشستيم‌

مقلب‌ القوب‌ رو ، با همديگر مي‌خونديم‌

زورکي‌ نقل‌ ونبات‌ ، تو کام‌ هم‌ چپونديم‌

همديگر و بوسيديم‌ ، قربون‌ هم‌ ميرفتيم‌

بعدش‌ برا همديگر ، جشن‌ پتو گرفتيم‌

علي‌ بود و عقيلي ، من‌ بودم‌ و مرتضي‌

سيد بود و اباالفضل‌ ، اميرحسين‌ و رضا

حالا ازاون‌ بچه‌ ها ، فقط‌ مرتضي‌ مونده‌

همونکه‌ گازخردل‌ ، صورتشو سوزونده‌

آهاي‌ آهاي‌ بچه‌ ها ، مگه‌ قرار نذاشتيم‌

هميشه‌ با هم‌ باشيم‌ ، نداشتيما ، نداشتيم‌

بياين‌ برا مرتضي‌ ، که‌ شيميايي‌ شده‌

جشن‌ پتو بگيريم‌ ، خيلي‌ هوايي‌ شده‌

مي‌سوزه‌ و مي‌خنده‌ ، خيلي‌ خيلي‌ آرومه‌

به‌ من‌ ميگه‌ داداش‌ جون‌ ، کار منو تمومه‌

مرتضي‌ منم‌ ببر ، يا نرو ، پيشم‌ بمون‌

ميزنه‌ تو صورتش‌

داد ميزنم‌ مامان‌ جون‌

مامان‌ مياد ودست‌ ، بابا جون‌ و ميگره‌

بابام‌ با اين‌ خاطرات‌ ، روزي‌ يه‌ بار ميميره‌

فقط‌ خاطره‌ نيست‌ که‌ ، قلب‌ اونو سوزونده‌

 ...

مصلحت‌ بعضي‌ها

پشت‌ اونو شکونده‌

برا بعضي‌ آدما

بنده‌هاي‌ اب‌ و نون‌

قبول‌ کنين‌ به‌ خدا

بابام‌ شده‌ نردبون‌

+ نوشته شده در  چهارشنبه 25 اسفند1389ساعت 20:57  توسط علی گدا | 

ميلاد با سعادت سلطان عشق حضرت سيد الشهدا ( ع ) تهنیت باد

مردي مي ايد که دستانش بوي کرامت ، پيشاني اش بوي بندگي و گام هايش ، نداي

ايستادگي سر مي دهد ، بهار به حيرت مي ايستد ، باد سجده مي کند و خورشيد ، شکرانه

مي دهد

از تو ما را حديثي در سينه هست و غمي جانکاه بر دل ، که شوق انگيزترين حوادث ،

غرورافرين ترين وقايع ، شادي اورترين اتفاقات ، شيرين ترين گفتارها و نغزترين رفتارها

توان اين که خنده اي بر لبان ما بنشاند در خود  نمي بيند

مگر نه با ولادت تو عشق متولد شد ، رشادت رشد کرد ، شهامت رنگ گرفت ، ايثار

معنا ، شهادت ، قداست ، و خون ، ابرو گرفت ؟

مگر نه با ولادت تو، زلال ترين تقوا از چشمه سار وجود جوشيد ؟ مگر نه با ولادت تو

موج ، موجوديت يافت ؟

مگر نه اين که  نسيم با تولد تو متولد شد و مگر نه  صاعقه اولين نگاه تو در گهواره بود

و مگر نه عشق در کلاس تو درس مي خواند و مگر نه ايثار به تو مقروض شد و مگر

نه  افرينش از روح تو جان گرفت ؟

پس چرا ما خبر  ولادت تو را هم که مي شنويم بغض گلويمان را مي فشرد ؟

پس چرا ما در روز ولادت تو نيز اشک پهناي صورتمان را فرا مي گيرد ؟

از تو ما را حديثي در سينه است و غمي جانکاه بر دل ، همان غمي که دل ادم را شکست

و ياد تواش گرياند

پيامبر، انگاه که تو پا به عرصه ظهور نهادي ، گلويت را بوييد و اشک دلش ، بوسه را

بر گلوي تو طراوتي ديگر بخشيد

همان حديث که توان از تن علي ربود و بر بيابانش ايستاند و ناله اش را به اسمان رساند

عشق 1 ...

امشب است ان شب كه شادى بر در دربار عشق

حلقه مى كوبد كه عقل امد پى ديدار عشق

ساقيا لبريز كن امشب ز مى پيمانه را

تا به مستى پرده بردارم من از اسرار عشق

سينه زنها سينه چاكان سينه سرخان را بگو

دست افشانى كنيد امد سپهسالار عشق

تا كه سازد پرچم خودكامگى را سرنگون

زد قدم در ملك عالم ميرو پرچمدار عشق

نقطه پرگار هستى گر حسين بن على است

امد از ره پاسدار نقطه پرگار عشق

تا دهد سرمشق جانبازى به جانبازى ما

امد ان جانبازى قطعه قطعه پيكار عشق

انكه با تيغ كجش شد قامت اسلام راست

امد از ره تا ببوسد سنگر ايثار عشق

تشنه لب رفت و برون شد تشنه و لب تشنه كرد

جان شيرين را نثار مقدم دلدار عشق

بر سر پيمان نشست و با عدو پيمان نبست

داد سر با سرفرازى تا كه شد سردار عشق

دست داد و دست از فرزند زهرا بر نداشت

كز مقام و مرتبت شد جعفر طيار عشق

چشم داد و چشم بر خوان ستمكاران ندوخت

تا كه شد سيراب از سر چشمه سر شار عشق

ميشود مستور زير ابر تا روز معاد

ماه بيند روى ماهش تا كه نگردد خار عشق

از على بايد چنين فرزند تا روز مصاف

همچو گل پرپر شود تا كه نگردد خار عشق

شير حق را شرزه شيرى داد حق ، كز هيبتش

روبهان را مى كند در دهر تار و مار عشق

اى بنازم بر چنين ازاد مردى كز شرف

گوى سبقت برده در ايثار با اقرار عشق

افرين بر همت مردانه اش كز يك نگه

چون على وا مى كند صدها گره از كار عشق

رحمت حق باد بر شير تو اى ام البنين

اين چنين شيرى نمودى هديه بر دادار عشق

تا كه او باب الحوائج هست دست حاجتى

شاعر ژوليده را نبود بر اغيار عشق

عشق 2 ...

اي حسين اي معني والاي عشق

خالق  جاويد عاشوراي عشق

عشق در پيش تو زانو مي زند

عاشقان يك قطره ، تو درياي عشق

كربلا جولانگه عشق تو بود

تشنه لب ماندي در ان صحراي عشق

بسته اي احرام در ميقات ليک

نينوا شد كعبه ي بيتاي عشق

با عطش سعي ات به جا اورده اي

چون فدا شد نازنين سقاي عشق

هم به مشعر هم مني واقف شدي

ليك عاشورا شد ان اضحاي عشق

گوي سبقت را ربودي از خليل

با دو و هفتاد تن شيداي عشق

با رجزهايت بت دشمن شكست

در فضا پيچيده شد اواي عشق

تا برادر هردو دستش داد ، شد

القمه شرمنده از سوداي عشق

مكتبت درس شرافت مي دهد

نمره ات شد بيست در انشاي عشق

چون علي بوده تو را استاد و پير

كي غلط باشد زتو املاي عشق ؟

صبر را از مادرت اموختي

ان درخشان گوهر و زهراي عشق

كوه احسان تو شد دركربلا

جلوه ايات كرّمناي عشق

چون لبت قران تلاوت كرد ، شد

برسر ني ان سرت گوياي عشق

كجاست كعبه اگر مسجدالحرام تويي تو

قسم به كرببلا حج من تمام تويي تو

همه نمازي و نيت ، قيام توست قيامت

شهيد ظهر تشهد تويي ، سلام تويي تو

سر بريده و ايات بينات ؟ چه حالي !

يقين كه ركن يماني تويي ، مقام تويي تو

به سعي سجده به گودال قتلگاه تو رفتم

نه سر براورم از سجده تا امام تويي تو

تو بيت اولي و كربلاست اول بيتم

تو بيت اخري و اخر كلام تويي تو

+ نوشته شده در  چهارشنبه 25 اسفند1389ساعت 20:55  توسط علی گدا | 
 ايام ، ايام مبارکيست ، ماهي بسيار شريف و منسوب به رسول خدا ، نسيم خوش ماه

مبارک شعبان وزيدن گرفته ، ماه مبارک و پر برکتي که لبريز و سرشار از زيبايي‌ها ،

لطافت‌ها ، کرامت‌ها ، برکات و ... است ، ماهي که اخرين گام امادگي ، قبل از ميهماني

بزرگ ماه رمضان است که بزرگان ، پيوسته اين ماه را مقدمه ورود به ضيافت‏الله‏ در ماه

رمضان دانسته‌‏اند

شعبان شد و پيک عشق از راه امد

عطر نفس بقية الله امد

با جلوه سجاد ، ابوالفضل و حسين

يك ماه و سه خورشيد در اين ماه امد

شعبان ...
 

رسول خدا فرمود : شعبان ماه من است و ماه رمضان ماه خدا ، هر کس يک روز از ماه

من را روزه بگيرد ، من در قيامت شفيع او خواهم بود

شعبان يکي از سه ماه ارزشمندي است که طي ان سفره رحمت الهي گسترده‌تر و مناجات

در اين ماه وسيله حضور در کنار اين سفره معنوي است

شعبان ماه دعا ، ذکر، ياد ، توجه ، عبادت و استغفار است ، مناجات شعبانيه ، سهمي از

اين ره توشه دارد که امامان معصوم عليهم‌السلام بر خواندن ان استمرار داشته‌اند

شعبان که مَه سُرور هر مرد و زن است

تابان ز وجود جلوه چار تن است

هم مولد سجاد و اباالفضل و حسين

هم مولد پاک حجت بن الحسن است

مناجات شعبانيه گامي در زدودن حجاب از چهره جان است ، تا جلوه ربوبي ، در اين

اينه بهتر انعکاس يابد و نجواي او در ضميرهاي روشن به گوش دل رسد ، درمناجات

شعبانيه ، با امامان معصوم عليهم‌السلام همنوا مي‏شويم تا همه ايام عمر را در سايه نيايش

مبارک گردانيم

ايام نشاط و شور امت امد

هنگام سرور و اخذ حاجت امد

در روز سه و چهار ماه شعبان

از جانب حق سه پيک رحمت امد

ميلاد حسين است و ابوالفضل و علي

يعني که سه منشأ سعادت امد

ان ماه که ماه حاجتش ميخوانند

ما بين دو خورشيد امامت امد

انان که در اين ماه‏ها ، دست نيکي به سوي ديگران دراز مي‌‏کنند و گام ياري به سوي

منزل محرومان بر مي‌‏دارند و زبان خيرخواهي به نفع مستمندان مي‌گشايند ، در همين

دنيا بار سفر اخرت خويش را مي‏بندند

+ نوشته شده در  چهارشنبه 25 اسفند1389ساعت 20:36  توسط علی گدا | 
چه زيباست ، چادر سبز رسالت بر اسمان ابي هدايت !

چه ديدني است پرواز کبوتران مشرف بر قله جوانمردي !

چه تماشايي است در سپيده دم ازادي ، خراميدن غزال ازادگي در مرغزار انسانيت !

محمد مردي است از تبار پاك ابراهيم ، اخرين حلقه از سلسله نوراني رسولان  كه همواره

مبشران داد و ازادي  و معلمان اخلاق بودند ، و رابط ميان  خالق  و خلق

مبعث ...


خورشيد عشق را ، ره شام و زوال نيست

بر هر دلي که تافت ، در ان دل ضلال نيست

در اسمان دلبري و استان عشق

نور جمال دلبر ما را مثال نيست

هر دم چو مهر نور فشاند به خاطرم

تا شوق اوست ، جان و دلم را ملال نيست

با نام احمد است که دل زنده مي شود

دل را بيازماي که کاري محال نيست

اي افتاب حق که تويي ختم مرسلين

با روشني روي تو ، بدر وهلال نيست

حد کمال و حکمت و انوار معرفت

تنها تويي وغير تو حد کمال نيست

تا تو شفيع خلقي و درياي رحمتي

اميد عفو هست و نشان وبال نيست

در صحنه حيات و به طومار کائنات

ايين پاک منجي ما را همال نيست

ما عاشقان و پيرو راه محمديم

بهتر ازين طريقت و راه و روال نيست

 بعثت 1 ...


غروبي سخت دلگير است و من بنشسته‌ام اينجا  كنار غار پرت و ساكتي تنها

كه مي‌گويند : روزي روزگاري محبط وحي خدا بودست و نام ان حرا بودست

برون از غار ذهن خسته و تنهاي من  چون مرغ نو بالي

كنار غار از هر سنگ ، هر صخره ، پرد بر صخره‌اي ديگر

و مي‌جويد به كاوشهاي پيگيري ، نشاني‌هاي مردي را

و پيدا مي‌كنم گويي نشاني‌ها كه مي‌جويم :

همانست ، اوست

يتيم مكه ، چوپانك ، جوانك ، نوجواني از بني هاشم و بازرگان راه مكه و شامات

امين ، ان راستين ، ان پاكدل ، ان مرد و شوي برترين بانو ، خديجه

نيز ان كس ، كو سخن جز حق نمي‌گويد و غير از حق نمي‌جويد و بتها را ستايشگر نمي‌باشد

و اينك ، اين همان مرد ابر مرد است ، محمد اوست

پلاسي بر تن است او را و مي‌بينم كه بنشسته ست چونان چون همان ايام

همان ايام كاين ره را بسا بسيار مي‌پيمود و تنها مي‌نشست اينجا

غمان مكه ي مشؤوم ان ايام را با غار مي‌ناليد...

و مي‌بينم تو گويي رنگ غمگين كلامش را ، كه مي‌گويد :

خداي كعبه ، اي يكتا !

درودم را پذيرا باش ، اي برتر و بشنو انچه مي‌گويم

پيام درد انسانهاي قرنم را ز من بشنو

پيام تلخ دختر بچگان ، خفته اندر گور

پيام رنج انسانهاي زير بار ، وز ازادگي مهجور

پيام انكه افتادست در گرداب

خداي كعبه ، اي يكتا !

فروغي جاودان بفرست ، كاين شبها بسي تار است ...

بدين هنگام كسي اهسته  گويي چون نسيمي ، مي خزد در غار

محمد را صدا ارام مي‌ايد فرود از اوج

و نجوا گونه مي‌گردد ، پس انگه مي‌شود خاموش

و من در فكر انم كاين چه كس بود ، از كجا امد ؟ !

كه ناگه اين صدا امد :

بخوان !...

اما جوابي بر نمي‌خيزد

محمد سخت مبهوت است گويا ، ... كاش مي‌ديدم !

صدا با گرمتر اوا و شيرين‌تر بياني باز مي‌گويد :

بخوان !...

اما محمد همچنان خاموش

پس از لختي سكوت اما كه عمري بود گويي ، گفت :

من خواندن نمي‌دانم ... !

همان كس باز پاسخ داد :

بخوان ! بنام پرونده ي ايزدت ، كو افرينندست ...

و او مي‌خواند اما لحن اوايش

به ديگر گونه اهنگ است

صدايي گو خدا رنگ است

مي خواند :

 " بخوان به نام پرونده ي ايزدت كو افرينند ست ..."

درودي مي‌تراود از لبم بر او ، درودي گرم

غروب است و افق گلگون و خوشرنگ است

و من بنشسته‌ام اينجا ، كنار غار پرت و ساكتي تنها

كه مي‌گويند : روزي روزگاري مهبط وحي خدا بود ست

و نام ان حرا بود ست...

بعثت 2 ...

انچه در دل بود هوس دارم

هوس او به هر نفس دارم

مبريدم ز كوى او به رحيل

كاروانى پر از جرس دارم

بى مغيلان هواى كعبه چه سود

در رهش ميل خار و خس دارم

گر شوم صيد ابرويت ، سوگند

رغبت گوشه قفس دارم

انچنانم به زلف تو دربند

نه ره پيش و راه پس دارم

ارزويم زيارت است بيا

دل مهياى غارت است بيا

بى تو روح الامين چه سود دهد ؟

بى جمالت يقين چه سود دهد ؟

دستگيرم نباشد ار شالت

لفظ حبل‏المتين چه سود دهد ؟

گر نباشد على خطيب دلم

خطبه متقين چه سود دهد ؟

گر تو چوپانى مرا نكنى

لقبى چون امين چه سود دهد ؟

نرود گر سرم به مقدم دوست

پينه‏هاى جبين چه سود دهد ؟

بى عروج تو بهر من هر شب

دست ، كوتاه و بر نخيل ، رطب

كو خليلى كه نار باز شود

در لطف از كنار باز شود

امر كن دلبر خديجه پسند

تا دلم سوى يار باز شود

در مقامى كه شاهد است على

كى لبم سوى كار باز شود

گر، به غم مونس توأم اى كاش

در غم صدهزار باز شود

تو، به دارم كشى و من ترسم

نكند حبلِ دار باز شود

كاش من هم قتيل تو باشم

يا كه ابن‏السبيل تو باشم

اى سقايت به دوش تو ارباب

تشنه‏ام تشنه پياله اب

ديده شد جويها تماشا كن

رفت خاكسترم مرا درياب

همه جا صُنع گوشه لب توست

پس چه حاجت كه بينمت درخواب

اى كه پيچيده‏اى به حب على

«قم فانذر» كه سوخته محراب

دل قوى‏دار، مرتضى دارى

نفْسِ تو كرده‏اند فصل خطاب

صوت حيدر چو گشت رشته وحى

بالها سوزد از فرشته وحى

كهف من خانه گلين شماست

كلب اين خانه مستكين شماست

دين تو گر شكستن دلهاست

دل من بيقرار دين شماست

انچه معراج مى‏برد ما را

خطى از صفحه جبين شماست

فرع بر اصل خود رجوع كند

زوجم از مانده‏هاى تين شماست

چهارده نور اگر يكى دانم

دل من از موحدين شماست

اى به ارض و سماء ، نور نخست

عرش را محدقين ، سلاله توست

كوه نور از پگاه تو پر نور

صد حرا در نگاه تو مستور

زادگاه على است قبله تو

قدس ، كى بود ، كعبه معمور

تا امامت كند زكات و ركوع

صبر كن تا غدير و وقت حضور

مرتضى شاهد تو و جبريل

كيست غير از على حضور و ظهور

با « اَرحنى » بخوان بلالت را

تا كند نام تو ز سينه عبور

مرتضى منتهى رسالت توست

امر بر حب او عدالت توست

اى رها گشته‏ات به عالم تك

اى گرفتارت انس و جن و ملك

وعده يك دو بوسه مى‏خواهم

تا بسنجم عيار قند و نمك

اى كه گفتى ز يوسفم « اَمْلَح »

ناز كن تا زنم به ناز محك

رب تويى مالك حيات تويى

كافرم گر كنم به ملك تو شك

پيش از اين بر لبت دعا بودم

استجابت شده دعا اينك

پى يك بوسه حلال توام

گوييا كاسه سفال توام

اى به تاديب بنده به ز پدر

وى به ما مهربانتر از مادر

اى علمدار حُسن تو حمزه

وى سفير ملاحتت جعفر

غزوه موى توست در دل من

حال اسير توأم بكُش ديگر

دخترت را بخوان كه پاك كند

خون ز تيغ دو پهلوى حيدر

تا كند پاك جاى اين احسان

مرتضى خون ز پهلوى همسر

غير احسان جواب احسان نيست

كار حيدر به غير جبران نيست

+ نوشته شده در  سه شنبه 24 اسفند1389ساعت 20:31  توسط علی گدا | 
شهادت ...

اين سان كه چشم اهل دل از خون دل تر است

بهر عزاى حضرت موسى ابن جعفر است

خاك زمين شهر مدينه ز داغ او

چون اسمان سينه ما لاله پرور است

از ياد زهر و سينه سوزان ان امام

چشم مواليان حزينش ز خون تر است

پور امام صادق رهبر به مسلمين

نور دو چشم فاطمه و جان حيدر است

با ان كه بود قدرت او قدرت على

با ان كه علم و دانش او چون پيمبر است

اما صلاح و مصلحت روزگار بود

تسليم محض در بر خلاق اكبر است

عمرش اگرچه گوشه زندان به سر رسيد

اما عنايتش به جهان سايه گستر است

او عاشق لقاى خدا بود و در جهان

زندان و قصر در نظر او برابر است

يك روز با صبورى و يك روز با جهاد

ترويج دين براى امامان مقدر است

زندان ز شأن و منزلتش هيچ كم نكرد

يك موى او ز جمله افاق برتر است

ما ذره ايم در بر نور جمال او

او مهر اسمان بود و ذره پرور است

فردا كه هر كسى به شفيعى برد پناه

چشم تمام خلق به موسى بن جعفر است

خسرو چه غم ز كثرت عصيان ترا بود

او شافع گناه تو در روز محشر است

+ نوشته شده در  سه شنبه 24 اسفند1389ساعت 20:26  توسط علی گدا | 
کدامين حرف را پيدا نمايم

چه طرفي را پر از دريا نمايم
 
کدامين واژه جز زينب بيابم

که عشق و صبر را معنا نمايم

شهادت جانسوز صدف درياي ايثار و عصمت ، محبوب مصطفي و نور ديده علي مرتضي ،

سکاندار کربلا و عطر خوش زهرا و الگوي عفاف و پاکي را به راهيان عشق و شيفتگان راه

سرخ شهادت تسليت مي‏گويم

بانوی صبر ...


بشکسته ‏دلي شکسته مي‏خواند نماز

در سلسله دست بسته مي‏خواند نماز

تا قامت دين خم نشود ، روح نماز

با قامت خم ، نشسته مي‏خواند نماز

سلام بر قافله سالار کاروان عشق که صبر از شکيبايي او در آزرم شد ، بنده راستين الهي

که از برکت انفاس معصومان و همت والاي خويش ، اجر فرزند شهيد ، خواهر شهيد ،

عمه شهيد و مادر شهيد را به کف اورد و جاودانه تاريخ و اسوه حق‏پويان گرديد ، او که

چشم تيز بين زمان از ديدار مثل و مانندش در شکيبايي و زيبا نگري محروم ماند و به

حيرت نشست ، سلام بر بانوي توحيد و شهادت ، عقيله بني‏هاشم ، فاطمه صغري ،

زينب کبري عليهاالسلام ...

دوران زندگي دنيايي ، نقطه عطف حيات ابدي انسان است که در ان ، سعادت يا شقاوت

خويش را رقم مي‏زند ، خوشا به حال مؤمنان ، انان که در ايمان خويش چون کوه استوارند

و در راه رضاي يار، جز به وصل و لقاي او نمي‏انديشند ، هماناني که در مسير بندگي ،

با اهنگ عشق و وفاداري سير مي‏کنند و در اين راه از معبود محبوب خويش جز خوبي

و زيبايي نمي‏بينند ، هر چند در رنج و بلا باشند

شيرزن قافله اهل بيت

عالمه عاقله اهل بيت

خيز و بيا شوب شب شهر را

پر زعلي کن نفس دهر را

کوفه بيمار طبيبش تويي

منبر و محراب حبيبش تويي

خطبه بخوان شهر به پا مي‏شود

کوفه افسرده حرا مي‏شود

مظهر اعجاز خدا در دمشق

انچه تو کردي همه عشق است عشق

خطبه بخوان سنگ صدا مي‏دهد

منبر و محراب ندا مي‏دهد

يوسف دل بر سر بازار تو

مصر و دمشق‏اند گرفتار تو

در دو کران قبله اهل دلي

شاهد اسرار چهل منزلي ...

بانوی صبر ...


زينب امد شام را يکباره ويران کرد و رفت

اهل عالم را ز کار خويش حيران کرد و رفت

از زمين کربلا تا کوفه و شام خراب

هرکجا بنهاد پا فتحي نمايان کرد و رفت

با لسان مرتضي از ماجراي نينوا

خطبه‏اي جان‏سوز اندر کوفه عنوان کرد و رفت

تا بماند دين احمد با کلام جان‏فزا

عالمي را دوستدار اهلِ‏ ايمان کرد و رفت

بر فراز ني چو ان قران ناطق را بديد

با عمل ان بي‏قرين اثبات قران کرد و رفت

در ديار شام برپا کرد از نو انقلاب

سنگر اهل ستم را سست ‏بنيان کرد و رفت

خطبه غرّا بيان فرمود در کاخ يزيد

کاخ استبداد را از پايه ويران کرد و رفت

شام غرق عيش و عشرت بود در وقت ورود

وقت رفتن شام را شام غريبان کرد و رفت

+ نوشته شده در  سه شنبه 24 اسفند1389ساعت 20:12  توسط علی گدا | 

خواهم امشب باز شيدايى کنم

از در رحمت تمنايى کنم

تا شوم دور از تمام هرچه زشت

سير، در گلزار زيبايى کنم

گرچه خوارم ، دم ز گلها مى‏زنم

ياد گل ، ياد گل ارايى‏ کنم

مدت کوتاه عمر خويش را

صرف خدمت نزد مولايى کنم

از همين کوتاه خدمت،  تا ابد

زندگى در لطف و اقايى کنم

امدم نوشم مى‏از شير و رطب

بر در ميخانه ماه رجب

اى رجب ميخانه حيدر تويى

مِى تويى ، باده تويى ، ساغر تويى

گويند که دم مرگ علي را بيني

اي کاش که هر دمم مرگ بود


نه خدا توانمش خواند نه بشر توانمش گفت

متحيرم چه نامم شه ملک لافتي را

مولا علی ...


از علي گفتن نه در توان محدود ذهن‏هاي ماست که راهي به افلاک عظمت او نداريم و

نه حتي در قدرت واژه‏ها که جرعه‏هايي از اقيانوس وجود او را به سطر اورند

علي عليه‏السلام تجلي زيباترين‏ها

زيباترين ولادت : شرافت ولادت در مهبط وحي و فرودگاه فرشتگان الهي ، يعني کعبه 

تنها  افتخار اوست


زيباترين نام : نام او از نام خدا مشتق شد ، علي


زيباترين معلم : در محضر برترين وجود هستي زانوي اموختن بغل گرفت ، در مکتب

رسالت


زيباترين ايثار : در شب نيرنگ کفر باوران براي قتل پيامبر، او بود که شجاعانه

شمشيرها را انتظار کشيد


زيباترين عبادت : غرق در بحر دلدادگي ، بي‏خود از خود ، تير را اين هنگام بايد از

پاي او بيرون کشيد


زيباترين حماسه : بدر، احد ، خيبر، خندق ، کدام کس را ياراي هماوردي با اوست


زيباترين سخنان : سخنش فروتر از سخن خالق و فراتر از سخن مخلوق بود ، برادر قران


زيباترين شهادت : هنگام عشق‏بازي با خدا ، در محراب بندگي !


انان که از گنج خرد بهره‏اي دارند بي‏پرده ، پرده‏هاي گفتار را نمي‏درند و طلاي سکوت

را به نقره سخن نمي‏فروشند ، چرا که سکوت ، دوستي است که هرگز خيانت نمي‏کند ،

سخن ، معيار فهم و ميزان درک انسان‏هاست ، با سخن گفتن است که زواياي ضمير

ادمي رخ مي‏گشايد ، سرّها سرباز مي‏کند و رازها اشکار مي‏شود ، کم‏گويي و گزيده‏گويي

چون دُر، کيميايي است گران‏قدر که اهل معرفت ، مس وجود را با ان طلاي حکمت

مي‏کنند ، از همين روست که امير بيان مي‏فرمايد :

« هرگاه عقل کامل شود ، سخن کم مي‏شود »

مولا علی ...


اي امام درد يا مولا علي

عاشق شبگرد يا مولا علي

معني غيرت خروش چشم تو

مردتر از مرد يا مولا علي

اي لطافت‏خيز معشوق سحر

يا امام الورد يا مولا علي

همچو رب تنها و بي‏همتا تويي

اي امير فرد يا مولا علي

مي‏چکد از اشک‏هايت ماهتاب

آفتاب زرد يا مولا علي


نام تو را زياد شنيديم ، در حسرت مرام تو مانده

اي اولي كه سكه مردي تا همچنان به‌ نام تو مانده

تو واژه‌اي به ژرفي دريا ، تو مشكلي به هيئت اسان

اي تا هميشه پاي قلمها در بحر عين‌ و لام تو مانده

اي عاشقان براي پرسش ، تا بوده بعد حق به تو مديون

اي شاعران براي سرودن تا هست ، تا هست زير وام تو مانده

عقل اسمان اين همه عاقل ، در پله نخست تو عاجز

عشق افتخار ان همه مجنون ، زنجيري مدام تو مانده

هم ماه در حضور تو كودك ، هم مهر در ركاب تو تاريك

هم روز در مسير تو لنگان ، هم شب در احترام تو مانده

اي هر كه ديده رنگ ملامت ، لبخند تو شكسته و زخمي

اي هر كه برده لذت شيرين ، همواره تلخ كام تو مانده

از داغ فقر و قحط عدالت ، از گند زور و لاشه تسليم

بعد از چقدر سال نرفته است بويي كه در مشام تو مانده

بعد از چقدر سال كه گفتي ، بعد از چقدر گوش كه نشنيد

انک به سوي ظالم و مظلوم ، انگشت اتهام تو مانده

نهج‌البلاغه : كو كه بخوانند ، نهج‌البلاغه : كو كه بفهمند

اين گوشها چقدر هراسان ،‌ از سيلي كلام تو مانده

بادا كه تا هنوز بيفتد اينجا كلاه از سر دنيا

بيچاره او كه خيره‌سرانه دنبال گرد بام تو مانده

ما هر قدر كه خاك تو باشيم ، قنبر يكي است مثل خود تو

فخر فقط براي تو بودن در قبضه غلام تو مانده

آه اي تمام ! من چه بگويم تا تمام شود شعر

گفتم تمام خوب نگفتم ، كو مهدي ، انتقام تو مانده

مولا علی ...


اي ز سرو قد رعنا بر صنوبر طعنه زن

و اي ز ماه روي زيبا مهر را رونق شكن

همچو من هر كس رخ و قد تو بيند تا ابد

فارغ است از ديدن خورشيد و از سرو چمن

گر خرامي صبحدم در طرف باغ اي گل‌عذار

غنچه از شرم دهانت هيچ نگشايد دهن

اي تو شمع انجمن از فرط حسن و دلبري

هر كجا دارند خوبان دو عالم انجمن

نسبت حسن تو با يوسف نشايد داد از آنك

صد هزاران يوسفت افتاده در چاه ذقن

چشم جادويت نموده شرح بابل مختصر

بوي گيسويت شكسته رونق مشك ختن

كي توانم كرد وصف و چون توانم داد شرح

زانچه عشقت مي‌كند اي نازنين با جان من

بس بود طبعم پريشان از غم زلفت مگر

با خيال قد رعنايت كنم موزون سخن

سيزدهم رجب ، افزون بر شادماني ميلاد شهريار خردورزي و عدالت ، با احترام به

ارجمندي مقام پدران و سپاس از مهر گسترده ايشان معطر شده استصحنه زندگي ما با

خاطره‏هايي سرشار از گذشت و ايثار، گره خورده است. در اطراف ما ، هنرمنداني

هستند که عمري پروانه بودن را حتي با شرارت شمع و باغباني را حتي با تلخي تيغ ،

عميق زندگي کرده‏اند ، انان تمام شدن را به بهاي ساختن و سوختن را به قيمت شادي

بخشيدن اندوخته‏اند ، اينکه کسي بتواند تا اين حد بي‏دريغ عشق بورزد و اين‏گونه لبريز

از سخاوت باشد معمايي است شگرف با پاسخي اسان ، قداست واژه‏اي به نام پدر ،

اوست که مي‏تواند بي هيچ چشمداشتي ، اين‏گونه چشمه زلال مهرباني باشد و جوهر

گران‏مايه وجود را جاري جسم و جان فرزندانش سازد ، اوست که مي‏تواند اين‏گونه

ارزان عاطفه ارزاني کند ، او بلندتر از ادراک واژه‏ها و فراتر از قامت سپاس‏هاي

ماست ،  روزش مبارک


فراموش نکنيم ...

هر سال يک روزش فقط روز پدر بود

اما همان يک روز هم ، او کارگر بود

هي حرف پشت حرف ، نه ، بايد عمل کرد

اما مگر دردش فقط درد کمر بود

گلناز ، درست را بخوان دکتر شوي بعد

بابا بيايد پيش تو ، عمري اگر بود

گلناز ، دختربچه ي نازيست اما

بابا دلش مي خواست گلنازش پسر بود

بيچاره اين گلناز ، خانم دکتري که

نه ماه از هرسال بابايش سفر بود

انروز با سيمان و نان از کار برگشت

روزي که در تقويم ها روز پدر بود

پلاک ...


حرفي نمي زني چرا باباي جعبه اي ؟

خسته شدم ، بيرون بيا باباي جعبه اي

لطفا بلند تر كمي فرياد هم بزن

انجا نمي رسد صدا باباي جعبه اي

با ان قدت ، تو جاشدي انجا ، ببين مرا

جا مي شوم ، ببر مرا باباي جعبه اي

قد عروسكم شده اي ، باور كن ببين

من مادرت ، قبول ؟ ها ؟ باباي جعبه اي

بابا عروسكي ، چرا لالا نمي كني؟

شب شد ، لالا لالا لالا باباي جعبه اي

بابای ...


اي پيش پرواز كبوترهاي زخمي

باباي مفقود الاثر ! باباي زخمي !

دور از تو سهم دخترازاين هفته هم پر

پس كي ؟ كي ازحال و هواي خانه غم پر ؟

تا ياد دارم برگي از تاريخ بودي

يك قاب چوبي روي دست ميخ بودي

توي كتابم هر چه بابا اب مي داد

مادر نشانم عكس توي قاب مي داد

اينجا كنار قاب عكست جان سپردم

از بس كه از اين هفته ها سر كوفت خوردم

من بيست سالم شد هنوزم توي قابي

خوب يك تكاني لااقل مرد حسابي !

يك بار هم از گير و دار قاب رد شو

از سيم هاي خاردار قاب رد شو

برگرد تنها يك بغل باباي من باش

ها ! يك بغل برگرد ، تنها جاي من باش

اي دست هايت ارزوي دستهايم

ناز و ادايم مانده روي دست هايم

شايد تو هم شرمنده يك مشت خاكي

يك مشت خاك بي نشان و بي پلاكي

عيبي ندارد خاك هم باشي قبول است

يك چفيه و يك ساك هم باشي قبول است !!

تنها تلاشش انتظار است و سكوت است

پروانه اي كه توي تار عنكبوت است

مفقود الاثر ...

امشب عروسي مي كنم جاي تو خالي

پاي قباله جاي امضاي تو خالي

اي عكس هايت روي زخم دل نمك پاش

يك بار هم باباي معلوم الاثر باش

شیمیائی ...


نقطه ، سر خط اب بابا نا ندارد

از بس كه دستش پينه بسته نا ندارد

سارا نمي فهمد چرا در بين ان ها

بابا كه از جنگ امده يك پا ندارد

بابا هواي سينه اش ابري ست ، سارا !

اما كسي در فكر بابا نيست ، سارا !

از بس كه سرفه كرده ديگر نا ندارد

اما نميداند دليلش چيست سارا

بابا برايم قصه مي گويي دوباره

از اسمان از ابر از باران ، ستاره

از عشق مي گويم برايت خوب سارا

از مردهاي عاشقي كه تكه پاره ...

... سارا كجايي ديكته ... خانم پدر رفت

از پيش ما ديروز تنها ، بي خبر رفت

خانم معلم چشم هايش خيس شد ، بعد

نقطه ، سرخط  عاقبت ، بابا  سفر رفت

+ نوشته شده در  چهارشنبه 11 اسفند1389ساعت 20:36  توسط علی گدا | 
سلام خدا بر تو اي دهمين پيشواي معصوم ! سلام بر درخشندگي کوکب نوراني ات

که خورشيد را شرمگين تابش کرد و چشمه هاي آفرينش را لبريز جوشش ، در اين

روز غم بار و مصيبت زده ، آتش سوگمان را مهار کن و دست مهربان و غريب نوازت

را بر صفحه دل هامان بکش

 شهادت ...


لابه لاي آه دلم ، يه غصه فرياد مي کشه

اشکامو مخفي مي کنم اما چشام داد مي کشه

زخمي که توي سينمه ، هيچ جوري مرهم نداره

به ياد يک حرم شبا ، تا صبح دلم عزاداره

اين روزا روضه مي گيرم ، به ياد روضه ي غمش

روم نميشه بگم شده ، چه ها به صحن و حرمش

خنده هامون گريه دارن ، فصل عزا و شاديه

دلم خراب حرمه ، آقام امام هاديه

قامت گلدسته تو، اگه يه ذره خم شده

کي گفته بغض دشمنت ، ميون ماها کم شده

سينه زنت تا عمر داره،  به داشتن تو مي نازه

پا بده با سرش مي آد ، صحن و سرات و مي سازه

يه روز مي آد که اون حرم ، تو گريه جا مي گيريم

توي طواف سينه زنات ، شور يا زهرا ميگيريم

شما امامي و عزيز، اما شکسته حرمت

عرش خدا آتيش گرفت ، تو شعله هاي غربتت

گوشه زندان مي چکه ، بارون زچشماي شما

آقا چرا ورم داره ، زير کف پاي شما

تشنگي اذيت مي کنه ، عطش نشسته تو گلوت

ميگن جاي تازيانس ، آقا به روي سر و روت

چند ساله بين  زنجيرا ، نشسته در تاب و تبي

چند ساله که عزادار روضه ي عمه زينبي

چند ساله که صحن خونت ، پرچم لاله مي زني

ناله ي غسل کفن ، طقل سه ساله مي زني

همه مي دونن خون ما ، وصل به رگهاي شماست

همه مي دونن شونمون ، زخمي داغ کربلاست

هرجايي بريم آخرش ، گريمون توي شور و شين

اينه که مستي مي کنيم ، فقط با ذکر يا حسين

+ نوشته شده در  چهارشنبه 11 اسفند1389ساعت 20:17  توسط علی گدا | 
رجب فرارسيد ...

ماه مبارکي که مژده ميلاد باقر العلوم (ع) را با خود به همراه اورد

رجب ، ماه بندگي ، ماه انس و محبت با خداي يکتاست وامام باقر عليه السلام طليعه

اين ماه خجسته

او افتاب دين و دانش از مطلع رجب است

که جان افسرده خاکيان را با فروغ خود گرما مي بخشد

بشارت باد ميلاد  محمد باقر عليه السلام ، افتاب علم و معرفت و شکافنده علوم و معارف

 میلاد 1 ...


شب ميلادش فضاي ساكت و ارام مدينه ، مبهوت نورافشاني خانه گلين امام سجاد (ع) است

و فروغي نوراني اسمان مدينه را روشن كرده است ، نوري كه از چهره معصوم و منور

نوزادي مبارك به اسمان ساطع است چشمه جاري شکافنده علم ها در بيابان خشکيده دانش

جوشيدن گرفت و جان جويندگان علم و معرفت را از زلال پر برکت خود سيراب ساخت

، شيعه نشان افتخار ديگري بر گردن اويخت و بر اين پيشواي معصوم خود باليد

 میلاد 2 ...


بهار امد هوا چون زلف يارم باز مشکين شد

زمين چون رويش از گلهاي رنگارنگ رنگين شد

نگارستان چيني شد زمين از نقش گوناگون

چمن رشک ختن از ياسمين وز بوي نسرين شد

دلِ اشفته شد محو گلي از گلشن طاها

اسير سنبلي از بوستان ال ياسين شد

چه گويم از گل رويش ؟ مپرس از سنبل مويش

ز فيض لعل دل جويش مذاق دهر شيرين شد

به ميزان تعادل با گل رويش چه باشد گل

که با ان خرمن سنبل کم از يک خوشه پروين شد

جمال جانفزاي او ظهور غيب مکنون بود

دو زلف مشکساي او حجاب عز و تمکين شد

به باغ استقامت اولين سرو ان قد و قامت

به ميدان کرامت شهسوار ملک تکوين شد

سليل پاک احمد ، زيب وزن مسند سرمد

ابوجعفر محمد ، باقر علم نبيّين شد

محيط علم رباني ، مدار فيض سبحاني

که در ذات و معاني ثاني عقل نخستين شد

حقايق گو ، دقائق جو ، رقائق جو ، شقايق بو

سراج راه حق ، کز او رواج دين و ايين شد

مرارتها چشيد ان شاه خوبان از بني مروان

مگر ان تلخ کامي بهر زهرکين به تمرين شد

عجب نبود گر ازان اخگر سوزان سراپا سوخت

چه او را شاهد بزم حقيقت شمع بالين شد

براي يکه تاز عرصه ي ميدان جانبازان

ز جور کينه مروانيان اسب اجل زين شد

+ نوشته شده در  چهارشنبه 11 اسفند1389ساعت 20:14  توسط علی گدا | 
خم کرد پشت زمين را ، ناگاه داغ گرانت

هفت آسمان گريه کردند ، بر تربت بي نشانت

 با پا زدند بر در و در را صدا زدند

بي اطلاع آمده و بي هوا زدند

ديدند چون حريف نبردش نميشوند

دستش طناب بسته به او پشت پا زدند

يک عده جاهل متجاهر به فسق هم

لب تشنه آمدند ولي آب را زدند ! !

يکدسته مس که رنگ طلا هم نديده اند

تهمت به بي کفايتي کيميا زدند

با جمع نا منظمشان سنگريزه ها

سيلي به روي مادر آيينه ها زدند

شيطان پرست هاي به ظاهر خدا پرست

حتي تو را براي رضاي خدا زدند ! !

تحريف کرده اند تو را تازيانه ها

از بس که حرفهاي تو را نا به جا زدند

حالا که ميشود اگر آن سالها نشد

پرسيدن همين که شما را چرا زدند ؟ ؟
 

 بی نشان ...

نه مثل ساره اي و مريم نه مثل آسيه و حوا

فقط شبيه خودت هستي فقط شبيه خودت زهرا

اگر شبيه كسي باشي شبيه نيمه شب قدري

شبيه آيه تطهيري شبيه سوره اعطينا

شناسنامه تو صبح است پدر تبسم و مادر نور

سلام ما به تو اي باران ، درود ما به تو اي دريا

كبود شعله ور آبي سپيده طلعت مهتابي

به خون نشستن تو امروز به گل نشستن تو فردا

بگير آب و وضويي كن به چشمه سار فدك امشب

نماز عشق بخوان فردا به سمت قبله عاشورا

+ نوشته شده در  یکشنبه 8 اسفند1389ساعت 22:31  توسط علی گدا | 
تو همچون غنچه هاي چيده بودي

که در پرپر شدن خنديده بودي

مگر راه حيات جاودان را

تو از فهميده ها ، فهميده بودي

شهدا 1 ...

هم دوش با شعله هاي پنهان و پيداي اتش

مي رقصد ارام ، ارام شط بر بلنداي اتش

اين ماديان سپيد ماه است ، اين گونه مبهوت

در چشم شط استاده ، غرق تماشاي اتش

مسجد بزرگ استاده ، سر سبز و خاموش ، هر چند

ورد زبان درخت است بيت الغزلهاي اتش

از بس که اين کولي باد ، با دختر شعله رقصيد

از شهر بر جاي مانده است ، تنها رد پاي اتش

شط و شب و شعله در پيش ، من مي روم موج باشم

موجي عمود ايستاده ، بر سطح درياي اتش

شهدا 2 ...


گفتند : اين خاک ديگر ، سرو و صنوبر ندارد

خورشيد اينجا غريب است ، اينجا دلاور ندارد

گفتند : خوبست ، خوبست در گوشه اي دفن سازيم

اين اسمان را ، که بوي بال کبوتر ندارد

از سرخي شمعداني تعريف کردند ، هر چند

ديدند اين باغ عاشق از لاله بهتر ندارد

بر شانه هاي خيابان ، بردند ياران ما را

بردند و بردند ، انگار اين کوچه اخر ندارد

يک اسمان ابر دارم در سينه ، از سوگ گلها

يک شب بيايد ببيند هر کس که باور ندارد

شهري که گويند شهر خورشيد  باشد ، همين جاست

شهري که  يوسف  در انجا ترس از برادر ندارد

شهدا 3 ...

شهدا 4 ...

شهدا 5 ...

شهدا 6 ...

+ نوشته شده در  یکشنبه 8 اسفند1389ساعت 22:14  توسط علی گدا | 
قریب ...

درياي من ! درون نگاهت شناورم

بر گنبد زلال ضريحت ، کبوترم

مي امدم کنار تو اي ناجي بزرگ !

هر وقت سقف فاجعه مي ريخت بر سرم

شرمنده ام که اين همه زخم کبود را

هر روز و شب به محضر پاکت مي اورم

کي مي شود هميشه صبورم ! بزرگ سبز !

يک اسمان ترانه برايت بياورم

امشب دوباره رو به ضريحت نشسته ام

تو اسمان ابي و من يک کبوترم

################

انجا ضريح ، پنجره اي رو به اولياست

انجا رواق ، پاتوق گهگاه انبياست

شمس الشموسِ گوشه ي چشمت که مي دمد

خورشيد و ماه ، پت پت شمعي است ، بي ضياست

انجا که  راه  مي رسد و باز  مي رود

يک جاده ي دو بانده که تا عرشِ کبرياست

حتي فرشته ها به ترافيک مي خورند

از بس شلوغ مي شود ، از بس برو بياست

پهن است سفره اي به درازاي اسمان

اما غذا نه اين عدس و ماش و لوبياست

حاتم اگر که کشک بسابد ، عجيب نيست

قربان سفره ات ، خودماني است ، بي رياست

جان ها گرسنه اند . . . چه فرق اينکه دست ها

کوتاه يا بلند ، سفيد است يا سياست ؟

ما فکر مي کنيم که در استان تو

توفير بين قالي کرمان و بورياست

نور ...

حالا تمام حرف من اين است : ما بديم

دلخوش که توي تعزيه ها حرف اشقياست

انها که دست کم ، همه يک رنگ و واضحند

ما چند رنگ و روييم ، ايين مان رياست

تسبيح و مهر و اشک و زيارت برايمان

ماشين حساب و متر و ترازو  و گونياست

غافل از اينکه باران ، شاگرد دست توست

غافل که خاک پاي تو استاد  کيمياست

دوريم و دستمان به ضريح تو متصل

سيريم و عادت لبمان ، ذکر ساقيا ست

####################

نام تو مي برم ، دهنم سبز مي شود

تا مي نويسم از تو ، قلم  سبز مي شود

( از هر زبان که مي شنوم نا مکرّر است )

اين شعرها شبيه به هم  سبز مي شود . . .

با ابر بي رمق ، حرَجي بر کوير نيست

پس جاي رد پاي تو ، غم سبز مي شود

حتماً قرار نيست که باران شوي ، بيا !

اين  باغ  با يکي دو سه نم ، سبز مي شود

دل مي زند به آبيِ  درياي چشم هات

هي چشم هاي خيس بلم  سبز مي شود

هر اتفاق تازه در اين باغ ، ممکن است

گُل هم به احترام تو  ،  خم  سبز مي شود

گفتي : « بگو به جان من ! » ، آري ، به جان تو !

سوگند مي خورم که قسم  سبز مي شود

حالا  لبان قرمز خود را  تکان بده !

بختم  اگر که زرد شوم  سبز مي شود ؟

اين بوي اتش است ، ببين ، يا نمي رسي

يا  چوب خشک مزرعه هم  سبز مي شود

###################

گفتم دلت بسوزد  و  لبخند بشکفي . . .

گُل از شکاف سنگ  ،  چه کم  سبز مي شود !

باشد !  نيا ، نبار ، نياور !  ولي بدان

بغضي ميان صحن حرم  سبز مي شود

ضامن آهو ...

ها . . . راستي . . . بليت ، غذا ، جا  گران شده

آقا ! زيارت تو مگر حج اغنياست ؟ !

آري ، غزل بلند شد ، اصلا غزال شد

شاعر نوشت : « ضامن آهو » و لال شد

+ نوشته شده در  جمعه 29 بهمن1389ساعت 18:13  توسط علی گدا | 
چون ختم عمر احمد ختمي مـــآب شد

کونيــن غــرق شـــــورش و پر انقــلاب شـــــد

صاحب عزا خداست که پيوسته خون‌دل

جــاري ز چشـم ابن‌ عــــــم او بوتـــراب شـــــد

از کـــردگار بهــر عــزاداري رســول

نــاگــاه جبرئيـــــل اميــــــن را خــــطاب شـــد

روح الامين زمـــاتم محبـوب کردگـار

جـــاري سرشــکش ازمــژه همچون سحــاب شد

از بس گريست زين غم جانسوز فاطمه

کــافغان و نــاله برفـــلـک از شيــــخ و شـاب شد

چون آفتاب عمر پيمبر غــروب کــرد

وه در کسـوف غـــم به سپهــــر آفتـــــاب شــد

آفاق شــد پـر از شرر و تيــره روزگار

قلــــب جهــانيان همــــه از غــم کبــاب شــد

28 صفر ...


فرشته‏ها صدايت مي‏کنند ، اما هنوز دلتنگ و نگران امتت هستي

هرچند اتمام حجت کرده‏اي ، هرچند عادل‏ترين نگهبان را بر انان گمارده‏اي ، اما

دلشوره اينکه پس از تو چه خواهد شد ، رهايت نمي‏کند...

پس از تو

چه مي‏توان گفت از آن همه کلمه‏اي که در صداي سکوت علي عليه‏السلام ، پس از تو

خاموش ماندند ؟ پس از تو ، غير از نفس‏هاي غمگين علي عليه‏السلام و اشک‏هاي ناتمام

فاطمه عليهاالسلام ، هيچ نفسي به تو نرسيد و هيچ اشکي از نام تو سرچشمه نگرفت

چه شب‏ها که فاطمه عليهاالسلام به ياد تو در ماه ، با گريه مي‏نگريست و علي عليه‏السلام ،

 با بغض ، ستاره‏هاي ايوان تاريک مدينه را مي‏شمرد کاش چيزي نپرسي...!

لب به سخن گشودي و فرمودي : نوراني‏ترين شما در روز قيامت کسي است که آل محمد

را بيشتر دوست بدارد ، اما باور نمي‏کني که امت تو چگونه به وصيت تو عملکردند ، کاش

از دست‏هاي گرمي نپرسي که هيچ‏گاه پس از تو ، دست‏هاي تنهاي علي عليه‏السلام را در

صبحگاهان غربت نفشرد و هيچ جوابي  پرنده‏هاي سلامش را نرسيد ! کاش از شانه امني

نپرسي که پس از تو هيچ شانه‏اي هق هق گريه‏هاي دختر دردانه‏ات را نداشت ! کاش از

دوست ‏داشتن مپرسي که هيچ خانه‏اي همسايه دوستي مهربانانه آل تو نشد ! کاش... !
 
غزل با تو تنهاست ، تنها محمد

و دل نيز دارد تمنا محمد

سپيدي است ابريشمي عشق گونه

و سرخي سراسر تقلا محمد

کجا بود ان شب که من گريه کردم

به سجاده سبز دريا محمد

براي دو دستم نيازي بياور

تو اي حرمت اسمانها محمد

+ نوشته شده در  جمعه 29 بهمن1389ساعت 18:5  توسط علی گدا | 
عید فطر 1 ...

رمضان گذشت از من چه كنم كه بينوايم

دل من ز حب دنيا نگذشت اي خدايم

تبعات هر گناهم ، شده بود سد راهم

تو به من عطا نمودي كه نباشد ادعايم

چو شدم گداي كويت ، شده‏ام خجل ز رويت

تو نشسته‏اي كنارم كه روا كني دعايم

متزلزل است بارم به كجا كشيده كارم

چه وداع اشكباري ، شده اتشين بكايم

به كجا روم خدايا پس از اين سحر ، سحرها

شب جمعه‏اي بيايد كه به سوي تو بيايم

بفداي ميزباني ، كه به وقت ميهماني

به بر گدا نشست و بر خويش داد جايم

چه دعاي باصفايي ، چه رفيق باوفايي

چه خداي اشنايي كه نمود اشنايم

چه دعاي افتتاحي ، چه دو چشم پر سلاحي

چه توسلي چه ذكري ، چه بگويم اي خدايم

چه دمي چه نوحه خواني ، چه شبي چه گريه ‏هايي

چه غمي چه روضه ‏هايي ، كه تو كرده‏اي عطايم

به صفاي ليله القدر ، به جمال نيمه بدر
تو خريدي ابرويم كه گداي هل اتايم

تو از اين خمارخانه ، بنمودي ‏ام روانه

دل شب مدينه بردي كه غلام مجتبايم

به شب نزول قران ، به شكاف فرق فرقان

به دلم نشست قران ، چو نمود علي صدايم

به علي و زينبينش ، به محبت حسينش

بنويس جان زهرا كه شهيد كربلايم

بنويس جان مهدي كه منم از ان مهدي

به خدا قسم خدايا كه نشان دهم وفايم

عید فطر 2 ...

+ نوشته شده در  شنبه 16 بهمن1389ساعت 19:59  توسط علی گدا | 

همه شبهاي غم ابستن روز طرب است

يوسف روز ز چاه شب يلدا ايد

...یلدا...

 

شب دراز است از بهر راز گفتن و حاجات خواستن و چنين است که مولانا راز و رمزي

با شب داشته :

بيگاه شد بيگاه شد ، خورشيد اندر چاه شد

خورشيد جان عاشقان در خلوت ا...شد

و در مورد زيبايي شب براي عاشقان گفته :

اي خداوند يکي يار جفا کارش ده

دلبر عشوه گر سرکش خونخوارش ده

تا بداند که شب ما به چسان مي گذرد

هم عشقش ده و عشقش ده و بسيارش ده

+ نوشته شده در  شنبه 30 آذر1387ساعت 22:35  توسط علی گدا | 

کسيکه روز قربان غير خود را کند قربان نفهميده است هرگز معني قربان را

فرا رسيدن عيد سعيد قربان مظهر اراده ، عشق و وفاداري

مطلع الظهور دلدادگي و سرسپردگي بردرگاه معشوق ازلي

بر تمام مسلمانان جهان مبارک باد


درمقام ازمايش دشوار الهي ، او بايد از ميان فرمان معبود و فرزند مولود يکي را برگزيند ، دو نسبت خيلي گرامي و بيمناک ، مگر ميشود بسادگي پذيرفت که فرزند خود را براي فرمان معشوق در زير شمشير بران و براق خونريز قرار داد و چشم از همه دوران کودکي و نوجواني و جواني او فرو بست ؟ اگر غير ابراهيم بودي ، ترک و تولا ميکردي و عذر و تبرا ميجستي ، او چنين نکرد و از مرحله امتنان به اين ازمايش پروردگار پذيرفت که جان پاره ي گرامي اش راهديه ي معبود و معشوق فراجهاني خود کند

ازمون الهی...

عيد قربان است اي قربان چشمان سياهت

باز گرد از کعبه چشمم روز و شب باشد براهت

هيچ ميداني که شامم روشن است از ياد رويت

هيچ ميداني که روزم شب بود بي روي ماهت

من ندانم با که دارد روي دل جادوي چشمت

اينقدر دانم که ناز و نغمه خيزد از نگاهت

سالها شير افکني ها کردي اي اهوي وحشي

وادي ايمن شده اين روزها نخجير گاهت

شور ان شيرين دهان را دردل زمزم فکندي

اي زليخا وش که يوسف تشنه برگردد ز چاهت

عقل را ويرانه کردي ، کعبه را بتخانه کردي

چيره بر معموره اسلام شد گرد سپاهت

سيل اکنون در حريم کعبه مي پيچد چو زلفت

کافري باشد چو من تا شويد اي کافر گناهت

تا دل ياران شکستي رفتي و احرام بستي

چادري کافور گون افتاد بر موي سياهت

اشک شوقي گر فشاني در بساط قرب جانا

يادي از من کن که جويم از ميان اشک و اهت

اي دل چون سنگ تو با سينه چون عاج گفته

راز ناز سخت گيرو سر لطف گاهگاهت

با لبي ميگون که جويد بوسه زان دندان سيمين

واي اگر سنگ سيه بوسي دريغ از اشتباهت

با کراماتي که داري رو چرا در کعبه اري

قبله گاه عشق شو تا کعبه ايد در پناهت

شاهد شوق افريني ، دلنواز و دلنشيني

شيوه شيوا دليلت ، خنده شيرين گواهت

از صفا و مهرباني کعبه صاحبدلاني

باش تا طوفي کنم من هم به گرد بارگاهت

کام مشتاقان بر اور تا شود مشکور سميت

ور به عزت جا بود در بارگاه پادشاهت

دلبرا با دردمندان ناز کن اما نه چندان

کز طلب گردد پشيمان خواستار نيکخواهت

گر ز اکسير محبت جرعه اي در جام ريزي

کوه غم ايد سبکتر در نظر از پر کاهت

جاي بلبل نيست خارستان بيا تا گلشن دي

بستري سازد ز خندان غنچه و خرم گياهت

سنگ سیاه...

اي حاج ، اكنون به كجا ميروي ؟ به خانه ؟ به زندگي ؟ دنيا ؟ رفتن از حج ، انچنان كه امده بودي ؟ هرگز اي كه نقش ابراهيم را در اين صحنه ايفا كردي ! هنرمند خوب در شخصيتي كه نقش او را بازي مي‌كند حل مي‌شود و اگر خوب بازي كرده باشد ، كار صحنه پايان مي‌گيرد و كار او پايان نمي‌گيرد ، هنرمنداني بوده‌اند كه از نقشي كه ايفا كرده‌اند ديگر بيرون نيامده‌اند و بر ان مرده‌اند ، و تو اي كه نقش ابراهيم را بر عهده داشتي ، نه به بازي كه به عبادت ، به عشق ، از نقش ابراهيم به نقش خويش رجعت مكن

کجایید...


پر گشودم به سوى خانه دوست
مستى‌ام از صفاى ساغر اوست

در مقام بلند ابراهيم
سر نهادم به سجده تسليم

رفتم و يافتم نشانه عشق
سنگ شبرنگ كارخانه عشق

حجرالاسودى كه دست خداست
دست و پا بسته ، پاى بست خداست

گوئيا كان عشق در دل اوست
كه حريم بهشت منزل اوست

در صفاى تو مست و هاجروار
مى‌دويدم به شوق ديدن يار

مروه را با صفاى دل رفتم
تا صفا بر دو پاى دل رفتم

طالب و خسته تا لب زمزم
به تمناى اب كوشيدم

جان من بس كه در طلب كوشيد
زمزمم زير پاى دل جوشيد

زمزم من ز يمن نام تو بود
رستگارى من ز جام تو بود

در شميم نيايش عرفه
در صفاى هواى مزدلفه

نفس گرم تو گل افشان است
خانه از پاى بست بر جان است

در وقوف مبارك عرفات
اين منم يا خسى است در ميقات

دست بر اسمان براوردم
گر كله خواستى ، سر اوردم

بسته عشق و خسته راهم
از تو جز معرفت چه مى‌خواهم

 

صفای دل...

اگر يك جرعه زمزم ، تشنه‏اى را سيراب مى‏كند ، يك قطره اشك ، صد دوزخ را خاموش مى‏سازد ، علم ، اب حيات است كه اسكندرها در پى‏انند و چشمه ان در دل است ، اگر در كعبه ، سنگى از خاك است ، اينجا جلوه دل از نور پاك است ، اگر انجا مشعر است ، اينجا مشاعر است ، اگر انجا عرفات‏ است ، اين جا معرفت است ، اگر انجا خوف‏ است ، اين جا بيم و اميد ، اگر انجا با تقصير از احرام بيرون مى‏ايند ، تقصير اين جا توبه‏ است . انجا هدى را قربانى مى‏كنند ، اين جا هديه به جانان مى‏اورند


خليل من كه به رخ كعبه دل و جان است
به راه او دل و جان چون ذبيح قربان است

شگفت نيست دل و جان فداى جانانى
كه قبله دل مشتاق و كعبه جان است

در ان منا كه تمنا و ارزوى دل است
به رسم قربان از جان گذشتن اسان است

غرض ز كعبه همان طواف خانه گل نيست
كه خانه دل ارامگاه جانانست

ميان كعبه حجاج و كعبه عشاق
هزار مرحله ره با دليل و برهان است

به كعبه انان بهر طواف خانه روند
وليك خانه خدا خويش در خراسان است

مرو به مروه صفا جوى و سعى كويى كن
كه جاى قوه نسل خليل رحمان است

امام ثامن ضامن على بن موسى
كه ذات پاكش مرات نور يزدان است

به حج اكبرت ار ارزو بود درياب
كه در زيارت اين كاخِ عرش بنيان است

ضريح اقدس او را شرف بود افزون
از انچه بيت الله را به چار اركان است

چنانكه ركن يمانى به كعبه اسلام
به ركن شرقى اين كعبه يمن چندان است

 

خانه دل...


عيد قربان گرچه ايين خليل ازر است
ملت اسلام را امروز زيب و زيور است

حبذا عيدى كه سرخ از خون قربانى او
گونه اسلام و روى ملت پيغمبر است

حبذا روزى كه ابراهيم را در كوى دوست
ذبح اسماعيل از يك گوسفند اسان تر است‎

حاجيان از جان چنان بوسند ان سنگ سياه
خانه حق را كه گويى خال روى دلبر است

سالى ار يك حج بود مر حاجيان را در حجاز
در خراسان خلق را هر روزه حج اكبر است

خانه حق را اگر خواهى بپو راه حجاز
ور بخواهى صاحب ان خانه در اين كشور است

اندرين عيدى كه ملت را همه فر و بها
از نو ايين سنت پاك خليل ازر است

سعى تو مشكور باد و حج تو مبرور باد
در حريمى كز شرافت كعبه را تاج سر است

 

 کدام...

قرباني کردن اسماعيل يک بهانه بود ، مثل همه‌ بهانه‌هاي عاشقانه‌ دنيا ، مثل همه‌ موانع سختي که عاشق در مسير رسيدن به معشوق بايد از ان بگذرد ، تلخ و  شيرين مثل عشوه‌ي معشوق ، سخت و اسان مثل گذشتن از خود به قصد يکي شدن با دوست ، دور و نزديک مثل لحظه‌ء وصل…

بين به عهد خود چسان كردم وفا
سوختم يكباره بر سامــــان عشق

انچــــــه گفتم در ازل اورده ام
مال و جان اندر ره جانان عشق

كاش صد جسمم بدى در راه دوست
تا شدى قربان ميـــــــــدان گاه عشق

پس خطابى امد از يزدان عشق
در زمين عشق بر سلطان عشق

كى حبيبا حبذا خوب امـــدى
با نواى عشق در ميدان عشق

من هم اندر وعـــــــــده خود صادقم
هر چه خواهى خواه از جانان عشق

مرحبا ممنون شــــدم از كار تو
خوب اوردى به جا پيمان عشق

غم مخور كه خون بهاى تو منم
از وجودت تازه شـد پيمان عشق

+ نوشته شده در  دوشنبه 18 آذر1387ساعت 21:0  توسط علی گدا | 

طنين بانک خوش عاشقي رسد به گوش
بيا به مدرسه عشق ثبت‏ نام کنيم
زلال زمزمه عاشقان به جام كنيم
طريق بندگي عشق را ز سرگيريم

 

مکتب عشق...

بسيج  به معناي اماده و مهيا و ساز و برگ و سامان دادن است ، اما در اصطلاح به نيروهاي مردمي داوطلبي گفته مي‌شود كه اماده‌اند در شرايط دفاعي و جنگي از كشور دفاع كنند

شروه...

 ز اه سينه ي سوزان ترانه مي سازم
 
چو ني ز مايه جان اين فسانه مي سازم
 
به غم گساري ياران چو شمع مي سوزم
 
براي اشك دمادم بهانه مي سازم

پر نسيم به خون اب اشك مي شويم

پيامي از دل خونين روانه مي سازم
 
در استان به خون خفتگان وادي عشق

برون ز عالم اسباب خانه مي سازم
 
چو شمع بر سر هر كشته مي گذارم جهان
 
ز يك شراره هزاران زبانه مي سازم

ز پاره هاي دل و جان شلمچه رنگين است
 
سخن چو بلبل از ان عاشقانه مي سازم
 
سر و تن و دل و جان را به خاك مي فكنم
 
حرفي بگوي و از لب خود كام ده مرا
 
ساقي ز پا فتاده شدم جام ده مرا
 
فرسوده دل زمشغله جسم و جان بيا
 
بستان ز خود ، فراغت ايام ده مرا

رزق مرا حواله به نامحرمان مكن
 
از دست خود باده گلفام ده مرا
 
بوي گلي ، مشام مرا تازه مي كند
 
از دست خويش باده گلفام ده مرا
 
عمرم برفت و حسرت مستي ز دل نرفت
 
اي گلعذار بوسه به پيغام ده مرا

شور زندگی... 


چشمش به شكوه صبح باراني بود

جانش چو تن سپيده ، نوراني بود

تا روز بزرگ وصل ، تا فصل قرار

درياي دلش هماره توفاني بود

***

چون موج رميده ، بيقراري مي‌كرد

از مرز عقيده ، پاسداري مي‌كرد

با نقش شگرف عشق در چشمه چشم

تعليم طريق جان نثاري مي‌كرد

***

پيراهن ماهتاب ، پوشيد دلت

در خلسه جاودانه ، جوشيد دلت

در خلوت رازگون ياران خدا

لاجرعه رحيق عشق ، نوشيد دلت

***
تصوير ترا به لاله پيوند زدم

با خيزش گرم ناله پيوند زدم

گل زخم سترگ اسمانگير ترا

با زخم هزار ساله پيوند زدم

***

چندان كه صفاي نو بهاران سبزست

اواز لطيف باد و باران سبز است

اي سرخ ترين نشانه بيداري

يادت به چگاد روزگاران سبزست

***

چندان عطش و شتاب در جان تو بود

گويي گل افتاب در جان تو بود

دريا دل دشتهاي خورشيدي عشق !

خون واژه شعر ناب در جان تو بود

***

با ذكر و دعا ، فراق را معني كرد

يكرنگي و اتفاق را معني كرد

با سينه شرحه شرحه در جبهه عشق

خون واژه اشتياق را معني كرد

***

ايينه روي او ، ظهوريست شگرف

در محضر عاشقان ، حضوريست شگرف

با قامت سبز ، طالب سرخي روست

دريا نفسي كه در عبوريست شگرف

***

تو قلب تپنده بهاري اي يار

در عرصه عشق ، استواري اي يار

با تابش عاشقانه بر سينه خاك

خورشيد سترگ روزگاري اي يار

***

اينان كه به راز عاشقي اگاهند

با گرم دلان گرم رو همراهند

ياران حسيند كه با جامه سبز

در سنگر «لا اله الا اللهند»

***

در عرصه عشق ، سبز پوشت ديدم

در پهنه رزم سخت كوشت ديدم

سردار بسيج عاشقان ! در شب وصل

همسنگ يلان جرعه نوشت ديدم

***

يك دست كتاب عاشقانه اوردي

يكدست سلاح بي‌امان اوردي

رفتي به ديار سرخ جانان ، ما را

دامن ، دامن گل ارمغان اوردي

***

هرگز لبت از زمزمه خاموش مباد

جام دلت از حادثه ، مغشوش مباد

نامت كه طنين استقامت دارد

از خاطر عاشقان فراموش مباد

***

او معني افتاب را مي‌دانست

اسرار لطيف اب را مي‌دانست

با سينه‌اش از شوق شكفتن پر بود

يا فلسفه شتاب را مي‌دانست

***

وقت است كه رنگ جامه گلفام كنيم

از سرخي گل ، صداقتي وام كنيم

وين لاله نو دميده در ميدان را

ايينه خون عاشقان نام كنيم

***

شولاي سپيد صبح بر دوشت باد

رخشنده‌ترين فلق هم اغوشت باد

در بزم وصال دوست ، از شوق حضور

ان جام كه در كشيده‌اي نوشت باد

***

بيدارترين ستاره ، چشمانش بود

شب سوز‌ترين سپيده در جانش بود

وقتي كه به خون تپيده ، پر پر مي‌زد

صد لاله نو دميده مهمانش بود

کعبه دیگر... 

ما همه شاگرد عشقيم از دبستان بسيج

تکليف عشق را نمي‌توان با ادعا روشن کرد

بايد اهل رفتن بود نه اهل سکون و سکوت

اشك و دل شكسته اينجا خريدار دارد بخوان  ...

 باران مي ايد

دعاي كسي كه زير باران است مستجاب است ... بخوان...

+ نوشته شده در  چهارشنبه 6 آذر1387ساعت 22:3  توسط علی گدا | 

 ساقى كه خود تجلى مستانه مى‏كند

ما را خمار وارد ميخانه مى‏كند

بنيانگذار شيوه ليلائيان رضاست

كز دل جنون بسازد و ديوانه مى‏كند

صد بار اگر به دست كريمش طمع كنيم

باز از كرم نگاه رئوفانه مى‏كند

از شمع جمع جان فنا گشتگان عشق

ما را نگاه صبح تو پروانه مى‏كند

سلمان تو اگر نشدم چاره كن شوم

سلمانى‏ات كه موى تو را شانه مى‏كند

هرگاه نوكر تو نفس از جگر زند

دل در هواى شوق لقاى تو پر زند

ما را عبور غمزه معشوق مى‏كشد

عاشق هميشه تن به مسير خطر زند

يك جلوه از نگاه تو اى شمس مشرقين

هر صبح و شام طعنه به شمس و قمر زند

دست مرا به شاخه طوبى گره زنيد

چشم طمع دوباره به گندم فتاده است 

از مهربان نبود توقع به غير اين

راه رئوف باز به مردم فتاده است

جان را جمال جلوه جانان جلا دهد

ان دم كه ديده را به نگاهى صلا دهد

هركس كه دوست داشتنى‏تر شود به او

وى را به راه و رسم محبت بلا دهد

اى دل بگو كه ميكده حصن حصين ماست

ساقيست انكه باده لا با ولا دهد

مى‏خواست امتحان دل عاشقش كند

ورنه گداى ميكده را كى طلا دهد  

ما از ازل به ميكده مستيم تا ابد

سرمايه ولاى رضا سرنوشت ماست

بى روى او چو روى به بيت و جنان كنيم

جنت جحيم و كعبه همانا كنشت ماست

ما را گدايى سر كويت عبادت است

ديگر براى ما ره و رسم تو عادت است

اى دل دخيل پنجره معرفت ببند

انكس كه شد مقرب او با سعادت است

 طوبی..

دل در ره شوق حرمت کفتر خسته است
اي انکه درت محشر دل‏هاي شکسته است
بر کفش غلامان غمت اي شه خوبان
گرد دو جهان ناله عشاق نشسته است
تسليم رضا گرنه‏اي ، اي صيد وفادار
اي دل به کمند سر زلفين که بسته است
بر حالت پروانه خود گريه کن اي شمع
دکان دل سوخته تا صبح نبسته است
اي شاه کماندار دل زار عزيزي
در چله ابروي شما چله نشسته است

 کبوتر خسته

اي استان قدس تو تنها پناه من
بر خاک باد پيش تو روي سياه من
مي‏ايد از درون ضريحت شميم عشق
پيچيده در فضاي حرم سوز و اه من
چشمم به چلچراغ حريم تو روشن است
اي چلچراغ چشم تو خورشيد راه من
گلدسته‏ات منادي صوت اذان عشق
مانوس با غروب و زوال و پگاه من
مهر از فروغ گنبد پاکت گرفته وام
شمس الشموس هستي و نامت گواه من
هر صبحدم به شوق تو بيدار مي‏شوم
کافتد به بارگاه تو لختي نگاه من
اي غربت مجسم تاريخ اي امام
اي خاک پاي مرقد تو بوسه گاه من

شمیم عشق...

چندان که افزون مي‏خلد خار طلب در پاي من
هر دم گرانتر مي‏شود گام فلک پيماي من
بر مرکب شوقم سوار اي از کفم برده قرار
جاري است صدها جويبار ازچشم‏ خونپالاي‏ من
من بي‏خودم از خويشتن ، بشکسته‏ام زندان تن
دارد هواي ان چمن مرغ دل شيداي من
اي دولت بيدار من ، اي صولت سرشار من
اي شوکت بسيار من ، اي سيد و مولاي من
اي در حريم پاک تو ، بس سينه‏ها صد چاک تو
من جبهه ساي خاک تو ، اينست استغناي من
بي‏مهر تو بي‏روي تو ، بي‏گفت تو بي‏گوي تو
اي واي چشم‏ اي واي جان ، اي واي دل اي واي من
ايمان ز تو ايمان گرفت ، اسلام از تو جان گرفت
جز دامنت نتوان گرفت اينست فکر و راي من
مهر ولايت در کفت ، اوج هدايت رفرفت
شمس‏الشموسي در صفت ، لنگ از مديحت پاي‏ من
اي ايمن آمن رضا ، اي حجت ثامن رضا
اي ثامن ضامن رضا ، بنگر دل در واي من
اين دل به نورت زنده کن ، اين سينه را سوزنده کن
از نور حق تابنده کن پنهان من پيداي من
اي قبله امال جان ، اگاهي از احوال جان
لطفي نما بر حال جان ، اي هوي من اي هاي من


هوای چمن...

اي دل اهل معرفت ، عاشق و اشناي تو
چشم و چراغ دل ، خاک در سراي تو
جلوه نماي نور حق ، اينه جبين تو
راه گشاي کوي او، چهره دلگشاي تو
جامه به تن دريده جان ، تا به قدم در افتدت
خامه به سر دويده کان ، نقش زند ثناي تو
سدره منتهاي دل ، پايگه براق تو
کعبه سجدگاه جان ، درگه باصفاي تو
اي به رضاي حق شده ، راضي و خاک طوس را
قبله ديگري خدا ، ساخته با رضاي تو
قبله سر سپردگان ، قبله دلفروز تو
چشمه نور نه فلک ، گنبد عرش ساي تو
من شوم از غبار هم ، بر در تو زهي شرف
زانکه شود ميسرم ، بوسه گه رداي تو
گرچه نباشد اين سخن ، در خود مدح او چمن
قبطه به بحر مي‏برد ، طبع غزلسراي تو

قبله دیگر...


مريد و زائرت از هر نژاد است

خودش روز است و با شب در تضاد است

مگر شمس جمال تو که اين دل

به اين خورشيدها بي اعتماد است

براي ديدنت خورشيد را صبح

به دست اسمان ائينه داده است

به هر صورت که ايي مي پذيرم

دل از ائينه هاي بي سواد است

و هر بيتم بنامت هست مفهوم

غزلهايم تمامي مستزاد است

بدون ضرب ميرقصم به چرخش

خرابي مشرب هر گردباد است

طلب ناکرده چشمم اشک مي ريخت

همه گفتند اين اب مراد است

شدم پيغمبر تصوير و ديدم

برايم صحن ائينه معاد است

کسي فکر مسيح و نوح هم نيست

از اين ائينه ها اينجا زياد است

به ظاهر فرق دارد تاک و انگور

رضا در باطن عالم جواد است

به هويي خلق شد دنيا و عقبي

بناي عالم و ادم به باد است

 چرخ..

يکروز ، صبح زود ، ازل بود يا ابد

فرقي نمي کند ، سر اين راه نا بلد

پا کردم عقل را و بسي راه ، دور شد

نزديک بود گم کندم کفش بي خرد

يکروز ، صبح زود رسيدم که : السلام

يکروز ، صبح ، جاي صنم گفتم : الصمد

عيسي که نيستي پدر تو امام بود

اين بار چندم است که گهواره حرف زد ؟

اي اب نونهال که يک قطره ي شما

کافيست در شکستن اندام پير سد

تو ان ستاره اي که تمام منجمان

حتي نکرده اند شبي هم تو را رصد

نام تو چيست ؟ کودک موسي ؟ نه ؟ گــُل ؟ نه ؟ سيب ؟

جايت کجاست؟ باغچه ؟ گهواره ؟ يا سبد؟

دريا کنار مرقد تو موج ميزند

ماهي و پادشاهي تو حکم جزر و مـد

از يک شروع مي شوي و هفت مرتبه

در جلوه مي روي بشوي هشتمين عدد

هر کس که ميدهد به تو از دور يک سلام

وقت جواب ، مضربي از هشت مي شود

اينجا فقط توئي و توئي اين " توئي " چه خوب!

انجا منم ، منم ، منم و اين "منم " چه بد!

من قصد کرده ام بروم مشهد الرضا

من قصد کرده ام بروم يا علي مدد

+ نوشته شده در  دوشنبه 20 آبان1387ساعت 20:34  توسط علی گدا | 
 
ثواب روزه و حج قبول ان کس برد
 
 
 
که خاک ميکده عشق را زيارت کرد

 

نماز عشق را صبح و عشا نيست

خدا خواندن به حفظ ربنا نيست

به عشق پاک اگر داري توجه

يقين داني که حق از تو جدا نيست

نماز عشق را برقبله عشق

به هر موقع به جا اري قضا نيست

نه هر کس شد مسلمان گشت سلمان

که هر کس شد علي مولاي ما نيست

 ماه نو...

باز اي و دل تنگ مرا مونس جان باش

وين سوخته را محرم اسرار نهان باش

زان باده که در ميکده عشق فروشند

ما را دو سه ساغر بده و گو رمضان باش

مه...

مزرع سبز فلک ديدم و داس مه نو
يادم از کشته خويش امد و هنگام درو
بر لوح معاصي خط عذري نکشيدم 
پهلوي گناهان حسناتي ننوشتم
پيري و جواني چو  شب و روز  برامد 
شب شد و روز امد و بيدار نگشتم
دائما لب خشک بودم و ديده ، تر
قوت جانم بود از خون جگر
درد خود با هرکه مي کردم بيان
از دوايش  کس نمي گفتي نشان

رمضانیه

روزه دارم من و افطارم ازان لعل لب است

اري افطار رطب در رمضان مستحب است

روز ماه رمضان زلف ميفشان که فقيه

بخورد روزه خود را به گمانش که شب است

شحنه اندر عقب است و من از ان مي ترسم

که لب لعل تو الوده به ماالعنب است

زير لب وقت نوشتن همه کس نقطه نهد

وين عجب نقطه خال تو که بالاي لب است

يارب اين نقطه خال تو به بالا که نهاد؟

نقطه هرجا غلط افتاد مکيدن ادب است

منعم ار عشق کند زاهد و اگه نبود

شهرت عشق من از ملک عجم تا عرب است

عشق انست که از روي حقيقت باشد

انکه را عشق مجازي ست حمال الحطب است

گر صبوحي به وصال رخ جانان جان داد

سودن چهره به خاک سر کويش سبب است

 

 
رمضان امد و روان بگذشت

 

بود ماهي به يک زمان بگذشت

 

شب قدري به عارفان بنمود

 

اين معاني از ان بيان بگذشت

 

برای دیدن نوشته ها به خط نستعلیق به اینجا مراجعه کنید

+ نوشته شده در  چهارشنبه 10 مهر1387ساعت 0:40  توسط علی گدا | 

شهر رمضان الذى انزلت فيه القران

فرا رسیدن ماه رمضان ، ماه چشمهاي اشك بر پيشگاه خشيت خدا ، ماه صبورى مومنان و ماه مومنان صبور ، ماه راز و نیاز ، ماه حاجات و مناجات ، ماه يقين ، ماه كتاب مبين ، ماه شور و شوكت ايمان و روح ، ماه رحمت رحمان ، ماه ميعاد با معبود و گاه حضور نور ، ماه گذشتن از خويش و رسيدن به خويش ، ماه شكيبايى تن و شادمانى جان بر همگان مبارک باد

سر زد ز افق نوري در كوچه شيدايي
عطري زده بر بستان ان ماه شكيبايي

گسترده به زيبايي خالق ز كرم ماهي
بر خوان كرم بينم حوري وش رعنايي

امد به سراي دل سي‌ روز شكيبايي
هرگز نبود ماهي اين سان همه زيبايي

هر صبح سحر ايد ايات سماواتي
هر شام اذان گويد بر سفره مينايي

با اشك زنم جامي لبريز به تنهايي
با عشق تو برخيزم از بستر تنهايي

ان شب كه قدرش بهتر زهزاران شب
اشكي است كه مي ريزم بر صحن تماشايي

كان شب كه به خلوتگه بر سجده فرو افتم
از يار طلب سازم ان جام مسيحايي

دربارگهت يا رب سرگشته و حيرانم
بخشش ز تو مي‌خواهم اي صاحب زيبايي

بخشش ز تو مي‌جويم از عشق تو مي‌گويم
نالان به سر كويم اي چاره تنهايي

يك بار دگر امد اين ماه اهورايي
بر خوان كرم بنشين اين است شكوفايي

ماه اهورائی... 

رمضان امد و اهسته صدا كرد مرا
مستعد سفر شهر خدا كرد مرا

از گلستان كرم طرفه نسيمي بوزيد
كه سراپاي پر از عطر و صفا كرد مرا

نازم ان دوست كه با لطف سليماني خويش
پله از سلسله ديو دعا كرد مرا

فيض روح‌القدسم كرد رها از ظلمات
همرهي تا به لب اب بقا كرد مرا

من نبودم بجز از جاهل گم كرده رهي
لايق مكتب فخر النجبا كرد مرا

در شگفتم ز كرامات و خطاپوشي او
من خطا كردم و او مهر و وفا كرد مرا

دست از دامن اين پيك مبارك نكشم
كه به مهماني ان دوست ندا كرد مرا

زين دعاهاست كه با اين همه بي‌برگي و ضعف
در گلستان ادب نغمه سرا كرد مرا

هر سر مويم اگر شكر كند تا به ابد
كم بود زين همه فيضي كه عطا كرد مرا

پیک مبارک...

اندر رمضان خاك تو زر مي گردد

چون سنگ كه سرمهء بصر مي گردد

ان لقمه كه خورده اي به هنگام  سحر

وان صبر كه كرده اي گهر مي گردد


هشدار كه فصل حق بناگاه ايد

ناگاه ولي بر دل اگاه ايد

خرگاه وجود خود زخود خالي كن

خالي چو شود شاه به خرگاه ايد


هر لحظه همي خوانمش از راه  بعيد

كو سوره يوسف است و قران  مجيد

گفتم كه دلم خون شد و از ديده دويد

گفت انكه تو را دويد كس را ندويد


يك لحظه اگر نفسِ تو محكوم شود

علم  همه انبيات معلوم شود

ان صورت غيبي كه جهان طالب اوست

در اينه فهم  تو مفهوم شود


هستي اثري ز نرگِس چشم تو بود

اب رخ نيستي هم از هست تو بود

گفتم كه مگر دست كسي در تو رسد

چون به ديدم كه خود همه دست تو بود


هم كفرم و هم دينم و هم صافم و درد

هم پيرم و هم جوان و هم كودك و خرد

گر من ميرم مرا مگوئيد كه مرد

كو مرده بدو زنده شد و دست ببرد

+ نوشته شده در  شنبه 9 شهریور1387ساعت 21:23  توسط علی گدا | 

{برای شنیدن موزیک فلش ، موزیک وب را قطع کنید}

چشمم به انتظار تو تر شد نيامدي

اشكم شبيه خون جگر شد نيامدي

 گفتم غروب جمعه تو از راه مي رسي

عمرم در اين قرار به سر شد نيامدي

تا خواستم به جاده ي وصل تو رو كنم

غفلت مرا رفيق سفر شد نيامدي

در مسجديم و طاعت اين ماه شغل ماست

بي قبله هر نماز به سر شد نيامدي

اين نفس بد مرام مرا خوار و زار كرد

روز و شبم به لغو سپر شد نيامدي

رسوايي گداي تو از حد گذشته است

عمرم به هر گناه هدر شد نيامدي

از ما گناه سر زد و تو شاهدش شدي

ديدي دلم به راه دگر شد نيامدي

خسران زده كسي است كه از يار غافل است

بي تو دعا بدون اثر شد نيامدي

از ما كه منفعت نرسيده براي تو

هر چه ز ما رسيده ضرر شد نيامدي

گفتيم لا اقل سر افطار مي رسي

ديده به راه ماند و سحر شد نيامدي

 گلدسته ها...

اگر امروز باشد يا که فردا

سرا پا گوش باشم يا تماشا

تو را خواهم بدست اورد اخر

ميان شهر باشي يا که صحرا

به تو نسبت نخواهم داد غيبت

تو هرجايي تو هر جايي تو هر جا

تو عيسايي و ما لنگان و کوريم

دگرها سا مري اند و تو موسي

گل گلدسته ها با بوي تو خوش

بخواند از تو نافوس کليسا

تو نور مطلقي ما ظلمت محض

تو دريايي و ما کفهاي دريا

تو باغ دلفريبي ما گل ياس

تو يعني حسن و ، زشتي معني ما

سواد ديدنت در چشم ما نيست

ندارد فرق ابجد يا الفبا

تو طاوس بهشتي ، زاغ ماييم

تو يوسف ما ز اقوام زليخا

تو چوپاني و عالم گله ي تو

مران از گله ات چشم مدارا

غمت مانند گيسوي شب قدر

شب هجرت شب تاريک يلدا

سرم را زيرپايت ميگذارم

اگر امروز باشد يا که فردا

باز امشب رونق دل پا گرفت

بهر ياري دلنشين احيا گرفت

ياد کرد از دلبري زيبا جبين

ماه روئي طلعت و خوش همنشين

امده يوسف دوباره بر زمين

خوشگلي بالا بلند و دلنشين

امده زهرا سرشت جان فروز

ليلي جان و جهاني سينه سوز

امده حيدر مثال ديگري

تا نمايد شيعيان را رهبري

امده حُسن حسن از ماسوا

امده زيبا ترين روياي ما

امده شيري زنسل کربلا

بهترين سرمايه ي ارباب ما

اي فداي نغمه ي زهرائي ات

جان فداي شيوه ي اقائي ات

اي ابرمرد غريب يکه تاز

کهنه شد دردت بيا اي دلنواز

اي اميد دردهاي بي کسان

اي امير بي سپاه اين زمان

خيمه دوش غصه هاي شيعيان

اي شهنشاه و امير بي نشان

کي مي ائي تا که سربالا کنم

بين مردم تا سري پيدا کنم

کي مي ائي درد گيرد التيام

اي امير و ذوالفقار در نيام

کي مي ائي تا که بي تابم کني

لايق ديدار اربابم کني

کي مي ائي کربلا بي تاب توست

تشنه ي يک جرعه مي از اب توست

کربلا با اشک مي گويد بيا

ساقي بي مشک مي گويد بيا

اب بود و يک بيابان انتظار

کودکي بهر عمويش بي قرار

علقمه يکباره بوي ياس داد

يا اخا ادرک ندا عباس داد

بوي زهرا در فضا پيچيده بود

در کنارش مادري رنجيده بود

در دل خود كشيده ام نقش جمال يار را
پيشه خود نموده ام حالت انتظار را

ريخته دام و دانه شه از خط و خال خويشتن
صيد نموده مرغ دل برده از او قرار را

سوزم و سازم از غمش روز و شبان بخون دل
تا كه مگر ببينم ان طره مشكبار را

دولت وصل او اگر يكشبي ايدم بكف
شرح فراق كي توان داد يك از هزار را

چشم اميد دوختن در ره وصل تا به كي
برده شرار هجر او از كفم اختيار را

اي مه برج معدلت پرده زچهره برفكن
شوي زچشم عاشقان زاب كرم غبار را

سوختگان خويش را كن نظر عنايتي
مرهمي از كرم بنه اين دل داغدار را

حيران را ز جلوه اي از رخ خويش مات كن
تا رهد از خودي خود ترك كند ديار را

نور...

عمري به انتظار نشستم نيامدي

چشم از همه بغير تو بستم نيامدي

اي مايه اميد بشر ، حضرت كرم

از هركسي بجز تو گسستم نيامدي

اي خضر راه گمشدگان در مسير عشق

چشم انتظار هرچه نشستم نيامدي

اي سرو سرفراز گلستان زندگي

ديدي مگر حقيرم و پستم نيامدي

گفتي دل شكسته بود جاي من فقط

اين دل به خاطر تو شكستم نيامدي

عمري در ارزوي تو اخر شد و هنوز

در ارزوي روي تو هستم نيامدي

مست گناه ، مرد حقيقت نمي شود

ديدي هميشه غافل و مستم نيامدي

زندان تن كليد ندارد بغير مرگ

چون از رگ حيات نرستم نيامدي

دلم هواي تو كرده هواي امدنت

صداي پاي تو ايد صداي امدنت

بهار با تو بيايد به خانه ي دل ما

سري به خانه ي ما زن صفاي امدنت

هنوز مانده به يادم كه مادرم مي خواند

زمان كودكي ام قصه هاي امدنت

حساب كردم و ديدم كه با حساب خودم

تمام عمر نشستم به پاي امدنت

چقدر وعده ي وصل تو را به دل بدهم

چقدر جمعه بخوانم دعاي امدنت

نيامدي و دلم شكستي اي مولا

چه نذرها كه نكردم براي امدنت

انتظار...

صداي امدنت را به گوش ما برسان

زمان غيبت خود را به انتها برسان

نگاه نافذ خود را بر اين گدا انداز

براي درد نهفته کمي دوا برسان

اگرچه بهر ظهورت نکرده ام کاري

بيا و بر لب ما فرصت دعا برسان

به صبح جمعه موعود زائرم فرما

به خاکبوسي روز فرج مرا برسان

براي روز ظهور تو کعبه پا برجاست

بيا سرور دوباره بر ان بنا برسان

کنار تربت زهرا به وقت نافله ات

دعاي خويش به ياري اين گدا برسان

نوشته ام به وصيت اگر ميسر شد

بيا و مرده ما را به کربلا برسان

+ نوشته شده در  شنبه 26 مرداد1387ساعت 22:3  توسط علی گدا | 

من بي سر و دستارم در خانه خمارم

 يک سينه سخن دارم زان شرح دهم يانه

میلاد حضرت امام زين العابدين بر همه ي عاشقان مبارك باد..

نيايش پررمز و رازترين گفت و گوي هستي است ، گفت وگويي ميان هيچ چيز و همه چيز ، نجوايي ميان ناداري و دارايي ، و ترنمي كه گاه در صدف دل باقي مي ماند وگاه از هزارتوي جان سر بر مي كشد و به شكل فريادي اسمان لطف را برمي اشوبد و درياي  رحمت را مواج مي سازد:

اي بي نيازترين بي نيازان ، اينك ما بندگان در اختيار توييم ، و من نيازمندترين نيازمندان به تو هستم ، پس به لطف و گشايش خود ، نيازمان را برطرف نماي و ما را به بازداشتن از رحمت خود نااميد مگردان
خدايا! من در کلبه ي حقيرانه ي خود چيزي دارم که تو در عرش کبريايي خود نداري ، من چون تويي دارم و تو چون خود نداري
الهي! زهي خداوند پاک که بنده گناه کند و تو را شرم ، کرم بود
الهي! تو دوست مي داري که من تو را دوست دارم با ان که بي  نيازي از من ، پس من چگونه دوست ندارم که تو مرا دوست داري با اين همه احتياج که به تو دارم
الهي! من غريبم و ذکر تو غريب ، و من با ذکر تو الفت گرفته ام زيرا که غريب با غريب الفت گيرد
الهي! شيرين ترين عطاها در دل من رجاي توست و خوشترين سخنها بر زبان اين گنه کار، ثناي توست و دوست ترين وقتها بر اين بنده ي مسکين گنه کار ، لقاي توست
الهي! مرا عمل بهشت نيست و طاقت دوزخ ندارم ، اکنون کار با فضل تو افتاد
الهي! اگر فردا گويند چه اوردي؟ گويم: خداوندا ! از زندان ، موي باليده و جامه ي شوخگن و عالمي اندوه و خجلت ، مرا بشوي و خلعت فرست و مپرس


امام سجاد(ع)

+ نوشته شده در  جمعه 18 مرداد1387ساعت 22:38  توسط علی گدا | 

فرا رسیدن

ميلاد ياس نبي ، ام ابيها ، بانوي اب و ائينه ، حضرت زهرا (س

و

 روز مادر و روز زن را تبريک ميگويم

تبریک...


ايــزد به نــام زهــرا ، گويد روايت عشق
ميــلاد نــور زهــرا ، يعني ولادت عشق
تفسير كوثر حق ، خير النساءست زهرا
معشوق ، رهنما شد با نور ايت عشق


قنوت بسته اسمون به قامت ستاره

رو بوم کعبه ربنا نفس نفس ميباره

اگه که سبز فدک ، اگه مي چرخه فلک

اگه خدا نسيمش سپرده به قاصدک

بهونه ي تمومشون مهر علي و زهراست

ترانه ها ترانه ها اخر عشق همينجاست

 ارامش...

روز مادر يعني بهانه در اغوش کشيدن زني که نوازشگر همه سالهاي دلتنگي تو بود

روز مادر يعني بهانه بوسيدن خستگي دستهايي که عمري به پاي باليدن تو چروک شد

روز مادر يعني به تعداد ارامش همه خوابهاي کودکانه تو

روز مادر يعني باز هم بهانه مادر گرفتن...

مادر...

 
کف دستان پر از خاک و گلم
ياسمن هاي سفيد
به سياهي من و پاکي خود
مي خنديدند

ياسها را با شادي
روي سجاده مادر
که خدا را با عشق
مي سرودش هر روز
مي ريختم

شعر مادر پر عطر ياس بود
خواب مادر پر عطر ياس بود
غزل عشق خدا
از گل ياس من و مادر من
واقعا دلکش و پر احساس بود

خانه
انروز چه با احساس بود
همه جا بوي محبت  مي داد
همه عاشق بودند
همه حتي علي تلخ بد اخلاق
هم او
همه شاعر بودند

پدرم مي خنديد
مادرم مي خنديد
خواهرم از نفس باد سحرگاه گرفته
تا صداي غزل هايده و تق تق گلبانگ اذان
مي رقصيد

خانه مان ، باغچه مان ، سبز و پر از رونق بود
گل نرگس داشتيم ، تازه و تر
قدر بغل هاي خدا
گل محبوبه شب ، غنچه رز
خدايا ... نارنج
گل زيبا و پر از خاطره رازقي گوشه باغ
اه ان توت بلند
واي ان بيد قشنگ
و خدايي که در ان خانه چه شادي مي کرد

خانه بر جاست هنوز
و نمي دانم من
بعد نفرين کدامين شيطان
خانه بيروح و خدا شد ناگه؟

بعد از ان هم پدرم
خنده اش را گم کرد
مادرم هم هرگز
ديگر از غنچه ياس
نفسش شعر نشد
خدايش گم شد
گل نرگس تک و توک
رازقي کو؟ کجاست ؟
بيد زيبا ، توت پر رونق مان کو؟
چه شد؟

و خدا کو؟ کجا رفت؟
پشت ترديد کدام اينه تيره اين خانه سرد پنهان شد؟
انچنان رفت که ديگر نفسش هم اينجا نيست

باغ ..خالي از ياس و حياست
عشق بازي ها کو؟
وسطي ؟ قايم باشک؟ اب بازي...
شب خانه تاريک...زشت و سياه
انهمه کودکي و سادگي و عشق کجاست ؟

کلیپ زیبای مادر

مادر  

 

دلتنگ...

+ نوشته شده در  پنجشنبه 30 خرداد1387ساعت 20:45  توسط علی گدا | 

يا علي رفتم بقيع اما چه سود
هر چه گشتم فاطمه انجا نبود
يا علي قبر پرستويت کجاست
ان گل صد برگ خوشبويت کجاست
هر چه ياشد من نمک پرورده ام
دل به عشق فاطمه خوش کرده ام

راز هستی...
برد در شب تا نبيند بي‌نقاب
ماه نوراني تر از خود ، افتاب

برد در شب پيکري همرنگ شب
بعد از ان شب ، نام شب شد ، ننگ شب

شسته دست از جان ، تن جانانه شست
شمع شد ، خاکستر پروانه شست

روشنانش را فلک خاموش کرد
ابرها را پنبه‌هاي گوش کرد

تا نبيند چشم گردون ، پيکرش
نشنود تا ضجه‌هاي همسرش

هم مدينه سينه‌اي بي‌غم نداشت
هم دلي بي‌اشک و خون ، عالم نداشت

نيست در کس طاقت بشنيدنش
با علي يا رب چه شد؟ با ديدنش

درد ان جان جهان ، از تن شنيد
راز غسل از زير پيراهن شنيد

جان هستي گشته بود از تن جداي
نيستي مي‌خواست ، هستي از خداي

دست دست حق چو بر بازو رسيد
انچنان خم شد که تا زانو رسيد

دست و بازو گفتگوها داشتند
بهر هم ، باز ارزوها داشتند

دست ، از بازوي بشکسته خجل
بازو از دستي که شد بسته خجل

با زبان زخم ، بازو راز گفت
دست حق ، شد گوش و ان نجوا شنفت

سينه و بازو و پهلو از درون
هر سه بر هم گريه مي‌کردند خون

گفت بازو ، من که رفتم خونفشان
تو، يدالله فوق ايديهم ، بمان

راز هستي در کفن پيچيده شد
لاله‌اي با ياسمن پوشيده شد

+ نوشته شده در  جمعه 17 خرداد1387ساعت 23:33  توسط علی گدا | 

بوي ياس با ادم حرف ميزنه
خيلي از حرفها رو من فقط از بوي ياس شنيده ام
گل ياس بو نداره
انچه از او مي تراود
خاطره هاي معطر
خيالهاي لطيف و پنهان و پاک شاعري است
شاعري که هيچکس او را نمي شناسد
شاعري که خود را هم اکنون در عمق متروک صحرايي مخفي کرده است

دکتر علي شريعتي

فاطمه...

گفت: بخوان ناب ترين ايه عشاق را
سبزترين زمزمه باغ را
رونق افتاب را
گفت: بخوان پاک ترين ايه توحيد را
جلوه تابنده خورشيد را
طلعت ناهيد را
گفت: بخوان ابروي اب را
روشني و پاکي مهتاب را
ائينه ناب را
گفت بخوان اينهمه


خواندم يا فاطمه يا فاطمه يا فاطمه...

+ نوشته شده در  چهارشنبه 8 خرداد1387ساعت 2:58  توسط علی گدا | 

از عطر گل یاس هوای دل من بارانی است 

بي تو کبوتر دلـم به ســيـنـه پــر نـمـي زنـد
کـسـي بـه خـانـه عـلي حلقه به در نمي زند

فاطمه جان حسين تو بي تو غذا نمي خورد
حـسـن زدوري رخـت خـنـده دگر نمي زند

کـلـثـوم از فـراق تـو اه  زسـينـه مـي کـشـد
حرف دگر بر غـير تـو پـيـش پدر نمي زند

اي گل نازنين من هـمـسـر بـي قـريـن مـــن
زيـنـب تـو بدون تـو شـانـه به سر نمي زند

خيز زجا و با علي روي بسوي خانـــه کـن
که ميـخ در به سينه ات بوسه دگر نمي زند

اب بر اتش دلم خيز و به اشک خـود بــزن
که مرحمـي به زخم دل سوز جگر نمي زند

کنار قـبر مـخـفي ات ورد زبـانم ايـن بـــود
بي تـو بـه بـام خـانـه ام پـرنـده پـر نمي زند

پرستوي مـهاجـرم چـرا ز لانـه مـيـــروي
اگـر زلانــه مـيـروي چـرا شــبــانه ميروی

قرار من شکيــب من مـهاجر غـريـب مــن
فـداي غـربـتـت شــوم کــه مـخفـيانه ميروي

حيات جان اميد من  علـي بود از تـو خجــل
کــه بــا کـــبــودي بـــدن ز تــازيـانـه ميروي

اعجاز...

درخت درد را پرورده بودند

براي او خبر اورده بودند

که اي خاکي نشين اسمانها

زبانم لال زهراي تو جان داد

تب غم ناله اش در جوش مي رفت

همان خيبر شکن از هوش مي رفت

به هوش امد سوي خانه روان شد

به سوي نعش مظلومه دوان شد

رسيد و ديد يارش بر زمين است

همه دار و ندارش بر زمين است

نشسته و خيمه زد بر جسم بانو

سر بانو نهاده روي زانو

تلطف کرد با ان باغ چيده

تکلم کرد با يار شهيده

که اي خورشيد بي همتا علي ام

لب از لب بازکن زهرا ، علي ام

سخنهاي علي اعجاز مي کرد

که زهرا چشم بر او باز مي کرد

به انچه بين عشاق است مرسوم

نگاهي کرد مظلومه به مظلوم

که گرچه مست از جام وصالم

حلالم کن تو اي مظلوم عالم

کلیپ زیبای عطر یاس با حجم 875kb کلیک کن

کلیپ عطر یاس جهت دانلود با فایل اجرائی با حجم 2.36mb کلیک کن

+ نوشته شده در  دوشنبه 30 اردیبهشت1387ساعت 2:31  توسط علی گدا | 

وفات حضرت معصومه (س) بانوی فضیلت و کرامت

تسلیت باد

+ نوشته شده در  پنجشنبه 29 فروردین1387ساعت 21:41  توسط علی گدا | 

امشب که صفا با دل و جان همراه است

هنـــگام طلوع افتاب و مــــاه  است

هم جشـــن ولادت امام صــــادق

هم  عيـــــد محمدبن عبـــدالله است

میلاد...

رسول اکرم (ص) خواجه ي کائنات فرموده اند : « نخستين چيزي که خدا افريد نور من بود پس نور محمد را بشکافت و نور علي را بيافريد انگاه عرش لوح و خورشيد روشنائي روز  نور ديده ها و عقل و معرفت را خلق کرد جاي ديگر فرموده اند : انگاه از نور من نور علي را منشعب فرمود که نور من محيط به تمام افرينش او شد و نور علي محيط بر قدرت و کمال او گرديد يعني نور من مظاهر عظمت را در خود گرفت و نور علي مظاهر قدرت را جاي ديگر فرموده اند : من و علي از يک نور خلق شده ايم و يا سعيدبن جبير از ابن عباس نقل مي کند شنيدم رسول خدا صلوات الله عليه به امير المومنين (ع) مي فرمود : من و تو از نور خداي تعالي خلق شده ايم و يا فرمودند : تو از من هستي و من از تو هستم  گوشت تو  گوشت من خون تو خون من و مقام تو مقام و منزلت من است علي اميرالمومنين عليه السلام هم مي فرمايند : من و محمد از يک نوريم و باز فرمودند : نور من از نور محمد صادر شد و خلايق هم ساخته هاي تجليات نور ما هستند 

مولانا مناسب با چنين يگانگي سروده است :

من کيم ليـــلي و ليلي کيست من

ما دو تا روحــيم انــدر يک بــدن

داند ان عقلي که او دل روشنيست

در ميـــان ليلي و من فــرق نيست

به اعتبار اين همبستگي در خلقت بوده است که رسول اکرم (ص) فرموده اند:

 
 علي از من است و من از اويم

اين جاست که راز کلام مبارک رسول اکرم (ص) روشن و اشکار مي شود :
هر کس علي را دوست بدارد به راستي که مرا دوست داشته و هر که مرا دوست دارد خدا را دوست داشته

+ نوشته شده در  دوشنبه 5 فروردین1387ساعت 23:27  توسط علی گدا | 

سالروز شهادت هشتمين اختر تابناك ولايت و امامت

خورشيد پور نور ايران زمين

امام رضا عليه السلام بر همگان تسليت باد


از دل کودکي ام ، در ياد است:

شير را اهويتان صياد است!

شرم عفو تو و بسياري جرم...!؟

هشت ما ، در گرو هشتاد است

به که گوئيم که در"رازاباد"

غزل پنجره ها ، فولاد است

شهر بدپيله ترين عاقل هاست

نعل وارونه زدن ، ازاد است

به سکوتم دل خود ، رنجه مدار

که نمک گير غمت فرياد است

نقره داغم مکن!...اينجا چنديست

اه دلسوختگان ، بر باد است

"سرخود" نامده ام...شيخي گفت:

«دل من ، زائر مادر زاد است»

 غریب عشق...

بليط ماندن است ، مانده روي دستهاي من

در اين همه مسافر حرم نبود جاي من؟

رفيق عازم سفر ، فقط «سلام» را ببر

سفارش مريض حضرت امام را ببر

«سلام نسخه» را ببر ببين دوا نمي‌دهد؟

از او بپرس اين مريض را شفا نمي‌دهد؟

چقدر تا تو با قطارها سفر کند دلش؟

چقدر بگذرند زائرانت از مقابلش؟

چقدر بادهاي دوريت مچاله‌اش کنند؟

و دوستان به روزهاي خوش حواله‌اش کنند؟

مرا طلاي گنبد تو بي قرار مي‌کند

کسي مرا به دوش ابرها سوار مي‌کند

خيال مي‌کند که ديدن تو قسمتش شده

همين کسي که دارد از خودش فرار مي‌کند

به بادهاي اشناي شرق بوسه مي‌دهد

به اتش ارادت تو افتخار مي‌کند

به اين اميد ، ضامن رئوف ، تا ببيندت

هي اهوان بچه‌دار را شکار مي‌کند

هزارتا غروب در مسير ايستاده‌ام

به هر که امده به پايبوس نامه داده‌ام

من از کبوتران گنبد تو کمترم مگر؟

که بعد سالها نخوانده‌اي مرا به اين سفر

قطارهاي عازم شمال شرق مي‌روند

دقيقه‌هاي بي تو مثل باد و برق مي‌روند

کسي بليط رفتني به دست من نمي‌دهد

به ارزوي يک جوان خام تن نمي‌دهد

بليط ماندن است مانده روي دستهاي من

در اين همه مسافر حرم نبود جاي من...!

کلیپ امام رضا کلیک کن

+ نوشته شده در  شنبه 18 اسفند1386ساعت 10:0  توسط علی گدا | 

 رحلت حضرت رسول اكرم (ص)

و شهادت مظلومانه غريب اهل بيت

امام حسن مجتبي (ع)

بر شيعيان تسليت باد

+ نوشته شده در  جمعه 17 اسفند1386ساعت 19:17  توسط علی گدا | 
اي وطن!  دارم اميد تا ماه رخشان بينمت

جلوه گاه مهر والفت مهد انسان بينمت

پيکرزخميت دردست سفيها شد نژند

دشمنت خوار وزبون رشک گلستان بينمت

جانِ من ، هستي من ، فخرو وقار من تويي

درميانِ دوست و دشمن فخر دوران بينمت

درجهان نبود به مثلِ حب تو در قلب من

مونسِ شبهاي غربت مرهمِ جان بينمت

تاجِ و تخت و سلطنت هرگز نميخواهد دلم

خادمِ درب تو گردم  دور ز طوفان بينمت

مظهر ازادگي درمهر تو پاينده است

برسرير گلشنِ دل شاه شاهان بينمت

جمله ذرات وجود از ذکر تو غافل نبود

دروفايت جانِ خود را من به قربان بينمت

بينمت در پرتو صلح وصفا خرم چنان

طالع عصر نوين نادر به دوران بينمت

استانت پرگل و ايزد نگهبانت شود

تابشِ خورشيد را در باد و باران بينمت

ایران ...

+ نوشته شده در  سه شنبه 16 بهمن1386ساعت 22:29  توسط علی گدا | 
ان روز حسين يک صدا زينب بود

ايينه ي غيرت خدا زينب بود

زينب زينب زينب زينب زينب

ان روز تمام کربلا زينب بود


هرچند کلاس درس او يک واحه ست

راهي که به انجا نرسد بيراهه ست

پيران همه طفل مکتب او هستند

اين پير طريقتي که خود شش ماهه ست


در پيش تو  عشق مشق غيرت مي کرد

غيرت به شجاعتت حسادت مي کرد

ان روز خدا به کربلا امده بود

با دست بريده ي تو بيعت مي کرد


عمري است اگر چه پيش رويت خجلم

با عشق تو اميخته است اب و گلم

هر چند شبي دراز دارم در پيش

پيش قمر تو سخت قرص است دلم


شد قطع دو دست نازنينت عباس

جز عشق مگر چه بود دينت عباس؟

در ياوري عشق برون امده بود

دستان خدا از استينت عباس

+ نوشته شده در  شنبه 29 دی1386ساعت 21:16  توسط علی گدا | 

کردمت عمري صدا مولا جوابم رابده

امتيازي درميان شيخ و شابم رابده

سائلم عمريست در اين باب ياهو مي زنم

در برويم بازکن مولا جوابم را بده

يا بگو اين باب رحمت جاي هر ديوانه نيست

ياقبولم کن سزاي انتخابم رابده

مرغ شب مي داند از بس نصف شب ناليده ام

مهربانا نسخه اسوده خوابم را بده

نيستم من دست خالي نيستم بي واسطه

امدم بر درگهت درمان نابم را بده

هم رقيه دخترت هم اصغر شش ماهه را

واسطه اورده ام مولا ثوابم را بده

ان ثوابي که بپيوندد مرا با خالق

ذره اي هستم خدايا افتابم را بده

بین الحرمین ...

هر چه دارم از تو دارم يا حسين
هر چه خواهم از تو خواهم يا حسين

گر نبودم نوکر خوبي  تو را
باز اميد شفاعت از تو دارم يا حسين...

وسط سينه من نوشته بين و الحرمين ...
نصف قلبم يا ابوالفضل نصف ديگر يا حسين


دوباره پر زده به سوي بين الحرمين

گاهي دلم ميگه خدا گاهي ميگه حسين ، حسين

يه گنبده طلايه که مثل کعبه با صفاست

بهم بگو اينجا کجاست ، انگاري خونه خداست
 
دلم ميخواد کبوتري باشم بهم دونه بدي

يه گوشه اي از حرمت اقا بهم لونه بدي ...

هوالجميل

عرصه زيبائي ها

کربلا عرصه زيبائي هاست

اوج زيباي شکوفائي هاست

گرچه خونين و غمين است ولي

برترين مهد فريبائي هاست

در ره عشق ، فدائي گشتن

اخرين رتبه شيدائي هاست

خفته هفتاد و دو دريا بر خاک

تشنگي کوثر دريائي هاست

چونکه جاريست در ان خون خدا

تا ابد مهد صف ارائي هاست

قلب هر اينه لشکر عشق

معدن ناز و دلارائي هاست

کربلا گرچه پر است از گل سرخ

ليک مديون شکيبائي هاست

بشنويد اين سخن زينب را :

کربلا عرصه زيبائي هاست

تشنگان ...

ان شب که اســـمان خدا بي ستاره بود
مردي حضور فاجعه را در نظاره بود

ســـهم کبوتران حـــرم ، از حـــراميان
بال شکسته ، زخم فزون از شماره بود

درسوگ خيمه هاي عطش ، زار مي‌گريست
مشــــــکي کـــه در کنار تني پاره پاره بود

زخمي که تا هميشه به ناي رباب بود
از شـــــور نينوايي يک گاهواره بود

مي دوخت چشم حسرت خود را به قتلگاه
انگشتري که همســـــــــــفر گوشواره بود

راهي که کوچه کوچه به بن بست مي رسيد
در طول اين مســـــــير ، فقط راه چاره بود

از کوچه هاي شب زده کوفه مي گذشت
پيکي روان به جـانـب دارالعمـــاره بود

شيعيان ديگر هواي نينوا دارد حسين
روي دل با کاروان کربلا دارد حسين
از حريم کعبه جدش به اشکي شست دست
مروه پشت سر نهاد اما صفا دارد حسين
ميبرد در کربلا هفتاد و دو رنج عظيم
بيش از اينها حرمت کوي منا دارد حسين
پيش روراه ديار نيستي کافيش نيست
اشک و اه عالمي هم در قفا دارد حسين
بسکه محملها رود منزل به منزل با شتاب
کس نمي‌داند عروسي يا عزا دارد حسين
رخت و ديباج حرم چون گل به تاراجش برند
تا بجائي که کفن از بوريا دارد حسين
بردن اهل حرم دستور بود و سر غيب
ور نه اين بي‌ حرمتيها کي روا دارد حسين
سروران ، ‌پروانگان شمع رخسارش ولي
چون سحر روشن که سر از تن جدا دارد حسين
سر به تاج زين نهاده راه‌پيماي عراق
مي‌نمايد خود که عهدي با خدا دارد حسين
او وفاي عهد را با سر کند سودا ولي
خون به دل از کوفيان بي‌وفا دارد حسين
دشمنانش بي‌امان و دوستانش بي‌ وفا
با کدامين سر کند مشکل دو تا دارد حسين
سيرت ال علي با سرنوشت کربلاست
هر زمان از ما يکي صورت نما دارد حسين
اب خود با دشمنان تشنه قسمت مي‌کند
عزت و ازادگي بين تا کجا دارد حسين
دشمنش هم اب مي‌بندد به روي اهل بيت
داوري بين با چه قومي بي‌حيا دارد حسين
بعد از اينش صحنه‌ها و پرده‌ها اشکست و خون
دل تماشا کن چه رنگين سينما دارد حسين
ساز عشق است و به دل هر زخم پيکان زخمه‌ئي
گوش کن عالم پر از شور و نوا دارد حسين
دست اخر کز همه بيگانه شد ديدم هنوز
با دم خنجر نگاهي اشنا دارد حسين
شعر گويد گوش کردم تا چه حد خواهد از خدا
جاي نفرين هم بلب ديدم دعا دارد حسين
اشک خونين گو بيا بنشين به چشم شهريار
کاندرين گوشه عزايي بي‌ريا دارد حسين

كيست عاشق ان كه تا پروانه سان پروا كند
جاى در اتش ز شوق شمــــع ، بى پروا كند

كيست عاشق در جهان چون سرور ازادگان
كو بخون پاك خود اســــــــــلام را احيا كند

كيست عاشق ان كه با ايثار اكبر چون خليل‏
راز عشق بى نشان را در جهـــان افشا كند

كيست عاشق ان كه از دريا برايد خشك لب‏
و زغم طفلان ز غيرت ديـــــده را دريا كند

جان به قربان علمدارى كه گر دستش فتاد
درگه اعجاز ، چون موســــى يد بيضا كند

دست عباس دلاور گشت در ميـــدان قلم
تا بدان طومار مردى را بخون امضا كند

در شمار چاكرانش گر درايد افتخار
فخرها بر شــــــــهرياران همه دنيا كند

غروب ...

محرم ماه الفت با جنون است

چراغ کوچه هايش بوي خون است

محرم حرمت خون است و خنجر

تلاطم مي کند حنجربه حنجر

دل من فداي دو دست اباالفضل

به قربان چشمان مست اباالفضل

ربود از همه ساقيان گوي سبقت

به چوگان دل ناز شست اباالفضل

غم  زهرا مرا سوز درون داد

دم حيدر به من شور جنون داد

حسين امد به زخم دل نمک ريخت

مرا با شور عاشورا در اميخت

مرا سوداي زينب در به در کرد

نصيبم جرعه اي خون جگر کرد

ز فرط تشنگي بي تاب گشتم

عطش ديدم ز خجلت اب گشتم

چه ها گويم ز مشک تيرخورده

ز دست ساقي شمشير خورده

به خاک افتاد مشک از دست ساقي

دو عالم پر شد از بوي اقاقي

مشامم پر شد از داغ شهيدان

که مي گردم بيابان در بيابان

+ نوشته شده در  چهارشنبه 26 دی1386ساعت 23:37  توسط علی گدا | 

...

فرا رسیدن ماه محرم را به همه مسلمانان تسلیت میگویم

ماه خون ...


همه عالم سيه پوشند ، نميداني ؟ ، محرم شد   
سياهت را به تن کن باز ، اري دل محرم شد

صداي سينه ي مردم ، درون کوچه مي پيچد     
صداي سنج و دمام است ، مي گويد محرم شد

شکوه صوت مداحي ، که از مسجد به گوش ايد    
صداي طبل و زنجير است ، ميگويد محرم شد

صداي هق هق ابري ، که مي گريد براي او    
صداي شيون باد است ، مي گويد محرم شد

پسر ميپرسد : اي بابا ، چرا حالت پريشان است ؟  
پدر با بغض ميگويد : سياهت کو؟ محرم شد

سياهت را  به  تن  کردي که  بنمايي عزا دارم    
خوشا احوال شب را که همه رنگش محرم شد

خوشا احوال مرداني ، که سيراب از عطش رفتند    
دو و هفتاد  پروانه ،  که رفتند و محرم شد

یا حسین...

در زمين كربلا سـلطان عشق
گشت چون وارد پى قربان عشق

يادش امــد وعده عهد الست
كرد رو را جانب يزدان عشق

گفت يارب شاهدى بر حال من
كامـدم اندر سر پيمان عشق

بين به عهد خود چسان كردم وفا
سوختم يكباره بر سامـان عشق

انچــه گفتم در ازل اورده ام
مال و جان اندر ره جانان عشق

اين من و اين سرزمين كربـلا
اين من و اين نيزه و پيكان عشق

اين من و اين اكبر و اين اصغرم
اين من و عباس سر جنبان عشـق

اين من و اين خواهر غم پرورم
اين سكينه بلبل دستان عشـق

كاش صد جسمم بدى در راه دوست
تا شدى قربان ميـدان گاه عشق

پس خطابى امد از يزدان عشق
در زمين عشق بر سلطان عشق

كى حبيبا حبذا خوب امـــدى
با نواى عشق در ميدان عشق

من هم اندر وعـده خود صادقم
هر چه خواهى خواه از جانان عشق

مرحبا ممنون شـدم از كار تو
خوب اوردى به جا پيمان عشق

غم مخور كه خون بهاى تو منم
از وجودت تازه شـد پيمان عشق

جان عالم را خريدى يا حسـين
زنده كردى خوش سر و سامان عشق

+ نوشته شده در  دوشنبه 17 دی1386ساعت 21:13  توسط علی گدا | 

ببين چگونه قناري ز شوق مي لرزد

نترس از شب يلدا بهار امدني است

(برای تکرار کلیپ کلیک راست نموده و گزینه play را انتخاب کنید)

طولاني ترين شب سال هم صبح مي شود. اما...!
  
تپشهاي قلبم را به باور خاطره هايم پيوند مي زنم
و سرزميني را که همزاد با خاک است و کهن تر از تاريخ 
براي نوباوگان خاک و تازه به دوران رسيدگان تاريخ زمزمه مي کنم
زمزمه مي کنم که :
من از نسل شب شکنان روزگارم
من از نسل نور افرينان پاک
از سلاله پاک اريائيان بردبارم
منم ميراث هزار ساله زمين
همان ازشرق تا غرب گسترده اغوش
همان پيام اور مهر و دوستي
همان گرفته در فش اشتي بر دوش
نه خود ستيزم ، نه ديگر ستيز
مرا و يادگاران مرا به نيکي يادار
که يادگار يادگاران من ، همه شادي است و شادماني

. . .

یلدا ...


شب است و گيتي غرق در سياهي
شب بلند است و سياهي پايدار ، ولي
باور به نور و روشنايي است
که شام تيره ما را ، از تاريکي مي رهاند
و از دل شبهاي يلدا ، جشن مهر و روشنايي به ما ارمغان مي رساند
تيرگي هاتان در دل نور خاموش باد
شب يلدا را به نور قرنها قدمت جاري نگه داريم . . . .


شب يلدا يا «شب چله» شب اول زمستان و درازترين شب سال است و فرداي ان
با دميدن خورشيد ، روزها بزرگ تر شده و تابش نور ايزدي افزوني مي يابد اين بود که ايرانيان باستان ، اخر پاييز و اول زمستان را شب زايش مهر يا زايش خورشيد مي خواندند و براي ان جشن بزرگي بر پا مي کردند
اين جشن در ماه پارسي «دي» قرار دارد که نام افريننده در زمان قبل از زرتشتيان بوده است که بعدها او به نام افريننده نور معروف شد،همان که در زبان انگليسي "day"خوانده ميشود يلدا و جشنهاي مربوطه که در اين شب برگزار مي شود يک سنت باستاني است يلدا يک جشن اريايي است و پيروان ميتراييسم ان را از هزاران سال پيش درايران برگزار مي کرده اند يلدا روز تولد ميترا يا مهر است اين جشن به اندازه زماني که مردم فصول را تعيين کردند کهن است نور، روز و روشنايي خورشيد نشانه هايي از افريدگار بود در حالي که شب تاريکي و سرما نشانه هايي ازاهريمن ، مشاهده تغييرات مداوم شب و روز مردم را به اين باور رسانده بود که شب و روز يا روشنايي و تاريکي در يک جنگ هميشگي به سر مي برند روزهاي بلندتر روزهاي پيروزي روشنايي بود درحالي که روزهاي کوتاه تر نشانه اي از غلبه تاريکي براي در امان بودن از خطر اهريمن ، در اين شب همه دور هم جمع مي شدند و با برافروختن آتش از خورشيد طلب برکت مي کردند

شب یلدا ...


ايين شب يلدا يا شب چله ، خوردن اجيل مخصوص ، هندوانه ، انار و شيريني و ميوه هاي گوناگون است که همه جنبه نمادي دارند و نشانه برکت ، تندرستي ، فراواني و شادکامي هستند در اين شب هم مثل جشن تيرگان ، فال گرفتن از کتاب حافظ مرسوم  است حاضران با انتخاب و شکستن گردو از روي پوکي و يا پري ان، اینده گويي مي کنند




 

(برای تکرار کلیپ روی کلمه اغاز کلیک کنید)

فراررسيدن عيد سعيد قربان عيدقرباني کردن نفس و هواي نفس

بردرگاه معشوق ازلي بر تمام مسلمانان جهان مبارک باد


عيد امده به کف نشان وصال

عاشقان اين نشان مبارک باد

مثل ابراهیم ...


چو اسماعيل بايد سرنهادن روز قرباني

بت هايي که در قلبمان ريشه کرده اند

نه با تير ابراهيم شکسته مي شوند

و نه با خون اسماعيل سيراب مي شوند

روزي که ادم قرباني مي شود

عيد قربان نيست

قربانگاه عيد است

اسماعیل تو ...


عيد قربان ، عيد عجيبي است

تو هميشه به قصه قربان فکر کرده اي و هر بار حيران تر شده اي

عيد قربان عيد نذري است عيد پدرها و پسرها است

عيد ابراهيم و اسماعيل  عيد قربان عيد تعبير

خواب است خواب هايی که راست هستند و

پيامهاي عجيبي دارند عيد پيام خدا به انسان است

اما اين عيد ، عيد ديگري است

هم سختي قربان را دارد هم شيريني عيد فطر

براي خودش يک دنياي پر رمز و راز است

+ نوشته شده در  پنجشنبه 29 آذر1386ساعت 19:0  توسط علی گدا | 
مرا معلم عشق تو شاعری اموخت
 
شهدا شرمنده ایم ...
 

باید نفسی سبز  و رها پر بزنم باز

بر بال ملائک به خدا پر بزنم باز

 

از ایل شمایم که به پرواز گذشتید

هر چند کمی دور و جدا پر بزنم باز

 

سجاده ام از جنس ریا نیست ، چه سبز است

ان لحظه که با یاد شما پر بزنم باز

 

فریاد ! شمایی که رسیدید به خورشید

بی نور شما من به کجا پر بزنم باز؟

 

بالی برسانید در این فصل رهایی

تا باز ترین پنجره ها پر بزنم باز

 هرچند كه از اینه بی‌رنگ‌تر است
از خاطر غنچه‌ها دلم تنگ‌تر است
بشكن دل بینوای ما را ای عشق
این ساز شكسته‌اش خوش‌ اهنگ‌تر است

غروب شلمچه ...

هنگامي كه تمام دلبستگي ها را ترك مي كني و همه ان چيزي كه دوستش داري و تعلق خاطري نسبت به انها داري رها مي كني و هياهوهايي كه همه شبانه روزت را فرا گرفته پس مي زني و ذهن را از هر ان چيزي كه مانع رسيدن به حقيقت دروني مي شود تهي مي كني و با خودت و تنها با خودت خلوت مي كني فرصت انديشيدن و غرق شدن در حقيقتهايي كه با فطرتت هماهنگ است را به دست مي اوري و اين همان است كه نام غربت بر ان نهاده ايم، غربت از همه زنجيرهاي دست و پاگير و مانع رسيدن به درون و قربت رسيدن به درون ...

و اكنون بعد از گذشت سالها مي فهمم چرا بايد در هر فرصتي بار سفر بست و از جاده هاي پرپيچ و خم تنگ فنا گذشت و

در انتهاي جاده عاشقي در غروب شلمچه نظارگر اخرين تشعشعات نوراني خورشيد بود
 و چشم دوخت به سرخي افق كه ياداور غروب خونين ياران
به اسمان رفته است
كه سرخ سرخ در دل اسمان ابي به پرواز در امدند،
انگاه بغض جمع
شده در شهر الوده را با حبابهاي روان اشك
به روي خاك داغ شلمچه بريزي ......

انگار همان دیروز بود که ارام و بی‌تکلف ، ساده و بی‌ادعا ، زیر بارش نگاههایمان رفتید و ما سوختن پروانه‌وارتان را به تماشا نشستیم و از شما اموختیم که:

تکلیف عشق را نمی‌توان با ادعا روشن کرد

شما رفتید و برایمان به یادگار نوشتید:

باید اهل رفتن بود نه اهل سکون و سکوت

سالهاست که از دشتهای تفتیده جنوب ، از خاکریزهای اغشته به خون فکه ، از چزابه و دوکوهه و از غربت شبهای شلمچه ، عطر عشق و ایثار و فداکاری و سوز ناله و نیایش و گریه‌های شبانه به گوش می‌رسد!

و سالهاست که شمیم عاشورائیان ، ما را نیز کربلایی کرده است

 اه شلمچه چقدر بوي حضرت زهرا ( س ) مي دهد بوي گمنامي

بوي غربت بوي غريبي ........بوي عطر ياس ....

اشك و دل شكسته اينجا خريدار دارد بخوان  .....

 باران مي ايد

دعاي كسي كه زير باران است مستجاب است ...... بخوان .... 

بخوان به نام رهایی !

بخوان به نام صاعقه در التهاب شب !

بخوان به نام ساقهء امید در پهن دشت یاس !

بخوان به نام خالق خورشید !

به نام نامی عشق !

بخوان به نام نامی توحید !

بخوان براي رسيدن به نور !

" شهيدان عين حضور و شهودند "

  و… تو را در مي يابند…

   بخوان براي رسيدن به نور ......... 

+ نوشته شده در  یکشنبه 4 آذر1386ساعت 23:30  توسط علی گدا | 
شنيدند مردي به ايران مي ايد
كه از لهجه اش لحن قران مي ايد

قدم بر زمين مي گذارد تو گويي
در اين خاك خشكيده باران مي ايد

خدا گندم از خاك مي پروراند
كبوتر...كبوتر فراوان مي ايد

بپاشيد و قسمت كنيد و بروبيد
گل و نقل و ايينه ، مهمان مي ايد!

مي ايد و امد و مهمان ما ماند
از آن جمله سبز از ان مي ايد!

و مهمان ما ماند مهمان غربت
شهيدي كه با زخم پنهان مي ايد

نفهميدي اي شعر !اي درد كهنه!
چرا زعفران از خراسان مي ايد؟!

چرا از ميان هزاران پرنده
كبوتر به اينجا فراوان مي ايد؟

میهمان ...

بی تاب بوی ناب حرم هستم ، دستم دخیل پنجره فولاد است

مادربزرگ نیستی اما باز ، دلتنگی ام به یاد تو افتاده ست

دنبال چشمهای تو می گردم در صورت تمامی زائر ها

دنبال خاطرات ترک خورده ، زیر عبور ترد مسافرها

یک چادر سفید گلی دارم ، یک دختر سه ساله بی تابم

این گنبد طلا چه قدر دور است ، سرتاسر مسیر نمی خوابم!

این گنبد طلا که پدر با بغض ،می گفت:( قبر ضامن اهوهاست)

می گفت بیمه حرمش هستی ، چون بهتر از تمامی داروهاست!

یک چادر سفید گلی بر سر ، بی تاب و گیج در بغل مادر

عطر گلاب ، گریه ، دعا ، قران ، حس می کنم نمی شنوم دیگر!

حس می کنم نمی شنوم دیگر ،جز یک صدا ، صدای دعا از دور

چشمم به گنبد تو که می افتد ، پر می شود فضای حرم از نور

حس می کنم کسی که دعا می خواند ، یک زائر غریب و مسافر بود

انگار یک نفر به دلم می گفت:(اینده تو بود که شاعر بود!)

اینده ای که دفتر شعرش را ، نذر کبوتران حرم کرده ست

اینده است و اینه ام هرچند ، از گریه چشمهاش ورم کرده ست!

اینده ام سراغ کسی می گشت ، در صورت تمام مسافر ها

یک پیرزن که دست مرا ول کرد ، در ازدحام دائم زائر ها!

یک پیرزن که چادر گلدارش ، بین کبوتران حرم گم شد

یا با کبوتران حرم پر زد ، یا اینکه چند دانهء گندم شد!

ضامن اهو ...

کلیپ زیبای امام رضا

(کلیک کن)

+ نوشته شده در  چهارشنبه 30 آبان1386ساعت 1:18  توسط علی گدا | 
 

بدینوسیله از شما دوستان عزیز دعوت به عمل می اید از غرفه شرکت ارتاک واقع در سالن ۳۵ -غرفه شماره ۱۶ در محل دائمی نمایشگاه های بین المللی تهران

نمایشگاه Elecomp 2007

از تاریخ ۶/۸/۸۶ الی ۹/۸/۸۶ بازدید فرمائید

HT.GROUP

گروه تکنولوژی برتر...

فروش انلاین

{بزودی}

+ نوشته شده در  دوشنبه 7 آبان1386ساعت 23:11  توسط علی گدا | 

سلام ياهو! چطوري؟ سلامتي؟ ما هم بد نيستيم. ملالي نيست جز دوري شما كه ان‌هم به لطف حذف ما از ليستت بيشتر شده.

حالا شناختي؟ ما را يادت امد؟ ما ايراني هستيم. يعني اهل ايرانيم. ايران هم كه حتما مي‌داني كجاست؛ چون تو امريكايي هستي و هر روز اخبار جديدي از تهديد ما به جنگ و بمب و اين حرف‌ها روي سايتت مي‌گذاري.

اگر مي‌خواهي بيشتر راجع‌به ايران بداني كافي است به نقشه دنيا نگاه كني. ما انقدر كوچك نيستيم كه براي پيدا كردنمان خيلي زحمت بكشي.

وسط يكي از راهبردي‌ترين نقاط دنيا، يعني خاورميانه، يك گربه مي‌بيني كه ارام سر جاي خودش نشسته و به‌قول ان جوك معروف، دارد ماستش را مي‌خورد.

البته اين گربه قبلا اين‌قدرها هم ساكت نبود. اصلا يك شير بود. يك شير پرابهت كه نگاه به يال و دمش همه را سرجاي خودشان مي‌نشاند. دمش توي هند بود، سرش توي اروپا، پايش در يمن بود و سرش در مصر.

Hello yahoo.net

2هزارسالي اين‌جوري بود؛ حالا يك وقت بزرگ‌تر، يك وقت هم كوچك‌تر. اگر بازهم دقيق‌تر بخواهي ما 7هزارسال پيش به اين سرزمين امديم، مثل شما كه 500 سال پيش بهاآمريكا رفتيد.

تقريبا 3هزارسال پيش بود كه حكومت‌هاي محلي بزرگي راه‌انداختيم، مثل شما كه 350 سال پيش حكومت‌هاي محلي راه‌انداختيد.

دقيقا 2566 سال پيش بود كه كورش كبير، كه تقريبا همه دنياي ان‌روز را فتح كرده‌بود، با فتح بابل، بزرگ‌ترين شهر دنيا، (همين بغداد كه الان دست شماست) اولين امپراتوري بزرگ تاريخ را بنا كرد، اسمش را هم پدران ما گذاشتند: «ایران»، مثل پدران شما كه دقيقا 231 سال پيش در جنگ با انگليس‌ها امپراتوري‌تان را بنا كردند و اسمش را گذاشتند «ايالات متحده».


جالب اين كه وقتي كورش بابل را بدون ريختن خون از دماغ يك نفر فتح كرد، اعلاميه‌اي صادر كرد كه‌ الان به‌ان مي‌گويند: «نخستين اعلاميه حقوق بشر» و در ان اهداف متعالي‌اش را شرح داد، مثل پدران شما كه وقتي در جنگ با انگليس‌ها پيروز شدند، اعلاميه‌اي نوشتند به نام: «اعلاميه استقلال» و در ان اهداف شان را شرح دادند.

از زمان تأسيس، ايران حدود 2 هزارسال است كه در مناسبات جهاني نقش اساسي داشته. مثل شما كه 150 سال است نقش مهمي در دنيا داريد.

از اين مدت، ايران حدود 1100 سال ابرقدرت جهاني بوده‌است، مثل شما كه 80 سالي‌است كه اين وضع را داريد و از اين مدت، ايران 600 سال (در دور‌ه هاي مختلف) تنها ابرقدرت دنيا بوده، مثل شما كه 16 سال است تنها ابرقدرت دنيا هستيد.

مي‌بيني ياهو جان! ما چقدر مشتركات تاريخي داريم. حالا يك صفر و دو صفر اختلاف كه اين حرف‌ها را ندارد.

حالا برو تاريخ بخوان ببين ملل مختلف، وقتي ايران به تنهايي ابرقدرت دنيا بوده درموردش چه نوشته‌اند و الان كه امريكا به تنهايي ابرقدرت دنياست در موردش چه مي‌گويند.

راه دوري هم نمي‌خواهد بروي، از همين دوستان يهودي‌مان مي‌تواني بپرسي كه شرح الطاف حاكمان ايران را در كتاب‌هاي مقدسشان اورده‌اند.

راستي مي‌داني چه‌كسي اين شير پريال و كوپال را شكل گربه كرده؟ همان كساني كه پدران شما با ان‌ها جنگيدند و ان‌ها را از سرزمين‌هايي كه اباد كرده‌‌ بودند بيرون ‌انداختند، با نانجيبان و خيانتكاران همدستشان روي‌هم ريختند، يكي يالش را كند، يكي دمش را كه شد اين گربه ارام.

البته اين گربه ارام در دلش هميشه شير داشته، هميشه؛ از داستان‌ها و افسانه‌ها كه بگذريم، يكي اريوبرزن بوده، يكي هم سوره‌نا. يكي بهرام مهران بوده، يكي هم ابومسلم خراساني.

يكي يعقوب ليث بوده، يكي هم حسن صباح. يكي رئيس‌علي دلواري بوده، يكي هم حسن باقري و محمد جهان‌ارا.

خلاصه اگر بخواهيم شرح بدهيم كه براين ملت چه‌ها كه نگذشته، شرح اسفار هم درمقابلش چيزي نيست.

حالا هم چند صبايي‌است كه دور، دور شماست و هركاري كه مي‌خواهيد مي‌كنيد! ما را هم از ليست‌تان حذف كنيد. ايرادي ندارد.

به قول ما ايراني‌ها: «اين نيز بگذرد!» اين هم بمب ما. ماجرا را كه احتمالا تا حالا فهميده‌ايد.

ه‌قول يكي از وبلاگ‌ها: «یاهو به‌عنوان یكی از دو پورتال بزرگ اینترنتی، نام ایران را از لیست صفحات ثبت نامش حذف كرده.

یعنی وقتی كه به‌عنوان یك ایرانی بخواهید از گوشه‌ای در دنیا، ثبت نام كنید و شناسه‌ای مجازی برای خود بسازید، با نام هر ده‌كوره و تكه خاكی برخورد می‌كنید غیر از سرزمین پاك و اهورایی خودتان.

یعنی اینكه نمی‌خواهند سرپا باشیم، نمی‌خواهند باشیم، نمی‌خواهند ایرانی دوران باشكوه باشیم... می‌خواهند ایرانی روزهای اغامحمدخان باشیم؛ بی‌خاصیت، ارام، بی‌غیرت، ساكن و بی‌حركت، نادان و جاهل، مشغول به درگیری‌های داخلی..» البته اگر از اشتباه لپي اغامحمدخان به‌جاي ناصرالدين‌شاه كه بگذريم، دقيقا چنين اتفاقي افتاده‌است.

ماجراي «خليج فارس» را كه يادتان هست.

دوستان وب‌باز، سايتي راه‌انداختند كه در ان توضيح مي‌داد كه خليج عربي نامي جعلي براي سرزميني‌است كه قرن‌هاست «خليج فارس» ناميده مي‌شود، حتي در نقشه‌هاي عربي (arabian-gulf.info).

بعد ملت اين سايت را به هم لينك دادند و اين‌طور شد كه يك بمب گوگلي راه‌افتاد. هركس از هرجاي دنيا با كليدواژه Arabian Gulf جست‌وجو مي‌كرد، در انتخاب اول به اين سايت مي‌رسيد (و البته هنوز هم).

برهمان سياق هم باز دوستان وب‌باز در اعتراض به اين حركت ياهو، وب‌سايتي ساخته‌اند و مي‌خواهند بازهم يك بمب گوگلي ديگر را بتركانند.

Yahoo mail كلمه‌ای است با وزن اینترنتی مشابه Arabian Gulf و كمی بیشتر.

در جست‌وجوهای مردم دنیا، معمولاً یكی از 300 كليدواژه اصلی جست‌وجو شده و حتی از كلماتی مثل بوش یا ایران هم ان را بیشتر می‌كاوند.

لینك helloyahoo.net را هر كجا كه می‌توانید، در وبلاگ‌ها، سایت‌ها، فوروم‌ها و صفحات اینترنتی‌تان قرار بدهید و با متنی كه در صفحه اصلی بمب گوگلی Hello Yahoo قرار گرفته هم‌فكری كنید.

البته بعضي‌ها هم اشتباهات لپي انجام داده و به قولي از ان‌ور بام افتاده‌اند. مثلا يك دوست وبلاگ‌نويس نوشته: «مسئله‌هایي برای من پيش امده و ان این است كه چرا ما ایرانیان و كسانی كه ادعای ایران‌دوستی داریم به فكر ترمیم چهره ایران در دنیا نیستیم؟

چرا به جای بمب گوگلي در اعتراض به یاهو، در مورد فرهنگ ایران امروزاخلاق مهمان‌نوازی و مهربانی ایرانیان مطالبی نمی نویسیم؟

به‌نظر من باید دست از ساخت بمبهای این چنینی كه نتیجه‌اي هم نخواهد داشت برداریم و در وبلاگهای مختلف خود و به زبانهای دیگری به جز فارسی از زندگی مردم ایران امروز بگوییم تا شاید افكار جهانیان در مورد ایران عوض شود و جهانیان بدانند كه ما در بیابانها زندگی نمی‌كنیم و سوار شتر نمی‌شویم!»

براي اين دوست عزيز و همه عزيزاني كه نمي‌دانند بمب گوگلي چيست، بگوييم كه بمب گوگلي دقيقا همان وب‌سايتي است كه شما از آن يادكرده‌ايد.

اگر به helloyahoo.net برويد با شرح كوچكي از سرزمين ايران و ملت ايران به انگليسي سليس مواجه مي‌شويد كه يكي از بهترين شرح‌هاي كوتاهي است كه از مردم ايران و سرزمين‌شان امده‌است.

.منظور از بمب گوگلي هم اين است كه در وب‌سايت‌هايمان ان را به هم لينك بدهيم كه باتوجه به ساختار جست‌وجوي گوگل، اين سايت در صدر نتايج جست‌وجوي كليدواژه «Yahoo mail» قرار بگيرد و مردم جهان و به‌خصوص گردانندگان ياهو مجبورشوند ان‌را بخوانند.

وگرنه اين نه يك بمب است، نه موشك و نه عمليات انتحاري. كارش هم فقط اطلاع‌رساني است، همين.

+ نوشته شده در  یکشنبه 6 آبان1386ساعت 21:45  توسط علی گدا | 

...که دهم حاصل سی روزه و ساغر گیرم؟

ما درس سحر در ره میخانه نهادیم

محصول دعا در ره جانانه نهادیم

در خرمن صد زاهد عاقل زند اتش

این داغ که ما بر دل دیوانه نهادیم

...

فرا رسیدن عید سعید فطر را به همه شما تبریک می گویم و از خداوند متعال می خواهم که طاعات و عبادات همه ما را در درگاه خود بپذیرد و از گناهان ما درگذرد و ما را از ازادشدگان از اتش جهنم قرار دهد

که دهم ساغر سی روزه و ساغر گیرم ...

داستانواره

ماه رمضان فرا رسیده بود ، 10 سال بیشتر نداشتم که کلاه سفیدی بر سر گذاشتم و همراه دوستانم به مسجد رفتم

رجب ، ملای مسجد بود که در ماه رمضان برنامه داشت تا ترتیب نماز را برای ما یاد دهد  او سوالات بیشماری نیز از ما میکرد که مربوط به ان دنیا میشد ، میگفت وقتی ادم میمیرد فرشته ای در قبر می اید و ازاو سوالاتی میکند

نمی دانم ملا رجب سوالات را از کجا کش رفته بود که تمامی سوالات را به ترتیب در دست داشت و مانند یک معلم انرا تمرین میکرد تا در امتحان پیروز از اب در بیاییم

خودش را به جای فرشته قرار میداد و ما را به جای مرده ، و به ترتیب سوال پیچ میکرد

مسلمان هستی ؟

الحمد الله مسلمان هستم

شک دارم!

شاهد دارم ...

شاهدت کیست ؟

میگفتیم اشهدان لا اله الا الله..........

قلیچ مرد قد بلند و کله شقی بود که همیشه با یک موتور هوندا در روستا پرسه میزد ، در کلاس را نا بهنگام باز کرد و بدون اینکه وارد شود به در تکیه داد و ایستاد ، ملا رجب لبحند زد و به شوخی از قلیچ پرسید : مسلمان هستی؟

قلیچ جواب داد ، شاید!

همه زدیم زیر خنده

ملا رجب گفت:

بگو الحمدالله مسلمان هستم

قلیچ جواب داد : الحمدالله مسلمان هستم ، ملا رجب دوباره گفت شک دارم! ، قلیچ جواب داد به چیزی که خودتان یاد داه اید شک دارید ، شما گفتید که باید بگم مسلمان هستم پس چرا شک میکنید ، برگشت و در را بست و به طرف موتورش رفت ، داشت از مسجد دور میشد که ملا رجب بر منبر رفت و اذان ظهر را سر داد

بعد از نماز ظهر می رفتیم به خانه ، نماز عصر و شام نیز بر میگشتیم به مسجد تا نماز جماعت بخوانیم ، ماه رمضان حال هوای عجیبی داشت ، مادرم من را برای سحری بیدار کرده بود تا روزه گرفتن را امتحان کنم و دلش می خواست یواش ، یواش عادت کنم تا بزرگ شدم فرایض دینی ام را بجا اورم ، تراویح* رفتن نیز پر شورترین بخش ماه رمضان بود

کریم اخوند امام می ایستاد و در میان ان ملا رجب نیز مسئولیتی داشت و دعایی را با سرعت تمام می خواند و ماهم عاشق همین سرعت قرائت او شده بودیم

ولی متوجه نمی شدم چرا حاج رحمان روزه نمی گرفت روزی از پدرم پرسیم با اینکه او ادم بزرگی است چرا روزه نمی گیرد ، پدرم جواب داد او ناراحتی معده دارد ، می گوید اگر گرسنه بماند ممکن است حالش بد شود . مادر بزرگم گفت پسرم اگر کسی روزه نگیرد و عذری داشته باشد می تواند به جای ان پول پرداحت کند ، گفتم لامذهب پول در دستگاه خدا نیز بکار افتاده است

روز شماری میکردم تا شب قدر برسد و بعد از ان عید فظر بیاید و با پوشیدن لباس عید به دید و بازدید دوستان و اشنایان بروم ، اه چه شیرین بود عیدی گرفتن از دایی ام ، او می امد و به من عیدی می داد ، گاه گداری نیز پول در اوردنش طولانی میشد ولی من هم بدون انکه بر زبان اورم منتظر می نشستم تا دایی ام دستش را به جیبش کند و عیدی من را بدهد

از فقر و نداری و از گرسنه گان می گفت ، در این ماه مبارک از مسلمانانی که در حقشان ظلم میشود غافل نباشیم ...

احساس میکردم تناقض هایی در اطرافم وجود دارد ، گفته های مادرم بزرگم ، گفته های معلم و روزه خوردن حاجی رحمان و پرداحت پول به جایش و صدها موضوع از این نوع که کنجکاوی کودکانه ام را بر می انگیخت و گاه گداری نیز از معلم سوال می کردم که با یک توسری بر جایم می نشاند

سر انجام ان روز موعود رسید و ماه مبارک داشت به پایان خود می رسید و بازار خرید فروش داغ بود همه صحبت از خرید لباسهای نو می کردند ، زنها نیزدر جلوی خانه ملا رجب دور پارچه فروش دوره گرد را حلقه زده بودند که داشت تعادل موتورش را از دست میداد و مادرم شلوار و پیراهن را خیلی وقت برایم خریده بود ، میگفت روز عید قیمتها سر سام اور میشود و حالا منتظر پدرم بود که می بایست برایم کفش نو بیارد ، اخه زمزمه بود که اگر دولت دبه نیارد فردا عید است

پدرم می بایست صبح زود بیدار میشد و به برای ادای نماز جماعت به شهر می رفت ولی او دلهره داشت که فردا نماز عید فظر خواهند خواند ؟

ایا فتوای یارجان اخوند را خواهند پذیرفت ویا تصمیم دولت را که همیشه یک روز دیرتر از اهل تسنن بود

مادر بزرگم خودش را راحت کرده بود و می گفت حرف ، حرف یار جان اخوند است

برای من هم جای سوال بود چگونه ممکن است برای مردمانی که در یک مملکت زندگی میکنند طلوع ماه پس و پیش باشد ، برای سنیها یک روز زودتر و برای برادران شیعه یک روز دیرتر طلوع کند ، در این کشمکشها بود که من با شادی زاید ولوصفی به خواب می رفتم و لباسهای عیدم را کنار بالینم گذاشته بودم تا صبح ، زودتر از همه بپوشم

تراویح=جلسه ای که بعد از رکعت چهارم در ماه مبارک رمضان استراحت کنند که ترویحه نیز گویند

بردم این ماه به تسبیح و تراویح بسر

من و سیکی و سماع خوش ، ان ماه دگر

+ نوشته شده در  پنجشنبه 19 مهر1386ساعت 0:46  توسط علی گدا | 

به نام او ...

چقدر تازه‌ام امشب ، چه قدر تازه خدايا

تمام شعرم ،‌ شورم ،‌ نمي‌پسندي‌ام ايا؟

وضوي تازگي‌ام را ز جوي اشك گرفتم

و در نسيم تكاندم ،‌ غبار كهنگي‌ام را

براي ديدن و چيدن ، ز باغ حسن تو دارم

هزار دست تمنا ، هزار باغ تماشا ...

علی

چه شبي است ، امشب شب قدر است ، مي گويند امشب بهترين شب براي استغفار است اما حيف که در مجالس ، فقط دعا هاي عربي که معني يک کلمه از آنها را نمي فهمم خوانده مي شود که خواندن يا نخواندن اين دعا ها در من هيچ تغييري ايجاد نمي کند و اگر هم ايجاد کند حالتي مثل حالت رام شدن را در من ايجاد مي کند حالتي که با يک تلنگر از بين مي رود حالتي که نوعي احساس است
بعضي افراد که بيشتر از هر چيز به انجام فرايض ديني مي پردازند تا اخر اين عمر با همين احساس زندگي مي کند و بعضي از انها به واسطه همين احساس به کمال مي رسند و بعضي ديگر هم به خاطر اين احساسات از راه و هدف اصلي دين دور مي شوند .

خواندن دعا به زبان عربي براي کسي که معني ان را نمي داند دعا نيست بلکه مثل گفتن اجي مجي است  دعا يعني صحبت کردن باخدا و صحبت کردن دو نفر که زبانشان با هم فرق مي کند بي نتيجه خواهد بود ، به نظر من تنها نکته مثبت اين گونه مجالس دعا (مجالسي  که دعا را به زبان عربي مي خوانند ) اين است که کساني که حضور قلب دارند در لابه لاي دعا خواندن در دلشان به خدا فکر مي کند و همون حالتي مي شه که خدا در قران گفته " مرا به زاري و نهاني بخوانيد " اي کاش در مجالس  به جاي خواندن دعا به زبان عربي به فارسي دعا مي خواندند  مي گويند دعا بهتر است به زبان عربي خوانده شود


سوال اين است مگر خدا به زبان عربي مسلط تر است

امشب مي خواهم به جاي خواندن دعا هاي عربي ، ساعتي با خودم خلوت کنم و به کرده ها و نکرده هايم فکر کنم و به جاي گفتن کلماتي که معني انها را نمي دانم ، کلمات با معني دلم را بگويم

اميدوارم کسي از اين مطلب براي توجيه تنبلي و انجام ندادن واجبات مثل
نماز که ياد گرفتن معني ان کاري ندارد استفاده نکنه .

+ نوشته شده در  یکشنبه 8 مهر1386ساعت 22:22  توسط علی گدا | 

به نام او که داند ما کيستيم

روزی که بزرگی وجودت با روشنی شمع‌های کوچک سنجیده می‌شود

روزی که زیبایی عمرت با گل‌های رنگارنگ تزئین می‌شود

روز میلاد تو ، ای مهربان مبارک

تولدت مبارک ...

دست ندارم از درش تا که به خنده وا کند

درد مرا به يک نفس با نظرش دوا کند

نام دگر نمي برم تا که ببيند اين وفا

بلکه خودش به لفظ خود نام مرا صدا کند

مشخصات كلي متولدين مهر ماه از دید منجمین و دیدگاه علی گدا


اهل اعتدال اکثرا حامي وپشتيبان همسر کاملا شيرين بيان درست مثل گیاه شیرن بیان صلح جو مثل همه علاقه مند به فضا برای مسافرت با هواپیما ارام و متين مگه میشه؟ بسيار منطقي نه زیاد بي آلايش غیر از این نباید بود عاشق اصالت کم و بیش علاقه مند به موسيقي درسته اجتماعي بستگی داره از کدوم دنده پا شده باشه مؤقّر موافقم بد پيله اگه بهش میدون بدی خجالتي جوک نگو پر از احساس نمیشه نظر داد انشعابات زیادی داره اهل مشورت اکثرا عاشق هنر و ادبيات بخاطر دیگران سياستمدار مگه میشه به فكر فردا نيست فردای خودش همیشه مقبول اطرافيان خیلی زیاد اهل مساوات و برابري ۲۰ خودش ۱ دیگران پر شور و حرارت نيست بستگی به فرد مقابل داره عاقل نه در همه موارد اهل حمايت از ديگران اگه بخواد  معتدل و پايدار کاملا شكمو اگه لقمه اماده باشه اميدوار همیشه نه با انصاف اگه درست فکر کنه خوش سليقه وقتی ثابت شد که منو انتخاب کرد ، غیر از خرید طلا اهل تجزيه و تحليل اگه تامل کنه گاهي تنبل اکثرا كنجكاو و جستجو گر بستگی داره در مورد چه موضوعی باشه متنفّر از زيادي مهمان کم پیش میاد انتقامجو حواله میکنه به خدا از بي بند و باري متنفّر است شک ندارم با معلومات و با درايت گاهی به اساني تغيير عقيده نمي دهد فقط در ظاهر مهربان قبول دارم شيك پوش و جذّاب نمیگم تا پررو نشه نكته سنج برای آتوگرفتن داراي پشتكار فراوان اگه چشم همچشمی باشه  يك روز گرم و يك روز سرد چهار فصل  هوشمند گاهی ارور میده و اکثرا دیسکانکت میشه مشاور خوب برای همسایه دوست ياب اگه باب میلش باشه منظّم و مرتّب البته وقتی مهمون بیاد عاشق رنگ ابي نمیدونم گاهي لجباز سن که بالا بره ادم دوباره میشه بچه مثل باتري بايد مرتّب شارژ شود غیر از این باشه روزگار ادم سیاهه صادق و درستكار  گاهی صداقتش شک برانگیزه خوش مشرب همیشه ساده دل کاش نبود اسان گير بستگی داره دو دل و مردد برای اینده خوش‌بين کمتر کسی میتونه چنین باشه

با این مشخصات بدک نیست(اگه صبور باشید)ولی استاندارد نیست وتا رسیدن به گواهینامه

ایزو فاصله زیادی داره

 SHoma che ranGI hastid


در صورتيكه تاريخ تولد شما در

اول فروردين ماه باشد سياه هستيد

بين دوم فروردين تا 11 فروردين باشد ارغواني هستيد

بين 12 تا 21 فروردين باشد. شما سرمه اي است

بين 22 فروردين تا 31 فروردين باشد نقره اي هستيد

بين يكم ارديبهشت تا 10 ارديبهشت باشد سفيد هستيد

بين 11 ارديبهشت تا 24 ارديبهشت باشد شما آبي هستيد

بين 25 ارديبهشت تا سوم خرداد باشد شما طلائي رنگ هستيد

بين 4 خرداد تا 13 خرداد باشد شما شيري رنگ هستيد

بين 14 خرداد تا 23 خرداد ماه باشد شما خاكستري هستيد

بين 24 خرداد تا دوم تير ماه باشد شما رنگ خرمائي هستيد

سوم تير ماه باشد رنگ شما خاكستري است

بين 4 تير ماه تا 13 تير ماه باشد شما قرمز هستيد

بين 14 تير ماه تا 23 تير ماه باشد شما نارنجي هستيد

بين 24 تير ماه تا سوم مرداد ماه باشد شما زرد هستيد

بين 4 مرداد ماه تا 13 مرداد باشد شما صورتي هستيد

بين 14 مرداد تا 22 مرداد باشد شما آبي هستيد

بين 23 مرداد تا يكم شهريور باشد شما سبز هستيد

بين 2 شهريور تا 11 شهريور باشد شما قهوه اي هستيد

بين 12 شهريور تا 21 شهريور باشد شما كبود رنگ هستيد

بين 22 شهريور تا 31 شهريور باشد شما ليموئي هستيد

متولدين يكم مهر ماه زيتوني هستند

بين 2 مهر تا 11 مهر ماه ارغواني هستيد

بين 12 مهر تا 21 مهر ماه شما رنگ سرمه اي داريد

بين 22 مهر ماه تا يكم ابان ماه شما نقره اي هستيد

بين 2 ابان تا 20 ابانماه باشد شما سفيد هستيد

بين 21 ابانماه تا 30 آبانماه باشد رنگ شما طلائي است

بين يكم اذر ماه تا 10 اذر ماه باشد شما شيري رنگ هستيد

بين 11 اذر ماه تا 20 اذر ماه باشد شما خاكستري هستيد

بين 21 اذر تا 30 اذر باشد شما خرمائي رنگ هستيد

متولدين اول ديماه نيلي رنگ هستند

بين دوم دي ماه تا 11 دي ماه باشد رنگ شما قرمز است

بين 12 دي ماه تا21 دي ماه باشد شما نارنجي هستيد

بين 22 دي ماه تا 4 بهمن ماه باشد شما زرد هستيد

بين 5 بهمن تا 14 بهمن ماه باشد شما صورتي هستيد

بين 15 بهمن تا 19 بهمن ماه باشد شما آبي هستيد

بين 20 بهمن تا 29 بهمن ماه باشد شما سبز هستيد

بين 30 بهمن تا 9 اسفند ماه باشد شما قهوه اي هستيد

بين 10 اسفند تا 20 اسفند باشد شما كبودي رنگ هستيد

بين 21 اسفند تا 29 اسفند باشد ليمويي هستيد

 قرمز

با نمك و دوستداشتني، مشكل پسند اما هميشه عاشق.......و اينطور بنظر ميرسد كه مورد محبت نيز باشيد. با روحيه و بشاش اما در همان زمان ميتوانيد بد اخلاق هم شويد قادريد با مردم بسيار خوب و با ملاطفت برخورد كنيد و اين همان عشقي است كه ميتواند در راهي كه در پيش داريد همراهتان باشد ادمهايي را كه راحت صحبت ميكنند دوست داريد اين ادمها باعث ميشوند احساس راحتي بيشتري داشته باشيد

شيري رنگ

اهل رقابت و بازي دوست دوست ندارد ببازد ولي هميشه بشاش است شما قابل اعتماد و امين هستيد و خيلي علاقه داريد وقت خود را بيرون بگذرانيد، با دقت عشقتان را انتخاب ميكنيدو بسادگي عاشق نمي شويد اما وقتي او را يافتيد تا مدتهاي طولاني دوستش خواهيد داشت

نيلي

شما بيشتر متوجه نگاهتان هستيد و استانداردهاي بالائي در انتخاب عشق داريد. هر راه حلي را با دقت و تفكر انتخاب مي كنيد و بسيار بندرت مرتكب اشتباه احمقانه ميشويد دوست داريد رهبر باشيد و به راحتي مي توانيد دوستان جديد پيدا كنيد

خاكستري

جذاب و فعال هستيد، شما هرگز احساستان را پنهان نمي كنيد و هر انچه را كه درونتان است اشكار مي سازيد. اما ضمنا ميتوانيد خودخواه هم باشيد. مي خواهيد مورد توجه باشيد و نمي خواهيد بطور نا برابر با شما برخورد شود. ميتوانيد روز مردم را روشن كنيد. شما ميدانيد در زمان مناسب چه بگوييد و خوش اخلاق هستيد

سبز

خيلي خوب با افراد تازه كنار مي آييد. در واقع ادم خجالتي اي نيستي اما گاهي اوقات با كلماتت به عواطف مردم آسيب مي رسانيد. دوست داريد تا مورد توجه و علاقه كسي باشيد كه دوستش داريد ولي اغلب تنهاييد و به انتظار فرد مورد نظرت مي مانيد


طلائي

شما ميدانيد چه چيزي درست و چه چيزي نادرست است. ادم بشاشي هستيد و زياد بيرون ميرويد. بسيار سخت ميتواني فرد مورد نظرت را پيدا كني اما وقتي او را يافتي تا ساليان متمادي دوباره عاشق نمي شوي

صورتي

شما همواره در تلاشيد تا در هر چيزي بهترين باشيد و دوست داريد به سايرين كمك كنيد. اما بسادگي قانع نمي شوي داراي افكاري منفي هستيد و در جستجوي عشقي شورانگيزمانند انچه در قصه هاست هستيد

زرد

شما شيرين و بيگناهيد ، مورد اعتماد بسياري از مردم و داراي رهبريتي قوي در ارتباطاتتان هستيد. شما خوب تصميم ميگيريد و انتخاب درستي در زمان مناسب مي گيريد. همواره در افكار داشتن روابط عاشقانه بسر مي بريد

خرمائي

باهوشيد و ميدانيد چه چيزي درست است. ميخواهيد همه چيز را مطابق ميل خود كنيد كه گاهي ميتواند بدليل عدم توجه به نظر ديگران مشكل ساز باشد. اما در مورد عشق صبورهستيد. وقتي فرد مورد نظرتان را يافتيد برايتان دشوار است فرد بهتري پيدا كنيد

نارنجي

در مقابل اعمالتان مسئوليت پذير هستيد، مي دانيد چگونه با مردم رفتار كنيد. همواره اهدافي براي دستيابي به انها داريد و حقيقتا براي رسيدن به انها تلاش ميكنيد ، فردي اماده رقابت هستيد. دوستانتان برايت بسيار مهم هستند و قدر انچه را كه داريد ميدانيد، گاهي اوقات واكنشتان زيادي شديد است و علت ان نيز احساساتي بودنتان است


ارغواني

اسرار اميز هستيد، بهيچوجه خودخواه نيستيد ، زود و اسان نظرتان جلب ميشود روزتان با توجه به خلقتان ميتواند غمگين يا خوش باشد. بين دوستان محبوب هستيد اما ميتوانيد دست به عمل احمقانه اي نيز بزنيد ، بسادگي امور را فراموش ميكنيد بدنبال شخصي هستيد كه قابل اعتماد باشد

ليموئي

آرام هستيد، اما بسادگي عصباني مي شويد. به اساني حسادت مي ورزيد و در مورد چيزهاي كوچك اعتراض ميكنيد، نمي توانيد به يك كار بچسبيد اما داراي شخصيتي هستيد كه
اعتماد و علاقه همه را جلب ميكند

نقره اي

خيال پرداز و بامزه ايد ، دوست داريد چيز هاي جديد را بيازماييد علاقه داريد خود سازي كنيد و بسادگي مي اموزيد ، براحتي ميتوان با شما صحبت كرد و شما نصايح خوبي ميدهيد وقتي موضوع دوستي است متوجه ميشويد نمي توان به كسي اعتماد كرد ، اما وقتي دوستان واقعي خود را يافتيد تا پايان عمر به انها اعتماد ميكنيد

سياه

شما يك مبارز هستيد و داراي انگيزه ايد اما تغيير در زندگي را نمي پسنديد زماني كه تصميمي گرفتيد، روي تصميمتان تا مدتها پاي مي فشاريد زندگي عشقي شما نيز توام با مبارزه است و مثل همه نيست

زيتوني

شما روشن قلب و ادم گرمي هستيد همراه خوبي براي فاميل و دوستانيد خشونت را نمي پسنديد و ميدانيد چه چيزي درست است شما مهربان و بشاش هستيد اما بسادگي به مردم حسادت نورزيد


قهوه اي

فعال و ورزشكاريد ، براي ديگران مشكل است كه به شما نزديك شوند زماني كه متوجه ميشويد نمي توانيد به چيزي كه ميخواهيد دستيابيد ،‌بسادگي تسليم شده انرا رها ميكنيد

آبي

اتكا به نفس كمي داريد و خيلي ايرادي هستيد. هنرمند هستيد و دوست داريد عاشق شويد ، اما ميگذاريد عشقتان از دستتان برود چون در اين مورد از مغزتان فرمان ميگيريد نه از قلبتان

سرمه اي

شما جذابيد و عاشق زندگي خود هستيد ، نسبت به همه چيز داراي احساسي قوي هستيد و خيلي زود گيج ميشويد زماني كه از دست شخص يا اشخاصي عصباني مي شويد برايتان مشكل است انها را ببخشيد

سفيد

شما ارزو و اهدافي در زندگي داريد زود حسادت مي ورزيد نسبت به ديگران متفاوت و گاهي اوقات عجيب هستيد اما همه اين حالت شما را دوست دارند

كبود

احساسات شما بسادگي و ناگهاني تغيير ميكند اغلب تنها هستيد ، مسافرت را دوست داريد. انسان صادقي هستيد ولي حرف مردم را زود باور ميكنيد. يافتن عشق براي شما سخت است و گمگشته عشق هستيد

+ نوشته شده در  جمعه 30 شهریور1386ساعت 16:12  توسط علی گدا | 

???


رفيقان چشم ظاهربين بدوزيد              که ما را در ميان سري است مکتوم

همه عالم گر اين صورت ببنند               کس اين معني نخواهد کرد معلوم   سعدي

نه اشتباه نکنيد من نمي خوام اين معني رو معلوم کنم ولي خوب همونطور هم که خودتون هم مي دونيد فلسفه روزه و رمضان چيز ديگه ايست

ميگن ماه رمضان ماه ميهماني خداست ، ماه برکت ، ماه رحمت ولي خوب هر سال که پيش مي ره همينطور از بعد عرفاني مردم کم ميشه و به بعد ماديشون اضافه ميشه (شاید هم اینطور نباشه)

ياد باد انکه رخت شمع طرب مي افروخت

وين دل سوخته پروانه بي پروا بود             (حافظ)

من کار بکار شما ندارم من اين ماه مي خوام مست بشم مستِ مست ، ديونه ديونه 

زان مي عشق کزو پخته شود هر خامي      گرچه ماه رمضان است بياور جامي   (حافظ)

(در بعضي نسخ صيام است                                                         

جون شما من مي خوام با جام عشق مست مست بشم باور کنيد

البته خيليا ادعا ميکنن که قبلا ازين جام خوردن ولي :

کاين مدعيان در طلبش بي خبرانند      کانرا که خبر شد خبري باز نيامد     ( سعدي)

يکي از بوي دردش ناقل امد     يکي از نيم جرعه عاقل امد

يکي از جرعه اي گرديده صادق   يکي از يک پياله گشته عاشق

اينو شايد حدس بزنيد که من جزشون باشم ولي اينطور نيست

يکي ديگر فرو برده به يکبار          خم و خمخانه و ساقي و ميخوار

توي اين ماه من مي خوام بر عکس ديگران خرقه زهد و ريا رو نابود کنم:

اميدوارم اين مسلمونيه يک ماه به تن شما بچسبه(البته به تن اونا که فقط همين ماه و مسلمونن)

اگر از عام بترسي که سخن فاش کني

 سخن خاص نهان در سخن عام بگو       (ديوان شمس)

؟؟؟

نمي دونم مطلب و گرفتين يا نه خوب...

من اين حروف نوشتم چنانکه غير ندانست

تو هم ز روي کرامت چنان بخوان که تو داني

+ نوشته شده در  دوشنبه 26 شهریور1386ساعت 0:51  توسط علی گدا | 

ميلاد امام حسين عليه السلام مبارک باد

 بسم الله الرحمن الرحيم

السلام عليک يا اباعبدالله الحسين

السلام عليک يا اباالفضل العباس

السلام عليک يا مولاي يا صاحب الزمان

ميلاد با سعادت اموزگار عشق حضرت حسين بن علي عليه السلام و معلم ايثار و فداکاري حضرت اباالفضل العباس و زينت عبادت کنندگان حضرت سجاد عليهم السلام را خدمت پدر و مادر بزرگوارشان حضرت علي عليه السلام و حضرت فاطمه زهرا سلام الله عليها و ام البنين سلام الله عليها و خاندان عصمت و طهارت و همچنين نور چشم عرشيان و فرشيان حضرت مهدي موعود عليهم السلام تبريک وتهنيت عرض مي نمايم

عشاق عيدتان مبارک

سوم شعبان ...

اولين مشتري مجلس پر فيض حسين        مادرش حضرت زهراست خدا ميداند

در راه خدا چو نيست شد هست حسين    شد عالم هستي همه پابست حسين

+ نوشته شده در  پنجشنبه 25 مرداد1386ساعت 22:2  توسط علی گدا | 

بسم الله الرحمن الرحيم

اقرا باسم ربك الذى خلق، خلق الانسان من علق، اقرا و ربك الاكرم، الذى علم بالقلم، علم الانسان ما لم يعلم.

سوره مبارکه علق ( ايه 1-5)

بخوان به نام پروردگارت كه افريد. همان كه انسان را از خون بسته ‏اى خلق كرد. بخوان كه پروردگارت از همه بزرگوارتر است، همان كه به وسيله قلم تعليم نمود و به انسان انچه را نمى‏دانست، ياد داد.

مبعث پيام اور وحي ، پيامبر نور ورحمت بر مسلمانان جهان مبارک باد

مبعث ...

روزگاري بود ميوه اش فتنه، خوراکش مردار، زندگي اش الوده، سايه هاي ترس شانه هاي بردگان را مي لرزاند. تازيانه ستم، عاطفه را از چهره ها مي سترد. تاريکي، در اعماق تن انسان زوزه مي کشيد و دخترکان بي گناه، در خاک سرد زنده به گور مي شدند. و در اين هنگام بود که محمد (ص) بر چکاد کوه نور ايستاد و زمين در زير پاهاي او استوار گرديد

خورشيد عشق را، ره شام و زوال نيست
بر هر دلي که تافت، در ان دل ضلال نيست 
در اسمان دلبري و استان عشق
نور جمال دلبر ما را مثال نيست 
هر دم چو مهر نور فشاند به خاطرم
تا شوق اوست، جان و دلم را ملال نيست 
با نام احمد است که دل زنده مي شود
دل را بيازماي که کاري محال نيست 
اي افتاب حق که تويي ختم مرسلين
با روشني روي تو، بدر وهلال نيست 
حد کمال و حکمت و انوار معرفت
تنها تويي وغير تو حدّ کمال نيست 
تا تو شفيع خلقي و درياي رحمتي
اميد عفو هست و نشان وبال نيست 
در صحنه حيات و به طومار کائنات 
ايين پاک منجي ما را همال نيست 
ما عاشقان و پيرو راه محمديم

+ نوشته شده در  جمعه 19 مرداد1386ساعت 23:1  توسط علی گدا | 

جان علي جانان علي ظاهر علي باطن علي
مي علي مينا علي ساقي علي ساغر علي است

گدای علی...


علي را چه بنامم ؟

علي را چه بخوانم ؟

ندانم ، ندانم

ثنايش نتوانم ، نتوانم

علي دست خدا بود .

علي مست خدا بود

علي گرچه خدا نيست

وليکن زخدا نيز جدا نيست

برو سوي علي تا که وفا را بشناسي

ببر نام علي تا که صفا را بشناسي .

اگر اينه خواهي که ببيني رخ حق را

علي را بنگر تا که خدا را بشناسي .

چه گويم سخن از او ؟ که نگنجد به بيانم

ندانم که سخن را به چه وادي بکشانم ؟


سرچشمه ي فيض و منبع جود علي است

از خلقت کاينات مقصود علي است

انکس که ز درد و رنج محنت زدگان

يک لحظه به عمر خود نياسود علي است


ما هديه به دوست جز سروتن نکنيم

در بستر گرم، ميل مردن نکنيم

ما پيرو مرتضاي لشکر شکنيم

در روز دّغا پشت به دشمن نکنيم


پدر بزرگ اسمانيم ، خسته ام و تنها

از باريدن خسته ام و غبار الود

تو بر سرم دستي بکش

جاي مهرت ، اينجا ، روي اين دل شکسته ام خاليست

یتیم ...

به ديدارم بيا هر شب
در اين تنهايي ، تنها و تاريک خدا مانند
دلم تنگ است...
بيا اي روشني اي روشنتر از لبخند
شبم را روز کن در زير سر پوش سياهيها
دلم تنگ است...


تنگ است...
من گمان مي کردم دوستي همچو سروي سبز، چهار فصلش همه اراستگيست
من چه مي دانستم هيبت باد زمستاني هست
من چه مي دانستم سبزه مي پژمرد از بي ابي ، يخ مي زند از سردي دي
من چه مي دانستم دل هرکس دل نيست...
قلب ها از اهن و سنگ
قلب ها بي خبر ازعاطفه اند...

زندگي حديث عشق است:
عشق با نگاهي اغاز مي شود،با خنده اي شکل مي گيرد و با قطره اي اشک
پايان مي پذيرد...

+ نوشته شده در  جمعه 5 مرداد1386ساعت 11:53  توسط علی گدا | 

بوی یاس با ادم حرف می زنه

خیلی حرفها را من فقط از بوی یاس شنیده ام

گل یاس بو نداره

انچه از او می تراود

خاطره های معطر

خیال های لطیف و پنهان و پاک شاعری است

شاعری که هیچکس او را نمی شناسد

شاعری که خود را هم اکنون در عمق متروک محرابی مخفی کرده است

{دکتر علی شریعتی}

کلیپ زیبای گل یاس{کلیک کن}

+ نوشته شده در  یکشنبه 27 خرداد1386ساعت 22:31  توسط علی گدا | 

به بهانه سوم خرداد

امروز توي محله مون باز يه مسافر اومده

محله غرق نور شده اخه يه زائر اومده


حال و هواي شهرمون امروز چقدر صفا داره

اخه بي بي شهرمون زائر كربلا داره


رفتم منم بهش بگم زيارتت قبول باشه 

برا تبرك بگيرم خاكي كه رو لباسشه


رفتم بهش بگم كه ازكرب و بلا برام بگه

بهش بگم از حرم ارباب با وفا بگه

رفتم منم سوغاتيمو بگيرم از دست خودش

رفتم بگم حسين حسين اون كه  شدم مست خودش 


ولي يه صحنه عجيب دل منو خدائي كرد 
                                                                           

ديدن اون صحنه اون همه محله رو هوايي كرد


ديدم مسافر بي بي از خود لاهوت اومده         

زائر كربلاي ما ميون تابوت اومده

محله غرق گريه شد ولي بي بي گريه ميكرد
 
برا جوون خوشگلش شادي دومادي ميكرد

ميگفت مسافرم ديگه به خونه اومد ز سفر
   
حسابي سر بلند شدم  اگر چه اون نداره سر


ميگفت كه پيش فاطمه عزيز و رو سفيد شد م

دعاي من قبول شده كه مادر شهيد شدم

رفتم جلو تا ببينم  صورت اون مسافرو
      
قشنگ تماشا بكنم پرستوي مهاجرو

ولي تو تابوتش نبود  هيچ اثري از بدنش
   
فقط يه مشتي استخون بودش ميون كفنش

امروز توي محله مون...باز يه مسافر اومده...

+ نوشته شده در  چهارشنبه 2 خرداد1386ساعت 23:16  توسط علی گدا | 

ابوذر میگوید:شبی در محضر پیامبر اکرم بودیم شب تا سحر این ایه را تلاوت میکرد

خدایا اگر انسانها را عذاب کنی انان بندگان تو هستند کسی نمی تواند از خواست تو سر باز زند

و اگر انان را ببخشایی همانا تو عزیز و حکیمی و شایسته تو که از بندگانت در گذری

+ نوشته شده در  پنجشنبه 16 فروردین1386ساعت 22:47  توسط علی گدا | 
نامت چه بود ؟   آدم

فرزند ؟  من را نه مادری نه پدر، بنویس اول یتیم عالم خلقت

محل تولد ؟  بهشت پاک

اینک محل سکونت ؟  زمین خاک

آن چیست بر گرده نهادی ؟  امانت است

قدت ؟روزی چنان بلند که همسایه خدا ، اینک به قدر سایه بختم به روی خاک

اعضای خانواده ؟  حوای خوب و پاک ، قابیل خشمناک، هابیل زیر خاک

روز تولدت ؟  در روز جمعه ای ، به گمانم که روز عشق

رنگت ؟  اینک فقط سیاه ، ز شرم چنان گناه

چشمت ؟  رنگی به رنگ بارش باران ، که ببارد ز آسمان

وزنت ؟  نه آن چنان سبک که پرم در هوای دوست ، نه آن چنان وزین که نشینم بر این زمین

جنسیت ؟  نیمی مرا در خاک ، نیم دگر خدا

شغلت ؟  در کار کشت امیدم ، به روی خاک

شاکی تو ؟  خدا

نام وکیل ؟   آن هم فقط خدا

جرمت ؟  یک سیب از درخت وسوسه

تنها همین ؟  همین

حکمت ؟  تبعید در زمین

همدست در گناه ؟  حوای آشنا

ترسیده ای ؟  کمی

ز چه ؟  که شوم من اسیر خاک

آیا کسی به ملاقات آمده است ؟  بلی

که ؟  گاهی فقط خدا

داری گلایه ای ؟  دیگر گلایه نه ، ولی

ولی که بود ؟  حکمی چنین ، آن هم به یک گناه!!؟

دلتنگ گشته ای ؟  زیاد

برای که ؟  تنها فقط خدا

آورده ای سند ؟  بلی

چی ؟  دو قطره اشک

داری تو ضامنی ؟  بلی

چه کس ؟  تنها کسم خدا

در آخرین دفاع ؟  می خوانمش ، چنان که اجابت کند دعا

+ نوشته شده در  یکشنبه 5 فروردین1386ساعت 23:10  توسط علی گدا | 

راهنما رفت ولي راه هنوزهست

تقديم به خاتم پيامبران حضرت محمد(ص)

غزل واره پايان ديوان نبوت

خرد آن پايه ندارد كه براو پاي گذاري                   بختياري تو و برمركب اقبال سواري

چون توان درتورسيدن؟ به دويدن؟ به پريدن          نورپايي كه چنين بادگران فاصله داري

ليله القدروصال توچه فرخنده شبي بود              تاچه ديدي كه چنين مستي وپرشورو شراري

شعله درخرمن تاريكي تاريخ فكندي                   چشم بيدارزمان بودي وخسبيده به غاري

ازاشارات تو روشن شده چشمان بشارت           طرفه فانوسي و اويخته برطرفه مناري

نه دل من طرب الود نگاه ونفس توست              ازنگاه ونفست حق به طرف امده اري

به شفاخانه قانون تو افتاد نجاتم                        كيميايي است سعادت زفتوحات توجاري

اي غزلواره پاياني ديوان نبوت                           حجت بالغه شاعري حضرت باري

دولتي!اختراقبال بلندي كه بخندي                     رحمتي!سينه ابستن ابري كه بباري

شاه شمشاد قدان خسروشيرين دهناني           كوثرخلد نشان سدره ي معراج تباري

مژده يي اخترسعدي جرسي نعره رعدي           افتابي سحري خنده صبح شب تاري

يوسفستان جمالي هنرستان خيالي                   شكرستان وصالي زشكرشور براري

روح عشقي هنري خورخرابات طهوري               نفحات شب قدري نفس سبزبهاري

همه اقطارگرفتي همه افاق گشودي                 به جهادي و مدادي و كتابي و شعاري

توسن تجربه اي فاتح افاق تجرد                         درشب واقعه راندي زمداري به مداري

زسوادي به خيالي زخيالي به هلالي                  پاي پرابله جبريل توچالاك سواري

بال دربال ملائك به تماشاي رسولان                   طائرگلشن قدسي تو و خود عين مطاري

به تجمل بگذ شتي به جلالت بنشستي             برچنان خوان كريمي و چنان خيل كباري

ميهمان حرم سترو عفاف ملكوتي                      درتماشاگه رازي وتماشاگر ياري

باظلومان و جهولان و منوعان و جزوعان              مهربان باش چوبرحمل امانت بگماري

تو براركان شريعت نزدي سقف معيشت              سيرچشمي تو رسالت به تجارت نشماري

به خدايي كه تو را شاهد سوگند قلم كرد            كه حريفان قلم رابه فقيهان نسپاري

+ نوشته شده در  شنبه 26 اسفند1385ساعت 19:21  توسط علی گدا | 

بوی سیب

۲۲ اسفند روز شهدا

باز مثل هرشب كسلم قصه نشسته رو دلم

ميگن بازم شهيد مياد يه عالمه خيلي زياد

دسته گلاي بي زبون گمشده هاي بي نشون

يه ذره خاكسترشون دو حلقه انگشترشون

يه تيکه استخون سر يه شاخه گل يه بال پر

يه دکمه پيرهنشون يه ذره خاک تنشون

تابوتاي يه اندازه  تو هرکدوم يه سربازه

ابره که بر تن مي زنه باده که شيون ميزنه

تابوتا خيس آب ميشن دسته گلا خراب ميشن

مي پيچه تو شهرو دهات عطر سلام و صلوات

اي مادراي مهربون ،  بچهاتون بچهاتون

دسته گلائي   که داديد به کربلا  فرستادين

حالا با تابوت امدن با بوي باروت امدن

سرندارن پاندارند چشم تما شا ندارند

مادرا از خدا مي خوان با گريه و دعا مي خوان

تابوتاشون رو باز کنند بچهاشون رو ناز کنند

هرکجا اسفند و دود تاکور بشه چشم حسود

اما بوي عجيب مياد بو کني بوي سيب مياد

ميگن کسي که پا بشه زائر کربلا بشه

سربه بيابون بزارند توعاشقي جون بزارند

انجا که آفتاب ميشينه باغ گل سيب مي بينند

بچهاي نجيب من باغ گلاي سيب من

رو عشقتون پا نزاريند حسين تنها نزاريند

+ نوشته شده در  سه شنبه 22 اسفند1385ساعت 0:6  توسط علی گدا | 
كه مي داند كه آن كودك ندارد لقمه اي ياران ؟

كه مي داند؟ كه ميبيند ؟ زچشم كودكان باران ؟

كه ميپرسد چه بيماري دارد او؟

كه از ياران چه مي خواهي ؟ چه داري انتظار از ما ؟

كه مي پرسد ز حال كودك غمگين ؟ ؟

كه مي پرسد ز حال آن كه دارد آرزو هايي ؟

كه ميپرسد ز حال گل كه پر پر گشت بي مادر ؟

كه نوشيد آن شرابي را كه طعمش بود بي بابا ؟

كه مي داند چه مي گويم ؟ كه مي داند چه مي گويم ؟ كه مي داند چه مي گويم ؟

كه مي داند چه مي جويم ؟ چه مي خواهم ؟ چه مي دانم ؟

كه مي داند كه بعضي ها ميان پول مي غلتند و از آن مست مي گردند ؟

كه مي داند كه بعضي ها ميان كوچه مي خوابند اما در تب و تابند ؟

كه مي داند كه بعضي ها ميان كوچه مي خوابند اما بر تو مي تابند ؟

كه مي داند زحال آنكه مي سوزد ز بيكاري ؟

كه انديشد به حال آنكه مي ميرد ز بيماري ؟

بلي اي دوستان من دلم پر گشته از حرفي كه در خود حرف ها دارد ...

بلي اي دوستان من دلم مي سوزد از قلبي كه در خود برف ها دارد ....

و مي خواهم بگويم كه :

دلم مي سوزد از قلبي كه مهرش را دهد بر باد ....

كه مي بيند يتيمان را ؟ و بركت هاي باران را ؟

كه مي خواهد ببيند ؟ ! آه

تو اي در اوج ... اي مردي كه دستت باز مي باشد چرا كردي فراموشم ؟

چرا كردي ؟ !!!

كه مي پرسد ؟ چه مي خواهم  بگويم من ؟

كند اصلا بگو فرقي ... ؟؟؟

+ نوشته شده در  جمعه 18 اسفند1385ساعت 14:35  توسط علی گدا | 

دوش رفتم بر در ميخانه اي                    تا بگيرم ساغر و پيمانه اي
بر در ميخانه ديدم ناگهان                        مي پرستان جمله با شور و فغان

هر يکي ساغر به دست نظاره گر           بر رخ ساقي که گردد جلوه گر

هر يکي مي خواست مي مستي کند     ترک هستيهاي اين هستي کند

تا که ساقي آمد و با صد خروش              گفت کاي مي خوارگان باده نوش

چيست غوغا  بر در اين ميکده                 نظم اين ميخانه را بر هم زده 

مي پرستان جمله آوردند جوش              بانگ سر دادند با جوش و خروش

کاي تو ساقي همه دلهاي ما                  باده اي نو کن در اين پيمانه ها
 
در ميان ميخواره اي بس بي شکيب         بانگ زد اندر او صدها نهيب
 
گفت امشب از همه شبها جداست          همنشين ميخوران امشب خداست

گفت ساقي را کاي پير گرام                    کن دگر گفت و شنود خود تمام

آن خم سر بسته ات را باز کن                  ليک بساط شور و مستي ساز کن

آن خمي که سوزد و سازد مرا                 آن خمي که آتش افروزد مرا

آن خمي که جمله خمهاي دگر                پاي بست اين خم سوزنده تر

آن خمي که دل ز خمها مي برد               آتش اندر جان خمها مي زند

هر که از اين مي خورد فاني شود            محو ذات حق شده باقي شود

هر که از اين مي خورد مجنون شود          گر جنوني داشته افزون شود

انبيا هم مست از اين پيمانه اند                  تا ابد ساکن در اين ميخانه اند

من چه گويم روي خم اين مطلب است     گويي آن نامش جناب زينب است 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 10 اسفند1385ساعت 18:20  توسط علی گدا | 

سفر عشق و شروع کن دلت و بزن به دريا

بيا با يک دل مجنون بشيم آواره  صحرا

امشب و با دلي خسته بيا اشک غم بباريم

دلا رو تو دست بگيريم توي کربلا بزاريم

باز طوفانی شده دریای دل

موج سر بر ساحل غم میزند

باز هم خورشید رنگ خون گرفت

بر زمین نقشی ز ماتم میزند

می نویسم شرح این غم نامه را

داستان مشک و اشک و تیر را

می نویسم از سری کز عشق دوست

کرد حیران تیغه شمشیر را

گوئیا با آن همه بیگانگی

آب هم با تشنگان بیگانه بود

در میان آن همه نامردمی

اشک آب و دیده ها پیمانه بود

تیغ ناپاکان برآمد از نیام

خون پاکی دشت را سیراب کرد

خون خورشید است بر روی زمین

کآسمان تشنه را سیراب کرد

می شود خورشید را انکار کرد؟

زیر سم اسبها در خاک کرد؟

می شود آیا که نقش عشق را

از درون سینه هامان پاک کرد؟

گر نشان عشق را گم کرده ایم

در میان آتش آن خیمه هاست

گر به دنبال حقیقت میرویم

حق همینجا حق به روی نیزه هاست

گریه ها بر حال خود باید کنیم

او که خندان رفت چون آزاد شد

ما سکوت مرگباری کرده ایم

....او برای قرنها فریاد شد

بازهم در ماتم روی حسین

باز هم در سوگ آن آلاله ایم

یادتان باشد حیات عشق را

وامدار خون سرخ لاله ایم

ای خدا حالم چرا اینگونه است

حال من امشب چرا وارونه است

این دلم امشب کبابم میکند

مثل شمعی اب ابم میکند

هیچ تفسیری بر این احساس نیست

جز حسین و اکبر و عباس نیست

امشــب ای یاران، مــــرا مهمان كنید

چاره ای بـرسینــــه ســـــــــوزان كـنید

مســـتِ مســــتِ بـاده نـابم كـــــــنید

از دعـــــــــــــــا سیرابِ سیرابم كـــنید

التماس دعا

+ نوشته شده در  دوشنبه 9 بهمن1385ساعت 11:41  توسط علی گدا | 

باز این چه شورش است؟

 امروز یعنی اول محرم.اسم محرم که میآد آدم حالش عوض میشه.

یاد عزا داری و زنجیر و نوحه خونی می افته؟ اما هیچ از خودمون

پرسیدیم از این همه عزاداری و سیاه پوشیدن چی عایدمون شده؟
راستش یکبار نشستم در مورد محرم فکر کردم. فکر کردم که مثلا

چرا در محرم هیچ وقت نمی گن که سکینه (س) دختر امام حسین

شاعر و شعر شناس قدری بود و از همین طریق آل امیه رو آزار می داد؟

چرا همیشه از خوشگلی و قد و بالای حضرت ابوالفضل می گن؟ چرا

هیچ وقت نمی گن که ربابه همسر امام حسین مظهر عشق و وفا بود

و بعد از فوت امام از شدت غصه و غم دق کردو مرد؟
چرا ما فقط از محرم عزاداری اش را فهمیدیم؟ چرا فقط از محرم علم و

کتل و زنجیر و سینه زنی اش را فهمیدیم؟چرا از خودمون سوال نکردیم

 ما ها که همیشه می گیم مرگ بر انگلیس برای چی تو محرم از همین

زنجیری استفاده می کنیم که ابداع انگلیسی ها در زمان صفویه بود؟

چرا بجای شناخت کربلا و عاشورا فقط بلدیم تو سر و کله خودمون

 بزنیم و گریه کنیم. و خیلی چراهای دیگه... .
فکر کردم همین آدمهایی که تا نصفه شب می شینن و عزاداری

می کنن چند تاشون فردا صبحش برای نماز صبح پا می شن؟

 آدمی که هیئت می ره که نباید نمازش قضا بشه.فکر کردم

چرا بیشتراین آدمهایی که میان هیئت و عزاداری می کنن فقط

همین 10 روزه محرم رو مثلا مسلمون می شن.فکر کردم چرا

باید رفت و در مسجد به حرفهای صد تا یه غاز ... گوش کرد که

 انگار نذر کرده حتما گریه مردم رو در بیاره.ما فقط از محرم و

عاشورا گریه اش را فهمیدیم.
قول می دم بیشتر همین آدمها حتی نمی دونن امام حسین

امام چندمه یا تو چه سالی بدنیا اومد و در چه سالی شهید شده.

شده تا حالا از اینها بپرسین هدف امام حسین چی بوده؟ برای چی

 شهید شده؟ ما الان چی کار باید بکنیم؟
لابد گریه کردن اونهم بعد از تقریبا 1400 سال ! خب گریه رو که همون

 موقع مردم شام برای امام حسین و یارانش کردن.با گریه کردن چی

عاید ما میشه؟
برای شناخت امام حسین نباید گریه کرد.باید اون رو فهمید و باور کرد .

بیاید و امام حسین رو بشنایم.باور کنید در این شبها ثواب خوندن چند

 تا کتاب در باره امام حسین و عاشورا (مثل حماسه حسینی مطهری)

 از قرمز شده سینه و پشتت به خاطر سینه زنی و زنجیر زنی و گریه و

زاری کردن بدون شناخت خیلی بیشتره.هر چند که هر چی بیشتر

 بفهمی از کم اگاهی بعضی های دیگر بیشتر عذاب می کشی

قبله تو عشق و مستی قتلگاه

این مشایخ قبله هاشان بر گناه

 

گویمت از هفت رنگان مو به مو

خرقه پوشان دغل کار دو رو

 

سجده بر پست و ریاست می کنیم

با خدا هم ما سیاست می کنیم

 

کو نشانی که شما اهل دلید؟

جملگیتان بر نماز باطلید

 

می چکد شک بر سر سجاده ها

وای از روزی که افتد پرده ها

 

ما خدایان زیادی ساختیم

مال مردم را به خود پرداختیم

 

شیر حق برخیز وقت کار شد

بر سر نی رفتنت انکار شد

 

کاخ ها گردیده مسجد؛سرفراز

صد رکعت تزویر دارد هر نماز

 

سجده در مسجد حسینا مشکل است

این بنا از دل نباشد از گل است

 

این خسان با مال مردم زنده اند

جملگی اندر نماز و سجده اند

 

دم ز راه و رسم سلمان می زنیم

لاف اسلام و مسلمان می زنیم

 

کاشکی از نسل سلمان می شدیم

لحظه ای- یک دم- مسلمان می شدیم

+ نوشته شده در  یکشنبه 1 بهمن1385ساعت 19:51  توسط علی گدا | 

انان که علی را خدا پندارند

کفرش به کنار عجب خدائی دارند

عید غدیر خم مبارک

اون اقائی که شبا رد میشد از کوچه ما کیسه بدوش کو

رد پای پر خراش بی خروش کو

اون اقای خرقه پوش کو

کجاست اون اقا که پینه های دستاش مرهم دلهای ما بود

نفس سبز نگاهش همیشه حلال مشکلهای ما بود

میشه یکبار دیگه سر بزنه به خونه ما

بگیره نشونی از غربت بی نشونه ما

موهای اقا سپیده جوونها کیسه رو از اقا بگیرید

قامت اقا خمیده

جوونها اقا بشین زنده کنین رسم جوونمردی رو امشب

یتیما منتظرن زنده کنین شیوه شبگردی رو امشب

یتیما پشت درای خونشون منتظر اقا نشستن

گوش بزنگ تق تق یه جفت صدای پا نشستن

حیدر کرار نیم خانه نشینم ولی

جان بفدای جگر سوخته ات یا علی

دستای پینه بسته علی بهمراه منه

خونه نشینی علی اتیش بجونم میزنه

تو کوله بار شعر من اسم قشنگه علیه

قافیه تنگ دلم از دل تنگ علیه

تو کوچه های غربتم نشونی از مولا میدن

اهل محل سلاممو جواب سر بالا میدن

بمن میگن علی کیه ؟

علی امام عاشقاس

بمن میگن علی چیه ؟

داغ دل شقایقاس

توی نجف یه خونه بود که دیوارهاش کاهگلی بود

اسم صحاب اون خونه مولای مردها علی بود

نصفه شبا بلند میشد یه کیسه داشت که بر میداشت

خرما و نون و خوردنی هر چی که داشت تو اون میذاشت

راهی کوچه ها میشد تا یتیما رو سیر کنه

تا سفره خالیشونو پر از نون و پنیر کنه

شب تا سحر پرسه میزد پس کوچه های کوفه رو

تا پر بارون بکنه باغهای بی شکوفه رو

عبادت علی مگه میتونه غیر از این باشه

باید مثل علی بشه هر کی که اهل دین باشه

بعد از علی کی میتونه محرم راز من باشه

درد دلم رو گوش کنه تا چاره ساز من باشه...

بجز از علی نباشد بجهان گره گشائی

طلب مدد از او کن چو رسد غم وبلائی

چو به کار خویش مانی در رحمت علی زن

بجز او بزخم دلها ننهد کسی دوائی

بشناختم خدا را که شناختم علی را

بخدا نبرده ئی پی اگر از علی جدائی

نظری ز لطف و رحمت بمن شکسته دل کن

که تو یار دردمندی و تو یار بینوائی

ز ولای او بزن دم که رها شوی ز هر غم

سر کوی او مکان کن بنگر که در کجائی

همه عمر همچو شهدی طلب مدد از او کن

که بجز علی نباشد بجهان گره گشائی

سخنان قصار امیرالمومنین

کسیکه در هوسرانی بکوشد از خودش کاسته است

هر که را قدرت مجازات بیشتر است عفو از او پسندیده تر است

نیکو کار زنده جاویدان است اگر چه در کوی خاموشانش جای دهند

اندیشه کن انگاه سخن گوی تا از لغزش بر کنار باشی

نیکو ترین عادات تفکر است وحکمت زاده تفکر

ثروت بسیار دلها را تیره وزدوده سازد و گناهان را پرورش دهد

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 17 دی1385ساعت 1:48  توسط علی گدا | 

به بهانه میلاد ضامن اهو

می دونی میخوام چی کار کنم

کلیک کن

+ نوشته شده در  جمعه 10 آذر1385ساعت 21:40  توسط علی گدا | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو وبلاگ
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
من درد ترا زدست اسان ندهم
دل بر نکنم ز دوست تا جان ندهم
از دوست به یادگار دردی دارم
کان درد به صد هزار درمان ندهم

نوشته های پیشین
بهمن 1390
اسفند 1389
بهمن 1389
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
دی 1385
آذر 1385
آبان 1385
مهر 1385
آرشیو موضوعی
ب مثل باران ...
انتظار
اتل متل یه بابا(غم یک درد)
شعر و غزل و متن
کادو ژانویه
بیاد مادر
ترفند ، اموزش ،نرم افزار
مذهبی و مناسبتها
عمومی
مولا علی
پیوندها
{تنها یاورم}
{از گذر گل تا دل... 2}
{از گذر گل تا دل... 1}
{خلوت دل}
{راز داران}
{عشق فراموش شده#صدف}
{نوشته های بیاد ماندنی}
{غصه دار تنها}
{دریا}
{دربدر هستی}
{بنام خالق عشق}
{پاییزان}
{گریه نمی کنم...}
{انتظار خورشید}
{تنها...}
{همسایه دیوار به دیوار}
{عشق فراموش شده#امید}
{دو عاشق#رضاومریم}
{مسافر دشت شقایق}
{من خدا را دوست دارم}
{سیب ابی}
{شبگرد}
{در انتظار...}
{حسرت}
{گمشده من}
{عشق الهی}
{منم تنهام}
{تنها در غربت}
{همراز دل}
{دیوونه عشق}
{فریاد سکوت}
{ستایشگر}
{اخرین نفر}
{محمد دهدار شاد باش و ...}
{بازی سر نوشت}
{دلی به دریا بزن}
{پروین}
{علم و ادب}
{عصاره جوانی}
{معشوق بی وفا}
{عشق و خنده}
{ناصریا...}
{یا تو یا هیچکس دیگه}
{یادداشتهای زهره}
{وصل ممکن نیست همیشه...}
{پرنیان}
{مادرم ، ارام جانم...}
{سفیر سیمرغ}
{ساز شکسته}
{می ناب}
{بیا تو}
{سر دفتر دلهای شکسته}
{خطابهء تدفین}
{پسر تنها}
{پرسه ها}
{چهره پنهان}
{شعر و ادبیات}
{عروسک}
{همهء احساس من...}
{عاشقانه ترین لحظات...}
{تنها یار من}
{بودن یا نبودن...}
{عشق؟؟!!!،شایدهمه چیز...}
{به نام او}
{اغاز کسی باش که پایان...}
{عشق واقعی خداست}
{یار دلنواز}
{اسمان پر ستاره}
{پرستوي مهاااااااااااجر}
{پرستوی مهاجر}
{سلطان عشق}
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

برای ترجمه نوشته ها به زبان های دیگر به روی پرچم مورد نظر کلیک کنید