ما همه فانی و او پا بر جاست عشق را میگویم بی گمان عشق خداست
سلام...

انتخابي هاي زير از سايت ب مثل باران... با ادرس b-baran.com ميباشد و چون کمتر از 3 ماه ديگرمدت هاست ان تموم ميشه و بقاي ان مستلزم پرداخت هزينه ميباشد و فعلا تصميمي براي تمديد ان ندارم تمامي پستهاي سايت را از امروز يعني پانزدهم بهمن ماه هشتاد و نه ، به مرور به اينجا منتقل خواهم کرد

+ نوشته شده در  شنبه 15 بهمن1390ساعت 15:45  توسط علی گدا | 
غریب ...

هـواي عـيد بسر ، شـوق ارزو ديدار

کجاست عيد به غـربت غـريب را اي يار

مبارک اسـت عقايد به صوب مـذهب و دين

به شرط اينکه تواني بود ترا يک بار

يکي به کعبه تـنعم طواف را پنداشت

دگر گرسنه و بي خانه و بدون نهار

بـه اشـک ديـدهء اواره گان بي ميهن

قـسم که صـدق چنين اسـت ميکنم  اظهار

خـدا به درگهـت ايد اگرنه سـنگ  دلي

به راه دور مرو دست گير کـام بـرآر

اگر به خويش پسندي تو قصر و حور و بهشت

ز حج کعـبه گـذر حاجـت غـريب بـرآر

ببين بـه قصر منا بـر دو چشم قرباني

عـرب بـه خانه خدا گـوشت را نـدارد  کـار

گـرسگان  وطن چشمشان بـه امـيديـست

يک عمر گـوشت نخوردند و ديده اند صد بار

قـرائـت ار به نمازتـو فـرض عـين بـود

کجا شنيده اي تو ناله هاي در تکرار

بـه طفل پاي برهنه که ژنده پوش بود

به پات روي گذارد همي کند اظهار

يکي به صدقه بده تا که صد ، خـدا دهـدت

تو دست خويش نهادي بروي ان دستار

اداي سنت و فرضت اگر که امر بـود

رواتر اسـت مـدد مادرش بود بـيمار

خدا به طعنه و افراط عـيد مي آرد

کجا رواست به طفل يتيم  اين ازار

هـزار گونه دليلم به سر بود امروز

ز بيم کفر مرا نيـسـت جرئـت گـفـتار

خـداي را بـه کدامين زبان سخن گـويم

که بنده ات به ملامت کـشد مرا اين بار

حناي دسـت تنعم به حج و قـربانيست

مرا که نيست سزاوار ، پس به عيد چه کار

یتیم ...

خانه تكانى  رسم قديمى همه منتظران بهار است ، خانه تكانى دلها را فراموش نكنيم

كم لطفى مهمان است بر سر سفره بنشيند و صاحبخانه را نشناسد ، حتى اگر او را نبيند

اگر خورشيد از چشم ما پنهان مانده است ، تقصير ابرها نيست ، چشمان ما باران نخورده است

در ادامه مطلب یک کلیپ زیبا از زنده یاد ناصر عبداللهی را ببینید


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه 27 اسفند1389ساعت 11:30  توسط علی گدا | 
بهار امد بهاري سبز و زيبا

طراوت در همه دنيا هويدا

ببين زيبايي گلها و سبزه

شکوفه روي هر شاخه شده وا

بيا ، باران زيبا کن تماشا

که هر قطره بود رحمت به دنيا

تو عالم را پر از اميد بنگر

ولي غافل مشو از حال دلها

دريغا حال دلها نيست فصلي

که گر امد بهاران دل شود وا

چرا در فصل شادي باز غم هست

هنوز اشک روان بيني به هر جا

خداوندا بهار دل کي ايد

نبينيم آه حسرت روي لبها

درون قلب من هست آرزويي

که غم ديگر نباشد در دو دنيا

ابرهاي سياه باران زا

باز از اسمانمان کوچيد

سبزه خشکيد ، ياس ها پژمرد

عطش تشنگي به جان افتاد

اسمان تيره رنگ و پر دود است

و هوا دم  گرفته  و سنگين

آه شايد به خواب بايد ديد

بارش ابر و يک  کمان رنگين

وه  که  نوروز اين کهن ايين

درغياب گل و گياه ايد

در بهاري که نيست سبزه و گل

مي شود شاد بود و خوش ؟ شايد !

کاشکي اسمان بخيل نبود

تا که سر سبز دشت مي‌ديديم

مي‌دويديم تا به دامن کوه

گل وحشي و پونه مي‌چيديم

دي  و بهمن گذشت با خشکي

حرف باران و برف سنگين نيست

اي دريغا که فرودين امسال

برتنش جامه هاي رنگين نيست

آه نوروز عيد زيبايي

کاشکي در بهار وسبزه و گل

سال ديگر تو پيش مان آيي

مائيم و يک نفس که به پايان نمي رسد

تکرار مي شود و به ما جان نمي رسد

پهناي باند سايت خدا  کم شده ولي

سودي از اين خرافه به شيطان نمي رسد

از راه مي رسد سر تقويم سال نو

نام اسد و ثور و به انسان نمي رسد

از کم و کيف زندگي موش و عقربي

باور کنيد قصه به سامان نمي رسد

انسان اگر که طالع نحسش هبوط  شد

جرمش به مار و سيب و گياهان نمي رسد

تقويم را براي من و تو نساختند

عاشق که هيچ دم به زمستان نمي رسد

وقتي لباس ذهن من و تو کثيف شد

هرگز خيال ما به گلستان نمي رسد

آري ... دوباره خاک نفس مي کشد ولي

از اين نفس به ما و شما جان نمي رسد

اي کاش عشق را سر تقويم مي زديم

هر چند ... عاشقي که به پايان نمي رسد

روزگار مرگ انسانيت است

سينه دنيا ز خوبي ها تهي است

صحبت از آزادگي ، پاکي ، مروت ، ابلهي است

من که از پژمردن يک شاخه گل

از نگاه ساکت يک کودک بيمار

از فغان يک قناري در قفس

از غم يک مرد در زنجير حتي قاتلي بر دار

اشک در چشمان و بغضم در گلوست

وندرين ايام زهرم در پياله ، زهر مارم در سبوست

مرگ او را از کجا باور کنم

صحبت از پژمردن يک برگ نيست

واي جنگل را بيابان ميکنند

دست خون آلود را در پيش چشم خلق پنهان ميکنند

هيچ حيواني به حيواني نمي دارد روا

آنچه اين نامردان با جان انسان ميکنند

صحبت از پژمردن يک برگ نيست

فرض کن مرگ قناري در قفس هم مرگ نيست

فرض کن يک شاخه گل هم در جهان هرگز نرست

فرض کن جنگل بيابان بود از روز نخست

در کويري سوت و کور

در ميان مردمي با اين مصيبت ها صبور

صحبت از مرگ محبت مرگ عشق

گفتگو از مرگ انسانيت است

تا نياز نان به چشم ادمي مي جوشد از بيداد

اي بهار نامبارک

مقدمت نا شاد باد !

من کدامين دست ها را بفشرم با شوق

تا بگويم :

عيدتان اينک مبارک باد ؟

پرسيد كودكي ز پدر از چه ، تا بحال

بهرم لباس عيد فراهم نكرده اي ؟

با اينكه جان ز فقر و مذلت به لب رسيد

فكري به حال تباهم نكرده اي ؟

عيد امد و بهار و شكفت هر گلي  و من

سهمي ز خوان عيد و گلستان نداشتم

از سفره هاي عالي و رنگين روزگار

جز پاره سفره اي تهي از نان نداشتم

اخر پدر مگر چه گنه كرده ايم ما ؟

كاينسان اسير فقر و پريشان و مضطريم ؟

در روي خاك  كشور زر خيز ، روز شب

بي برگ و بي نوا ، چو يكي شاخ بي بريم

آهي كشيد و گفت ، اي نور ديدگان

ما را بجز نداري ، جرم و گناه نيست

اين عيد ، عيد  ويژه قومي توانگر است

اين عيد را بخانه ي ما كار و راه نيست

اما بدان ، كه از پس اين روزگار تلخ

خورشيد زندگي بدر ايد ز پشت ميغ

سر ميكشد به كلبه ي هر بينواي زار

پا مي نهد بداخل هر خانه بي دريغ

ان روز ، روز واقعي عيد مردم است

ديگر ز فقر و رنج ، نماند نشانه اي

ساقي بجام عدل ، بريزد شراب فتح

مطرب ز شوق وصل ، سرايد ترانه اي

باز هم بابا دوباره مثل روز پيش پرسيد

چند هفته مانده تا عيد

چند هفته مانده تا گل

من دوباره زود گفتم

مانده تا گل ، پانزده روز
 
پانزده لبخند مانده

تا به صبح عيد نوروز

او ولى ! انگار نشيند

حرفهايم را دوباره

چون نگاهش ان طرف بود

در عبور يك ستاره

گرچه بابا مرد كار است

دستش اما باز خالى ست

سهم ما از عيد ، تنها

خنده هاى احتمالى ست

من دلم مى گيرد از عيد

عيد يعنى آه بابا

عيد يعنى دست خالى

مى شود خنديد ايا ؟

مثل باغى خشك مانده

گرچه مالامال ابر است

باز هم درخانه ى ما

سال تازه ، سال صبر است
....

+ نوشته شده در  جمعه 27 اسفند1389ساعت 0:16  توسط علی گدا | 

پروانه ام ، درون سبد چرخ می زدم

تا تور غصه پاره شود ، چرخ می زدم

سیبم ، که از درخت خدا کنده می شدم

تا بر زمین بیفتم ، صد چرخ می زدم

من چرخ می زدم که زمین گیج و گم شود

نارنگی ، زنانگی اش را به من دهد

شاید در امتداد سرانگشتهای تو

خورشیدهای گلبهی تازه سر زند !

من امدم کلاغ شوم ، قار ، قار ، قار

انجیرهای باغ غمی را که زار ، زار

می بارم و دوشنبه ی دل جمعه می شود

تا کی درون کلبه ی غم کار ، کار ، کار ؟ !

من امدم کبوتر شهر شما شوم

ماهی کپور کوچک نهر شما شوم

من امدم که شعر ببافم به زلفتان

منت کش محله ی قهر شما شوم

من امدم که ثانیه ها را عوض کنم

ثبت پلاک ناحیه ها را عوض کنم

ای شعرهای بسته به زنجیرِِ انزجار

من امدم که قافیه ها را عوض کنم !

من امدم بهار ببارم برای تو

توت و تمشک تازه بیارم برای تو

درکوچه باغ برفی لبها و گونه ها

شمشادهای خنده بکارم برای تو

یخ ها درون پیرهنم : آب ! آبِ  آب !

شعر است یا شراب دو چشمت که نابِ ناب ؟ !

گنجشککی که کنج دلم درد می کشید

امشب به روی شانه ی تو خواب ! خواب خواب !

من خسته از کلیشه ی کذب یکی نبود

برگشته ام به دامن امن کسی که بود !

در دستهای نقره نشان تویی که دشت !

در پلکهای پر هیجان  تویی که رود !

حالا درون حنجره ها ساز می زنم

شبها به زیر پنجره ها ساز می زنم

سنجاقک شمالی  شط تو می شوم

همراه جاز زنجره ها ساز می زنم !

+ نوشته شده در  پنجشنبه 26 اسفند1389ساعت 23:57  توسط علی گدا | 

لايعقل  بيراهه رو ! از مستي ات هشيار شو

وزخواب ها ي غربت و بيگانگي بيدار شو

تن در گذرگاه هوس ، باشد گرو در هر نفس

اي خم شده زين عشق ها ، در فصل گل پربار شو

سرشاخه هاي ترس را ، قيچي کن ازدل ، اي رها

با عطر وخون عاشقي ، در ريشه ات گلزار شو

اي ديده ات تار وسيه ، اين پرده برگير از نگه

در ابي  دريا دلي  پاکيزه از زنگار شو

اي بي زبان ! بگشا دهان ، اواز شو در اسمان

خاموشي شب را دگر ، فرياد تندر وار شو

خورشيد را در خود ببين ، رنگين کمان ها را بچين

اسرار را در خود بجو ، خود منشاءِ اسرار شو

با بال عشقت پربزن بر هر نهاني سر بزن

گرعقل همراهت نشد ، در عالم پندارشو

اي در جهان ! بيگانه کس ، دنيا فقط عشق است و بس

تا لذت درمان چشي ، افسرده و بيمار شو

با شستن چشمان تار ، بهتر ببيني چشم يار

ياري اگر پيدا نشد ، دلداده شو ، دلدار شو

برخيز از گور بدن ، اتش بزن پوشال تن

عريان ز درد کينه ها وز وصله ي ازار شو

بيرون شو از دُور "مگر" ، پا برکش از مرز" اگر"

با بايد  از اول بيا ، سر تا به پا کردار شو

خواهي ارسطويي شوي ؟ بال پرستويي شوي ؟

خورشيد را ايينه شو بيگانه با ديوار شو

+ نوشته شده در  پنجشنبه 26 اسفند1389ساعت 23:54  توسط علی گدا | 

اخرين قطره ي شب مي چکد از چشمانم

لاژوردي  شده هم بالش و بالش بانم

داس مه کرده درو کشتگه خوشه ي خواب

خستگي پهن شده روي تن عريانم

مي وزد بوي علفزار و سبک مي رقصد

سايه ي زلف درختان  به کف ايوانم

شده اشفته سر زلف شب از دست نسيم

خرمن موي من از شانه ي انگشتانم

صدف گوش شده پر نفس زنجره ها

داغي لاله اش ، از بارش تب بر جانم

لب نرم تب خواب امده خوش پا ور چين

زده داغي به لب تب زده ي  سوزانم

بوسه باران شده از بارش باران خيال

هم بناگوشم و هم گردن و هم دستانم

مي رود تا به هم ايد دو لب خسته ي پلک

مي پرد شب پره ي خواب خوش از مژگانم

خوب مي شد که سيه مست کند بي پروا

ماه  تا صبح  درون  بغلش  پنهانم

تا سحر راه درازي ست که دربستر من

دست خميازه کشد پنجه بدين زلفانم

مي رسد پاي دلم تا به سکوت ملکوت

خيره بر پهنه ي شب ، مردمک لرزانم

از پرستو غزل شب  سخني تکراري ست

زان که عمري ست که بر جادوي شب حيرانم

+ نوشته شده در  پنجشنبه 26 اسفند1389ساعت 23:52  توسط علی گدا | 

بارانی...

شبيه شيشه مي مانم ... تو هم مانند باراني

رسيدي توي اغوشم ... ولي گويا نمي ماني

خودت را جاي من بگذار، ببين يک شيشه حق دارد

زني مانند باران را ... ببوسد ... يا نمي داني

نبودي تا ببيني باد ، مرا هر روز مي بوييد

من او را سخت مي راندم ... تو من را سخت مي راني ...

کمي احساس هم بد نيست ... بيا يک بار مردي کن !

دل اين شيشه را نشکن ، در اين اوضاع طوفاني

بيا بانو ... تو باران باش ... و بر من يخ بزن تا صبح

خدا هم مي وزد برما ، کمي باد زمستاني

...

+ نوشته شده در  پنجشنبه 26 اسفند1389ساعت 23:49  توسط علی گدا | 
بي قرار توام و در دل تنگم گله هاست

آه ! بي تاب شدن عادت کم حوصله هاست

مثل عکس رخ مهتاب که افتاده در اب

در دلم هستي و بين من و تو فاصله هاست

آسمان با قفس تنگ چه فرقي دارد ؟

بال وقتي قفس پر زدن چلچله هاست

بي تو هر لحظه مرا بيم فرو ريختن است

مثل شهري که به روي گسل زلزله هاست

باز مي پرسمت از مسئله ي دوري و عشق

و سکوت تو جواب همه ي مسئله هاست

دلتنگ ...

به طعنه گفت به من : روزگار جانکاه است

به من ! که هر نفسم آه در پي آه است

در اسمان خبري از ستاره من نيست

که هر چه بخت بلند است عمر کوتاه است

به جاي سرزنش من به او نگاه کنيد

دليل سر به هوا بودن زمين ماه است

شب مشاهده  چشم ان کمان ابروست !

کمين کنيد که امشب سر بزنگاه است

شرار شوق و تب شرم و بوسه ديدار

شب خجالت من از لب تو در راه است ...

+ نوشته شده در  پنجشنبه 26 اسفند1389ساعت 23:47  توسط علی گدا | 
بگذار تمام سال را بد باشيم

در خوب و بد كار مردد باشيم

امروز كه سالروز ميلاد شماست

رخصت بده تا زائر مشهد باشيم

میلاد ...


سر از لبريزي نامت چنان مسرور مي رقصد

كه جشن گندم است انگار و دارد مور مي رقصد

چه كرده جذبه ي چشم تو با اغوش اين غربت

كه زائر قصد اينجا مي كند از دور مي رقصد

دو تا چشم پريشان بر ضريحت بستم و حالا

دو تا ماهي قرمز در پس اين تور مي رقصد

تمام خاك اينجا بوي آهوي ختن دارد

اگر عطار در بازار نيشابور مي رقصد

چنان در دستگاه شوقت افتاد اختيار از كف

كه در بزم همايونت كبوتر شور مي رقصد

به شوق لمس دستان تو از بسياري مستي

سه دانه دل ميان سينه انگور مي رقصد

شفا از سمت ان دست مسيحايي اگر باشد

فلج كف مي زند ، كر مي نوازد ، كور مي رقصد

عشق ...


سخت است جدا شدن از شهر خاطره هاي پيامبر، اما تو رضا شده اي به رضاي الهي

، غريب امده اي تا اسلام را از غربت بيرون بياوري ، تا غريبه ها را اشنا كني با هم ...

باران ...


خـسـته ، افـتـاده ز پـا ، امده زانو مى زد

مـشـكلى داشت به اقاى خودش رو مى زد

مـشـت هـا واشده و پنجه به گيسو مى زد

دامـنـى داشـت پر از خاطره تيره و تـلخ

دسـت در دامـن ان ضـامـن آهو مى زد

هـمنوا با در و ديوار در ان عصمت محض

نـالـه يـا عـلـى و ضـجه ياهو مى زد

نـم نمك بارشى از مهر به جانش مى ريخت

كـفـتـرى بـر سر ذوق امده قوقو مى زد

پـاك مـى شـد دلـش از غصه ناپاكى ها

خـادمى داشت در اين فاصله جارو مى زد

فـرصـتى بود و درنگى و بجا مانده هنوز

شـعـله اى شعر كه در اينه سوسو مى زد

 مسافر ...

كبوتران مسافر را بنگر ، رنج دوري را به جان مي خرند تا نزديك باشند به تو ، كسي

كه تو را دارد ، غريب نخواهد شد ...

اهسته اهسته باران ، اهسته اهسته رويا

از شب گذشتيم و اينك ، صبح است صبح تماشا

تن جمله چشمست مسحور جان جمله گوشست مدهوش

اغوش واكرده خورشيد ، دنياست غرق تماشا

عطر پر جبرئيل است ، اين اسمان بي بديل است

نقاره ها نفخ صورند ، زوار تو موج دريا

فريادها بي هياهو ، دل ها دل تنگ آهو

جز نام تو ضامني نيست آهوي دل هاي ما را

ارام مي گريد اين جا ، باران كه چشم دل ماست

ما نيز چون تو غريبيم ، اين اسمان شاهد ما

 شاهد ...

چشمها در ايوان طلاي تو ، مثل گمشده ها به اصل خويش ‌به روزگار وصل خويش

بازميگردند ، ادمي ، غريب است در اين دنيا و تو امام غريباني  ...

باران گرفته ، دل چمدان مسافر است

ها ! اضطراب ، عادت مرغ مهاجر است

مي گويد از نشاط جهان دل‌ گرفته ام

يك تكه از غم تو برايم جواهر است !

هي مي رود مي ايد ، هي غصه مي خورد

از اينكه تو نخواهي اش ، اشفته خاطر است !

با اين‌همه خوش است كه شايد بخواهي و...

اين سال اخري همه ديدند زائر است !

پلك اش كه گرم مي شود اين گوشه ي حرم

بازار خط و ساحت خال تو داير است

تو دلبرانه مي گذري ، از دل نسيم

دل آهوانه ، گمشده ي اين مناظر است !

ذوقي كه ريخته است در اواز كائنات

يك گوشه از ترانه‌گي روح شاعر است !

روحي كه شرحه شرحه تو را چرخ مي زند

روحي كه رنج ديده ي بغضي معاصر است

وا كرد پلك و ديد كنار ضريح توست

اغاز عاشقيش همين بيت اخر است

 ضریح ...

ادمي مسافر است و تو كاروان سالار مسافران عشق ، با ما بمان تا از رواق هاي تو ،

به دروازه هاي ملكوت برسيم ...

اي نام تو خوشبوتر از الاله و شب بو

يك عالمه گل كاشته ام در خم ابرو

خورشيد هم از شرق نگاه تو مي ايد

هر صبح كه در بند كني حلقه گيسو

از دانه ي اشك دل زوار تو روييد

بر گرد ضريح تو چنين حلقه ي بازو

مشغول طواف حرمت ، هر چه كبوتر

مهمان صفاي قدمت هر چه پرستو

تصوير فلك يكسره در صحن تو پيداست

از بس كه به ان بال ملائك زده جارو

تا صيد كند يك نظر از گوشه ي چشمت

صياد كه ناله زده : يا ضامن آهو

پيش تو دراز است مرا دست گدايي

با كاسه ي دل ، كاسه‌ي سر، كاسه ي زانو

اي ناب ترين مايه ي الهام غزلها

با تو چه نيازي است به معشوق و لب جو

بيمار توام آقا ! نذرت دل تنگم

بنويس براي دل من نسخه و دارو

 پرواز ...

چرخ ميخورم و سرگرداني ام را يله ميكنم روي گنبد و گلدسته ها ، چرخ ميخورم و

بيقراري ام از ايوان ميگذرد و بند ميشود به پنجره فولاد ، چرخ ميخورم و تشنگي ام در

حوالي سقاخانه پرسه ميزند ، چرخ ميخورم مدام و كبوتر ارزوهايم بال ‌بال ميزند ...

كـمـى بـذر گـل گـنـدم بـكاريـم

بـراى كـفـتـران سـبـز مـشـهد

بـنـوشـيـم اب صـاف مـهربـانى

شـبـيـه هـشـتـمين شعر محمـد

اگـر چـه گـنبـدش دور است از ما

ولـى راه نـگـاهـش باز بـاز است

دواى زخـم بـال كـفـتــرانــش

دو ركعت عشق و يك قطره نماز است

خـداى ارزوهـايـم كـمـــك كـن

حـرم را تـوى خـواب خـوش ببينم

ضـريـح اشـنـايـش را بـبـوسـم

گـل صـحـن نـگـاهـش را بـچينم

كـمـك كـن كـفـتـرى بر شانه هايم

بـسـازد لانـه اى از مـهـربـانـى

كـمـك كـن تـا دعـايـم سـبز باشد

بـسـازم يـك ضـريـح اسـمـانـى

كـمـك كـن مـثـل مشهد ، شهر رويا

دلـم پـر ازدحـام از نـور بـاشــد

پـر از پـرواز كـفـتـرهـاى كوچك

سـرم سـبـز و دلـم پـر شور باشد

كـمـك كـن ضـامـن آهـوى قـلبم

بـه رنـگ يـك دعـا در مـن بجوشد

خــداى ارزوهــايــم كـمـك كن

كـه يـك كـفـتـر دعـايـم را بنوشد

 کفتر ...

صـحـن حـرم از نـسـيم پر بود

از پـرپـر يـا كـريـم پـر بود

خورشـيـد دوبـاره بـوسه مى زد

بـر چـهـره مـهـربـان گـنـبد

گـنـبـد پـر از افـتـاب مـى شد

اهـسـته غـم مـن اب مـى شـد

رفـتـم طـرف ضـريـح او بـاز

تـا پـر شـوم از هـواى پـرواز

اطـراف ضـريح گـريـه هـا بود

دلـهـاى شـكـسـتـه و دعـا بود

از چـشـم هـمـه گلاب مي ريخت

بـاران رضـا رضـا رضـا بـود

دل هـاى هـمـه ز بـارش اشـك

مـانـنـد كـبـوتـرى رهـا بـود

عـطـر گـل يـاس در دل مــن

عـطـر صـلـوات در فضـا بود

لب ها همه حرف و درد دل داشـت

بـا او كـه غـريـب اشـنـا بود

بـا يـك بـغـل ارزو و امـيــد

رفـتـم طـرف ضـريـح خورشيد

رفـتـم طـرف ضـريـح روشن

در نـور و فـرشتـه گم شدم من

 

رويا زدگي به حال بعضي بد نيست

دريا که به ماه ميرسد از مد نيست

پيوسته براي او سلامي بفرست

قلب تو مگر مسافر مشهد نيست

يك عمر براي اب و نان مي رفتم

مي امدم و دوان دوان مي رفتم

يك بار كبوتري مرا مشهد برد

انگار به سمت اسمان مي رفتم

اقاي شفا ! شفاعتي مي خواهم

از معجزه هايت آيتي مي خواهم

رنجورم و دردمند و امرزش خواه

امرزش ومرگ راحتي مي خواهم

ناليد به پاي دام : يا هو ، آهو

با سينه مملو از هياهو ، آهو

صياد نشست روي زانو ، لرزيد

خجلت زده از ضامن آهو ، آهو

تا با حرم سبز تو خو مي گيرم

در محضر چشمت آبرو مي گيرم

روشن دلم و زلال ، وقتي با اشك

در صحن مطهرت وضو مي گيرم

در پاي قدمگاه تو جان مي گيرم

چون اشك به سويت جريان مي گيرم

با پيچك سبز كاشي ايوانت

مي رويم و راه اسمان مي گيرم

در چشمه ي جاري ات جلا مي دهي ام

ايينه اي از نور خدا مي دهي ام

اي بسته ي گوشه ي ضريحت دل من

من زخمي غربتم شفا مي دهي ام ؟

اي عشق تو معني حيات ابدي

در پيش تو نيست مهر عالم عددي

اشفته و بي شكيب ، افتاده دلم

در پاي تو يا ضامن اهو مددي

من خدمت چشم تو ارادت دارم

يك لحظه عنايتي ، كه حاجت دارم

عطر حرم از ضجه ي من مي ريزد

ابري است دلم ، شور زيارت دارم

غریب ...


من همان آهويم كه همزاد خطر بود و ترس خود را از دامان امن تو اويخت ، همان

آهويم كه غريبانه نگاهش را به دستان اجابت تو دوخت ، همان آهويم كه هنوز هم

ضمانت بيدريغ تو را فخر ميكند ، نشاني ساده تو از خاطر هيچ‌كس نميرود ، ‌وقتي

خورشيد خانه زاد شماست و باران ، پاداش دست بر اسمان بردنتان ، وقتي ابرها

سايه‌سار شمايند و شما سايه بان خاك تا افلاك ، و من هنوز آه مي كشم و هنوز چرخ

مي‌خورم و هنوز چشمم به گنبد و گلدسته هاست و هنوز تو ضامن تمام آهوان غريبي ... 

 آهو ...

در ادامه مطلب تعدادی تصویر که چند روز قبل از میلاد گرفته شده را میتوانید ببینید

ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه 26 اسفند1389ساعت 23:36  توسط علی گدا | 
 کوهي از وقار بود ، دريايي از علوم ، اقيانوسي از حکمت و فضيلت ، گستره‏اي از

رحمت وعبادت که لحظه لحظه حياتش از ياد و نام خدا سبز و سرشار بود

چهره‏اي دوست ‏داشتني ، رفتاري سنجيده و متين ، سينه‏اي انبوه ازيقين و تلاشي

گسترده درراه دين داشت

آري ! نخل وجود والاي ان پيشواي ، چنان ثمر داد که مذهب ما را با نام خويشتن

مزين کرد ، شهادتش تسليت باد !

 تسلیت...

سبز امدى ، سرخ رفتى ، حال انكه سپيد سپيد زيستى و صداقت ، تنها واژه‏اى است

كه برازنده نام توست ، تو از زلالى اينه ، هر اينه فراترى ، در تو كرامت باران موج

مى‏زند ، با تلاوت قران هم اغوشى و دست‏هايت ، مونس اسمان مدينه‏اند

65 سال ، عاشقانه زيستى و 34 سال را صادقانه امامت كردى تا پر پر دانه‏هاى

نجابتت به انگور زهر الود منصور اغشته شد

اى سعادت سپيد ! شب شهادتت اشك مى‏ريزيم و ستايش مى‏كنيم غربت ستودنى‏ات را

از كدام بركه نوشيده‏اى كه دست در دست ملائكه ، بال و پرت رهسپار بهشت جاودان شد ؟

اى انيس مدام سجاده و هم نشين شبانه قران ! افتاب عظمتت هميشه بر فراز اسمان

مسلمانان ، روشنايى بخش است ، تمام سپيده‏هامان را به صداقت نامت استواريم

مدينه از برکت نفس او سبز مي‏شد و افتاب صداقت از منزلگاه انديشه‏اش برمي‏تابيد ،

با کلامش حق را بالنده مي‏کرد و با قيامش در نيمه شب‏هاي تاريک و با کوله‏باري از

هديه ، مستمندان و بينوايان را دلشاد مي‏ساخت ، بيل در دست مي‏گرفت و به تلاش

معاش مي‏ايستاد و عشق به زندگان والا و پر معنا را در جان‏ها زنده نگاه مي‏داشت

صداقت...


نامش جعفر است و لقبش صادق ، که به صدقش ملائک گواه بودند ، او کوثري بود

که هر که از زلال حکمت نرسيد

حکيم شد و هر که بر کرانه عرفاتش قدم نهاد ، مجنون شد ، خطيبان به بيان او خطبه‏

خوان شدند هم او که به فرداها روشني داد ، و انسان‏ها را از جهل رهانيد ، امشب

در سکوت شب بر غربت او اشک مي‏ريزم ، امشب تا سپيده ‏دمان هق هق گريه‏ام و

فريادم را با پيک اشک و عشق به بقيع خواهم رساند

بقیع...

بگذار زير پاي تو نقاشي‏ام کنند

در دومين هجاي تو نقاشي‏ام کنند

مثل کبوتران شب جمعه حرم

بگذار در هواي تو نقاشي‏ام کنند

جبريل مي‏شوم سر سجاده‏اي اگر

همسايه دعاي تو نقاشي‏ام کنند


باز هم بغضي پريشان مي‏کند انديشه‏ام را ...  

باز هم ، غربت سراي چامه‏هاي جانگدازم !

باز هم ، غربت سراي چامه‏هاي جانگدازم !

باز هم ، ايينه چشمان من ابريِ ابري‏ست !

 

باز هم ، در غربت تاريخ مي‏پويم ، شکوهِ مصرعي از اشک‏هايم را !

بخوان سمتِ غمت ، حالا که در لذت اشکي ، به عشقِ جاودان خويش مي‏بالم !

بخوان سمت غمت ، مولا !

بخوان ! با ياد تو ، زيباترين پاسخ به احساسم ، فقط اندوه است !

تو را من دوست مي‏دارم ، به قدر اسمان‏هايي که چتر نور خود را بر مزارت ، باز

مي‏سازند روز و شب !

مولاجان !

مولاجان ، امام مهربان ! گيتي فروز علم الهي ! اي منبع صداقت انوار متقين !

ماييم و داغ حسرت عمري سفر، که دل ايد کنار تربت پاک و معطرت

ماييم و زخم غربت لختي نگاه گرم !  تا جان فدا کنيم ز غيرت ، برابرت !

چشم به راهي امشب پايان مي‏گيرد ! انتظارت به سر مي‏ايد ! امشب او حتما خواهد

امد ! صداي گريه را نمي‏شنوي ؟ صدا از خانه ششمين خورشيد زمين است ! صدا

از خانه فرزند فاطمه است !

امام صادق...


مي ايد ... با جگري سوخته از زهر کينه !

ساغر جان امام غريب و بزرگ ، لبريز از اتش زهر روزگار شده است !

مي‏ايد ! معدن رسالت ، درياي سخاوت ، کوه حلم ، اقيانوس معرفت... مي‏ايد !...

دنيا هميشه براي درک وسعت اسمانيان حقير است ، اندک است

بقيع  اماده باش ! بزم پذيرايي بياراي ! ديده را فرش راهش کن !

اغوش بگشا ! و جسم بي‏جانِ جان عالم را در برگير ! ارام‏تر ! که اين پيکر مطهر 

زخم فراوان ديده است ! زخم کينه‏توزي دنيا ، زخمِ نامردمي‏ها ، زخم اسلام نمايان بي‏دين !

زخم نابرابري‏ها ! شقاوت‏ها !

صداي گريه مي‏ايد ! ... صداي ضجه فرشتگان !

بقيع ، امشب دوباره  در خاک تو خورشيدي خواهد دميد و ستاره‏اي به اسمان

خواهد شتافت !


شب شهادتت غمنامه‏اى مى‏نويسيم به مظلوميت باران ، ان زمان كه اسمان غربتت

را گريست نامت را با افتخار به دل‏هاى غريبمان مى‏سپاريم تا يادت ارام بخش

سينه‏هاى بى‏تابمان باشد

+ نوشته شده در  پنجشنبه 26 اسفند1389ساعت 23:20  توسط علی گدا | 

مجنون...

مجنون‌ اگر باشد ، جهان‌ خالي‌ ز ليلا نيست‌

مجنون‌ عاشق‌پيشه‌اي‌ در شهر ، اما نيست‌

مجنون‌ معمايي‌ است‌ مثل‌ عشق‌ پيچيده‌

ديگر كسي‌ در فكر حل‌ اين‌ معما نيست‌

مجنون‌ ... ! هزاران‌ سالِ نوري‌ باد او را برد

از جنس‌ مجنون‌ هيچ‌ مردي‌ اين‌ طرفها نيست‌

افسانه‌ مردي‌ بود روزي‌ ، نام‌ او مجنون‌

نامش‌ درون‌ قصه‌ها امروز حتي‌ نيست‌

بر شاخه‌ مي‌رقصد غزل‌ ، سيبي‌ به‌ نام‌ عشق‌

دستي‌ براي‌ چيدن‌ اين‌ سيب‌ ، اما نيست‌

مجنون‌ چرا ديگر به‌ ليلا دل‌ نمي‌بازد ؟

مجنون‌ چرا همسايه احساس‌ ليلا نيست‌ ؟

از رونق‌ افتاده‌ست‌ بازار جنون‌ امروز

وقتي‌ براي‌ عشق‌ ورزيدن‌ مهيا نيست‌

دنيا بدون‌ عشق‌ ، قبرستاني‌ از تنهاست‌

ادم‌ بدون‌ عشق‌ ، جز يك‌ روح‌ تنها نيست‌

+ نوشته شده در  پنجشنبه 26 اسفند1389ساعت 23:18  توسط علی گدا | 
مولوي ان عارف و مرد بزرگ

تک درخت عشق و استاد  سترگ

سوز بخش عاشقان راهرو

فيض بخش بيدلان در گرو

رهبر دانا به اهل زبدگان

رهنما بر سالکان در هر زمان

عارف از گوشه ميخانه جست

رشته هاي وصل را با دوست بست

در ره عشق و محبت پا گذاشت

رهنما بر عاشقان بر جا گذاشت

خاک پاي حضرت لولاک شد

جسم او از عشق بر افلاک شد

مثنويش مغز قران کريم

پر همي باشد ز اسرار رحيم

قرن ها گر بگذرد او زنده هست

از طفيل عشق او پاينده هست

باش عاشق همچو مولاناي روم

تا نگردي تحت تاثير هجو م

گوش کن اواز مولاناي روم

تو نهي زهل چنين يک مرز و بوم

تو ز مولاي به مولا باز رو

در ره عشق خدا با ساز رو

از خود از جملگي بيگانه شو

عاشق ان سانه و ميخانه شو

غير از دلدار بگذر از همه

تا بيبيني خود چو دارد زمزمه

گوش کن اواز ان دلدار را

نعره منصور را در دار را

خود همي گويد بيا ديوانه شو

با محبت پيشه گان همخانه شو

عاشقي با روي مولا زندگيست

باختن دل را به مولا بندگيست

پس بشو تو با محبت پير پير

ور بميري با محبت ميرمير

گفت هجران سوز و ساز مولوي

شمه اي از بحر  باز مثنوي

مولانا...

مژده اي دل سوي جانان ميرويم

سوي ان سرخيل خوبان ميرويم

در هوايش سالها پر مي زدي

سر به هر ديوار و هر در ميزدي

اينک اي دل با من امشب يار باش

سوي جانان ميروي بيدار باش

مي خزم يا مي دوم يا مي پرم

من ترا تا کوي جانان ميبرم

بال بکشا اي عقاب تيز پر

تا ببوسيم استانش تيز تر

بال بکشا تا به ان وادي رسيم

از خرابي ها به ابادي رسيم

وادي عشق است ان زيبا مقام

سنگ سنگش بوسه گاه خاص و عام

اندر انجا خفته مولاناي ما

ابروي دين ما دنياي ما

ان سر و سرخيل عاشق پيشه گان

ان چراغ محفل روحانيان

بزم او تصوير باغ معرفت

نظم او نور چراغ معرفت

باز کن چشمانت اي دل ميرسيم

انک انک ما به منزل ميرسيم

ما کجا و ان بهشتي بارگاه

او فروزان مهر و ما چون خاک راه

ما کجا و استان افتاب

اين به بيداريست اي دل يا به خواب

خانقاه عشق مولانا ببين

در طوافش قدسيان بالا ببين

بر در و ديوار ميرقصد شعاع

صوفيان در شور وجدند و سماع

عاشقان را بين ميان انجمن

پا بپاي شان ملايک چرخ زن

شمس پوشيده يکي پشمين کلاه

ميدرخشد اندران بالا چو ماه

با ضياالحق حسام الدين نگر

ايستاده عارفي نزديک در

انطرف تر حضرت ويس قرن

صوفيانه خرقهي کرده به تن

بايزيد اندر سر سجاده است

در کنارش بوسعيد ايستاده است

خواجه ي انصار مصروف دعاست

قامتش خم در حضور کبرياست

از نشاپور امده عطار نيز

از گل وحدت وجودش مشک بيز

با حکيم غزنه اندر گفتگوست

قصه هاي دوست ميگويد به دوست

رودکي زانسوي امو امده

مرغ جانش در هياهو امده

بسته پل بر روي جوي موليان

تا بيايد نزد يار مهربان

مهربان يارش جناب مولويست

در کنار او کتاب مثنويست

مولوي در مجمع فرزانگان

چون چراغي دور او پروانگان

چرخ چرخان مي فشاند استين

حلقه دورش صوفيان راستين

خشت خشت خانقه در جنب و جوش

مطرب و چنگ و دف و ني در خروش

ني حديث راه پر خون ميکند

قصه هاي عشق مجنون ميکند

دف زن استادانه ميکوبد به دف

پير چنگي چنگ را دارد به کف

مطرب از ديوان ان مست ازل

همصدا با ساز خواند اين غزل

« روز وصل دوستداران ياد باد

ياد باد ان روزگاران ياد باد »

« کامم از تلخي غم چون زهر گشت

بانگ نوش شادخواران ياد باد »

من کنار در نشسته بر زمين

تا بخاک پاي شان مالم جبين

سينه پر غم ، ديده پر نم ، لب خموش

گشته ام از پاي تا سر چشم و گوش

گرچه امشب يار از من دور نيست

ليک چشم و گوش را ان نور نيست

تا ببيند ديده ام ديدار دوست

تا نيوشد گوش من گفتار دوست

 

جانان ...

غزل حضرت مولانا :

عاشقي بر من پريشانت کنم نيکو شنو

کم عمارت کن که ويرانت کنم نيکو شنو

گر دو صد خانه کني زنبوروار و مو

بي کس و بي خان و بي مانت کنم نيکو شنو

تو بر آنک خلق مست تو شوند از مرد و زن

من بر آنک مست و حيرانت کنم نيکو شنو

چون خليلي هيچ از آتش مترس ايمن برو

من ز آتش صد گلستانت کنم نيکو شنو

گر که قافي تو را چون آسياي تيزگرد

آورم در چرخ و گردانت کنم نيکو شنو

ور تو افلاطون و لقماني به علم و کر و فر

من به يک ديدار نادانت کنم نيکو شنو

تو به دست من چو مرغي مرده اي وقت شکار

من صيادم دام مرغانت کنم نيکو شنو

بر سر گنجي چو ماري خفته اي اي پاسبان

همچو مار خسته پيچانت کنم نيکو شنو

اي صدف چون آمدي در بحر ما غمگين مباش

چون صدف ها گوهرافشانت کنم نيکو شنو

بر گلويت تيغ ها را دست ني و زخم ني

گر چو اسماعيل قربانت کنم نيکو شنو

دامن ما گير اگر تردامني تردامني

تا چو مه از نور دامانت کنم نيکو شنو

من همايم سايه کردم بر سرت از فضل خود

تا که افريدون و سلطانت کنم نيکو شنو

هين قرائت کم کن و خاموش باش و صبر کن

تا بخوانم عين قرآنت کنم نيکو شنو


در جواب حضرت مولانا :

عاشقم ، زارم ببين ديوانه ام ، اين خود شنو

من عمارت كي كنم ؟ ويرانه ام ، اين خود شنو

گر تو ام ويران كني ، بي كس كني ، بي خانمان

چون تو اينها مي كني ، ساماته ام ، اين خود شنو

ديگران از مرد و زن سرگرمِ مستيِّ مَنَند

من تو را حيران و سرمستانه ام ، اين خود شنو

من خليلم ترسِ از اتش ندارم ، جانِ من

اتشت را هيزم جانانه ام ، اين خود شنو

همچو چرخ اسيا افتاده ام بر پاي تو

سر به دور قاف تو گردانه ام ، اين خود شنو

من نه افلاطون و لقمانم نمي داني مگر ؟

همچو شاگردان به مكتب خانه ام ، اين خود شنو

من كه بي جانم چو صيدي گشته در دامت اسير

اينك اين من ، مرغک بي دانه ام ، اين خود شنو

بر گلويم تيغ و تير و ريسمانت ، اي عزيز

در چنين حالت تو را پروانه ام ، اين خود شنو

سايه ات گر چون همايي بر سرم سايه كند

تاجِ شاهي ؟ ... سايه ات شكرانه ام ، اين خود شنو

من خود از اغاز خاموشم وليكن صبر نيست

همچو قرانت بخوان افسانه ام ، اين خود شنو

شیدائی ...


تا همسفرم عشق است در جاده تنهايي

از دست نخواهم داد دامان شكيبايي

تا من به تو دل دادم افسانه شده يادم

چون حافظ و مولانا در رندي و شيدايي

از عشق تو سهم من ، همواره همين بوده است

رسوايي و حيراني ، حيراني و رسوايي

تو اتش و من دودم ، دريا تو و من رودم

هرچند محال اما ، چيزي است تماشايي

چندي است كه پيوندي است پيوند خوشايندي است

بين تو و ايينه ، ايينه و زيبايي

من دستم و تو بخشش ، تو هديه و تو خواهش

من زين سو و تو زان سو ، مي ايم و مي ايي

با گردش چشمانت ، افتاده به ميدانت

انبوه شهيدانت ، تا باز چه فرمايي

بي ساحل اغوشت اغوش سحرپوشت

چندي است كه طوفاني است ، اين ديده دريايي

+ نوشته شده در  پنجشنبه 26 اسفند1389ساعت 23:12  توسط علی گدا | 
جــنگ کجائي ؟  که دلم تنگ توست

رقـص جنون تشـنه ي اهنگ توسـت

جنگ کجائي ؟ که دلم خون شد است

زاده ي ليلاي تو مجـنون شـد است

جنـگ شهـيـدان تـو را ديده ام

روي سپـيـدان تـو را ديده ام

حــيـف کـه فــصل تو فرامـوش شـد

نـاله ي جانسوز تـو خـامـوش شد

 

دلتنگ...

در سينه ام دوباره غمي جان گرفته است

امشب دلم به ياد شهيدان گرفته است

تا لحظه هاي پيش دلم گور سرد بود

اينك به يمن ياد شما جان گرفته است

در اسمان سينه ي من ابر بغض خفت

صحراي دل بهانه ي باران گرفته است

از هر چه بوي عشق تهي بود خانه ام

اينك صفاي لاله و ريحان گرفته است

ديشب دو چشم پنجره در خواب ميخزيد

امشب سكوت پنجره پايان گرفته است

امشب فضاي خانه ي دل سبز و ديدني ست

در فصل سرد ، رنگ بهاران گرفته است

بوی عشق...

و آتش چنان سوخت بال و پرت را

كه حتّي نديديم خاكسترت را

به دنبال دفترچه ي خاطراتت

دلم گشت هر گوشه ي سنگرت را

و پيدا نكردم در ان كنج غربت

به جز اخرين صفحه ي دفترت را :

همان دستمالي كه پيچيده بودي

در آن مُهر و تسبيح و انگشترت را

همان دستمالي كه يك روز بستي

به ان زخم بازوي همسنگرت را

همان دستمالي كه پولك نشان شد

و پوشيد اسرار چشم ترت را

سحرگاه رفتن زدي با لطافت

به پيشاني ام بوسه ي اخرت را

و با غربتي كهنه تنها نهادي

مرا ، اخرين پاره ي پيكرت را

و تا حال مي سوزم از ياد روزي

كه تشييع كردم تن بي سرت را

كجا مي روي ؟ اي مسافر ! درنگي

ببر با خودت پاره ي ديگرت را

نیمه...

+ نوشته شده در  پنجشنبه 26 اسفند1389ساعت 23:7  توسط علی گدا | 
  دل را از پيله ي قهرش بيرون خواهم کشيد

واژه ها را از خواب فراموشي بيدار خواهم کرد

دسته گلي از ياس و باران برايت خواهم چيد

نقش لبخند را بر چهره ي خاموشت خواهم پاشيد


در روز نيک سر زدن غنچه ات ز خاک

از من قبول داشته باش اين تهي سرود

از نو تولدت مبارک اي عزيز دل

باشد به کام تو زمان و بخت و هر چه بود


 شب مهر است

خدا مرحمتي كرد به ما

شب شعر است

ببين به كه چه ها كرد خدا !

چشم ها را باز كن

بين كه بي تابم من

شب ميلاد تو اي يار

چه بي خوابم من !

چشم ها را باز كن

بين كه فرخنده شبي است

بين كه امشب شب يار است

تنم در چه تبي است

اي گل امشب شب توست

شب روييدن تو

شب ميلاد ستاره

شب رقصيدن تو

هديه ام اين غزل است

بين كه باز مبهم است

اين سزاوار تو نيست !

عفو كن دانم كم است !

گل من سبز بمان

با دل از عشق بخوان

تك بهارم رخ توست

اي بهار من بمان


امروز سالروز تولد توست و من برايت هديه اي نخريده ام که انچه خريدني است

بي شک لايق تو نيست ، نمي دانم کدام جمله را برايت انشا کنم ! براستي هر روز که

مي بينمت متولد مي شوم ، هرجا که مي جويمت متولد مي شوم ، هر زمان که تو را

گم مي کنم حتي ، باز متولد مي شوم ، من روز تولدت ، خود متولد مي شوم ...


خواب ديدم ستاره باران بود

اسمان وجود زيبايت

اسماني فرشتگان ، رقصان

بال و پر پهن کرده در پايت

شمع روشن کنار تو پر نور

مي شنيدم ترانه اي از دور

که تو ديگر به پاکي ابي

تو زلالي ، تو نور مهتابي

تو از امروز چون گل ياسي

تو درخشان ،‌ تو کوه الماسي

من کنار تو مي خراميدم

باورم نيست انچه مي ديدم

من و تو شاد و قدسيان

هم شاد

مهربانم

تولدت مبارک باد ...


تقويمِ ديواري ميگه که امروز

باز رسيده روز تولد تو

پشت سرم هر چي که بوده ، باشه

نگاه من فقط به روبرومه

همين تولد واسه من مي تونه

يه فرصت دوباره رو بسازه

مثل رسيدن به يه فصلِ روشن

نفس کشيدن تو هواي تازه

همين حالا ميرم و رو به خورشيد

وا مي کنم پنجره ها رو تک تک

دنيا نگاهت مي کنه با لبخند

بهت ميگه تولدت مبارک !


و امروز دوباره متولد مي شوي

و شمعها ، که سهم توست از زندگي

و ستاره هائي که به ميهماني امده اند

و شکوفه هائي که دوباره خواهند شکفت

و عطري که نصيب پروانه هاست

و تو سهم من از تمام زندگي

تولدت مبارک ...


اسمان گرگ و ميش

ستاره ها همه مشتاق

يك پنجره نيمه باز

يك سبد ياس سفيد

و دو چشم منتظر

صداي يك پرواز

فرود يك فرشته

اغاز يك معراج

و شروع يك زندگي

 تولدت مبارك


ديشب براي روز تولدت

يک سبد ستاره چيده ام

تکه اي ازماه را

و يک شاخه نيلوفر

تو متولد مي شوي

و من برايت لبخند مي زنم

تولدت مبارک

 

مثلِ گلِ ياسي برخوشه يِ دلِ من

عطرتو پيچيده درکوچه يِ منزلِ من

با تولد دلنشينِ ابيِ اسمانِ روز

ستاره پوشِ خيسِ بارانِ روز

از تبسمِ مهتاب دريايِ ارامش چلچله

حرير شمعِ نيمه سوز خواهشِ چلچله

شبنمِ شادي برگيسوانِ طلايي رنگ

شبيه اواز سرخِ عاطفه يِ بهاري رنگ

بوسه برگونه ي ارزويِ افتابيِ من

ازاصوات قلب امواجِ رويايي من

از اشتياق صد وزن و قافيه  شعر

مي گويم تولدت مبارک با هزارمهر

 

پري زاد ، پري چهر ، پري ذات ، پري روي

بيا راه خدا باز بزن ، باز از اين سوي از ان سوي

بيا باز زعرشش به زمين کش تو هم او باش

بيا باز بپيچان همه عالم سر گيسوي

بيا مرگ برقصيم در اين صحنه اخر

بيا عشق بميريم در اين طاقي ابروي

بيا درد بخنديم در اين کوچه بن بست

بيا باز به خورشيد رسيم ، باز در اين خاک

در اين جوي

پري زاد

پري چهر

پري روي

پري موي

...

فرقي برام نداره

امروزه يا قيامت

مهم دليل بودنه

مهم پيشه تو بودنه

مهم شنيدن صدات

مهم نفس کشيدنه

بدون خدا تورو ميخواد

دوست داره خيلي زياد

بدون که اون عاشقته

جاي هديه واسه تو

يه ارزو دارم برات

خدا کنه توي زندگيت

هرگز نباشه ارزو

به هرچي مي خواي برسي

نشه واست يه ارزو


با سلام ، سلام بهونه

يه سلام عاشقونه

خدمت چشماي نازت

هديه اي از يه ديوونه

اسمون و خوب نگاه كن

ابريه امشب نگاهش

واسمون ميخواد بباره

تا كه كم شه از گناهش

اشك شوق توي چشاشه

از غرور من كه شد سست

نه شايد يه چيزه ديگست

شايد از تولد توست

ميدونم همه اوردند

هديه هاي عاشقونه

هديه من به تو اينه

يه ترانه ، بي بهونه

+ نوشته شده در  پنجشنبه 26 اسفند1389ساعت 23:5  توسط علی گدا | 
 رمضان گذشت از من چه كنم كه بينوايم

دل من ز حبّ دنيا نگذشت اي خدايم

تبعات هر گناهم شده بود سد راهم

تو به من عطا نمودي كه نباشد ادعايم

چو شدم گداي كويت ، شده‏ام خجل ز رويت

تو نشسته‏اي كنارم كه روا كني دعايم

متزلزل است بارم به كجا كشيده كارم

چه وداع اشكباري ، شده اتشين بكايم

به كجا روم خدايا پس از اين سحر ، سحرها

شب جمعه‏اي بيايد كه به سوي تو بيايم

بفداي ميزباني كه به وقت ميهماني

به بر گدا نشست و بر خويش داد جايم

چه دعاي باصفايي ، چه رفيق باوفايي

چه خداي اشنايي كه نمود اشنايم

چه دعاي افتتاحي چه دو چشم پر سلاحي

چه توسلي چه ذكري چه بگويم اي خدايم

چه دمي چه نوحه خواني چه شبي چه گريه ‏هايي

چه غمي چه روضه ‏هايي كه تو كرده‏اي عطايم

به صفاي ليلة القدر به جمال نيمه بدر

تو خريدي ابرويم كه گداي هل اتايم

تو از اين خمارخانه بنمودي ‏ام روانه

دل شب مدينه بردي كه غلام مجتبايم

به شب نزول قران ، به شكاف فرق فرقان

به دلم نشست قران چو نمود علي صدايم

به علي و زينبينش به محبت حسينش

بنويس جان زهرا كه شهيد كربلايم

بنويس جان مهدي كه منم از ان مهدي

به خدا قسم خدايا كه نشان دهم وفايم

 عید فطر ...

رمضان مى‏رود و مى‏برد از كف ما

ان‏ كه سى روز صفا يافت از او محفل ما

رمضان رفت و دريغا كه به امضا نرسد

طاعت ناقصِ ما ، روزه ناقابل ما

رمضان ، عقده‏گشا بود گنه ‏كاران را

واى اگر او رود و حل نشود مشكل ما

واى بر ما اگر از اين همه نعمت نبود

جز يكى جرعه اب و لب نان حاصل ما

 عید ...

ساقى بيار باده كه ماه صيام رفت

در دِه قدح كه موسم ناموس و نام رفت

وقت عزيز رفت ، بيا تا قضا كنيم

عمرى كه بى حضور صراحى و جام رفت

دل را كه مرده بود ، حياتى به جان رسيد

تا بويى از نسيم مِى‏اش در مشام رفت

در تاب توبه چندان توان همچو عود

مِى ده كه عمر در سر سوداى خام رفت

 هلال ...

برگ تحويل مى‏كَند رمضان  بار توديع بر دل اخوان

يار ناديده سير ، زود برفت  دير ننشست نازنين مهمان

ماه فرخنده ، روى بر پيچيد  و عليك‏السلام يا رمضان

الوداع اى زمان طاعت و خير مجلس ذكر و محفل قران

مُهر فرمان ايزدى بر لب  نفْس در بند و ديو در زندان

تا دگر روزه با جهان ايد  پس بگردد به گونه گونه جهان

بلبلى زار زار مى‏ناليد  بر فراق بهار ، وقت خزان

گفتم اَندُه مبر كه باز ايد  روز نوروز و لاله و حيران

گفت ترسم بقا وفا نكند  ورنه هر سال گُل دهد بستان

يارب ان دم كه دم فرو بندد  ملك‏الموت واقف شيطان

كار جان پيش اهل دل سهل است  تو نگه دار جوهر ايمان

 ماه ...

اي مـردمان شادي چــرا مهمانيش امد به سر

رفت ان سحر هاي خوشش بسته در و دروازه ها

فرمان دهد بـر بندگان فــردا نمـاز عيد کن

اي مهــربان اي مهربان ،  لطفت فزون از فهم ما

چشم خـطا پوشش نگر در ماه او در خانه اش

ســر زد زمــا از ابلهي انجا بسي جرم و خطا

گويد قبــول امـد مـرا ، کــردار تو پنـدار تو

رحمان ببين کز رحمتش بخشد به ما اين کرده ها

بر بـــي نشان امـد نـدا گفتا اجابت مي کنم

گـر گفتـه ها گفتي ز دل ، ني گفته از روي و ريا


 
بدرود اي بزرگترين ماه خداوند و اي عيد اولياي خدا

بدرود اي ماهي که تا تو بودي ، امن و سلامت بود

بدرود اي انکه نه در مصاحبت تو کراهت بود و نه در معاشرتت ناپسندي

بدرود که سرشار از برکات بر ما درامدي و ما را از الودگي‏هاي گناه شست‏ وشو دادي

بدرود که چه بدي‏ها با امدنت از ما دور شد و چه خيرات که ما را نصيب امد

بدرود تو را و ان شب قدرت را که از هزار ماه بهتر است

بدرود تو را و ان فضل و کرم تو را که اينک از ان محروم مانده‏ايم

بدرود اي ماه دست يافتن به ارزوها

حلول ...


رؤيت ماه مبارک رمضان و شوال ، برخلاف ساير ماه‏ها ، از ديرباز براي مسلمانان

اهميت زيادي داشته است شوق ديدن هلال اين دو ماه فرخنده ، ديدگان را به سوي

اسمان سوق داده است ، نخست براي حلول ماه رمضان و اغاز ستيز سنت ادمي با

اهريمن درون و بيروني و سپس براي پايان دوران روزه و امساک و دوران

سبکباري  و طهارت باطن


خلقــي شده بر بام ها در جست وجوي ماه نو

پرسم  مگر سير امدي زان لقمه هاي جان فزا

پرسـي ازين پرسي ازان ، ديدي مه شوال را ؟

اين ســان تکاپو مـي کني تا در ببندد روي ما

ما را به مـاه اسمـان کي مي رود چشم و نظر

هر دم تمـاشـا مي کنم رخسار ان مه پاره را

ما را بــه دل ايـن ارزو ، چـــون بندگان خاص او

بر روزه مـانم سال و مــه باشـد مرا قوت وغذا

 از سـوي او در کوي او بــر مـاهروي روي او

هر دم تماشاگر شوم ، شايد نظـر دارد بــه ما


شاعران و حکيمان پارسي‏گوي در طول تاريخ هر يک نسبت به فرايند امدن و رفتن ماه

پربرکت رمضان رويکرد متفاوتي داشته‏اند
 

بدر ...

فرا رسيدن ماه رمضان براي برخي از شاعران بزرگ مايه شادماني است ، به ويژه

شاعراني که پيوسته در مراقبت و مکاشفت نفس بوده‏اند و روزه را لجامي براي مهار

کردن حيوان نفس مي‏دانسته‏اند ، جلال الدين مولوي بيش از هر شاعري نسبت به ماه

روزه شور و اشتياق نشان مي‏دهد ، وي در يکي از غزليات خود به جاي رؤيت هلال

شوال ، ديدن هلال رمضان را عيد مي‏داند :

امد رمضان و عيد با ماست

قفل امد و ان کليد با ماست

بربست دهان و ديده بگشاد

و ان نور که ديد ديده ماست

امد رمضان به خدمت دل

و ان کش که دل افريد با ماست

کرديم ز روزه جان و دل پاک

هر چند تن پليد با ماست

مولانا در جاي ديگري امدن ماه روزه را تبريک مي‏گويد و بر فراز بام مي‏رود ، تا

هلال ماه صيام را رؤيت کند و از ان سرمست گردد :

مبارک باد امد ماه روزه

رهت خوش باد اي همراه روزه

شدم بر بام تا مه را ببينم

که بودم من به جان دلخواه روزه

نظر کردم کلاه از سر بيفتاد

سرم را مست کرد ان شاه روزه

اين شاعر ژرف انديش و معني گرا ، گاهي براي فرا رسيدن ماه رمضان ‏سراز پا

نمي‏شناسد و ماه روزه را ماه معاشقه با محبوب هنگامه دلدادگي مي‏داند که بايد فرصت

را مغتنم بداند و بيشتر به محبوب نزديک شود :

مه روزه‏ اندر امد هله‏اي بت چو شکر

اگر بوسه‏ است تنها نه کنار و چيز دگر

چو عجوزه گشت گرايان سه روزه گشت خندان

دل نور گشت فربه تن موم گشت لاغر

رخ عاشقان مزعفر رخ جان و عقل احمر

منگر درون شيشه بنگر درون ساغر

وي گاهي هم عنصر روزه را کيمياي سلامتي جسم و روح مي‏داند و هنرهاي روزه را

بر مي‏شمارد :

بر بندد دهان از نان کآمد شکر روزه

ديدي هنر خوردن بنگر هنر روزه

گر روزه ضرر دارد ، صد گونه هنر دارد

سوداي دگر دارد ، سوداي سر روزه

باريک کند گردن ، ايمن کند از مردن

تخمه اثر خوردن ، مستي اثر روزه

ملاي رومي روزه‏دار را مستعد دريافت اسرار حق مي‏داند و آه و ناله او را اثر گذار

مي‏داند وي در غزلي  شخص روزه دار را به ني و سرنا تشبيه مي‏کند که با شکم‏ خالي

بهتر مي‏نوازد و اوازش براي طلب معشوق ، گيراتر است :

ماه رمضان امد اي يار قمر سيما

بر بند سرسفره بگشاي ره بالا

بر ياد لب دلبر خشکست لب مهتر

خوش با شکم خالي مي‏نالد چون سرنا

خالي شو و خالي بر لب نابي نه

چون ني زدمش پرشو وانگاه شکر مي‏خا

شاعران ديگر، هر چند کمتر چون مولوي مشتاقي خود را براي حلول رمضان ابراز

مي‏کنند ، اما اغاز ماه روزه راه فرصتي براي تزکيه نفس و تطهير روح مي‏دانند و

اغلب بر اين باورند که بايد هوا و هوس و خواهش‏هاي نفساني را براي مدتي بميرانند

در اين ماه متفاوت باشند ، فروغي بسطامي مي‏گويد :

رمضان امد و شد کار صرامي از دست

به درستي که دل نازک ساغر شکست

ماه رمضان است و مرا شربت هجران روزي

روز توبه سست و ترا نرگس جادو سرمست

قسمت من ز کارخانه عشق

داغ و دردي که ازحد افزون است

مي‏ حرام خاصه در رمضان

جز بر ان لعل لب که ميگون است

دراين ميان لسان الغيب حافظ امدن ماه روزه را فرصتي براي نوشيدن مي‏ناب عرفاني

 مي‏داند ، شراب روحاني روزه از نظر حافظ هر وجود تهي از عشقي را عاشق

مي‏کند و موهبت يزداني را به ارمغان مي‏اورد :

زان مي‏عشق کز او پخته شود خامي

گر چه ماه رمضان است بياور جامي

روزها رفت که دست من مسکين نگرفت

زلف شمشاد قدي ساعد سيم اندامي

روزه هر چند که مهمان عزيز است اي دل

صحبتش موهبتي دان و شدن انعامي

شراب روحاني عشق از نظر لسان الغيب ، نه تنها روزه را باطل نمي‏کند ، بلکه نوشيدن

ان براي روزه‏دار واقعي فرض و لازم است تا روزه واقعي منعقد شود

باز آي و دل تنگ مرا مونس جان باش

وين سوخته را محرم اسرار و نهان باش

زان باده که در ميکده عشق فروشند

ما را دو سه ساغر بده و گو رمضان باش

هلال عيد رمضان براي حافظ گاهي نماد و سمبل نوشيدن مي عشق است و عارف و

سالک به ان طهارت مي‏کند :

به اب روشن مي عارفي طهارت کرد

علي الصباح که ميخانه را زيارت کرد

همين که ساغر زرين خور نهان گرديد

هلال عيد به دور قدح اشارت کرد

سعدي ، اموزگار عشق و اخلاق ، رؤيت هلال ماه شوال را يک اساني پس از سختي

مي‏داند و مانند هميشه هلال عيد را بهانه‏اي براي پند و اندرز، و دعوت به صبر و

بردباري مي‏داند :

نگفتم روزه بسياري نپايد

رياضت بگذرد ، سختي برايد

پس از دشواري اساني است ناچار

وليکن ادمي را صبر بايد

رخ از ما تا به کي کند عيد

هلال آنک به ابرو مي‏نمايد


شاعر شيراز مانند شاعران ديگر گاهي هلال ماه را به رخساره محبوب تشبيه مي‏کند

و از امدن عيد و هلال ماه تصويري زيبا ارائه مي‏دهد :

گفتم مگر به خواب ببينم خيال دوست

اينک علي الصباح نظر بر جمال دوست

مردم هلال عيد بديدند و پيش ما

عيدست و آنک ابروي همچون هلال دوست

مولوي هلال ماه شوال و عيد رمضان را به مثابه وصال عاشق با معشوق مي‏داند که

پس از طي طريق و سلوک روزه ، عاشق به وصال محبوب دست يافته است و از

همه موانع و مشکلات و مجاب‏ها عبور کرده است ، موانعي که با روزه گرفتن و

رياضت نفس مرتفع شده‏اند :

بگذشت مه روزه و عيد امد و عيد امد

بگذشت شب هجران معشوق پديد امد

ان صبح چون صادق شد ، عذراي تو وامق شد

معشوق تو عاشق شد ، شيخ تو مريد امد

شد جنگ و نظر امد ، شد زهر و شکر امد

شد سنگ و گهر امد ، شد قفل و کليد امد

مولانا در جايي ديگر ، روزه را براي لاغر کردن گاو فربه حرص ، ابزاري موثر

مي‏داند و تأکيد مي‏کند که اگر گاو حرص را با روزه لاغر کني ، هلال ماه و عيد را

با فرخندگي رؤيت مي‏کني :

دو ماه پهلوي همديگرند بر در عيد

مه مصور يا رومه منور عيد

چو هر دو سر به هم اورده‏اند در اسرار

هزار وسوسه افکنده‏اند در سر عيد

تو گاو فربه حرصت را به روزه قربان کن

که تا بري به تبرک هلال لاغر عيد

شاعران ديگر نيز هرکدام به فراخور ، هلال عيد را مضمون شعر خود قرار داده‏اند

و اغلب به منظور فرارسيدن عيد روزه خوشحال هستند ، منوچهري دامغاني مي‏گويد :

ماه رمضان رفت و مرا زرفتن او به

عيد رمضان امد المنه لله

انکس که بود امدني ، امده بهتر

و انکس که بود رفتني او رفته بده به

اما هلال عيد و يکسو شدن روزه از منظر خواجه بزرگ شيراز حکايت ديگري دارد

، حافظ چون ديگر موضوعات نگاه رندانه و ابهام اميزي به عيد رمضان دارد ،

دغدغه‏هاي اجتماعي و زهد رياکارانه ، در مواجهه با رمضان نيز او را رها نمي‏کند

و باده‏ نوشي را به روزه‏اي که توأم با نخوت و ريا باشد ، ترجيح مي‏دهد و خدا را

شاهدي بر ادعا معرفي مي‏کند :

روزه يکسو شد و عيد امد و دل‏ها برخواست

مي ز خمخانه به جوش امد و مي‏بايد خواست

توبه زهد فروشان گران جان بگذشت

وقت رندي و طرب کردن رندان پيداست

باده‏ نوشي که در او روي و ريايي نبود

بهتر از زهد فروشي که در او روي و رياست

ما نه رندان رياييم و حريفان نفاق

ان که او عالم سرّ است بدين حال گواست

حافظ درجاي ديگري شرط قبولي روزه را زيارت خاک ميکده عشق مي‏داند و نوعي

خلوص نيت و داشتن عشق راستين به افريدگار را شرط پذيرش روزه ، پس از هلال

عيد مي‏داند ، حافظ در اين غزل روزه را امري فراتر از نخوردن و نياشاميدن مي‏داند :

بيا که ترک فلک خوان روزه غارت کرد

هلال عيد به دور قدح اشارت کرد

ثواب روزه و حج قبول انکس بود

که خاک ميکده عشق را زيارت کرد

مقام اصلي ما گوشه خرابات است

خداش خير دهاد انکه اين عمارت کرد

نماز در خم ان ابروان مهرابي

کسي کند که به خون جگر طهارت کرد

عبيدزاکاني روزه رمضان را فرصت تازه‏اي براي کامجويي از زندگي مادي مي‏داند :

وقت ان است که دگر باره مي نوش کنيم

روزه و وتر و تراويح فراموش کنيم

پايکوبان ز در صومعه بيرون اييم

دست با شاهد سرمست در اغوش کنيم

و در جاي ديگر همين شاعر مي‏گويد :

گذشته روزه و سرما ، رسيد عيد و بهار

کجاست ساقي ما بگو بيا و باده بيار

صباح عيد بده ساغري که در رمضان

بسوختيم زتسبيح و زهد و استغفار

عبيد گاهي هلال عيد را فرصتي براي جبران مافات مي‏داند و از عيد رمضان به عيد

خجسته تعبير مي‏کند :

ساقي بيار باده و پرکن بياد عيد

در ده که هم به باده توان داد ، داد عيد

بنمود عيد چهرواند رو رسيد باز

خرم وصال دلبر و خوش بامداد عيد

عيد خجسته روي به نظرگان نمود

جام هلال باز به ميخوارگان نمود

هلال ماه عيد روزه براي بسياري از شاعران پارسي‏گوي ، علاوه بر پايان امدن ماه

رمضان و عيد مسلمانان ، مظهر زيبايي و دلربايي نيز بوده است ، از اين رو بسياري

از شاعران ، رؤيت هلال را به معشوق و يا زيبايي معشوق را به هلال ماه تشبيه

کرده‏اند ، زنده ياد شهريار مي‏گويد :

اينهم از اب و اينه خواهش ماه کردنست

چون تو نه در مقابلي عکس تو پيش رونهيم

لطف بهار عارفان در تو نگاه کردنست

نو گل نازنين من تا تو نگاه مي‌کني

قول و غزل نوشتنم بيم گناه کردنست

ماه عباد تست و من با لب روزه دار ازين

سيف فرقاني نيز رخ معشوق را مانند هلال ماه مي‏داند و از او مي‏خواهد تا چهره بنمايد

و عيدي را براي خلق به ارمغان بياورد :

هلال حسن به عيد رخ تو يافت کمال

که هم صورت جمال جهاني و هم جهان جمال

ز روي پرده برافکن که خلق را عيد است

هلال ابروي تو همچون غره شوال

محيط  لطف چو دريا مدام از موج است

ميان دايره روي تو ز نقطه خال

رودکي شاعر بينا دل نيز رفتن ماه رمضان و هلال ماه عيد را مجالي براي کامروايي مي‏داند :

اي بر همه ميزان جهان ‏يافته شاهي

مي خور که بدانديش چنان شد که توخواهي

مي خواه که بدخواه به کام دل تو گشت

وز بخت بد انديش تو اورد تباهي

شد روزه و تسبيح و تراويح به يک جاي

عيد امد و امد مي و معشوق و ملاهي

خواجوي کرماني نيز هلال ماه را نوبت عشرت‏طلبي مي‏داند و واعظ شهر را هم از

امدن عيد سرمست مي‏بيند :

بگو نوبت نوروز و ساز و عيد بساز

که رفت روزه و هنگام عيد بازامد

بگير جامه و جامم بده که واعظ شهر

قدح گرفت و زو عدو و عيد باز امد

خواجو گاهي ممدوح خود را نيز در زيبايي به هلال ماه تشبيه مي‏کند :

شاخ شمشاد است يا سرو سهي يا نارون

يا صنوبر يا بلاي خلق يا بلاي دوست

قامت خواجو است يا قوس قزح يا برج قوس

يا هلال عيد يا ابروي چون طغراي دوست

محتشم کاشاني، هلال ماه شوال را يکي از سه عيد مهم و نخستين عيد مسلمانان

مي‏داند و شکل هلالي و قوس دار ماه را به کليد بهشت تشبيه مي‏کند :

بر آصف سخي دل به ازل بود سه عيد

چون عيد او مبارک و فرخنده و سعيد

عيد نخست عيد مه روزه که امده

شکل هلال او در فردوس را کليد

اوحدي کرماني نيز تصوير هلال ماه نو را در زيبايي ، به خم ابروي ترکان تشبيه مي‏کند :

شب قدر است و روز عيد زلف و روي اين ترکان

نمي‏باشد دل ما را شکيب از روي اين ترکان

به چشم روزه‏داران از کنار بام هر شامي

هلال عيد را مي‏ماند خم ابروي اين ترکان

اوحدي در جاي ديگري روزه را فقط امساک و زبان بستن از اب و نان نمي‏داند ، وي

معتقد است درد هجران عاشق از معشوق در عيد رمضان سخت‏تر از روزه است :

سهل باشد روزه از ابي و ناني داشتن

روزه از روي چنان باشد عذابي داشتن

سوختم از روزه هجرانش ، اندر عيد وصل

هم به مي بايد حريفان را شرابي داشتن

خاقاني شرواني نيز از شاعراني است که هلال ماه را به روي محبوب تشبيه کرده ، ان

را مشبه به براي يار و محبوب گرفته است :

عيدي است فتنه‏زا ز هلال معنبرش

دل کان هلال ديد نشيند برابرش

آري چون فتنه عيد کند شيفته شود

ديوانه هوا ز هلال معنبرش

من شيفته چو بحر و مسلسل چو ابراز آنک

هم عيد و هم هلال بديدم براخترش

 

شاعران پارسي گوي نسبت به سپري شدن ايام روزه و رؤيت هلال عيد دغدغه و

دلبستگي بيشتري داشته‏اند ، رؤيت هلال شوال موضعي جذاب و مضمون ساز براي

شاعران بوده است ، برخي از شاعران ايراني از پايان يافتن ماه رمضان اظهار

نگراني کرده، برخي از ايشان نيز اظهار مسرت نموده‏اند و فرا رسيدن ماه شوال

را اغازي دوباره براي زندگي عادي خود دانسته‏اند ، سعدي شيرازي از جمله

شاعران بزرگي است که در قصيده‏اي ، وداع جانسوزي با اين ماه و ذکر و محفل

قرآن مي‏کند و از رفتن ماه رمضان نگران است :

برگ تحويل مي‏کند رمضان  بار توديع بر دل اخوان

بار ناديده سير ، زود برفت  دير نشست نازنين مهمان

غادر الحب حجة الاحباب  فارغ الخل ، عشرة الخلان

ماه فرخنده ، روي بر پيچيد  و عليک الاسلام يا رمضان

الوداع  اي زمان طاعت و خير  مجلس ذکر و محفل قران

مُهر فرمان ايزدي بر لب  نفس در بند و ديوان در زندان

تا دگر روزه با جهان ايد  بس بگردد به گونه گونه جهان

سعدي با آه و افسوس ماه رمضان را بدرقه مي‏کند ، اما شاعران ديگر، پايان امدن

ماه روزه را با شادماني توصيف مي‏کنند

+ نوشته شده در  پنجشنبه 26 اسفند1389ساعت 23:1  توسط علی گدا | 
امشب اين دل ياد مولا مي‏کند

ليلة‏القدر است و احيا مي‏کند

بشنويد اي گوش دلها بي‏صدا

نغمه فزت و رب الکعبه را


آه اي محراب ، گلگون مي‏شوي

در سحرگان دگرگون مي‏شوي

اي نماز صبح ، دل بيمار توست

با علي اين اخرين ديدار توست


به نماز بست قامت که نهد به عرش پا را

به خدا علي نبيند به نماز جز خدا را

چو بگفت نام الله و ادا نمود اکبر

بگرفت هيبت حق همه ملک ما سوا را

نبود ز سجده خوشتر به خدا قسم علي را

که خداي مي پسندد به سجود او دعا را

به نماز اخرينش چه گذشت من ندانم

که نداي دعوت امد شه ملک لافتي را

چه گذشت يا رب اندم به دل غمين زينب

چو بديد غرقه خون سر و روي مرتضي را


مرد غريبي که زمان استراحت

چادر نماز فاطمه زير سرش بود

نامش امير المومنين و بو العجايب

مرد غريب کوفه نام ديگرش بود

نيلي ترين تصوير هاي اسماني

هر شب ميان قاب چشمان ترش بود

ايا شبي ديگر نميشد برد او را

ايا همين امشب که پيش دخترش بود

از انتظار چشمهاي مهربانش

معلوم بود اينکه نماز اخرش بود

ديوار کعبه ريخت يا ديوار مسجد

شايد صداي استخوانهاي سرش بود


راز دل خود را به چاه هر شب مي گفت

تا وقت سحر هزار مطلب مي گفت

شد چاه پر از اه علي از بس که

تا صبح امان از دل زينب مي گفت


ان شب اندر بيت مولا غير درد و غم نبود

هيچ كس مظلوم ‏تر از او در اين عالم نبود

اشك بود و اه بود و سوز بود و شور بود

بود بيمار و طبيب ، اما كمي مرهم نبود

وقت گفتار وصايا بود و هنگام وداع

حال فرزند بزرگش ظاهراً درهم نبود

عمر او رفت و به رغم اخر عمر نبي

اخرين حرف علي را هيچ نامحرم نبود

غير عباس و حسين و زينبين و مجتبي

اشنا و محرمي در حلقه ماتم نبود

صحبت از دشت بلا بود و غريبي حسين

غير سقّاي حرم كس بر عطش ملزم نبود

كي توان گفتا كه در اين ‏محفل پر شور و شين

دختر يكدانه پيغمبر اكرم نبود

در ميان سطرهاي اخر درس علي

غير اكرام و سفارش بر بني ادم نبود

گفت كن با قاتلم اينك مدارا يا بُني

گرچه پيمان بست با ما عهد او محكم نبود

چون سوي ديدار زهرا بود نائل زين سبب

از علي خوشحال ‏تر ان‏ شب در اين عالم نبود


چند ساعت پيش بودي حيف حالا نيستي

ماهتاب زخمي ام ديگر تو پيدا نيستي

روز شد شام غمت از دست غم بيرون زدي

مثل من در غربت اين شام يلدا نيستي

خاک مرده بر نگاه کوچه ها پاشيده اند

زندگي مرگ است وقتي اي مسيحا نيستي

وقت شرعي اذان مغرب امد يک نفر

روزه اش را مي گشايد بي غذا با نيستي

کودک پژمرده اي ، دامان مردي را گرفت

رهگذر تو ناشناس هر شب ايا نيستي

بار ديگر يک نفر در خانه ات اتش گرفت

از نبودت سوخت زينب آخ بابا نيستي

مي روي و ميرسي تا حس گرم فاطمه

خوش به حالت اي پدر ديگر تو تنها نيستي


اسمان ، سرپناه مولا بود

و زمين ، كارگاه مولا بود

عاشقى ، پا به‌ پاي او مي‌رفت

چشم نرگس ، نگاه مولا بود

هرچه مي‌كرد ، دلبري مي‌كرد

مهربانى ، سپاه مولا بود

عدل و ازادگى ، كه گُم مي‌شد

چشم مردم ، به راه مولا بود

روز، هرچيز داشت ، از او داشت

و شبان ، شاهراه مولا بود

روز و شب را ، به كار وا مي‌داشت

اين ، سپيد و سياه مولا بود !

اب ، از الغدير ، بر مي‌داشت

مشربي كه گواه مولا بود

كوفه ، هرچند هم ، كه بد مي‌كرد

باز هم ، در پناه مولا بود !

پدر خاك بود و خاكي بود

بي‌گناهى ، گناهِ مولا بود !

هواي خواندن نهج‌البلاغه را دارم

نخفته‌ام ، به خدا ، من هنوز بيدارم

شب و ستاره و تشويش ، زير سر دارم

هزار راه نرفته ، در اين خراب‌اباد

هزار كار نكرده‌ست ، حاصل كارم !

نگاه نيلي من ، در هواي زهرا ماند

به زُهره گفته‌ام امشب ، كه بشكند تارم

يگانه ارزوي اين شب سياه من است

كه در هواي رهايى ، دو گانه بگزارم !

به خانه ، باغ شما ، پا نمي‌نهم ، اما

به پاي ان گُلِ گم‌ گشته ، كمتر از خارم

اگرچه بغض غريبم ، ولي نمي‌دانم

دليل چيست كه من ، ابرم و نمي‌بارم ؟ !

نجف ، نجف ، به ملاقات مرتضي رفتم

به نيتي كه بيايد علي به ديدارم

چنان به شهر غريبان ، غريبه‌ام كه مپرس

هزار ابر ، هواي گريستن دارم !

مرا از اين همه غوغا ، ببر به نخلستان

هواي خواندن نهج‌البلاغه را دارم

نگاه من ، به جز از معجزات تازه نداشت

كدام شعبده ، كرده‌ست اسير تكرارم ؟ !

+ نوشته شده در  پنجشنبه 26 اسفند1389ساعت 22:52  توسط علی گدا | 
ان صبح که وعده داده بود امده است

شمشير به فرق او فرود امده است

اي واي براي بستن زخم علي

از عرش زني چهره کبود امده است


پيچيد به كوفه اين خبر در رمضان

شد شام غم على سحر در رمضان

هنگام سجود شد دوتا فرق على

يعنى كه دو نيمه شد قمر در رمضان


اي خدا اي فاتح هر مشكلم

وي همه ارامش جان و دلم

بشنو از دل راز يك بي ابرو

ده مجال گفتگويم ، گفتگو

در شب احيا به تو رو كرده ‏ام

خويش را با توبه همسو كرده ‏ام

گرچه عمري با گنه بنشسته‏ ام

گرچه قلب صاحبم بشكسته ‏ام

صبر كن ، از كيفر من بر حذر

تا كنم در خويش تجديد نظر

بهر تو خود را مهيا مي ‏كنم

توبه را در خويش احيا مي‏ كنم

هر كه بايد رفت چون فرزند نوح

توبه بايد ، توبه از نوع نصوح

چون كه امشب با منيبين زيستم

راضي از عمر گذشته نيستم

بر تو عمري بد گماني داشتم

بهر شيطان اشنائي داشتم

چون بگيرم اينه در دست خويش

فاش بينم ، فاش ، روي پست خويش

گرچه دل بد كرده تكفيرش مكن

بنده ‏ات برگشته تحقيرش مكن

هركه بر حال خراب خود رسيد

پيش از مردن حساب خود رسيد

هر كه گيرد اينه در پيش رو

كرده‏ هاي خويش بيند مو به مو

خويش را بيند كه خود با خود چه كرد

تا بداند سخت بايد توبه كرد

بايد از بگذشته ‏ها عبرت گرفت

دست را بر زانوي همت گرفت

حال بايد وادي تحليف رفت

يا علي گفت و سوي تكليف رفت

سخت بايد نفس را بشكست و ماند

عهد و پيمان با شهيدان بست و ماند

هم چنان بار شهيدان مبين

مانده انبان يتيمان بر زمين

راه ما راه شهيدان خداست

كيست پرسد اي خدا مهدي كجاست

گرچه دل شرمنده است از روي تو

اي خدا با مهدي امد سوي تو

نيستم اينك از الطافت خدا

سينه ‏اي دارم شبستان خدا

يا حليم امشب كه من سرگشته‏ ام

يا علي گويان سويت بر گشته ام


ای یار ناگزیر که دل در هوای توست

جان نیز اگر قبول کنی هم برای توست

غوغای عارفان و تمنای عاشقان

حرص بهشت نیست که شوق لقای توست

گر ما مقصریم تو بسیار رحمتی

عذری که می‏رود به امید وفای توست


ازرده طعم دوري از يار را چشيده

روي سحر قدم زد با کسوت سپيده

روي زمين قدم زد از اسمان سخن گفت

از ابرها بپرسيد از گفته و شنيده

مي رفت سوي مسجد اما نه مثل هر شب

چون عاشقي که وقت وصل دلش رسيده

تکبير گفت و الحمد تا انتهاي سوره

بهر رکوع خم شد با قامتي خميده

برخواست از رکوع و ارام رفت سجده

اشک خداست اينکه روي زمين چکيده

تيغي فرود امد کعبه شکست و تسبيح

محراب ماند و تيغي کاين کعبه را دريده

او سجده کرد اما سر برنداشت ديگر

سجده به اين طويلي مسجد به خود نديده

کعبه شکست برداشت اما نه بهر ميلاد

نزديک شد زمان ديدار يک شهيده

 
رمضان بود و شب نوزدهم

ام كلثوم كنار پدرش

سفره گسترده به افطار على

شير و نان و نمك اورد برش

ميهمان ، مظهر عدل و تقوى

ميزبان ، دختر نيكو سيرش

على ان مرد مناجات و نماز

چونكه افتاد به انها نظرش

چشمه هاى غم او جوشان شد

ريخت زان منظره اشك از بصرش

گفت : در سفره من كى ديدى

دو خورش ، يا كه از ان بيشترين

نمك و شير، يكى را برگير

بنه از بهر پدر، ان دگرش

شير حق ، عاقبت از شير گذشت

كه بشد نان و نمك ، ماحضرش

حيدر از شوق شهادت ، بيدار

در نظر وعده پيغامبرش

كه شب نوزدهم ، از رمضان

رسد از باغ شهادت ، ثمرش

بى قرار و نگران بود على

چون مسافر كه به اخر سفرش

گاه از خانه برون مي امد

تا كى از راه رسد منتظرش

گه به صد شوق ، نظر ميفرمود

به سما و به نجوم و قمرش

گاه در جذبه معراج نماز

بيخود از خويش و جهان زير پرش

چه خبر داشت خدايا انشب

كه على در هيجان از خبرش

ام كلثوم غمين و نگران

كاين شب تار چه دارد سحرش ؟

گشت اماده رفتن حيدر

مضطرب دختر خونين جگرش

چون كه از خانه برون ميامد

چفت در، بند گشود از كمرش

كه مرو يا على از خانه برون

تا سحر بگذرد و اين خطرش

على ان روح مناجات و نماز

شرح قران سخن چون شكرش

گفت با خود كه كمر محكم كن

بهر مردن كه عيان شد اثرش

تا كه نزديك بشد صبح وصال

مسجد كوفه بشد باز درش

على ان بنده تسليم خدا

صاحب الامر قضا و قدرش

كعبه زادى كه خدا دعوت كرد

بار ديگر به سراى دگرش

چون كه جا در بر محراب گرفت

من چه گويم كه چه امد بسرش

كوفه لرزيد ز تكبير على

ناله برخاست ز سنگ و شجرش

فلك افشاند به سر، خاك عزا

چرخ ، واماند ز سير و گذرش

اه از ان دم كه على غرقه به خون

بود بر دوش شبير و شبرش

اه از ان دم كه حسانا زينب

چشمش افتاد به فرق پدرش


ليالي قدر هنگام بزم است و عطا ، و زمان عشق است و دعا

شب قدر، شب قداست نفس است و پاکي روح؛ شب ترنم عندلبان رباني، لحظه شکوه

و اوج ذکرهاي آسماني است ، شب قدر، شب اميد ، شب دعا ، گاه اشک‏هاي بي صدا

، زمانِ از خود رها شدن و لحظه اسمانيِ با خدا بودن است

شب قدر، فرصت شکوه‏اي است که به اجابت مي‏رسد

هرکه اندر عشق يابد زندگي

کفر باشد پيش او جز بندگي

هرکه او از عشق برخوردار شد

اين جهان در نزد او مردار شد

هرکه را در عشق چشمي باز شد

پايکوبان امد و جانباز شد


شب قدر فرا رسيد و عطر دل‏انگيز معنويت ، روح مشتاقان را اسماني‏تر کرد ، شب قدر

، شب تزکيه است ، هنگام زلال شدن و تطهير درون است و زمان رهايي از قيودات

 شيطاني و دلبستگي‏هاي حيواني ، شب قدر، گاه لذت از بارشِ ابرهاي بهاري چشم

است ، شب قدر بهار است ، بهار عبادت و نيايش ، و همين درمان دردهاي بي‏درمان

است

در شب‏هاي قدر، بهانه‏هاي زمزمه مهياست

شب قدر، شبي است که بايد در عاشقي ثابت قدم بود ، در طلب کوشيد و بيدار ماند و

ديدار جست و به نيايش پرداخت ، شب قدر، شبي است که بايد به نيازمندان رسيد و

دانايي طلبيد ، شب قدر، شبي است که بايد عاشقانه ناليد

امشب چه شبي است ، شب خوبي‏ها ، نيکي‏ها ، زيبايي‏ها ، شب بيداري ، شب راز

و نياز ، امشب چشم‏هايم را برهم  نمي‏نهم و با تنها معبودم سخن مي‏گويم ، تنها با او

واگويه مي‏کنم دردهاي دلم را ! او را مي‏خوانم و از درگاهش اجابت

نمازهايم را مي‏طلبم ، امشب چه شبي است ، ملايک دسته دسته به يمن و بزرگي

اين شب بر زمين مي‏ايند تا چشمان خسته و خيس شب زنده‏داران را با گلاب بهشتي

بشويند ، انان مي‏ايند تا غبار خطا و گناه را با عطر فردوس از دل‏ها بزدايند ، امشب

چه شبي است ، شب گردش فرشتگان گرداگرد حجت الهي ، شب بخشودن ، شب

تقدير و چه زيباست امشب !

امشب ، شب گريه است ، شب اشک است ، اشک ، شبنم وار فرو مي‏ريزد تا آبروي

از دست رفته را باز گرداند ، خدا امشب مهربان‏تر از هميشه است ، او به اين

اشک‏هاي ناچيز توجه مي‏کند و به انها پاداش مي‏دهد ، اين اشک و قطره‏هاي  ناچيز

اتشي را که قرار بود سوزاننده تنم باشد ، خاموش مي‏کنند ، امشب شب گريه است ،

شب ناله و فغان ، شب آه و افسوس ، مي‏گريم ، چرا که دستم تهي و خالي است و

کوله بارم از گناهان انباشته است و به جز قطرات اندک اشک ، چيزي ندارم ، پس

اي چشمان من ! در اين شب مهربان بگرييد و بناليد و مرا از اتش دوزخ رها کنيد

چراغ‏ها خاموش است ، در تاريکي صداي گريه و ناله از هر سو برمي خيزد ، انگار

اينها همان انسان‏هايي نيستند که ساعتي پيش در کوچه و خيابان راه مي‏رفتند ، گاهي بر

هم اخم مي‏کردند و از يکديگر دلگير مي‏شدند ، پيش خود هزار جور حساب و کتاب

داشتند ، انگار اينها از يک سياره ديگر امده‏اند ، از سياره عشق و دوستي ، از سياره

دلهاي نرم و اماده ، از سياره‏اي که در ان کسي به فکر مزه خورشتي که با نان فردا

شب خواهد خورد نيست ، انجا ديگر کسي به فکر بزرگي و کوچگي خانه ، زيبايي

و زرق و برق اتومبيل و لباس ، تفاخر و رفاه و دنيا طلبي نيست ، اينها از کجا امده‏اند

که اين‏طور ضجه مي‏زنند ، اين‏گونه از خود بيخود مي‏شوند ، شانه به شانه هم مي‏نشينند

و تکان‏هاي شانه يکديگر را حس مي‏کنند ، اينها از کجا امده‏اند ...

الهي ! امشب دانه مهرت را در دلم با اشك ندامت ابياري ميكنم ، ‌تا در زمستان معصيتم ،

‌بهاري از ندبه را بباراني ، ‌جويباري كه از اغاز ماه صيام ، ‌در جانم به سمت تو جاري

گشته ، ‌اكنون در استانه رسيدن به درياي شبهاي قدر توست ، امده ام تا به همان شيوه

كه علي را رستگار كردي ، ‌پرنده كرده راه مرا نيز به سمت قبله رستگاري رهنمون

شوي تا دل به درياي تو بسپارم و غرقه رحمتت گردم

بگو بشكفد شكوفه هاي ياسمين جانمان ، بگو جاري شود زلال معنويت در رگ روحمان ،

امشب ، ‌شب خواب و رويا نيست ، ‌امشب ، ‌شب بيداري است ، شب  سبوح قدوس ،

‌شب رَبُّ الملائكة و الروح شب تضرع ...‌ امشب ميخواهم مرواريد غلتان اشكم را به

تلافيِ همه روزهاي خشك دلي ‌ببارانم ...

يا رب ز گناه خويش شرمنده منم

بر هر چه عقوبت است زيبنده منم

غفار تويي ، غني تويي ، شاه تويي

بدکار منم ، گدا منم ، بنده منم

 

خدا اشک بندگانش را دوست مي‏دارد ، زيرا گوهر اشک ، ارزشي گرانبها دارد ، شب

 قدر شب گريه و انابه و توبه است ، در اين شب ، بندگان زميني ، با دانه‏هاي اشک

خويش راه اسمان مي‏پيمايند ، شکوائيه هجران مي‏سرايند و از کوه گناهي که بر پشتمان

سنگيني مي‏کند فرياد اندوه سر مي‏دهند و در اوج عروج معنا به اغوش محبت خدا

درمي‏ايند  اشک ، اغاز زيباترين فصل ارتباط انسان با خداست ...

 

دلم تنگ است و دلتنگ اند دلتنگان و دل ريشان

شب قدر است ، لبخندي بزن ، مولاي درويشان !

اگر همسو نمي‌گردند با فريادهاي تو

نمي‌گريند دل ريشان ، نمي‌چرخند درويشان

هنوز ان سوي دنيا قدر خوبي را نمي‌فهمند

فراوان‌اند بدخواهان و بسيارند بد کيشان

رها از خود شدم ان قدر اين شب‌ها که پنداري

نه با بيگانگانم نسبتي باشد نه با خويشان

به مرگ زندگي ! ... من مرگ را هم زندگي کردم

جدا از زندگاني کردن اين مرگ‌ انديشان

شب قدر است لبخندي بزن تا عيد فطر من

تبسم عيدي من باد ، بادا عيدي ايشان

+ نوشته شده در  پنجشنبه 26 اسفند1389ساعت 22:46  توسط علی گدا | 
نام تو چيست ؟ گفت : به نام خدا کريم

از ابتداي واقعه تا انتها ، کريم

مهمان شعرهاي تو امشب منم ، چه خوب

لب هاي خسته ! جمله بسازيد با کريم

بد نيست سفره با کلمات تو پر شود

مهمان تويي ، ولي من و اين دست چاکريم !

لب مي زني به نور دعا ، اين صداي توست :

عرفني يا الهي بمعناک ، يا کريم !

نجوا کنان به چشم جهان پا گذاشتي

خورشيد و ماه پيش تو مثل دو ياکريم

من نيز بر در تو گدايم ، خدا وکيل

امروز با تو هستم و فردا خدا کريم

ما عاشقان نور کلامِ تو پيش تو

يا کور بي ملاحظه هستيم ، يا کريم


ماه ميهماني خدا به نيمه رسيده است ، ماهي كه فرشتگان ، دسته دسته بين زمين و اسمان

در رفت و امدند و هاله‌هاي نور اهل ايمان را بالا مي‌برند و هوا عطراگين بال انهاست

ناگهان ، صداي هلهله‌اي به گوش مي‌رسد ، صداي تسبيح ، صداي شور و نشاط عرشيان

، نوري متولد مي‌شود كه از عرش تا فرش ر مي‌گسترد و جلوه حضور اين نور اسماني

، در خاندان وحي رخ مي‌نمايد ...

میلاد ...


در زمزمه‌ام ذکر دل اراي شماست

دل عاشق و ديوانه‌ي سيماي شماست

امشب همه جا حريم عشق حسن است

در سفره‌ي افطار دلم جاي شماست

 

از زلف و خط و قد و خدّ پيوسته دارد ماه من

مُشكي به عنبر برده سر ، سروي مرتب با سمن

از غيرت رخسار او وز حسرت گفتار او

پيچيده مه ، رخ در كَلَف درمانده در قعر عدن

لعل لب و ريحان خط  دُرج و دُرش مي‌پرورد

در غنچه گل ، در نافه بو ، در ني شكر ، گل در چمن

در شهر و در بازار و كو از جلوه و از گفت ‌و گو

يعقوب دارد كو به كو صد يوسف گل پيرهن

تير خدنگ غمزه‌اش ناز و نياز عشوه‌اش

گيرد درون سينه جا ، آرد برون جان از بدن

تا ديدم ان ميم دهان ، چون دال قدّم شد كمان

حيرانم از تنگي ان ، در ان چه سان گنجد سخن ؟

نوش لبش ، مهر رُخش ، عِقد دُرش پيدا كند

شهد از قصب ، مه بر فلك ، گل در چمن ، دُر در يمن

از قوّت رفتار او ، از لذت گفتار او

بالد به خود سر و سهي ، ارام گيرد جان به تن

عاشق به وصف روي او ، هر دم دُر فشاني كند

آري ز شوق گل شود ، بلبل غزل‌خوان در چمن

از عارض چون مشتري ، دل را ربوده ان پري

چشمش پس از غارتگري ، افكنده در چاه ذُقن

اي نطق شو گوهر فشان ، اي خامه شو عنبر نشان

كن روي اميد از كسان ، در نعت شاه دين حسن

شاهي كه جبريل امين ، بر در گهش سايد جبين

ذاتش بود قطب زمين ، نامش بود فخر زمن

شاه سرير اصطفا ، مهر سپهر ارتضا

طوباي باغ لافتي ، برهان شك و ريب و ظن

از عرش امد بر زمين ، شام و سحر روح‌الامين

تا مهد جنباند ببين ، قدر و كمالش در زمن

از ضريت تيغ و سنان ، در دفع خصم بد گمان

از قالب شير ژيان ، بر كنده سر ، افکنده تن

سبط رسول ، مجتبي ، نور دو چشم مرتضي

گل دسته خيرالنسا ، فخر زمين ، شاه زمن

شاهي كه از نصّ جلي ، قدرش نمي‌ماند خفي

در جنتش جاري بود ، نهر مصفّا از لبن

بهر چراغ روضه‌اش ، وز بهر شمع قبّه‌اش

نور هدي امد ضيا ، صحن فلك باشد لگن

از هيبتش ، از شوكتش ، از حشمتش ، از صولتش

معيار ديوان قضا ، سازد چو قدرش ممتحن

مستوفي جودش اگر ، در بيع كالاي جهان

از مرزبان كن فكان ، خواهد عطا بهر ثمن

صراف گنجور قضا ، سازد حواله كاورد

خورشيد زر ، معدن گهر ، نيسان دُرَر ، مرجان عدن

قوّت فزاي گلستان ، راحت رسان انس و جان

خجلت فزاي بحر و كان ، رونق ده سَلوي و من

از شرم مهر روي او ، از گيسوي دلجوي او

شد در كلف مه بر فلك ، در نافه شد مشك خُتن

ذات همايون فال او ، نام طرب افزاي او

شد دافع رنج و الم ، شد قالع درد و مِحن

از سوزن رنج و عنا ، از تار و از پود بلا

دوزد قضا بر قامت بد خواه او هر دم كفن

شد گوشوار عرش دين ، از ذات اين دُرّ ثمين

بر خاتم دولت نگين ، نامش بود بي‌شك و ظن

ذاتش بود از جدّ و اب ، مر آفرينش را سبب

بر صفحه هستي بود ، اينشان نشان از ما و من

نخل امل را «لامعا» از حبّ‌ آل امد ثمر

روز جزا نقد عمل ، در حُبّشان شد مرتهن

حبّ نبي و عترتش ، در جان و دل دارد مَقَر

حاشا گر ان جا بگذرد ، گفته نبي حب‌الوطن

 طوبای باغ لافتی ...

امشب اي دل شب مستانگي جان و تن است

قفل افطار دلم دست امام حسن است

امر کرده است که افطار کنم با لعلش

رطب سفره‌ي من خنده‌ي شيرين دهن است

همه بتهاي فرا روي خودم مي‌شکنم

چون نگارم نوه‌ي ارشد ان بت شکن است

امشب ارامش من ذکر حسن باشد و بس

ايها الناس بدانيد حسن عشقِ من است

اين چه طفليست که ثاني رسول الله است

رخ او ماه و دو چشمش گل و باغ و چمن است

نقره بار است لبش ، روز تنش ، شب مويش

بوي عطرش سبب طعنه‌ي مشک ختن است

فطرس از حسرت ديدار رخش مي‌سوزد

زير لب زمزمه‌اش مدح چنين ياسمن است

 کریم ...

صداي شر شر باران شعر مي ايد

کسي دوباره به ايوان شعر مي ايد

غزل ، قصيده ، نميدانم ، اين که در راه است

چقدر ساده به ديوان شعر مي ايد

زبان روزه پياده نزول فرموده

خبر دهيد که مهمان شعر مي ايد

هميشه در وسط قحطي از دل دريا

به ياريم به بيابان شعر مي ايد

غزل به وزن دو ابروي او اگر گويم

دو وزن تازه به اوزان شعر مي ايد

کميت لنگ غزل مي شود چو شعر کميت

اگر نظر بنمايد کريم اهل البيت

+ نوشته شده در  پنجشنبه 26 اسفند1389ساعت 22:38  توسط علی گدا | 
اى همسر باوفاى احمد

اى همنفس دعاى احمد

اى جان به ره حبيب داده

اى عاشق و مبتلاى احمد

اى زينت خانه پيمبر

ممنون ز تو شد خداى احمد

از جان و مقام و مال رستى

مردانه شدى فداى احمد

اسلام ز تو گرفته رونق

از توست رسا ، صداى احمد

سيلى نه ! ولى تو سنگ خوردى

اى سينه سپر براى احمد

سر منشا كوثرى خديجه

ليلاى پيمبرى خديجه

اى فاطمه را تو پروريده

اى رنج و بلا بجان خريده

سادات ز تو مقام دارند

صديقه ، زكيه و رشيده

مكه ز تو افتخار دارد

بر خويش قدوم تو بديده

كعبه به طواف توست محتاج

با خون دلت شدى شهيده

مرغ دل شيعه پر شكسته

بر خاك غريب تو پريده

حتى كفنى دگر ندارى

جانم بفداى تو حميده

با اشك نبى ، رخ تو را شست

اول كفن بهشتى از توست

اى بانوى ذوالكرم خديجه

اى مادر اهل غم خديجه

دلداده تو حبيب حق بود

صاحب نفس حرم خديجه

بر سفره تو نشسته حيدر

پيش همه محترم خديجه

زود است براى دختر تو

غربت بخورد رقم خديجه

اى كاش ميان كوچه بودى

با فاطمه همقدم خديجه

از ضربت قنفذ ستمگر

دستش بشود قلم خديجه

ايد ز تو و به نام زهرا

مهدى پىِ انتقام زهرا

 

سالروز وفات مهربان يار و ياور رسول خدا و نيكو مادر مؤمنان

حضرت خديجه كبري عليها السلام تسليت باد

 بانوی اسلام ...

چشم‏ها گريان ، سينه‏ها داغدار و ديده‏ها نظاره‏گر لحظه‏اي بود که رسول خدا حامي و

پشتيبان خود را از دست داد ، ياوري که حضور او در کنار رسول خدا مايه ارامش

خاطر ايشان بود و در همه حال ، با رفتارو گفتار خود ، خستگيِ ازار ابوجهل‏ها و

ابولهب‏ها را ز تن پيامبر مي‏زدود در چنين روزي روح بلند حضرت خديجه عليهاالسلام

از زمين خاکي پر کشيد تا در اوج افلاک و درسايه رحمت خداوندي ارام گيرد ، روح

ملکوتي‏اش همواره قرين رحمت حق تعالي باد

خديجه از کتب اسماني اگاهي داشت و علاوه بر کثرت اموال و املاک ، او را ملکه

 بطحاء مي‏گفتند از نظر عقل و زيرکي نيز برتري فوق العاده‏اي داشت و مهمتر اينکه

حتي قبل از اسلام وي را طاهره‏ ، مبارکه‏ و سيده زنان‏ مي‏خواندند

جالب اين است او از کساني بود که انتظار ظهور پيامبر اکرم  مي‏کشيد و هميشه از

ورقه‏بن نوفل و ديگر علما جوياي نشانه‏هاي‏ نبوت مي‏شد ، اشعار فصيح و پر معناي

وي در شان پيامبر اکرم  از علم و ادب و کمال و محبت او به ان بزرگوار حکايت مي‏کند

نمونه‏اي از اشعار خديجه در باره پيامبراکرم  چنين است :

فلوانني امسيت في کل نعمه و دامت لي الدنيا و تملک الاکاسره

فما سويت عندي جناح بعوضه اذا لم يکن عيني لعينک ناظره

اگر تمام نعمتهاي دنيا از ان من باشد و ملک و مملکت کسراها وپادشاهان را داشته باشم

، در نظرم هيچ ارزش ندارد زماني که چشمم به چشم تو نيافتند

ملکه بطحاء...

عاشق شده بود ، اما عاقلانه ! عاقلانه صدايت مي‏کرد ، اما عاشقانه ! اصلا  بانو ، تلفيق

صريحي از عشق و عقل بود ، داري ان روزها را مرور مي‏کني که به بهانه تجارت ،تو

را به ياري خواست ، حال انکه کشيش خوب مي‏دانست ، خديجه راز تو را فهميده و مژده

رسالتت را از انجيل دريافته است ، خوب مي‏دانست بانوي مومن ، عاشق تو شده است !

همه جا کنارت بود يادش به خير! همه جا کنارت بود و همه جا همراهي‏ات مي‏کرد ،

همسر و هم سِرّ تو در همه جا بود ، زنان قريش تنهايش گذاشتند و سرزنشش کردند ،

تنها به خاطر همراهي با تو ، سال‏هاي سخت شعب را با بردباري و شکوه  سپري کرد 

وجودش ارامش‏بخش مسلمانان بود و دلگرم کننده همگان... چگونه مي‏توان جاي

خالي‏اش را تاب اورد ؟ !

چه زيباست که نام تو در تاريخ اسلام ، تفسير اولين زني است که اسلام اورد و محمد

را در سراشيبي دلهره‏هاي رسالت ، باور کرد

پاداش تو همين بس که وقتي نان و خرماي همسر را تا غار حرا مي‏بردي  جبرئيل از

تماشاي منظره عاشقانه تو، چنين پيام اورد که : يا محمد ! بر خديجه از جانب

پروردگارش سلام برسان و او را به خانه‏اي از زبرجد در بهشت بشارت ده تو را

چه بخوانم که تعبير تو از زبان بزرگان خوش‏تر است ، انجا که از قول ابن اسحاق

در يک کلام تو را وزير صداقت  براي اسلام مي‏نامند

کوچه‏هاي شهر را غمي سنگين فرا گرفته است فضاي مکه گويي اکنده از اندوه است !

 کعبه نيز چند روزي است بر فرشته‏اي لبخند نمي‏زند و مگر مي‏توان چهره نوراني

رسول‏خدا را گرفته و اندوهناک ديد و بي‏تفاوت بود ؟ !

وقتي شب پيش ، يکي از اصحاب در کنار زمزم ، اهسته در گوش ديگري گفت :

خديجه همسر رسول‏خدا سخت بيمار است ، زمزم گويي ديگر نمي‏جوشيد ، اشک

مي‏افشاند ! حتي سنگريزه‏هاي حرم نيز دريافته‏اند دل رسول‏خدا از چه لبريز غم است

اين رسول‏ خداست که از خانه بيرون مي‏ايد ؟ چقدر شکسته شده ! آه ، اين قطرات

اشک است که از چشمان اسماني‏اش مي‏ريزد ، چه شده ؟ خداي من ، چه بر زبان

زمزمه مي‏کند ...انّا لِلّهِ وَ اِنّا اِلَيْهِ راجِعُونَ

هجرت...

چراغ خانه من ، اين ‏چنين ناتوان سوسو نزن !

با چشماني خسته و قامتي که در تمام تند بادها شانه به شانه‏ام مي‏ايستادي ، اکنون رنگ

پريده و رنجور نفس مي‏کشي

نگاه‏هايت به رنگ وداعند ، گويي در هر پلک زدني ، از من دورتر مي‏شوي !

اين بستر ناخوشي را رها کن ! برخيز و ديگر بار، محرم دردهاي دل من باش تا ان

هنگام که از مصائب رسالت اسماني خويش ، کمر خم مي‏کنم ، مثل گذشته‏هاي صبورت ،

دست‏هاي خسته‏ام را در دست بگيري و دلارام اندوه‏هاي من باشي

بانوي مهربان من ! محمد بي‏تو ، دنياي خاکي را چگونه تاب بياورد ؟ !

ابر، خون گريه مي‏کند و باد شروه مي‏خواند ، ماه سرگردان ، کوچه پس کوچه‏هاي

اسمان را مي‏دود و شيون مي‏کند

روح اسمان گُر گرفته و شهر، در سکوتي ملال‏انگيز ، فرو رفته است ، محمد بغض

تاريک ضريح چشم‏هايش را مي‏شکند و ارام ارام مي‏بارد ، بغض کال خود را لقمه

لقمه فرو مي‏خورد و ارام‏تر گريه مي‏کند ، اما هنوز هجرت خورشيد ، در باورش

نمي‏گنجد ، از چهره‏اش ناباوري مي‏بارد ، اتشي در دلش ، شعله‏ور شده است ، بلند

مي‏شود و سرش را به سمت اسمان مي‏چرخاند و مي‏گويد :  خدايا ! خديجه مهمان

توست ، او را به تو سپردم ...

+ نوشته شده در  پنجشنبه 26 اسفند1389ساعت 22:17  توسط علی گدا | 
در اخر شعبان بخورم چندان می ...

کاندر رمضان مست بيفتم تا عيد

من ، روزه ‌دار عاشقي ام

با ياد خدای قدر ...

صدای قدم‌های ماه خوبی‌ها ، دلِ خاکی‌ام را اگاه ساخته است که لحظه‌ی وداع نزديک

است لحظه‌ی وداع با ماه مهدی ، با شعبان ، و من در اخرين ثانيه اين ماه به مناجات

شعبانيه نشسته‌ام

ای خدای عاشقی‌ام ، من در اغوش مهر دلدادگی‌ و باران روزه ‌داری‌ام ...

 
صبح دلدادگی‌ام را با اهنگ دل نواز اللهم اِنی اَسئَلک ... مأمن من تو هستی ای خدای

ديدگانم و من ، زير چتر پروردگاريت ، از باران غم ، که در اين زندان ، بر سر و

رويم می‌بارد ايمن شوم ، من روزه ‌دار عاشقی‌ام ، تشنه ی ديدار توأم  ، نگاهم کن تا

سيراب شوم ، نگاهم  را پذيرا باش که هر چه سفير تو ، قرآن را می‌نگرم سير نمي‌شوم


عطر اش نذری همسايه و صداي ربنای استاد ، تمنای دلم را اشکارتر ساخته است تا

من عاشقانه‌تر به ختم شميم عاشقی ام بپردازم و آل عمران دلم را در عدد سی فرياد

کنم ای خدای اسمانی دلِ خاکي‌ام

منی که دَم عاشقی‌ات ، گِل وجودم را بيدار ساخت ، با نسيم نوازشت دوباره بيدارم ساز ،

ای کسی که علی کل شی قَديری

بار الها ، ببخشا که منِ خاکی ، الوده‌ی دنيا گشته‌ام


ای خدای شهر رمضان که فرشتگان بارگاهت در اين قدر اسماني ، زمين را به قدر

اورده‌اند تا قدر دلتنگی ام را به مهدی ات بگويند و مهدی بداند که من ، منِ منتظر،

از انتظار خسته نمي شوم تا بيايد ...

منِ بارانی با امدنش عافيت می‌يابم ، بگو بيايد ، قران در حضور ستارگان اسمانی

می‌درخشد و من ، دلم برای حضور مهدی مي‌تپد

و کسی انتظارم را درک نمی‌کند ، هزار ماه کم است بگو هزار سال تا درد انتظار

مرا به سويت اورند ؟

من منتظرم ! بگو بيايد

تا وقتی تو بيايی همه شب ، شب ِ قدر من است و من تا صبح می گريم ، تا صبح ناله

میکنم ، تا صبح می خوانم سرود  زندگی بخش را :

روزه‌ دار، سالگرد عاشقيت ، سالگرد روزه ‌داريت مبارک باد !!!


روزه دارم من و افطارم از ان لعل لب است

آری افطار رطب در رمضان مستحب است

روز ماه رمضان زلف ميفشان که فقيه

بخورد روزه ی خود را به خيالی که شب است

زير لب وقت نوشتن همه کس نقطه نهد

ای عجب نقطه ی خال تو به بالای لب است

****
سلام بر ماه رمضان و رمضانيان

و تقديم به جرعه نوشان سبوی رمضان


امشب دری به خلوت ميخانه بازکن

بيدل به سوی قبله مستی نماز کن

بنشين شبی به ميکده با بيدلان مست

از زاهدان رنگ و ريا احتراز کن

بوی خمار می شنوم از نياز تو

خود را به بوی می  زجهان بی نياز کن

فصل تلاوت صحف مستی است و عشق

يک سوره می بخوان و سپس در فراز کن

مستی طلب به ليله قدری که امشب است

بنشين به کوی ميکده راز ونياز کن

لب بسته ای به روزه اگر اين زمان بيا

يک جرعه می بنوش و به می روزه باز کن

گر همچو عارفان تو خمار ولايتی

دستی به سوی ساقی کوثر دراز کن

خواهی اگربه کوی اجابت شوی مقيم

امشب دری به خلوت ميخانه بازکن

+ نوشته شده در  پنجشنبه 26 اسفند1389ساعت 22:11  توسط علی گدا | 
مناجات شعبانيه ، زمزمه مناجات است و شور دعا و سوز تضرع و روزنه اميد

گفتگو با خدايى است كه راز درون و نياز انسان و فرجام امور را مى‏داند و پيش از ان

كه لب به سخن گشاييم دفتر دلمان و كتاب نفسمان را مى‏خواند و قلم تقديرش به همه چيز

و همه كس جارى است و سود و زيان‏ها و افزايش و كاستى‏ها به دست اوست

مناجات ...

خدايا ! اگر محرومم سازى ، كيست كه روزيم دهد ؟ و اگر خوارم كنى كيست كه ياريم

كند ؟ از خشم تو به خودت پناه مى‏برم ، اگر من شايسته رحمتت نيستم ، تو سزاوار جود

و بخششى در مناجات شعبانيه ، نيايشگر صاحبدل ، خود را در برابر خدايى مى‏بيند ،

بخشنده و رحمت گستر، رئوف و خطاپوش ، رحيم و پوزش‏پذير، كه نه مى‏تواند دل از

عطاى او بركند و نه از عفو او بر خطاها نوميد شود ، زبان عذرخواهى او از خدا بلند

است و دامن حسناتش كوتاه

زبان مناجات شعبانيه ، زبان عشق و شيدايى است :

خدايا ! اگر مى‏خواستى خوارم كنى هدايتم نمى‏كردى ، اگر مى‏خواستى رسوايم كنى از

عقوبت دنيا معافم نمى‏كردى ...

خدايا ! اگر مرا به جرمم بگيرى دست به دامان عفوت مى‏زنم

اگر مرا به گناهانم مواخذه كنى تو را به بخشايشت باز خواست مى‏كنم

اگر در دوزخم افكنى به دوزخيان اعلام خواهم كرد كه دوستت دارم ...

هر چند در كنار طاعتت عملم كوچك است ، اما اميدم بسى بزرگ است ، پس چگونه

مى‏توانم از استانت تهى‏دست و محروم برگردم ... ؟

اوج فرازهاى بلند اين دعا انجاست كه امام از خدايش كمال انقطاع مى‏طلبد ، از همه

بريدن و به او پيوستن ، جز فروغ او را نديدن ، چشم دل به نور كبريايى روشن ساختن ،

حجاب‏هاى نور را گسستن و به معدن عظمت رسيدن و جان را معلق درگاه ربوبى

ساختن و به درگاه عزت و قدس او اويختن و در خلوت خدا ، همدم او شدن و مدهوش

جلال الهى گشتن ...

مناجات شعبانيه شكوه از جدايى‏ها و دور افتادن‏ها و غفلت‏ها و به خواب رفتن‏هاست و

انسان ، ترديدى ميان دوزخ و بهشت ، تا كدامين را برگزيند ؟ كيفر الهى ، دوزخ را در

چشم انداز قرار مى‏دهد و پاداش خدا ، به بهشت فرا مى‏خواند

 ...

تا يار، كرا خواهد و ميلش به كه باشد !

و پايان دعا ، خواسته‏اى چنين است :

خدايا ! مرا به فروغ نشاط انگيز عزت خويش بپيوند ، تا تنها شناساى تو باشم و از غير

تو روى برتابم و تنها از تو ترسم و بيم تو داشته باشم

اين است كه همه امامان ، بى‏استثنا زبانى مترنم و دلى مشعوف به اين دعا داشته‏اند و

مناجات شعبانيه با اين حقايق ناب عرفانى و لحن و زبانى شيدايانه ، سرود شوريدگى

ان پيشوايان بوده است

+ نوشته شده در  پنجشنبه 26 اسفند1389ساعت 21:57  توسط علی گدا | 

ان که با خون جان‌ فشاني مي‌کند

با خدايش همنوايي مي‌کند

شهید ...


روزگارى بود عشقى جان گرفت‏

زندگى با عاشقى عنوان گرفت‏

نام اورهاى ميدان امدند

رنگ و بوى جمله رندان امدند

هست ، چابك ، تك سوار

فديه‏ها مى‏كرد هر داروندار

خنده بر خصم زبون واژگون‏

يكسره ياران بهتر لاله‏ گون‏

روزگارى سر به سر پرخاطره‏

رمز دل بود يا على‏ ، يا فاطمه‏

 نام آور ...

روزگاری مردانی از ديار مردمان مرد ، دل را به امواج كارون سپردند و همسفر با

ماه از درياچه مجنون گذشتند ، انها قبل از امدن به خاكريزهای مردانگی ، دل را از

ميان زنجيرهاي دست و پاگير دنيا بيرون كشيدند و ان را به سوی ديار اسمانها پر دادند

، ان روزها فرزندان خلف ميهن اسلامی كبوتروار در اسمان ايمان و انسانيت بال و پر

زدند تا اسمان را معنا دهند

يوسفا در حسن رويت‏ مانده‏ام‏

واشگفتا خود به حيرت مانده‏ام‏

 عالمى مجنون كردار تو است‏

صد زليخا مست ديدار تو است‏

آزاده 1 ...


راستی اطلاع داريد چرا بنياد ، همه ازادگان را فراموش کرده است ؟ حتي اسمی از

ازادگان نمي برند ، فقط شهدا ، جانبازان وايثارگران ، ايا ازادگان به رزم نرفته اند و

اسير نشده اند ، چرا از اسارت و وقايع ان برای نسل جديد نمی گويند فقط  بايد در

فيلم اخراجی ها ان هم با ظنز و خنده به ازادگان نگاه کنند ...

آزاده 2 ...


ای ز وطن دور، اي مجاهد دربند

ای دل‌ِ اهل وطن به مهر توپيوند

نای تو خاموش همچو خشم كه در مشت‌

جان تو در جوش همچو شير كه دربند

 آزاده 3 ...

حال اسير معلوم است ، شايد سخت تر از اسارت در تمام طول تاريخ بشريت چيز

ديگری وجود نداشته باشد ، اسير، يعنی دست و پابسته ، اسير يعنی به غل و زنجير

كشيده شده ، اسير يعنی كسي كه حق هيچ گونه اعتراضی ندارد

 

پرنده ای را ديدم که از بيرون قفس

خود را به ميله ها مي زد

با خود گفتم مگر ديوانه شده ؟

صدايم را شنيد و پاسخ داد

رها ماندن ديوانگيست و اسارت ، امنيت

در قفس را گشودم که به مرادش برسد

ناگهان قفس زبان گشود

که چرا مرا به گناه ناخواسته

اسارت پرنده اي وادار مي کني ؟

گفتمش تو اگر پرنده اي را اسير نکني گناه بارتري

گفت سوختن در گناه ازادي

چه بسا بهتر از ارميدن در منجلاب اسارت باشد

جرم او چيست ؟ ازاده بودن ، تن به دلخواه دونان ندادن

هست فرجام ايمان ، شهادت ، يا که در کنج زندان فتادن

 

ديدي که سحر از پي شب در راه است ؟ ديدي که دوام شب بسي کوتاه است ؟

وصال ...


باد بهار مـژده ديدار يار داد

شايد كه جان به مقدم باد بهار داد

بلبل به شاخ ســرو در اواز دل ‏فريب

بـر دل نويد سرو قد گلعذار داد

ساقي به جام بده ، در ان عشوه و دلال

ارامشی به جان من بيقرار داد

در بوستان عشق ، نشايد غمين نشست

بايد كه جان به دست بتي مي‏گسار داد

شيرين زبان من ، گل بي‏خار بوستان

جامي ز غم به خسرو ، فرهاد وار داد

تا روي دوست ديد ، دل جان‏ گداز من

يك جان نداد در ره او ، صد هزار داد

اوردن استخوان هاي عزيزت وقتي هنوزبي تاب ان ثانيه ای هستي که کنار قاب در ،

چشم در چشمش شوی زياد هم لحظه ی اساني نيست ...

 

من ترا در گردش پيمانه مى‏بينم هنوز

من ترا پير در ميخانه مى‏بينم هنوز

هر كجا شوريده‏اى ، مستى ز پا افتاده است‏

من ترا در ناله مستانه مى‏بينم هنوز

من ترا در سرخى هر لاله‏ى خونين عشق‏

من ترا در رويش گلخانه مى‏بينم هنوز

 قصه‏ها شورى و حالى دارد و من روح تو

در تن پاكى هر افسانه مى‏بينم هنوز

گرچه جان فرسود و دل از داغ تو ديوانه شد

نقش تو بر اين دل ديوانه مى‏بينم هنوز

 مى‏چكد اشك شفق هر شب به دامان سحر

گريه خورشيد را روزانه مى‏بينم هنوز

 گوهر يكدانه‏ى عصرى و من چون كودكى‏

خويش را با ارزشت بيگانه مى‏بينم هنوز

 انكه مجنون بود و صحرا گرد و از خود بى‏خبر

در كمال عشق تو فرزانه مى‏بينم هنوز

 سرزده خورشيد اشك از گوشه‏ى چشم يتيم‏

من تو را در اشك معصومانه مى‏بينم هنوز

 گرچه در ويرانه‏ها اى شمع تابان سوختى‏

من تو را از روزن ويرانه مى‏بينم هنوز

 انكه با تو بست پيمان وفادارى و عشق‏

بر سر ميثاق خود مردانه مى‏بينم هنوز

گرچه ‏اى مرغ بهشتى رفتى از اين اشيان‏

سايه لطف تو را بر لانه مى‏بينم هنوز

 سينه‏ات ايينه عشق الهى بود و بس‏

من در ان سينه رخ جانانه مى‏بينم هنوز

 بذر ايمان در نهاد پاك نسلى كاشتى‏

من تو را در رويش هر دانه مى‏بينم هنوز

 پرورش دادى گل عشق و محبت در وطن‏

با طراوت ساحت گلخانه مى‏بينم هنوز

 من تو را در مويه‏هاى دردناك شعر خويش‏

در حروف و نقطه و دندانه مى‏بينم هنوز

 عاشق ...

هرگز خود را به جاي ازاده و جانباز گذاشته‌ايم ؟ و به دنياي دردش فکر کرده‌ايم ؟

اصلاً مي‌دانيم درد يعني چي ؟ و دردمند کيست ؟ و چرا دردمندان از درد خويش

نمي‌گويند ؟ اصلا ايا ميدانيم ازادگي و جانبازی از منظر خود ازاده و جانباز چگونه

است ؟ ايا او را بلند قامت سروگونه مي‌بينيم که همچون کوه بر پاي وجودش سرود

قيام مي‌سرايد ؟ يا بدان گونه که عضوي از اعضاء را به عاريه ، تقديم حضرت دوست

نموده و او را به ديده ترحم و دلسوزي مي‌نگريم ؟ راحتت کنم اگر تو به جاي او بودي

چه مي‌کردی ؟ ايا حاضری به او خدمت کني ؟ يا که نه ، نيش‌های زهرالود را به او

تزريق مي‌کنيم ؟

اصلاً چرا او بر روي ويلچر نشسته است ؟ ايا مطمئنيم که از او به عنوان معبر و پل

عبور استفاده نمي‌کنيم ؟ البته استفاده چه عرض کنيم سواستفاده نمي‌کنيم ؟ ايا مي‌دانی

چرا او تحمل درد مي‌کند ؟ و چرا صبوری با نامش معنا مي‌شود ؟ هرگز با او همنشين

شده‌ای تا برايت از انچه که نمي‌دانی بگويد ؟ و انگاه احساس همدلی با او به تو دست

دهد ؟ ايا قبل از انکه به او فکر کنيم به خود فکر نمي‌کنيم ؟ مگر چگونه است او را

که تو را اورد و بر مسند نشاند لااقل به او بينديشيم ؟ ايا براي ازمايش هم که شده بر

ويلچر نشسته‌ای ؟ حتی به دقايقی و لحظاتی ؟

 جانباز ...

اصلاً ايا مي‌دانيم شيميايی يعني چه ؟ جانباز شيميايی به چه کسي مي‌گويند ؟ نمي‌دانم

هرگز ديده‌ای ان ابرمرد را که بر روي زمين پهن شده و دايم با دستانش بر سر و

صورتش مي‌کوبد و گاه‌گاهي هم سرش را به ديوار می‌زند ؟ ايا او را که يک عمر

جز تخت بيمارستان و اسايشگاه جانبازان دنيايی ديگر به تصورش نمي‌ايد لمس مي‌کنی ؟

ايا مي‌دانی پيچيدن به دور خود يعني چی ؟ ايا شنيده‌اي قطع نخاعی چسان زندگي مي‌کند ؟

ايا به درددل خاندان بزرگ همتشان گوش فرا داده‌ايم ؟ خلاصه‌تر بگويم ايا از فرهنگ

ازادگی جانبازی خبری داري يا خير؟ ايا مرگ تدريجی شنيده‌ای ؟ ايا ديده‌ای کودکی را

که مي‌خواهد با بابايش دست بدهد ولي دستی نمي‌يابد ؟ ايا ديده‌ای او را که لحظه‌ به لحظه

بر مرگ تدريجی با عزتش تبسمی عاشقانه مي‌زند ؟

اصلاً چرا او بر مرگ لبخند مي‌زند و ما محکم به دنيا چسبيده‌ايم ؟ ايا هرگز فکر کرده‌اي

که اگر بر قامت والاي او به ديده‌اي غير از ديده‌ي الهي بنگريم ، روی عقبی چه معامله‌اي

با ما خواهد شد ؟ ايا از زجر دادنش لذت نمي‌بری ؟ هيچ مي‌داني شب‌ها و روزهايش

چگونه مي‌گذرد ؟

هيچ مي‌داني چگونه اذيتش مي‌کنند و ادعاي دوستي هم مي‌کنند ؟

ايا مي‌دانيم جانبازاني هستند که فقط گردش چشمانشان تمام حرکتشان است ؟ بر جانباز

نابينا فکر کرده‌اي ؟ بر بي‌دست و پايان چطور؟ بر سرطان خوني شده‌ها چگونه ؟

ايا فکر کرده‌ايم  فراموشي ايثارگران عقوبت الهي در پي دارد  يعني چي ؟ ايا ! ؟

و ايا ! ؟ و ايا ! ؟

ايا نگاه بر چهره او که خود حکايت‌ها زمثنوي‌ها دارد ، برايمان جالب نيست ؟ منفي‌

گرايانه نگاه نمي‌کنم ، به همت والايش قسم از درد او درد دارم که اگر نگويم خائنم ،

راستي انتظار جانکاه شنيده‌اي ؟ يا اصلاً حتی لحظه‌اي نمي‌خواهي بشنوي ؟ مي‌داني

از چي مي‌گويم و از کي مي‌گويم يا نه اصلاً در وادي ديگري هستيم که شنيدن کلام 

مظاهر خشونت  چندش‌اور مي‌شود ؟

ايا عشق شنيدي ؟ البته هوس‌هاي دنيوي که مهر عاشقي بر روي ان بزنيم منظورم نيست ،

خود مي‌داني از عشق مي‌گويم ، ان مفهوم والايي که درکش بي‌عشق محال است ، ايا از

عاشق شنيدي يا مصداقی به زيبايي ان که جان می‌بازد البته باختن جان نه ، جان‌فشانی

مي‌کند يعني عشقبازی مي‌کند ديده‌اي ؟

از انان مي‌گويم ، انان که سرود صلابت را در استواري گام‌هايشان به تصوير کشيده

و نغمه‌های ترنم شيدايی‌اشان در مأذنه عشق حلاج‌وار بردار بوسه زدند ، انان که چون

ميثم تمار هر روز به عشق وصل بر درختي که مقتل اوست اب مي‌دهند و به اميد ان

روز لحظه ‌شماری مي‌کنند و بر آيت حق ، انگاه که غبطه حال مصاديق « ماعاهدوا الله

عليه و منهم من قضی نحبه » را مي‌خورند و بر « و منهم ما ينتظر» دل ارام کرده‌اند

ايا شنيد‌ه‌ای حکايت فرزانه‌ای را که خود خريدار سردار شده بود ؟ ايا مي‌دانی

«راضيه مرضيه » يعني چی؟

 یا ایتها النفس المطمئنه، ارجعی الی ربک راضیه مرضیه...

سالياني سپري شد بس تلخ

سينه‌ها سوخته از اتش هجر

واژه‌ها هر چه رساتر باشند

کوته از وصف غل و زنجيرند

وصف شيران اسير

راد مردان صبور

جنگجويان ميادين نبرد

عشقبازان و حقيقت طلبان

سخت ايد به زبان

روزگاري که غم اندر پي غم

ز اسمان مي‌باريد و از زمين مي‌جوشيد

سينه‌ي دهر بسي سنگين بود

دست بيداد از ان سينه سخت

زهر جان گير

بسي مي‌دوشيد

سايه شب همه جا گسترده

جور بيدادگران بي‌پرده

اثر ضربت شلاق ستم بر اجساد

تيره همچون دل دژخيمان بود

جسم‌ها خسته و رنجور و تب‌ الوده‌ي درد

چهره‌ها لاغر و زرد

سينه‌ها پر کينه

چشم‌ها خيره به در تا که مگر

پرتوي رخ بنمايد در شب

يا طبيبي که گذارد مرهم

بر دل ريش اسيران يک دم

 

ز جبهه گويم و شب‏هاى سنگر

ز يك دنيا صفا در كوى دلبر

ز جنگ و حمله و صد گفتنى‏ها

ز اسرار شب ناگفتنى‏ها

ز حمله گويم و شبهاى خونين‏

ز يورش‏هاى برق اساى شيرين‏

ز شب‏ها و سرود نصر گويم‏

ز مصداق بحق صبر گويم‏

ز يك يك كربلاها و ز رمضان‏

ز خيبرها يا كه والفجر و ز بستان‏

ز يا رب يا رب شب زنده‏ داران‏

ز اهنگ سرود سربداران‏

ز عرفان و دعا و ذكر يا رب

كه دايم ذكر مهدى بوده بر لب‏

ز هيجان شب اغاز حمله‏

كه ياران گرد هم ايند جمله‏

زيا اللَّه و يا مهدى و زهرا

زرمز يا محمد صلى الله‏

ز ارتش ، پاسداران و بسيجى‏

جهاد و يكه تازان صميمى‏

ز پوتين و پلاك و تارك سر

ز فانوسقه ، چفيّه جمله يكسر

ز كردستان و شب‏هاى بلندش‏

كمين‏هايى ز نامردان كُردش‏

ز سوسنگرد و اهواز و شلمچه‏

ز پيرانشهر و نفت شهر و حلبچه‏

ز فاو و حاج عمران و هويزه‏

ز خرمشهر و ابادان و فكه‏

ز غواصى در هور الهويزه‏

ز مجنون و ز ابهاى جزيره‏

ز عكس يادگارى زان عزيزان‏

حنابندانِ در ان شام هجران‏

ز دود و اتش و باروت گويم‏

ز تركش ، دانه‏ى ياقوت گويم‏

ز مين و توپ و تانك و تير و رگبار

ز قنّاصه ، ز خمپاره ، ز تركش‏هاى يكبار

ز دستان جدا گشته ز پيكر

به عشق مهدى و در كوى دلبر

ز وصلِ فرقت و داغ جدايى‏

ز ميدان و نبرد و قهرمانى‏

ز پيكار و وداع اخرينش‏

هزاران بارک اللَّه افرينش‏

ز شوق و وصلت ياران چه گويم‏

ز ديدار رخ جانان چه گويم‏

ز عشق و ناله‏هايش در دل شب‏

تضرع‏ها و اخلاصش ز يارب‏

ز درياى كلام دل نشين‏

وصيت نامه‏هاى اخرينش‏

ز ياران شهيد جان سپرده‏

ز ان فرزانگان دل ربوده‏

ز مفقود و شهيد و جان سپاران‏

كه بر مركب سواران سوى ياران‏

ز ما جا ماندگان جمع ياران‏

چسان بايد را تحمل يك هزاران‏

چه گويى سائل از ايام زرين‏

نوايى خاطرات تلخ و شيرين‏

 

يك گلستان گل تماشايى شدند

محو در زيباى زيبايى شدند

همچو كوفى‏ها نگشتند بى‏وفا

در ره امروز، فردايى شدند

چهره‏ها ترسيم يك دنيا شكنج‏

در سراى عشق غوغايى شدند

سر و قامت بر سردار شهود

همچو منصور سخت‏ شيدايى ‏شدند

با دو چشم بسته در سلول خصم‏

مظهر ايثار و بينايى شدند

غربتى بس دردناك و دلخراش‏

با تن رنجور رعنايى شدند

بى‏سر و پا غرق در شور و شعف‏

همچو مجنون سخت ليلايى شدند

همچو كوه پر استقامت هم صبور

دشمنان دين چه رسوايى شدند

از دنس ببريده ، وصل نور حق‏

رسته از سفلى و عقبايى شدند

سائل از هجران ياران ، در فراق‏

ان شهيدانى كه مولايى شدند

دست من خورد به ابی که نصیب تو نگشت...

دلم تنگ عبرت گرفتن است ...

گره بزن ...  دلم را ، محکم به گوشه ان اسماني دلت ، گره بزن ، به کناره ی ان

سپيد بي کران ، به ذره اي از ان خلوص بي وصف ، به صميميت ان لحظه هاي

خدايي و به منتهاي تقوا داشتن ..


اما امروز ما نگاهمان مي چرخد ... به فلان ادم ، به فلان دوست ، فلان جريان ، فلان ...

دچار کثرت و اشفتگي شديم در اين راه شلوغ

دلمان را به گوشه تقوايت گره بزن ... دلمان تنگ عبرت گرفتن است ...

+ نوشته شده در  پنجشنبه 26 اسفند1389ساعت 21:45  توسط علی گدا | 
لذت مستی ...

بگرديد ، بگرديد در اين خانه بگرديد

در اين خانه غريبيد ، غريبانه بگرديد

يکي مرغ چمن بود که جفت دل من بود

جهان لانه ي او نيست ، پي لانه بگرديد

يکي ساقي مست است ، پس پرده نشسته است

قدح پيش فرستاد که مستانه بگرديد

يکي لذت مستي است ، نهان زير لب کيست ؟

از اين دست بدان دست چو پيمانه بگرديد

يکي مرغ غريب است که باغ دل من خورد

به دامش نتوان يافت ، پي دانه بگرديد

نسيم نفس دوست به من خورد و چه خوشبو است

همين جاست ، همين جاست ، همه خانه بگرديد

نوايي نشنيده است که از خويش رميده است

به غوغاش مخوانيد ، خموشانه بگرديد

سرشکي که بر ان خاک فشانديم بن تاک

در اين جوش شراب است ، به خمخانه بگرديد

چه شيرين و چه خوش بوست ، کجا خوابگه اوست ؟

پي ان گل پرنوش چو پروانه بگرديد

بر ان عقل بخنديد که عشقش نپسنديد

در اين حلقه ي زنجير چو ديوانه بگرديد

در اين کنج غم اباد نشانش نتوان داد

اگر طالب گنجيد ، به ويرانه بگرديد

کليد در اميد ، اگر هست شماييد

در اين قفل کهن سنگ چو دندانه بگرديد

رخ از سايه نهفته است ، به افسون که خفته است ؟

به خوابش نتوان ديد ، به افسانه بگرديد

تن او به تنم خورد ، مرا برد ، مرا برد

گرم باز نياورد ، به شکرانه بگرديد

+ نوشته شده در  چهارشنبه 25 اسفند1389ساعت 21:35  توسط علی گدا | 
بيا مهدي که با تو اسمانيم

تو دريايي وما رود روانيم

اگر يک روز هم ابري ببارد

تو خورشيد وما رنگين کمانيم

 ميلاد يگانه منجي عالم بشريت بر شيعيان وعدالت خواهان مبارک باد

 مهدی 1 ...

سلام و درود بر مهدي (عج) ان کس که خداي بزرگ ظهورش را به تمامي امت ها وعده داد

سلام درود بر مهدي زهرا خورشيد رخشان حسن الهي و روشن ترين مهتاب قران

سلام و درود بر مهدي (عج) نظاره گر شجره طوبي وسدره المنتهي

سلام و درود بر مهدي موعود پرچم بر افراشته عدل الهي

سلام و درود بر مهدي (عج) ساحل سعادت وسلامت وناخداي کشتي حق وعدالت

در تاک مگر شراب پنهان نشده ؟

در غنچه مگر گلاب پنهان نشده ؟

اى بى خبران که منکر صبح شديد

در شب مگر افتاب پنهان نشده ؟

يک عمر تو زخمهاى مار ا بستى

هر روز کشيدى به سر ما دستى

شعبان که به نيمه مى رسد اقا جان

ما تازه به يادمان مى ايد هستى

هم چاه سر راه تو بايد بکنيم

هم اينکه از انتظار تو دم بزنيم

اين نامه ى چندم است که مى خوانى ؟

داريم رکورد کوفه را مى شکنيم

هرچند که خسته ايم از اين حال نيا

شرمنده اگر ندارد اشکال نيا

ما خط تمام نامه هامان کوفي است

اقاى گلم زبان من لال نيا

اى اصل اميد  بيم ها را درياب

باباى همه  يتيم ها را درياب

هر چند خدا خودش کريم است اقا

لطفى کن و يا کريم ها را درياب

نه شرم و حيا نه عار داريم از تو

اما گله بى شمار داريم از تو

ما منتظر تو نيستيم اقا جان

تنها همه انتظار داريم از تو

هرچند که بيمار تو هستيم همه

ديوانه ى ديدار تو هستيم همه

بين خودمان بماند اقا عمرى

انگار طلبکار تو هستيم همه

بر سينه اگر زديم سنگت اقا

هستيم اگر گوش به زنگت اقا

با اين همه نيرنگ و ريا مى ترسيم

يک روز بياييم به جنگت اقا

از شنبه درون خود تلنبار شديم

تا اخر پنجشنبه تکرار شديم

خير سرمان منتظر ديداريم

جمعه شد و لنگ ظهر بيدار شديم

از مزرعه ى کوچک بعضى ها

برچيده شود مترسک بعضى ها

اقا خودمانيم چه کيفى دارد

وقتى بزنى به برجک بعضى ها

گفتند که تک سوارمان در راه است

از اول صبح چشممان بر راه است

از يازدهم دوازده قرن گذشت

تا ساعت تو چقدر ديگر راه است ؟

انگار نمى رسد به دريا جاده

در خويش زده هميشه درجا جاده

اقا نکند دير شود امدنت

من روى تو شرط بسته ام با جاده

ابرى است هوا و بوى بارانى نيست

اين عصر گرفته را که پايانى نيست

داريم همه فال تو را مى گيريم

عکس تو درون هيچ فنجانى نيست

تا کى همه جا بدون تو غم بخوريم

پس کى تو مى‌ايى اب زمزم بخوريم ؟

اين جمعه خدا کند بيايى اقا

يک نان و پنير ساده باهم بخوريم

هرکس که هواى دوست در سر دارد

شمشير نه قلب خويش را بردارد

در سنت شيعه نيست حتى به نماز

که دست به روى دست خود بگذارد

 مهدی 2 ...

همه در جست ‌وجوي كوي تواند بي‌ انكه خوب تو را شناخته باشند ، همه در هواي

روي بهارند بي انكه از غصه زمستان به تنگ امده باشند همه در غربت شب خوابيده‌اند ،

بي انكه از صداي خروس سحري سراغ بگيرند ، پهناي شهر را وجب به وجب ، گام به

گام ، كاويده‌ام از نردبان‌هاي كوتاه و بلند مذاهب و مكتب‌ها ، ايسم‌ها و فلسفه‌ها ، از همه

عبور كرده‌ام ، رفته‌ام ، فرو افتاده‌ام ، برخاسته‌ام و خسته‌ام ، مي‌گويند تو گشايشي ، فرج

تويي ، اين گشايش بايد شبيه يك گلستان باشد ، پر از جوانه‌هاي صداقت ، جايي براي تبسم

بي‌دغدغه ، من منتظرم

قصه شوق محال است به تقرير ايد ، كسي چه مي‌داند راز رسيدن در دل يك مشتاق

كه مهجور مانده است چيست ؟ كسي چه مي‌داند جز دل روشن تو؟ !

ما از رفتن ، تمناي رسيدن داريم و كوي مهدي خدا انگار نزديك است ، زير پلك يك

ندبه ، روي اواز يك سجاده و بر بلنداي شكفتن يك صبح ادينه ، از روبروي خانه

كعبه صدايمان زده‌اي كه : من گنجينه خدايم ، اوج ارزوهاي ديرينه ، با سيرتي شبيه

محمد (ص) با شوري به وسعت دلتنگي و با جشني از جنس خوشبختي

عدالت ميوه درخت ظهور است كه با دست‌هاي نيرومند و اسماني تو غرس مي‌شود ،

عدالت يعني برامدن و تابيدن ماه براي همه چشم‌ها حتي نابينا‌ها و شب‌پره‌ها ، نزديكتر

مي‌شوي ، قران مي‌خواني و لبخند مي‌زني ، من همان روياي صادقه‌ام كه در قلب

خدا تعبير شد و اينك تعبير روياي خدا در سرزمين سوخته انسان

از تولد حرف مي‌زني ، تولد دوباره روزي‌‌هاي معنوي و مادي ، تولد ديگر باره جان‌هاي

عاشق سرفرازي ، مكث ديدار و زيبايي بر دشت خشك بي‌كسي و تنهايي ، حضور

پيوسته باران بر كام‌هاي تشنه ابدي ، از راه مي‌رسي ، بيدار مي‌شويم ، راه مي‌رويم

و همه سرزمين‌هاي نرفته دانش و انديشه در كنار خاك پاي تو بر ما مكشوف مي‌شود ،

به جزاي ستم‌ها كه بر خلايق مظلوم ، اوار گشته بود  بر سر ظالمان ، غضب مي‌باري

و شيوه نوازش را ترويج مي‌كني در انتظار توييم !

 

هزار سال گذشت و غريب بود هنوز

مسافري که به ظاهر حبيب بود هنوز

کسي که بعد گذشت از هزار و سيصد باد

ميان سينه ي او يک لهيب بود هنوز

مسافر اسب خودش را به شهر اورد و

نگاه کرد ... جهان پر فريب بود هنوز

اگر چه ورد لب مردمان دعاي فرج

اگر چه حضرت باري مجيب بود هنوز

ولي شفاي مريضان و زايمان زنان

دليل اصلي امن يجيب بود هنوز

به دستهاي تمام جهان نگاه انداخت

قنوت ؟ نه ... همگي توي جيب بود هنوز

گل محمدي از باغ منقرض شده بود

و توي باغ کلاغ عندليب بود هنوز

و شاعران که به ظاهر پيمبر قومند

زبورشان پُر حوا و سيب بود هنوز

براي انها که جمکران فقط قبر است

ظهور حضرت مهدي عجيب بود هنوز

ظهور قصه شده مثل کشتن عيسي

مسيح شيعه ولي بر صليب بود هنوز

مسافر اسب خودش را ز شهر برگرداند ...

 مهدی 3 ...

... و هجوم باراني جشن ها و لبخندها ، که قاصد تبريک تولدت بودند فروخفت ...

اما باز هم تو نيامدي ... !

+ نوشته شده در  چهارشنبه 25 اسفند1389ساعت 21:28  توسط علی گدا | 

نماز عشق را ديگر به مسجد من نمي خوانم

خــداي عشــق را ديگـــر خداوندي نمي دانم

نماز ...


رسول گرامي  به جمعي که مشغول نماز و نيايش بودند فرمودند :

چه شده است که شيريني و حقيقت عبادت را در شما نمي بينم ؟

گفتند : شيريني عبادت چيست ؟ فرمودند : تواضع

نماز عشق ...

مرا نماز بیاموز ای بزرگ خداوند !

نماز اشک ، نماز دعا  ، نماز عباد ؟

نماز عشق ، نماز غنا ، نماز سعاد ؟

*******
نماز اشک بیاموز تا به ظلمت شبها

بر اسمان دل غم گرفته ی گنه الود

به پایمردی اشکم ستاره ها بنشانم

نماز اشک بیاموز تا زچشم گنهکار

به شوق توبه سرشک ندامتی بفشانم

*******
مرا نماز دعاهای مستجاب بیاموز

که با دعا به دل خستگان نشاط بریزم

مرا نماز دعاهای مستجاب بیاموز

که شرمگین و تهیدست

زچشم مردم محتاج و بینوا نگریزم

*******
مرا نماز عبادت به راه خویش بیاموز

که وقت حادثه خود را به بندگی نفروشم

مرا نماز بزرگان پاکباز بیاموز

که نقد دین و شرف رابه زندگی نفروشم 
 
*******

نمازعشق  بیاموز ، عشق پاک خدایی

که جز به عشق تو درعشق دیگران نگدازم

صفای عشق الهی به من ببخش خدایا

که دل به  عشق مجازی به یک نگاه نبازم

*******

نماز عشق بیاموز تا که در دل شبها

در اسمان غمت چون چراغ ماه بسوزم

نماز عشق بیاموز تا که در شب تاریک

ز روشنایی تو چون ستاره ها بفروزم

*******
نماز عشق بیاموز تا ز گلبن شعرم

به هرنسیم تو گلهای جاودانه براید

*******
نمازعشق بیاموزتا به ظلمت شبها

ز واژه واژه ی شعرم گل ستاره بتابد

نمازعشق بیاموز تا زدولت شعرم

ستاره ها به دل خلق بی شماره بتابد

*******
مرا نماز غنا در لباس فقر بیاموز

که وقت غصه لبم را نسیم خنده گشاید

مرا نماز رضا در مقام قرب بیاموز

که از نهاد غمینم نوای شوق براید

*******
مرا نماز سعادت به وقت مرگ بیاموز

که با گناه فراوان خود سعید بمیرم

بشوی گرد گناهم که  بی گناه بمانم

مخواه روی سیاهم که روسپید بمیرم

عاشق ...

+ نوشته شده در  چهارشنبه 25 اسفند1389ساعت 21:23  توسط علی گدا | 

ميلاد امير عشق حضرت عباس بن علي ( ع ) و روز جانباز و

پور عشق حضرت سيدالساجدين مبارک

ولادت ...

مـیـلاد مسعـود اباالفضل جوان است

هـنگام شـادی و سرور شیـعـیـانــسـت

از دامـن ام البنین ماهی عیان است

کز روی وی شرمنده مـاه اسـمـانست


شب به کاخ مرتضى ماهى پدیدار امده

ماهى که پیش نور وى خورشید و مه تار امده

ماهى که بر حسن صدها خریدار امده

اى طالب دیدار مه هنگام دیدار امده

فلاکیانش سر به سر حیران رخسار امده

اکو نور بخش عالم و، هم نور الانوار امده


هر گل خوشبو که گل یاس نیست

هر چه تلألو کند الماس نیست

ماه زیاد است و برادر بسی

هیچ یکی حضرت عبـاس نیست


چه عباس انکه در حشمت امیر راستین امد

چه عباس انکه از همت پناه مسلمین امد

چه عباس انکه از اصل و نسب از دوره هاشم

چو جان مرتضى و حُسن خیرالمرسلین امد


گر جهان را خیمه ای انگاشتی

زیر ان خیمه عمودی داشتی

روح خیمه دین حی داور است

پرچم زیبای ان پیغمبر است

باب ان خیمه علی مولا بود

اصل خیمه چادر زهرا بود

از حسین ار تار و پود خیمه است

بازوی عباس عمود خیمه است

میلاد ...


جشن ميلاد امام چارمين امد پديد

روز وجد مومنات و مومنين امد پديد

درّة التّاج فضيلت جوهر علم لدن

حضرت سجاد زين العابدين امد پديد


سلام اى چارمين نور الهى

كليم وادى طور الهى

تو ان شاهى كه در بزم مناجات

خدا مى‏ كرد با نامت مباهات

تو را سجاده داران مى‏شناسند

تو را سجده گزاران مى‏شناسند


چو خورشيد جمالش مشرق از برج كمال امد

خدا را شد جلوه گر بر خلق اشراق جمال امد

شد از برج عبوديت عيان شمس ربوبيت

تجلى جمال ان جا تجلى جلال امد

وما مانده ايم که کدامين نعمت تو را شکر گزاريم ... !

انتشار خوبي ها يا استتار بدي ها ؟ !

عيان کردن ان خوبي ها که نيست يا پوشاندن اين بدي ها که هست ؟ !

پديد اوردن بلاهاي نعمت انگيز

يا رهايي بخشيدن از مهلکه هاي مخاطره اميز ؟!

اي دوست هر که تو را دوست بدارد !

اي نور چشم هر که به تو پناه بيارد و از ديگران تکيه بگيرد !

همه خوبي ها نزد توست و انواع بدي ها نزد ما

به خوبي خوبي هايت از بدي هاي ما درگذر !

{ حضرت امام سجاد عليه السلام ، دعاي ابوحمزه ثمالي }


همچنين روز جانباز را به تمامي جانبازان عزيز تبريک ميگويم

در مقابل اين همه ايثار شما عزيزان فقط ميتونم بگم شرمنده ايم

لبهاي اب يک دو نفس جان گرفته بود

وقتي که مشک را سر دندان گرفته بود

مي رفت ... بي خيال دو دست بريده اش

انگار تازه پيکر او جان گرفته بود

مي گفت بايد اب رسد پاي خيمه ها

سختي دست دادنش اسان گرفته بود

تير انقدر ز چله رها شد که گوييا

از اسمان علقمه باران گرفته بود

تيري رسيد و بغض دل مشک را شکست

مشکي که ره به خيمه ي عطشان گرفته بود

چشمي نفس بريد و گذشت اب از سرش

روياي ماه علقمه پايان گرفته بود

ان لحظه اي که از سر زين خورد بر زمين

در خيمه ها دل همه طفلان گرفته بود

گل کرد در زمين خدا عطر اسمان

هر گوشه بوي مقدم مهمان گرفته بود

ام البنين نبود ولي جاي مادرش

ان سر شکسته را سر دامان گرفته بود

خوابيد عمود و چشمان خواهرش

هرچند روز شام غريبان گرفته بود

نم نم به سينه مي زند و نوحه مي کند

ان دختري که ذکر عمو جان گرفته بود


نه از کفر و نه از دين مي نويسم

نه از مهر و نه از کين مي نويسم

دلم خون است مي داني برادر

دلم خون است از اين مي نويسم

 ...

يک جانباز در اعتراض به عدم امکان ملاقات با نماينده حوزه انتخابيه ‌اش ، در مقابل

مجلس خود را با بنزين به اتش کشيد

چه فشاري بايد به يک انسان وارد شود تا راضي گردد به فجيع ترين شکل ممکن خود

را به آتش بکشد ؟ چه دردي و چه مشکلي ادمي را به پذيرش چنين مرگ و رنج

سختي وا مي دارد ؟

چه کسي يا کساني مقصراند ؟ او که زندگي اش را براي وطن صرف کرده و جسمش در

اين راه اسيب ديده ، کسي که براي عشق به وطن و اعتقاداتش اماده تقديم جانش شده است؟

وقتي که صدايت به هيچ کجا نمي رسد ، وقتي که فکر مي کني چقدر تنهايي ، وقتي که

در ميان اين همه پر مدعايي که هر روز نام و فداکاريت را خرج خودشان مي کنند هيچ

گوش شنوايي نمي يابي ، چه راهي بهتر از سوختن و رها شدن ؟

 ...

اتل‌ متل‌ يه‌ بابا ، که‌ اسم‌ او احمده‌

نمره‌ جانبازيهاش ، هفتاد و پنج‌ درصده‌

اونکه‌ دلاوريهاش ، تو جبهه‌ غوغا کرده‌

حالا بياين‌ ببينين ، کلکسيون‌ درده‌

اونکه‌ تو ميدون‌ مين ، هزار تا معبر زده‌

حالا توي‌ رختخواب ، افتاده‌ حالش‌ بده‌

بابام‌ يادگاري‌ از، خون‌ و جنگ‌ و اتيشه‌

با ياد اون‌ موقعا ، ذره‌ ذره‌ اب‌ ميشه‌

آهاي‌ آهاي‌ گوش‌ کنين ، درد دل‌ بابارو

ميخواد بگه‌ چه‌ جوري ، کشتند بچه‌هارو

« هيچ‌ ميدوني‌ يعني‌ چي ، زخمي هارو بياري‌

يکي‌ يکي‌ روبازو ، تو امبولانس‌ بذاري‌

درست‌ جلوي‌ چشمات ، يه‌ خورده‌ او نطرفتر

با شليک‌ مستقيم‌ ، ماشين‌ بشه‌ خاکستر »

گفتن‌ اين‌ خاطره ، بدجوري‌ ميسوزوندش‌

با بغض‌ و ناله‌ مي‌گفت ، کاشکي‌ که‌ پر نبودش‌

آي‌ قصه‌ قصه‌ قصه‌ ، نون‌ و پنير و پسته‌

هيچ‌ تا حالا شنيدي ، تانکها بشن‌ قنّاصه‌ ؟

ميدوني‌ بعضي‌ وقتا ، تانکا قناصه‌ بودن‌

تا سري‌ رو ميديدن ، اون‌ سرو مي‌پروندن

سه‌ راه‌ شهادت‌ کجاست‌ ؟  ميدوني‌ دوشکا چيه ‌؟

ميدوني‌ تانک‌ يعني‌ چي‌ ؟  يا آرپي‌جي‌ زن‌ کيه‌ ؟

آرپي‌جي‌ زن‌ بلند شد  « ومارميت‌ » رو خوند

تانک‌ اونو زودتر زدش ، يه‌ جفت‌ پوتين‌ ازش‌ موند

 ...

يه‌ بچه‌ بسيجي ، اونور ميدون‌ مين‌

زير شينهاي‌ تانک ، له‌ شده‌ بود رو زمين‌

خودم‌ تو ديده‌باني ، با دوربين‌ قرارگاه‌

رفيقمو ميديدم ، تو گودي‌ قتله‌گاه‌

آرپي‌جي‌ تو سرش‌ خورد

سرش‌ که‌ از تن‌ پريد

خودم‌ ديدم‌ چند قدم ، بدون‌ سر مي‌دويد

هيچ‌ مي‌دوني‌ يه‌ گردان ، که‌ اسمش‌ الحديده‌

هنوزم‌ که‌ هنوزه ، گم‌ شده‌ ناپديده‌

اتل‌ متل‌ توتوله ، چشم‌ تو چشم‌ گلوله‌

اگر پاهات‌ نلرزيد ، نترسيدي‌ قبوله‌

ديدم‌ که‌ يک‌ بسيجي ، نلرزيد اصلاً پاهاش‌

جلو گلوله‌ وايستاد ، زُل‌ زده‌ بود تو چشاش‌

گلوله‌ هم‌ اومدو ، از دو چشم‌ مردونه‌

گذشت‌ و يک‌ بوسه‌ زد ، بوسه‌اي‌ عاشقونه‌

عاشقي‌ يعني‌ اينکه ، چشمهايي‌ که‌ تا ديروز

هزار تا مشتري‌ داشت ، چندش‌ مياره‌ امروز

اما غمي‌ نداره ، چون‌ عاشق‌ خداشه‌

بجاي‌ مردم‌ خدا ، مشتري‌ چشماشه‌

يه‌ شب‌ کنار سنگر ، زير سقف‌ اسمون‌

مياي‌ پيش‌ رفيقت ، تو اون‌ گلوله‌ بارون‌

با اينکه‌ زخمي‌ شده ، برات‌ خالي‌ مي‌بنده‌

ميگه‌ من‌ که‌ چيزيم‌ نيست ، درد ميکشه‌ مي‌خنده‌

چفيه‌ رو ور ميداري ، زخم‌ اونو مي‌بندي‌

با چشماي‌ پر از اشک ، تو هم‌ به‌ اون‌ مي‌خندي‌

انگاري‌ که‌ ميدوني  ديگه‌ داره‌ مي‌پّره‌

دلت‌ ميگه‌ که‌ گلچين‌ ، داره‌ اونو مي‌بره‌

زُل‌ ميزني‌ تو چشماش ، با سوز و آه‌ و با شرم‌

بهش‌ ميگي‌ داداش‌ جون ، فدات‌ بشم‌ دمت‌ گرم‌

ميزني‌ زير گريه ، اونم‌ تو آغوشته‌

تو حلقه‌ دستاته ، سرش‌ روي‌ دوشته‌

چون‌ اجل‌ معلق‌ ، يه‌ دفعه‌ يک‌ خمپاره‌

هزار تا بذر ترکش‌ ، توي‌ تنش‌ ميکاره‌

يهو جلو چشماتو ، شره‌ خون‌ مي‌ گيره‌

برادر صيغه‌ايت‌ ، توبغلت‌ ميميره‌

 ...

هيچ‌ مي‌دوني‌ چه‌ جوري‌

يواش‌ يواش‌ و کم‌کم‌

راوي‌ يک‌ خبرشي‌ ، يک‌ خبر پراز غم‌

به‌ همسفر رفقيت‌ ، که‌ صاحب‌ پسر شد

بري‌ بگي‌ که‌ بچه ، يتيم‌ و بي‌پدر شد

اول‌ ميگي‌ نترسين‌ ، پاهاش‌ گلوله‌ خورده‌

افتاده‌ بيمارستان‌ ، زخمي‌ شده ‌، نمرده‌

زُل‌ ميزنه‌ تو چشمات ، قلبتو مي‌سوزونه‌

يتيمي‌ بچه‌ شو ، از تو چشات‌ ميخونه‌

 ...

درست‌ سال‌ شصت‌ و دو ، لحظه  تحويل‌ سال‌

رفته‌ بوديم‌ تو سنگر ، رفته‌ بوديم‌ عشق‌ و حال‌

تو اون‌ شلوغ‌ پلوغي‌ ، همه‌ چشارو بستم‌

دستها توي‌ دست‌ هم‌ ، دورسفره‌ نشستيم‌

مقلب‌ القوب‌ رو ، با همديگر مي‌خونديم‌

زورکي‌ نقل‌ ونبات‌ ، تو کام‌ هم‌ چپونديم‌

همديگر و بوسيديم‌ ، قربون‌ هم‌ ميرفتيم‌

بعدش‌ برا همديگر ، جشن‌ پتو گرفتيم‌

علي‌ بود و عقيلي ، من‌ بودم‌ و مرتضي‌

سيد بود و اباالفضل‌ ، اميرحسين‌ و رضا

حالا ازاون‌ بچه‌ ها ، فقط‌ مرتضي‌ مونده‌

همونکه‌ گازخردل‌ ، صورتشو سوزونده‌

آهاي‌ آهاي‌ بچه‌ ها ، مگه‌ قرار نذاشتيم‌

هميشه‌ با هم‌ باشيم‌ ، نداشتيما ، نداشتيم‌

بياين‌ برا مرتضي‌ ، که‌ شيميايي‌ شده‌

جشن‌ پتو بگيريم‌ ، خيلي‌ هوايي‌ شده‌

مي‌سوزه‌ و مي‌خنده‌ ، خيلي‌ خيلي‌ آرومه‌

به‌ من‌ ميگه‌ داداش‌ جون‌ ، کار منو تمومه‌

مرتضي‌ منم‌ ببر ، يا نرو ، پيشم‌ بمون‌

ميزنه‌ تو صورتش‌

داد ميزنم‌ مامان‌ جون‌

مامان‌ مياد ودست‌ ، بابا جون‌ و ميگره‌

بابام‌ با اين‌ خاطرات‌ ، روزي‌ يه‌ بار ميميره‌

فقط‌ خاطره‌ نيست‌ که‌ ، قلب‌ اونو سوزونده‌

 ...

مصلحت‌ بعضي‌ها

پشت‌ اونو شکونده‌

برا بعضي‌ آدما

بنده‌هاي‌ اب‌ و نون‌

قبول‌ کنين‌ به‌ خدا

بابام‌ شده‌ نردبون‌

+ نوشته شده در  چهارشنبه 25 اسفند1389ساعت 20:57  توسط علی گدا | 

ميلاد با سعادت سلطان عشق حضرت سيد الشهدا ( ع ) تهنیت باد

مردي مي ايد که دستانش بوي کرامت ، پيشاني اش بوي بندگي و گام هايش ، نداي

ايستادگي سر مي دهد ، بهار به حيرت مي ايستد ، باد سجده مي کند و خورشيد ، شکرانه

مي دهد

از تو ما را حديثي در سينه هست و غمي جانکاه بر دل ، که شوق انگيزترين حوادث ،

غرورافرين ترين وقايع ، شادي اورترين اتفاقات ، شيرين ترين گفتارها و نغزترين رفتارها

توان اين که خنده اي بر لبان ما بنشاند در خود  نمي بيند

مگر نه با ولادت تو عشق متولد شد ، رشادت رشد کرد ، شهامت رنگ گرفت ، ايثار

معنا ، شهادت ، قداست ، و خون ، ابرو گرفت ؟

مگر نه با ولادت تو، زلال ترين تقوا از چشمه سار وجود جوشيد ؟ مگر نه با ولادت تو

موج ، موجوديت يافت ؟

مگر نه اين که  نسيم با تولد تو متولد شد و مگر نه  صاعقه اولين نگاه تو در گهواره بود

و مگر نه عشق در کلاس تو درس مي خواند و مگر نه ايثار به تو مقروض شد و مگر

نه  افرينش از روح تو جان گرفت ؟

پس چرا ما خبر  ولادت تو را هم که مي شنويم بغض گلويمان را مي فشرد ؟

پس چرا ما در روز ولادت تو نيز اشک پهناي صورتمان را فرا مي گيرد ؟

از تو ما را حديثي در سينه است و غمي جانکاه بر دل ، همان غمي که دل ادم را شکست

و ياد تواش گرياند

پيامبر، انگاه که تو پا به عرصه ظهور نهادي ، گلويت را بوييد و اشک دلش ، بوسه را

بر گلوي تو طراوتي ديگر بخشيد

همان حديث که توان از تن علي ربود و بر بيابانش ايستاند و ناله اش را به اسمان رساند

عشق 1 ...

امشب است ان شب كه شادى بر در دربار عشق

حلقه مى كوبد كه عقل امد پى ديدار عشق

ساقيا لبريز كن امشب ز مى پيمانه را

تا به مستى پرده بردارم من از اسرار عشق

سينه زنها سينه چاكان سينه سرخان را بگو

دست افشانى كنيد امد سپهسالار عشق

تا كه سازد پرچم خودكامگى را سرنگون

زد قدم در ملك عالم ميرو پرچمدار عشق

نقطه پرگار هستى گر حسين بن على است

امد از ره پاسدار نقطه پرگار عشق

تا دهد سرمشق جانبازى به جانبازى ما

امد ان جانبازى قطعه قطعه پيكار عشق

انكه با تيغ كجش شد قامت اسلام راست

امد از ره تا ببوسد سنگر ايثار عشق

تشنه لب رفت و برون شد تشنه و لب تشنه كرد

جان شيرين را نثار مقدم دلدار عشق

بر سر پيمان نشست و با عدو پيمان نبست

داد سر با سرفرازى تا كه شد سردار عشق

دست داد و دست از فرزند زهرا بر نداشت

كز مقام و مرتبت شد جعفر طيار عشق

چشم داد و چشم بر خوان ستمكاران ندوخت

تا كه شد سيراب از سر چشمه سر شار عشق

ميشود مستور زير ابر تا روز معاد

ماه بيند روى ماهش تا كه نگردد خار عشق

از على بايد چنين فرزند تا روز مصاف

همچو گل پرپر شود تا كه نگردد خار عشق

شير حق را شرزه شيرى داد حق ، كز هيبتش

روبهان را مى كند در دهر تار و مار عشق

اى بنازم بر چنين ازاد مردى كز شرف

گوى سبقت برده در ايثار با اقرار عشق

افرين بر همت مردانه اش كز يك نگه

چون على وا مى كند صدها گره از كار عشق

رحمت حق باد بر شير تو اى ام البنين

اين چنين شيرى نمودى هديه بر دادار عشق

تا كه او باب الحوائج هست دست حاجتى

شاعر ژوليده را نبود بر اغيار عشق

عشق 2 ...

اي حسين اي معني والاي عشق

خالق  جاويد عاشوراي عشق

عشق در پيش تو زانو مي زند

عاشقان يك قطره ، تو درياي عشق

كربلا جولانگه عشق تو بود

تشنه لب ماندي در ان صحراي عشق

بسته اي احرام در ميقات ليک

نينوا شد كعبه ي بيتاي عشق

با عطش سعي ات به جا اورده اي

چون فدا شد نازنين سقاي عشق

هم به مشعر هم مني واقف شدي

ليك عاشورا شد ان اضحاي عشق

گوي سبقت را ربودي از خليل

با دو و هفتاد تن شيداي عشق

با رجزهايت بت دشمن شكست

در فضا پيچيده شد اواي عشق

تا برادر هردو دستش داد ، شد

القمه شرمنده از سوداي عشق

مكتبت درس شرافت مي دهد

نمره ات شد بيست در انشاي عشق

چون علي بوده تو را استاد و پير

كي غلط باشد زتو املاي عشق ؟

صبر را از مادرت اموختي

ان درخشان گوهر و زهراي عشق

كوه احسان تو شد دركربلا

جلوه ايات كرّمناي عشق

چون لبت قران تلاوت كرد ، شد

برسر ني ان سرت گوياي عشق

كجاست كعبه اگر مسجدالحرام تويي تو

قسم به كرببلا حج من تمام تويي تو

همه نمازي و نيت ، قيام توست قيامت

شهيد ظهر تشهد تويي ، سلام تويي تو

سر بريده و ايات بينات ؟ چه حالي !

يقين كه ركن يماني تويي ، مقام تويي تو

به سعي سجده به گودال قتلگاه تو رفتم

نه سر براورم از سجده تا امام تويي تو

تو بيت اولي و كربلاست اول بيتم

تو بيت اخري و اخر كلام تويي تو

+ نوشته شده در  چهارشنبه 25 اسفند1389ساعت 20:55  توسط علی گدا | 
 ايام ، ايام مبارکيست ، ماهي بسيار شريف و منسوب به رسول خدا ، نسيم خوش ماه

مبارک شعبان وزيدن گرفته ، ماه مبارک و پر برکتي که لبريز و سرشار از زيبايي‌ها ،

لطافت‌ها ، کرامت‌ها ، برکات و ... است ، ماهي که اخرين گام امادگي ، قبل از ميهماني

بزرگ ماه رمضان است که بزرگان ، پيوسته اين ماه را مقدمه ورود به ضيافت‏الله‏ در ماه

رمضان دانسته‌‏اند

شعبان شد و پيک عشق از راه امد

عطر نفس بقية الله امد

با جلوه سجاد ، ابوالفضل و حسين

يك ماه و سه خورشيد در اين ماه امد

شعبان ...
 

رسول خدا فرمود : شعبان ماه من است و ماه رمضان ماه خدا ، هر کس يک روز از ماه

من را روزه بگيرد ، من در قيامت شفيع او خواهم بود

شعبان يکي از سه ماه ارزشمندي است که طي ان سفره رحمت الهي گسترده‌تر و مناجات

در اين ماه وسيله حضور در کنار اين سفره معنوي است

شعبان ماه دعا ، ذکر، ياد ، توجه ، عبادت و استغفار است ، مناجات شعبانيه ، سهمي از

اين ره توشه دارد که امامان معصوم عليهم‌السلام بر خواندن ان استمرار داشته‌اند

شعبان که مَه سُرور هر مرد و زن است

تابان ز وجود جلوه چار تن است

هم مولد سجاد و اباالفضل و حسين

هم مولد پاک حجت بن الحسن است

مناجات شعبانيه گامي در زدودن حجاب از چهره جان است ، تا جلوه ربوبي ، در اين

اينه بهتر انعکاس يابد و نجواي او در ضميرهاي روشن به گوش دل رسد ، درمناجات

شعبانيه ، با امامان معصوم عليهم‌السلام همنوا مي‏شويم تا همه ايام عمر را در سايه نيايش

مبارک گردانيم

ايام نشاط و شور امت امد

هنگام سرور و اخذ حاجت امد

در روز سه و چهار ماه شعبان

از جانب حق سه پيک رحمت امد

ميلاد حسين است و ابوالفضل و علي

يعني که سه منشأ سعادت امد

ان ماه که ماه حاجتش ميخوانند

ما بين دو خورشيد امامت امد

انان که در اين ماه‏ها ، دست نيکي به سوي ديگران دراز مي‌‏کنند و گام ياري به سوي

منزل محرومان بر مي‌‏دارند و زبان خيرخواهي به نفع مستمندان مي‌گشايند ، در همين

دنيا بار سفر اخرت خويش را مي‏بندند

+ نوشته شده در  چهارشنبه 25 اسفند1389ساعت 20:36  توسط علی گدا | 
چه زيباست ، چادر سبز رسالت بر اسمان ابي هدايت !

چه ديدني است پرواز کبوتران مشرف بر قله جوانمردي !

چه تماشايي است در سپيده دم ازادي ، خراميدن غزال ازادگي در مرغزار انسانيت !

محمد مردي است از تبار پاك ابراهيم ، اخرين حلقه از سلسله نوراني رسولان  كه همواره

مبشران داد و ازادي  و معلمان اخلاق بودند ، و رابط ميان  خالق  و خلق

مبعث ...


خورشيد عشق را ، ره شام و زوال نيست

بر هر دلي که تافت ، در ان دل ضلال نيست

در اسمان دلبري و استان عشق

نور جمال دلبر ما را مثال نيست

هر دم چو مهر نور فشاند به خاطرم

تا شوق اوست ، جان و دلم را ملال نيست

با نام احمد است که دل زنده مي شود

دل را بيازماي که کاري محال نيست

اي افتاب حق که تويي ختم مرسلين

با روشني روي تو ، بدر وهلال نيست

حد کمال و حکمت و انوار معرفت

تنها تويي وغير تو حد کمال نيست

تا تو شفيع خلقي و درياي رحمتي

اميد عفو هست و نشان وبال نيست

در صحنه حيات و به طومار کائنات

ايين پاک منجي ما را همال نيست

ما عاشقان و پيرو راه محمديم

بهتر ازين طريقت و راه و روال نيست

 بعثت 1 ...


غروبي سخت دلگير است و من بنشسته‌ام اينجا  كنار غار پرت و ساكتي تنها

كه مي‌گويند : روزي روزگاري محبط وحي خدا بودست و نام ان حرا بودست

برون از غار ذهن خسته و تنهاي من  چون مرغ نو بالي

كنار غار از هر سنگ ، هر صخره ، پرد بر صخره‌اي ديگر

و مي‌جويد به كاوشهاي پيگيري ، نشاني‌هاي مردي را

و پيدا مي‌كنم گويي نشاني‌ها كه مي‌جويم :

همانست ، اوست

يتيم مكه ، چوپانك ، جوانك ، نوجواني از بني هاشم و بازرگان راه مكه و شامات

امين ، ان راستين ، ان پاكدل ، ان مرد و شوي برترين بانو ، خديجه

نيز ان كس ، كو سخن جز حق نمي‌گويد و غير از حق نمي‌جويد و بتها را ستايشگر نمي‌باشد

و اينك ، اين همان مرد ابر مرد است ، محمد اوست

پلاسي بر تن است او را و مي‌بينم كه بنشسته ست چونان چون همان ايام

همان ايام كاين ره را بسا بسيار مي‌پيمود و تنها مي‌نشست اينجا

غمان مكه ي مشؤوم ان ايام را با غار مي‌ناليد...

و مي‌بينم تو گويي رنگ غمگين كلامش را ، كه مي‌گويد :

خداي كعبه ، اي يكتا !

درودم را پذيرا باش ، اي برتر و بشنو انچه مي‌گويم

پيام درد انسانهاي قرنم را ز من بشنو

پيام تلخ دختر بچگان ، خفته اندر گور

پيام رنج انسانهاي زير بار ، وز ازادگي مهجور

پيام انكه افتادست در گرداب

خداي كعبه ، اي يكتا !

فروغي جاودان بفرست ، كاين شبها بسي تار است ...

بدين هنگام كسي اهسته  گويي چون نسيمي ، مي خزد در غار

محمد را صدا ارام مي‌ايد فرود از اوج

و نجوا گونه مي‌گردد ، پس انگه مي‌شود خاموش

و من در فكر انم كاين چه كس بود ، از كجا امد ؟ !

كه ناگه اين صدا امد :

بخوان !...

اما جوابي بر نمي‌خيزد

محمد سخت مبهوت است گويا ، ... كاش مي‌ديدم !

صدا با گرمتر اوا و شيرين‌تر بياني باز مي‌گويد :

بخوان !...

اما محمد همچنان خاموش

پس از لختي سكوت اما كه عمري بود گويي ، گفت :

من خواندن نمي‌دانم ... !

همان كس باز پاسخ داد :

بخوان ! بنام پرونده ي ايزدت ، كو افرينندست ...

و او مي‌خواند اما لحن اوايش

به ديگر گونه اهنگ است

صدايي گو خدا رنگ است

مي خواند :

 " بخوان به نام پرونده ي ايزدت كو افرينند ست ..."

درودي مي‌تراود از لبم بر او ، درودي گرم

غروب است و افق گلگون و خوشرنگ است

و من بنشسته‌ام اينجا ، كنار غار پرت و ساكتي تنها

كه مي‌گويند : روزي روزگاري مهبط وحي خدا بود ست

و نام ان حرا بود ست...

بعثت 2 ...

انچه در دل بود هوس دارم

هوس او به هر نفس دارم

مبريدم ز كوى او به رحيل

كاروانى پر از جرس دارم

بى مغيلان هواى كعبه چه سود

در رهش ميل خار و خس دارم

گر شوم صيد ابرويت ، سوگند

رغبت گوشه قفس دارم

انچنانم به زلف تو دربند

نه ره پيش و راه پس دارم

ارزويم زيارت است بيا

دل مهياى غارت است بيا

بى تو روح الامين چه سود دهد ؟

بى جمالت يقين چه سود دهد ؟

دستگيرم نباشد ار شالت

لفظ حبل‏المتين چه سود دهد ؟

گر نباشد على خطيب دلم

خطبه متقين چه سود دهد ؟

گر تو چوپانى مرا نكنى

لقبى چون امين چه سود دهد ؟

نرود گر سرم به مقدم دوست

پينه‏هاى جبين چه سود دهد ؟

بى عروج تو بهر من هر شب

دست ، كوتاه و بر نخيل ، رطب

كو خليلى كه نار باز شود

در لطف از كنار باز شود

امر كن دلبر خديجه پسند

تا دلم سوى يار باز شود

در مقامى كه شاهد است على

كى لبم سوى كار باز شود

گر، به غم مونس توأم اى كاش

در غم صدهزار باز شود

تو، به دارم كشى و من ترسم

نكند حبلِ دار باز شود

كاش من هم قتيل تو باشم

يا كه ابن‏السبيل تو باشم

اى سقايت به دوش تو ارباب

تشنه‏ام تشنه پياله اب

ديده شد جويها تماشا كن

رفت خاكسترم مرا درياب

همه جا صُنع گوشه لب توست

پس چه حاجت كه بينمت درخواب

اى كه پيچيده‏اى به حب على

«قم فانذر» كه سوخته محراب

دل قوى‏دار، مرتضى دارى

نفْسِ تو كرده‏اند فصل خطاب

صوت حيدر چو گشت رشته وحى

بالها سوزد از فرشته وحى

كهف من خانه گلين شماست

كلب اين خانه مستكين شماست

دين تو گر شكستن دلهاست

دل من بيقرار دين شماست

انچه معراج مى‏برد ما را

خطى از صفحه جبين شماست

فرع بر اصل خود رجوع كند

زوجم از مانده‏هاى تين شماست

چهارده نور اگر يكى دانم

دل من از موحدين شماست

اى به ارض و سماء ، نور نخست

عرش را محدقين ، سلاله توست

كوه نور از پگاه تو پر نور

صد حرا در نگاه تو مستور

زادگاه على است قبله تو

قدس ، كى بود ، كعبه معمور

تا امامت كند زكات و ركوع

صبر كن تا غدير و وقت حضور

مرتضى شاهد تو و جبريل

كيست غير از على حضور و ظهور

با « اَرحنى » بخوان بلالت را

تا كند نام تو ز سينه عبور

مرتضى منتهى رسالت توست

امر بر حب او عدالت توست

اى رها گشته‏ات به عالم تك

اى گرفتارت انس و جن و ملك

وعده يك دو بوسه مى‏خواهم

تا بسنجم عيار قند و نمك

اى كه گفتى ز يوسفم « اَمْلَح »

ناز كن تا زنم به ناز محك

رب تويى مالك حيات تويى

كافرم گر كنم به ملك تو شك

پيش از اين بر لبت دعا بودم

استجابت شده دعا اينك

پى يك بوسه حلال توام

گوييا كاسه سفال توام

اى به تاديب بنده به ز پدر

وى به ما مهربانتر از مادر

اى علمدار حُسن تو حمزه

وى سفير ملاحتت جعفر

غزوه موى توست در دل من

حال اسير توأم بكُش ديگر

دخترت را بخوان كه پاك كند

خون ز تيغ دو پهلوى حيدر

تا كند پاك جاى اين احسان

مرتضى خون ز پهلوى همسر

غير احسان جواب احسان نيست

كار حيدر به غير جبران نيست

+ نوشته شده در  سه شنبه 24 اسفند1389ساعت 20:31  توسط علی گدا | 
شهادت ...

اين سان كه چشم اهل دل از خون دل تر است

بهر عزاى حضرت موسى ابن جعفر است

خاك زمين شهر مدينه ز داغ او

چون اسمان سينه ما لاله پرور است

از ياد زهر و سينه سوزان ان امام

چشم مواليان حزينش ز خون تر است

پور امام صادق رهبر به مسلمين

نور دو چشم فاطمه و جان حيدر است

با ان كه بود قدرت او قدرت على

با ان كه علم و دانش او چون پيمبر است

اما صلاح و مصلحت روزگار بود

تسليم محض در بر خلاق اكبر است

عمرش اگرچه گوشه زندان به سر رسيد

اما عنايتش به جهان سايه گستر است

او عاشق لقاى خدا بود و در جهان

زندان و قصر در نظر او برابر است

يك روز با صبورى و يك روز با جهاد

ترويج دين براى امامان مقدر است

زندان ز شأن و منزلتش هيچ كم نكرد

يك موى او ز جمله افاق برتر است

ما ذره ايم در بر نور جمال او

او مهر اسمان بود و ذره پرور است

فردا كه هر كسى به شفيعى برد پناه

چشم تمام خلق به موسى بن جعفر است

خسرو چه غم ز كثرت عصيان ترا بود

او شافع گناه تو در روز محشر است

+ نوشته شده در  سه شنبه 24 اسفند1389ساعت 20:26  توسط علی گدا | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو وبلاگ
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
من درد ترا زدست اسان ندهم
دل بر نکنم ز دوست تا جان ندهم
از دوست به یادگار دردی دارم
کان درد به صد هزار درمان ندهم

نوشته های پیشین
بهمن 1390
اسفند 1389
بهمن 1389
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
دی 1385
آذر 1385
آبان 1385
مهر 1385
آرشیو موضوعی
ب مثل باران ...
انتظار
اتل متل یه بابا(غم یک درد)
شعر و غزل و متن
کادو ژانویه
بیاد مادر
ترفند ، اموزش ،نرم افزار
مذهبی و مناسبتها
عمومی
مولا علی
پیوندها
{تنها یاورم}
{از گذر گل تا دل... 2}
{از گذر گل تا دل... 1}
{خلوت دل}
{راز داران}
{عشق فراموش شده#صدف}
{نوشته های بیاد ماندنی}
{غصه دار تنها}
{دریا}
{دربدر هستی}
{بنام خالق عشق}
{پاییزان}
{گریه نمی کنم...}
{انتظار خورشید}
{تنها...}
{همسایه دیوار به دیوار}
{عشق فراموش شده#امید}
{دو عاشق#رضاومریم}
{مسافر دشت شقایق}
{من خدا را دوست دارم}
{سیب ابی}
{شبگرد}
{در انتظار...}
{حسرت}
{گمشده من}
{عشق الهی}
{منم تنهام}
{تنها در غربت}
{همراز دل}
{دیوونه عشق}
{فریاد سکوت}
{ستایشگر}
{اخرین نفر}
{محمد دهدار شاد باش و ...}
{بازی سر نوشت}
{دلی به دریا بزن}
{پروین}
{علم و ادب}
{عصاره جوانی}
{معشوق بی وفا}
{عشق و خنده}
{ناصریا...}
{یا تو یا هیچکس دیگه}
{یادداشتهای زهره}
{وصل ممکن نیست همیشه...}
{پرنیان}
{مادرم ، ارام جانم...}
{سفیر سیمرغ}
{ساز شکسته}
{می ناب}
{بیا تو}
{سر دفتر دلهای شکسته}
{خطابهء تدفین}
{پسر تنها}
{پرسه ها}
{چهره پنهان}
{شعر و ادبیات}
{عروسک}
{همهء احساس من...}
{عاشقانه ترین لحظات...}
{تنها یار من}
{بودن یا نبودن...}
{عشق؟؟!!!،شایدهمه چیز...}
{به نام او}
{اغاز کسی باش که پایان...}
{عشق واقعی خداست}
{یار دلنواز}
{اسمان پر ستاره}
{پرستوي مهاااااااااااجر}
{پرستوی مهاجر}
{سلطان عشق}
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

برای ترجمه نوشته ها به زبان های دیگر به روی پرچم مورد نظر کلیک کنید